سه‌شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۴۴
دستگاه دوزخ امیری باراکا به روایت علیرضا عامری

«دستگاه دوزخ دانته» را می‌توان در سنت ادبیات تجربی و آوانگارد جای داد. نویسندگان این جریان با شکستن انسجام‌های فرمی و ساختارهای قراردادی، می‌کوشند وضعیت متغیر و پیچیده روان انسان مدرن را از معبر شیوه‌هایی نو در روایت و فرم بیان کنند.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – زهرا پورنیک‌صفت: دستگاه دوزخ دانته The System of Dante's Hell به ترجمه‌ علیرضا عامری از آن کتاب‌هایی‌ست که نمی‌توان یک‌نفس آن را خواند؛ باید در فضای آن زیست. یا به زعم مترجم «بهتر است متن باراکا را نه در بالین و بستر بلکه در میدان و خیابان خواند؛ نه به نجوا بلکه با فریاد.» من که ابتدا نسخه الکترونیکی این کتاب را خوانده بودم در میانه‌ راه احساس کردم این متن به جسم احتیاج دارد؛ به کاغذ، به لمس، به امکان مکث میان سطرها و صفحات.

امیری باراکا (که پیش‌تر با نام لروی جونز شناخته می‌شد) در «دستگاه دوزخ دانته» اثری هولناک و تکان‌دهنده خلق می‌کند که در خوانش بسیاری از مخاطبان Goodreads، اگر به موسیقی تبدیل می‌شد، همچون یک‌ قطعه جَز تجربی به گوش می‌رسید؛ به رهبری Sun Ra موسیقی‌دان افسانه‌ای. کتاب با سقوط یک شخصیت جوان سیاه‌پوست در جهنمی روانی آغاز می‌شود. این اثر که هم‌زمان آمیزه‌ای از خودزیست‌نامه و کابوسی سوررئال توصیف شده، برخلاف رمان‌های کلاسیک متعارف از یک روایت خطی پیروی نمی‌کند، بلکه با نثری شکسته، شاعرانه و تکه‌تکه پیش می‌رود؛ نثری که آشفتگی ذهن شخصیت اصلی که اغلب با نام‌های «روی» یا «کلی» از او یاد می‌شود را بازتاب می‌دهد (راخپریت کائور والیا، 2025). اگرچه باراکا آشکارا درون‌مایه اثر را به «دوزخ دانته آلیگیری» پیوند می‌دهد، اما «دستگاه» او نه یک جهنم مسیحی قرون وسطایی و مبتنی بر مجازات الهی، بلکه جهنمی مدرن و آمریکایی‌ست؛ جهنمی زاده سرکوب نژادی، فروپاشی فرهنگی و جست‌وجوی ناممکن یک «خود» واقعی (راخپریت کائور والیا، 2025). باراکا خود می‌نویسد: «این کتاب درباره مردی‌ست که سقوط می‌کند. مردی که می‌خواهد تا جایی که می‌تواند پایین برود. تا آخرین ایستگاه.»

مترجم این اثر علیرضا عامری، استادیار گروه آموزش زبان و مترجمی دانشگاه آزاد اسلامی و مترجم زبان انگلیسی‌ست که ترجمه آثاری همچون پاپشاه: تبعید پاپس نهم و ظهور اروپای نوین ( نشر نیماژ)، راه‌های ابریشم: تاریخ جدید جهان (نشر نیماژ)، خودهای فارسی‌خو: خاطرات خطه و خاستگاه ماقبل ملی‌گرایی (نشر ثالث)، آن هنگام که رخت از شهر سوزان می‌بستیم: گزیده اشعار، خطابه نوبل و مقالات چسلاو میلوش (نشر حرفه هنرمند)، تسخیرناپذیر: زندگی و آثار رابرت دنیرو (انتشارات دنیای تصویر)، مسافر(حرفه: خبرنگار) نوشته میکل‌آنجلو آنتونیونی (نشر نی) را در کارنامه حرفه‌ای خود دارد. او شاعر است اما یک شاعر تصویرگر و نه یک شاعر راوی ( با دو مجموعه شعر: مچاله کنار خاطره، گیومه‌های سرگردان). شعرهایش کمتر بر روایت تکیه دارند و بیشتر از خلال تصاویر پیش می‌روند؛ تصاویری پازل‌گونه و مینیمال و سیال که گاه می‌توان به فراخور جای آن‌ها را تغییر داد و همچنان به شعری تازه دست یافت. گاهی در برخی شعرهای او نوعی خلأ تصویری حس می‌شود؛ گویی این شاعر عامدانه ـ یا شاید ناخودآگاه ـ بخشی از تصویر را حذف کرده تا خواننده را وادار به مشارکت و تکمیل جهان شعر کند. شاید به همین دلیل است که ترجمه کتاب این‌ اندازه طبیعی و هم‌جنس متن اصلی از کار درآمده است. زیرا خود اثر نیز بر پایه تصویر، شکست روایت، جمله‌های کوتاه و فضای مینیمال و تکه‌تکه بنا شده؛ متنی که بیشتر شبیه عبور از یک هذیان شهری‌ست تا خواندن یک رمان کلاسیک. گویی مترجم نه فقط زبان کتاب، بلکه منطق تصویری و تب‌آلود آن را هم ترجمه کرده است.

«....خانه‌باغ‌های بومیان. بومیان پایین خیابان. همه بی‌جان. همه خرامان به سوی زندگی....»

«....زندگی او بسان غروبی رنگ‌اندود بود و زندگی من مثل صبحی رازآلود....»

«... من از کبره‌های زیر زبانم می‌فهمم که کلامم رنجور می‌شود. من اسم خودم را هم بریده ادا می‌کنم...»

«.... اندیشه کن در آنچه می‌بینی. حتی گذشته از غباری برآمده است که از تن خود می‌زداییم. عقدی با اقالیم سفید و زرد...»

زهرا پورنیک‌صفت
زهرا پورنیک‌صفت

«دستگاه دوزخ دانته» را می‌توان در سنت ادبیات تجربی و آوانگارد جای داد. نویسندگان این جریان با شکستن انسجام‌های فرمی و ساختارهای قراردادی، می‌کوشند وضعیت متغیر و پیچیده روان انسان مدرن را از معبر شیوه‌هایی نو در روایت و فرم بیان کنند. ادبیات تجربی در آغاز قرن بیستم و هم‌زمان با شکل‌گیری جریان‌های مدرنیسم و پسامدرنیسم تثبیت شد و اغلب عناصری از امر ابزورد (پوچ‌گرا)، سوررئال و نامتعارف را در خود جای می‌دهد. در این نوع ادبیات، نویسنده به‌جای تکیه بر روایت خطی و کلاسیک، از تکنیک‌هایی چون سیلان ذهن، گسست روایی، چندصدایی، چندزبانگی، واژگان ابداعی، تغییر مداوم زاویه دید و حتی چیدمان‌های غیرمتعارف متنی استفاده می‌کند. ادبیات تجربی با برهم‌زدن انتظارهای مرسوم خواننده، او را نه فقط با یک داستان، بلکه با تجربه‌ای متفاوت از خواندن مواجه می‌سازد؛ تجربه‌ای که در آن معنا دیگر امری ثابت و ازپیش‌تعیین‌شده نیست، بلکه در جریان مواجهه خواننده با متن شکل می‌گیرد. نویسندگان این ژانر با بهره‌گیری از مفهوم راوی ناموثق ((Unreliable Narrator اعتبار روایت را به چالش می‌کشند تا خواننده را وادار ‌کنند به‌جای پذیرش منفعلانه و بی‌چون‌چرای متن، در فرایند تولید و بازآفرینی معنا مشارکت کند. راوی باراکا در میان هذیان و فروپاشی، قصه‌اش‌ را به‌گونه‌ای روایت می‌کند تا خواننده هرگز ‌نداند کجای این تاریکی واقعیت دارد و کجای آن زاییده توهم است. باراکا این ناموثق‌بودگی را نه ضعف، بلکه سلاحی علیه هر روایت رسمی تلقی می‌کند.

باراکا حتی از ارائه یک فهرست محتوای منسجم و منطبق با فصل‌های کتاب نیز سر باز می‌زند؛ و این نه غفلت ویراستار و نه کم‌توجهی مترجم، بلکه انتخابی آگاهانه در امتداد همان منطق گسست و آشوبی‌ست که شالوده اثر را پی‌ریزی می‌کند. این ساختارگریزی یادآور ویلیام باروز در رمان ناهار برهنه است؛ اثری که در آن باروز، نقاش و نویسنده معروف سبک پست‌مدرن، آشکارا از ساختار عامدانه گسسته خود در کتاب دفاع می‌کند و براین باور است که خواننده باید به‌جای تبعیت از مسیر ازپیش‌تعیین‌شده مسیر خودش را پیدا کند.

یکی دیگر از تصمیم‌های جسورانه امیری باراکا در این اثر، بازی آگاهانه با سطوح مختلف زبان است. او بی‌هیچ مقدمه‌ای از زبان ادبی به محاوره، و زبان خیابانی سیاه‌پوستان آمریکا لغزش می‌کند. این جابه‌جایی زبانی یا Code-Switching را نمی‌توان صرفاً یک تکنیک فرمی تلقی کرد، بلکه ظاهرا نوعی موضع‌گیری سیاسی به شمار می‌رود؛ تلاشی برای شکستن هژمونی زبانی و ساختن بیانی متناسب با تجربه زیسته خود. در ترجمه فارسی اثر، علیرضا عامری نیز این شکست زبانی را با ظرافت حفظ کرده است حال‌آنکه بازآفرینی چنین جابه‌جایی‌هایی بدون افتادن در دام تصنع، از دشوارترین چالش‌های ترجمه است.

«... او اینها رو می‌گفت، قبل از اینکه پوست‌واستخون بشه و بمیره. قبل از اینکه اون دختر سیاه‌پوست براش گریه کنه...»

دستگاه دوزخ امیری باراکا به روایت علیرضا عامری

نکته مهم دیگری که در ترجمه عامری جلب توجه می‌کند وسواس او در حفظ لحن موسیقایی متن است. او تنها به انتقال معنا وفادار نمانده بلکه کوشیده ضرباهنگ، مکث‌ها و ریتم جزآلود نثر باراکا را نیز به فارسی منتقل کند. (جرقه‌ها فِش‌فِش می‌کنند و آفتاب بر برگ‌ها چِک‌چِک / حیات وحش خواهد مرد، گیاهان سپس‌تر، آن‌دم که همه‌چیز سنگ شود) همچنین، از مقدمه مترجم چنین برمی‌آید که او در مقام یک زبان‌پژوه، مقوله‌های نظری ترجمه را با خود فعل ترجمه درآمیخته و بر این باور است که ترجمه نه بازتولید متن، بلکه نوعی بازآفرینی یک «فضای سوم» است که در آن اندیشه نویسنده در زهدان ذهن خواننده امتداد می‌یابد. از این منظر، او مقدمه مترجم را نه صرفاً معرفی کتاب یا نویسنده بلکه یک نقشه خوانش می‌پندارد؛ تلاشی برای هم‌سفرسازی خواننده با جهان پیچیده و گاه گسسته اثر. او خواننده نامترجم را با دشواری‌ها و چالش‌های ترجمه آشنا می‌کند؛ نه با ارائه توضیحات فنی و تخصصی، بلکه در قالبی روایی و راهنماگونه. در حقیقت این سبک مقدمه‌نویسی به‌جای ساده‌سازی اثر یا کاستن از ابهام آن، خواننده را برای مواجهه با همان ابهام آماده می‌کند. بدین ترتیب به باور او مقدمه نه یک ضمیمه حاشیه‌ای، بلکه بخشی جدی از تجربه خواندن کتاب و احترام به کوشش‌های مترجم است؛ جایی که خواننده پیش از ورود به متن، درگیر منطق و فضای بازآفرینی اثر نیز می‌شود.

در سراشیب این دیباچه باید گفت که همدل با قشر مترجم و به گواه یک چند نظر و نظریه در علم مطالعات ترجمه، نگارش بخشی تحت عنوان «مقدمه یا دیباچه مترجم» قدمی است در راه مرئی شدن حضور مترجم و شنیده شدن صدای او در عرصه فرهنگ و درک حقوق معنوی او در مقام بازآفرینشگر متن. اگر به ناخودآگاه جمعی و شهود و اثر پروانه‌ای و هر حجت کیهانی دیگر باور داشته باشیم، چرا باید نویسنده را خالق یک اثر یکپارچه به نام متن اصلی بنامیم و تمام اختیار و اراده را متوجه او بدانیم و سپس مترجم را عبد و عبید و وفادار محض و صرفا کاتب متن ثانی بدانیم.

آنچه «دستگاه دوزخ دانته» را برای خوانندگان امروزی زنده نگه می‌دارد کیفیت تسری‌پذیر و سوژه‌نامحور جهنمی‌ست که باراکا خلق می‌کند. جهنم باراکایی صرفاً یک وضعیت تاریخی محدود به تجربه سیاه‌پوستان آمریکا نیست، بلکه نوعی وضعیت روانی، اجتماعی و وجودی فروپاشیده است که می‌تواند در هر جغرافیا و هر دوره‌ای بازآفرینی شود. به همین دلیل، خواننده ایرانی نیز می‌تواند با اضطراب، گسست، بیگانگی و آشفتگی جاری در متن همذات‌پنداری کند؛ در حقیقت آنچه اثر را معاصر نگه داشته شاید همین توانایی آن در عبور از مرزهای هویتی و تاریخی‌ست.

باید اذعان داشت که دستگاه دوزخ دانته کتاب آسانی نیست؛ نه برای خواننده انگلیسی‌زبان و نه برای خواننده فارسی‌زبان. گسست روایی، جابه‌جایی‌های ناگهانی زبانی، راوی ناموثق و نثر تکه‌تکه‌ای که عامدانه در برابر خوانش‌پذیری مقاومت می‌کند، همگی دست به دست هم داده تا تجربه خواندن را به چالشی واقعی بدل کنند. اما شاید همین سخت‌خوانی، بخشی از معنای خود کتاب باشد؛ باراکا خواننده را آسوده نمی‌خواهد؛ او خواننده را به درون همان جهنمی می‌کشاند که راوی در آن دست و پا می‌زند!

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها