شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۸:۵۵
لیلی گلستان از آرزو برای «کتاب ایران» می‌گوید

لیلی گلستان، علاقه‌مند است مغازه‌ای اجاره کند و دوباره کتابفروشی کتاب را باز کند اما اجاره زیاد مغازه چنین امکانی را برایش غیر دسترس کرده است.

سرویس فرهنگ و نشر خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا لیلی گلستان، بعد از گذشت سال‌ها، وقتی از کتابفروشی «کتاب ایران» سخن می‌گوید، همان شور روزهای اوایل دهه ۶۰ را دارد. زنی که دلش می‌خواهد یک روز دیگر، دوباره درِ یک کتابفروشی را باز کند.

کتابفروشی که سال‌هاست تعطیل شده، اما برای صاحبش هنوز تمام نشده است؛ «امروز هم اگر امکانش فراهم باشد، دوست دارم در ساختمانی که زندگی می‌کنم مغازه‌ای اجاره کنم و دوباره کتابفروشی راه بیندازم، اما واقعیت این است که دیگر چنین امکانی وجود ندارد. اجاره مغازه‌ها آنقدر زیاد شده است که از عهده آن برنمی‌آیم. کتابفروشی‌ درآمدی ندارد که بتوانم اجاره‌ سنگین، در ماه ۲۰۰ میلیون تومان، را پرداخت کنم.»

کتاب برای لیلی گلستان فقط یک کالا نیست؛ بخشی از هویت اوست. او در گفت‌وگو با ایبنا از روزهای رفته بر کتاب ایران می‌گوید مترجمی که از کودکی با کتاب بزرگ شده، پدرش نویسنده بوده، خودش مترجم شده و سال‌ها عمرش را میان کتاب‌ها گذرانده، طبیعی است که هنوز هم دلش بخواهد دوباره صاحب یک کتابفروشی باشد.

معتقد است، هر تلنگر و اتفاقی که مردم را دوباره به کتاب نزدیک کند، ارزشمند است؛ از باشگاه‌های کتابخوانی تا هر فعالیتی که فقط یادآوری کند کتاب هنوز می‌تواند بخشی از زندگی آدم‌ها باشد.

لیلی گلستان از آرزو برای «کتاب ایران» می‌گوید

«متاسفانه کتابفروشی‌ درآمد گذشته را ندارد. کاغذ گران شده و قیمت کتاب افزایش یافته است و بسیاری از کتابفروش‌ها ناچار شده‌اند یا تعداد کتاب‌ها را کمتر کنند یا حتی کتابفروشی را به کافه تبدیل کنند؛ چون درآمد کافه، بسیار بیشتر از فروش کتاب است.»

داستان کتابفروشی او، سال‌ها پیش و از جایی آغاز شد که هیچ شباهتی به یک کتابفروشی نداشت؛ از یک گاراژ. وقتی خانه دروس را ساختند، گاراژ بزرگی در طبقه همکف وجود داشت؛ فضایی که تقریباً بلااستفاده مانده بود و فقط یک خودرو داخل آن پارک می‌شد. هر بار که از کنار آن رد می‌شد، با خودش فکر می‌کرد این همه فضا چرا باید بی‌استفاده بماند.

آن روزها درآمد مستقلی نداشت و می‌دانست باید کاری انجام دهد. «فقط می‌دانستم این فضا می‌تواند کاربری تجاری داشته باشد، اما هنوز نمی‌دانستم برای چه کاری... «فقط دو کار را بلد بودم؛ هنرهای تجسمی و کتاب. سال‌ها بود در هر دو حوزه فعالیت می‌کردم. بنابراین تصمیم گرفتم سراغ کتاب بروم.»

اولین قدم، گرفتن مجوز بود. برای همان فضای حدود پنجاه متری از شهرداری مجوز تجاری گرفت. بعد سراغ ناشران و کتابفروشان رفت؛ کسانی که به‌واسطه سال‌ها مترجمی، تقریباً همه‌ را می‌شناخت.

از تک‌تک آن‌ها خواهش کرد کتاب در اختیارش بگذارند. کم‌کم قفسه‌ها پُر شدند. کتاب‌ها را موضوع‌بندی کرد؛ ادبیات، تاریخ، علوم، جغرافیا، کودک و نوجوان و هر آنچه مخاطب ممکن بود دنبالش باشد.

بعد نوبت انتخاب نام رسید. نامش را گذاشت: «کتاب ایران». در همان هفته‌های اول، اهالی محله راه خود را به این کتابفروشی پیدا کردند.

این اتفاق در سال ۱۳۶۰ افتاد؛ درست در روزهایی که صدای آژیر خطر، بمباران و اخبار جنگ، بخشی از زندگی روزمره مردم شده بود. بسیاری از دوستان و اعضای خانواده با تصمیم او مخالف بودند. «همه می‌گفتند الان وقت کتابفروشی باز کردن نیست. وسط جنگ و بمباران، چه کسی کتاب می‌خرد؟ اما من نگاه و احساس دیگری داشتم. فکر می‌کردم مردم بیش از هر زمان دیگری به جایی احتیاج دارند که بتوانند برای ساعتی از فضای جنگ و خشونت فاصله بگیرند؛ مثلاً کتابفروشی، جایی که میان قفسه‌های کتاب، آرامش پیدا کنند. همین اتفاق هم افتاد. کتابفروشی بسیار زود رونق گرفت. «خوشا به حال من شده بود». نه فقط اهالی دروس، بلکه مردم از نقاط مختلف تهران راهی آنجا می‌شدند. از مشتری‌ها می‌پرسیدم از کجا آمده‌اند و هر بار از شنیدن پاسخ تعجب می‌کردم. «بعضی‌ها از مسیرهای بسیار دور می‌آمدند؛ آن هم در شرایطی که آن منطقه نه تاکسی داشت و نه اتوبوس و رسیدن به کتابفروشی، بدون خودروی شخصی یا پیاده‌روی طولانی، آسان نبود.

محسن بخشی، صاحب کتابفروشی نیل، که بعدها کتابفروشی آگاه را راه‌اندازی کرد، از دوستان پدرم بود. یک روز تلفن زد و با تعجب پرسید: لیلی، داری چه کار می‌کنی؟ خندیدم و گفتم: هیچ کار خاصی نمی‌کنم. فقط یک کتابفروشی باز کرده‌ام.

چند روز بعد، صبح به کتابفروشی آمد. حدود پانزده نفر هم‌زمان در کتابفروشی بودند. او گفت: در کتابفروشی ما هیچ‌وقت این تعداد هم‌زمان نبوده‌اند. مردم یکی‌یکی می‌آیند و می‌روند. تو چه کار کرده‌ای؟

گفتم: کار عجیب و غریبی نکرده‌ام. فقط کنار مردم هستم و با آن‌ها صحبت می‌کنم.

فقط فروشنده کتاب نبودم. با مخاطبان ارتباط برقرار می‌کردم. وقتی کسی وارد می‌شد، نگاهش می‌کردم که به کدام قفسه بیشتر توجه دارد، مقابل کدام کتاب مکث می‌کند و چه چیزی ذهنش را درگیر کرده است. بعد به سراغش می‌رفتم، می‌پرسیدم دنبال چه کتابی است و اگر لازم بود راهنمایی‌اش می‌کردم. گاهی اگر کتاب اشتباهی انتخاب کرده بود، کتاب مناسب‌تر را معرفی می‌کردم. مردم هم به من اعتماد داشتند، چون می‌دانستند مترجم هستم و کتاب را می‌شناسم.

لیلی گلستان از آرزو برای «کتاب ایران» می‌گوید

خودم هم اگر وارد فروشگاهی شوم، خوشحال می‌شوم فروشنده حواسش به من باشد و کمکم کند؛ بنابراین همان رفتاری را که دوست داشتم با من شود، با مردم داشتم.»

جذاب‌ترین خاطراتش، به مشتریان کتابفروشی برمی‌گردد. تقریباً یک روز در میان، حدود عصر، چند جوان که مشخص بود کارگر هستند وارد کتابفروشی می‌شدند. لباس کار به تن داشتند ولی مرتب بودند و همیشه سراغ قفسه کتاب‌های علوم می‌رفتند.»

این رفت‌وآمد منظم، کنجکاوش کرده بود. یک روز از آن‌ها می‌پرسد چرا فقط کتاب علمی می‌خرید؟ آن‌ها دانشجویان پزشکی افغانستان بودند. به‌دلیل شرایط کشورشان ناچار شده بودند ایران را برای زندگی انتخاب کنند، اما نمی‌خواستند درس و دانسته‌هایشان را فراموش کنند.

«کتاب می‌خوانیم تا وقتی اوضاع بهتر شد و به افغانستان برگشتیم، چیزی از آموخته‌هایمان از یادمان نرفته باشد.»

شنیدن این جمله، عمیقاً گلستان را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. وقتی سال‌ها بعد هم آن روز را به یاد می‌آورد و سخن می‌گوید از اراده و امید آن چند جوان با احترام یاد می‌کند.

یک روزی هم، ماشین کمیته مقابل کتابفروشی ایستاد. مردی با ژ-۳ وارد مغازه شد. برایم صحنه غیرمنتظره‌ای بود. یکی از آن‌ها جلو آمد و گفت: کتاب می‌خواهم. با لبخند گفتم با ژ-۳؟ او هم خندید، برگشت، اسلحه‌اش را داخل ماشین گذاشت و دوباره وارد کتابفروشی شد. پرسیدم چه کتابی می‌خواهید؟ پاسخی که شنیدم، از حضور آن مرد هم عجیب‌تر بود. «از ایتالو کالوینو، رومن گاری و ارنست همینگوی کتاب می‌خواهم.»

در ذهنش نمی‌گنجید کسی که چند دقیقه قبل با اسلحه وارد کتابفروشی شده، حالا دنبال آثار این نویسندگان باشد.

«کتاب‌ها را آوردم، هنگام خداحافظی با خنده گفت:‌ خانم، دفعه بعد با ژ-۳ نمی‌آیم کتابفروشی. بعد از آن، چند بار دیگر هم به کتابفروشی آمد. اما آخرین دیدارشان، شکل دیگری داشت. روزی وارد کتابفروشی شد و گفت: اگر کتاب‌های مجاهدین، توده‌ای یا جلد سفید دارید، جمع کنید. فردا قرار است کتابفروشی‌ها را بگردند. کتاب مجاهدین را اصلاً نداشتم، اما چند جلد از کتاب‌های توده‌ای و جلد سفید را از قفسه‌ها برداشتم و به خانه‌ بردم. فردای آن روز، همان‌طور که آن مرد گفته بود، مأموران برای بازرسی آمدند. کتابفروشی را گشتند، چیزی پیدا نکردند و رفتند.»

سال‌ها گذشت. جای کتابفروشی را گالری گرفته بود. یک روز جوانی وارد گالری شد و خودش را پسر همان پاسدار معرفی کرد. من خاطره آن مرد را نوشته و منتشر کرده بودم. پسرش آن روایت را خوانده بود.

از او پرسیدم پدرتان چطور هستند؟ گفت: پدرم فوت شده و از شنیدن این خبر به‌شدت ناراحت شدم. اتفاق‌های زیادی در کتابفروشی می‌افتاد و من همه را در ذهنم ثبت ‌کردم. مثلاً مردی هر ماه از حوالی باغ فردوس می‌آمد، صندوق عقب ماشین را پُر از کتاب می‌کرد تا ماه بعد و دوباره این کار تکرار می‌شد. چهره‌های شناخته‌ شده ادبیات هم یکی‌یکی از در کتابفروشی وارد شدند. احمد محمود را نخستین بار همان‌جا دید.

برای قلم و شخصیت او احترام زیادی قائل بود. وقتی برای اولین‌بار محمود را در کتابفروشی می‌بیند، از خوشحالی باورش نمی‌شود نویسنده‌ای که سال‌ها با کتاب‌هایش زندگی کرده، را در کتابفروشی خودش می‌بیند.

دیدارهای بعدی، به آشنایی و گفت‌وگو انجامید تا به انتشار کتابی با عنوان «حکایت حال» بر پایه همان گفت‌وگوها رسید. از احمد محمود، بیش از هر چیز، فروتنی و وقارش در ذهنش مانده است. «بسیار آدم حسابی، متواضع و فروتنی بود.»

احمد شاملو هم به کتابفروشی آمد. حضورش باعث شد مشتریان کتاب‌های او را برای امضا نزدش بیاورند.

شاملو، از من پرسید: «از این کاری که می‌کنی، راضی هستی؟ چه کار خوبی کرده‌ای.»

آن زمان شاملو در پاسداران زندگی می‌کرد. برای پیاده‌روی بیرون آمده بود سری هم به کتابفروشی زند. این شاعر و نویسنده تنها مهمانان آن کتابفروشی نبودند. علی‌اکبر سعیدی سیرجانی، محمود دولت‌آبادی، منوچهر نیستانی، سیروس طاهباز و بسیاری دیگر از اهالی فرهنگ و ادبیات نیز به آنجا می‌رفتند.

گلستان می‌گوید حضور این آدم‌ها، بیش از هر چیز باعث دلگرمی‌اش می‌شد و احساس می‌کرد کاری که آغاز کرده، از سوی کسانی تأیید می‌شود که عمرشان را صرف ادبیات کرده‌اند.

اما شاید مهم‌ترین ویژگی کتابفروشی، تنوع مخاطبانش بود. همین باعث شده بود هر گروهی، احساس کند اینجا جایی برای آن‌هاست. مادرها از مشتری‌های ثابت کتابفروشی بودند. بسیاری از آن‌ها می‌گفتند چون صاحب کتابفروشی یک زن است، راحت‌تر می‌توانند درباره انتخاب کتاب برای فرزندانشان مشورت بگیرند.

او هم با حوصله کتاب‌ها را معرفی می‌کرد؛ نه فقط به‌خاطر علاقه بلکه مادر سه فرزند بود.

روزها یکی پس از دیگری می‌گذشت و کتابفروشی رونق بیشتری پیدا می‌کرد. دیگر امکانات زندگی هم بهتر شده بود. کتابفروشی توانسته بود به منبع درآمد خانواده تبدیل شود و زندگی او و فرزندانش را بچرخاند.

«درست زمانی که همه چیز به ثبات رسیده بود، اتفاق دیگری در راه بود. فضای نشر، روزبه‌روز محدودتر می‌شد.کتاب‌ها دیگر آن چیزی نبودند که نویسنده نوشته بود. صفحات تغییر می‌کرد.»

مخاطبان کتابفروشی هم متوجه شده بودند. کم‌کم دیگر تمایلی به خرید بسیاری از کتاب‌ها نداشتند. نه به‌دلیل گرانی، بلکه چون احساس می‌کردند کتاب‌ها دیگر کامل نیستند. فروش، آرام‌آرام افت کرد.

کتابفروشی هنوز مشتری داشت، اما دیگر درآمدش با سال‌های اول قابل مقایسه نبود.

لیلی گلستان از آرزو برای «کتاب ایران» می‌گوید

«میان دو انتخاب سخت قرار گرفتم ادامه دادن یا بستن کتابفروشی در نهایت در سال ۱۳۶۶، بعد از ۶ سال، تصمیم گرفتم کتابفروشی را از سر اعتراض ببندم. اعتراض به وضعیتی که کتاب را تکه‌تکه به‌دست خواننده می‌رساند. تصمیم بسیار تلخی بود. کتابفروشی فقط برای من محل کسب درآمد نبود بلکه بخشی از زندگی‌ام بود. وقتی کتاب، فروش نمی‌رفت و درآمد آن دیگر کفاف زندگی را نمی‌داد احساس کردم ادامه دادن ممکن نیست.»

کتابفروشی بسته شد، اما علاقه او به کتاب هرگز پایان نیافت. وقتی گالری جای کتابفروشی را گرفت، یک میز کوچک ‌گذاشت و کتاب‌هایی که خودش ترجمه کرده بود را برای فروش عرضه کرد.

سال‌ها از آن روزهایی که در کتابفروشی «کتاب ایران» هر صبح باز می‌شد گذشته است. دیگر از آن رفت‌وآمدها، صدای مشتری‌ها میان قفسه‌ها، گفت‌وگوهای طولانی درباره کتاب و دیدار نویسندگانی که گاهی بی‌خبر وارد کتابفروشی می‌شدند، خبری نیست.

«برای من آن کتابفروشی واقعاً هیچ‌وقت تعطیل نشد. کتاب همچنان در زندگی‌ام حضور دارد؛ همان‌طور که از کودکی داشته است.»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها