سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- راحیل احمدی، داستاننویس: «شاه سفید» نوشته گئورگ دراگُمان، نویسنده مجاریِ زاده ترانسیلوانی، نخستینبار در سال ۲۰۰۵ به زبان مجاری منتشر شد.
دراگمان در سال ۱۹۷۳ در شهر تیرگو مورشِ رومانی، در خانوادهای از اقلیت مجارِ ترانسیلوانیا، به دنیا آمد و در سال ۱۹۸۸ همراه خانوادهاش به مجارستان مهاجرت کرد؛ او بعدها در بوداپست ادبیات انگلیسی و فلسفه خواند و در کنار نویسندگی به ترجمه ادبی نیز پرداخت.
«شاه سفید» دومین رمان او و اثری بود که نامش را در سطح بینالمللی مطرح کرد؛ کتابی که بعدها به بیش از سی زبان ترجمه شد، از جمله فارسی، ترجمه و ترجمه فارسی آن توسط ابوالفضل الهدادی از سوی نشر نو منتشر شده است.
«شاه سفید» در مجارستان جوایز ادبی مهمی از جمله جایزه تیبور دری و جایزه شاندور مارایی را دریافت کرد و در سال ۲۰۱۱ برنده جایزه ادبی یان میخالْسکی شد؛ جایزهای بینالمللی که بنیاد یان میخالْسکی همان سال آن را به دراگمان برای همین رمان اهدا کرد؛ هیئت جایزه، کتاب را روایتی تکاندهنده از سرکوب یک دیکتاتوری از نگاه یک کودک دانست؛ کودکی که تلاش میکند با ترس، امید و تخیل کنار بیاید.
این پیشینه مهم است چون «شاه سفید» را نمیتوان صرفاً یک رمان درباره کودکی دانست. کتاب در ظاهر داستان پسربچهای یازدهساله به نام جزاتاست که منتظر بازگشت پدرش است؛ اما در عمق، رمانی است درباره قدرت، ترس، فقدان، حافظه و لحظهای که سیاست وارد خصوصیترین بخش زندگی یک خانواده میشود.
جزاتا میداند که مأموران امنیتی آمدهاند و پدرش را با خود بردهاند میداند که پدر نیست اما هنوز قادر نیست معنای واقعی این غیبت را درک کند؛ برای همین به انتظار پناه میبرد: یکشنبه روزی است که پدر را بردهاند و شاید یکشنبه دیگری هم روز بازگشت او باشد.
در این فاصله، زندگی کودکانه ادامه دارد؛ جزاتا در زمینهای گندم آتشگرفته جنگ بازی میکند، در معدنهای متروک دنبال طلا میگردد، به تماشای تصاویر ممنوعه مینشیند و با یک دستگاه شطرنجباز بازی میکند؛ این ماجراها در نگاه نخست مجموعهای از اتفاقهای عجیب و گاه خندهدار در زندگی یک پسر نوجواناند؛ اما در کنار هم تصویری هولناک از جامعهای میسازند که خشونت در آن چنان عادی شده که حتی بازیهای کودکان هم از آن جدا نیست. درست همینجا است که دراگمان به یکی از مهمترین ویژگیهای ادبی رمان دست پیدا میکند: او جهان سرکوبگر را از نگاه کسی روایت میکند که هنوز زبانِ فهمیدنِ آن را ندارد.
جزاتا دروغ نمیگوید؛ اما همه حقیقت را هم نمیفهمد؛ او اتفاقها را همانطور که میبیند روایت میکند، درحالیکه خواننده از معنای پنهان آنها آگاهتر است و این فاصله میان آگاهی کودک و آگاهی خواننده، موتور اصلی تعلیق و اندوه رمان است.
دراگمان لازم نیست مدام درباره رژیم کمونیستی رومانی، دستگاه امنیتی یا دیکتاتوری توضیح دهد. سیاست در کتاب بیشتر شبیه سایهای است که همهجا حضور دارد، بیآنکه همیشه دیده شود؛ یک پدر ناپدید میشود؛ یک خانواده منتظر میماند؛ آدمها محتاطانه حرف میزنند؛ ترس وارد روابط روزمره میشود و از همین جزئیات کوچک، تصویری بزرگ از یک نظام سرکوبگر شکل میگیرد.
به همین دلیل، «شاه سفید» را باید رمانی درباره فقدان نیز دانست؛ پدر جزاتا فقط یک شخصیت غایب نیست؛ غیبت او به مرکز جهان کودک تبدیل میشود و همهچیز با این جای خالی ارتباط پیدا میکند. جزاتا با بازی، خیال، ماجراجویی و انتظار تلاش میکند جای خالی پدر را پر کند اما خواننده خیلی زود درمییابد که مسئله فقط بازگشت یا عدم بازگشت یک پدر نیست؛ مسئله این است که یک حکومت چگونه میتواند وارد زندگی یک خانواده شود و رابطه میان پدر و فرزند را به موضوعی سیاسی تبدیل کند.

اینجا است که عنوان کتاب نیز معنای بیشتری پیدا میکند. «شاه سفید» به شطرنج و بازیای اشاره دارد که در رمان حضور دارد، اما شطرنج در اینجا فقط یک سرگرمی نیست؛ جهان شطرنج جهانی از مهرهها، حرکتها، قدرت و قربانیشدن است؛ کودک مهرهها را جابهجا میکند، اما خواننده میتواند جهان بیرون را نیز به شکل یک صفحه شطرنج ببیند؛ جهانی که در آن آدمهای عادی گاهی بدون آنکه خودشان انتخاب کرده باشند، تبدیل به مهره میشوند؛ با این حال، بزرگترین دستاورد رمان دراگمان، سیاسیبودنش نیست؛ بلکه نحوه پیوند سیاست و کودکی است.
«شاه سفید» درباره لحظهای است که کودکی آرامآرام متوجه میشود جهان آن چیزی نیست که تصور میکرده است؛ جزاتا هنوز با منطق کودکانه خود میخواهد جهان را توضیح دهد، اما جهان بزرگسالان از این منطق سرپیچی میکند. او برای هر اتفاقی داستانی دارد، درحالیکه خواننده میداند پشت بسیاری از این اتفاقها چیزی بسیار تاریکتر پنهان است. درنتیجه، رمان را میتوان یک داستان بلوغ دانست؛ اما بلوغی که نه از مسیر طبیعی بزرگشدن، بلکه از مسیر خشونت و فقدان اتفاق میافتد.
جزاتا قرار نیست بهسادگی بزرگ شود؛ او مجبور میشود زودتر از موعد چیزهایی را بفهمد که یک کودک نباید مجبور به فهمیدنشان باشد و شاید دردناکترین نکته همین باشد: استبداد فقط آزادی بزرگسالان را نمیگیرد؛ کودکی کودکان را هم میدزدد.
از این منظر انتخاب زاویه دید کودکانه کاملاً هوشمندانه است. اگر همین داستان از زبان یک بزرگسال روایت میشد، احتمالاً به رمانی تاریخی یا سیاسی تبدیل میشد اما دراگمان با قراردادن دوربین روایت در ارتفاع چشمهای یک پسربچه سیاست را به تجربهای ملموس و شخصی تبدیل میکند؛ دیگر با «دیکتاتوری» به عنوان یک مفهوم تاریخی مواجه نیستیم؛ با پدری مواجهیم که نیست، مادری که منتظر است، کودکی که نمیداند چه اتفاقی افتاده و جامعهای که یاد گرفته از گفتنِ بعضی چیزها بترسد.
از همین رو، جایزه یان میخالْسکی برای «شاه سفید» انتخاب معناداری است؛ بنیاد این جایزه نیز هنگام اهدای آن تأکید کرده بود که رمان نشان میدهد دولت چگونه از نگاه یک پسربچه وارد خانواده میشود و آن را ویران میکند و اینکه کتاب در عین نمایش خشونت و ناامیدی، درباره نحوه مواجهه انسان با ترس از طریق امید و تخیل نیز هست.
«شاه سفید» رمان جنگ نیست، اما خشونت در تمام تاروپود آن حضور دارد؛ رمان سیاسی است، اما سیاست را مستقیم و خطابهوار توضیح نمیدهد؛ رمان کودکی است، اما کودکی در آن جای امنی نیست. قدرت کتاب در همین تناقضهاست. جزاتا میخواهد پدرش برگردد؛ این خواسته برای او ساده است؛ آنقدر ساده که حتی تصور میکند کافی است یکشنبه دیگر از راه برسد. اما برای خواننده، هرچه داستان جلوتر میرود، این انتظار سنگینتر میشود و ما کمکم میفهمیم که پشت انتظار کودک، حقیقتی ایستاده که از ظرفیت ذهن او بزرگتر است.
«شاه سفید» درنهایت داستان یک غیبت است: غیبت پدر، غیبت امنیت، غیبت حقیقت و شاید مهمتر از همه، غیبت کودکیای که میتوانست بدون سایه سیاست ادامه پیدا کند.
دراگمان با این رمان نشان میدهد که برای روایت استبداد، همیشه به زندان و شکنجه و سخنرانی سیاسی نیاز نیست؛ گاهی کافی است داستان پسربچهای را تعریف کنیم که هر یکشنبه منتظر پدرش میماند و همین انتظار، به یکی از تلخترین تصویرهای ادبی از زندگی پشت پرده آهنین تبدیل میشود.
نظر شما