یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۳۹
قهرمانش را از روی زمین برنمی‌دارد؛ همان‌جا، میان شلوغی زندگی نگهش می‌دارد

حس می‌کردم چند روزی مهمان خانه‌ دو آدم بوده‌ام که عاشق شدند، ساختند، خندیدند، رنج کشیدند و درست همان‌طور که زندگی کردند، به مقصدشان هم رسیدند؛ چون گاهی دل را، کسی می‌بَرَد؛ کسی که پیش از هر چیز، شبیه خود ماست.

سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- حنان سالمی: اولین بار، خیلی وقت پیش بود که اتفاقی «قصه دلبری» به دستم رسید و خواندمش. آن روزها باورم نمی‌شد که دل، بُردنی باشد. از اسم کتاب خنده‌ام گرفت. حتی جلدش هم طراحی آن‌قدر گیرایی نداشت که هوش و حواس و کنجکاوی آدم را بگیرد برای برداشتن و ورق زدن و خواندنش. رویش نوشته بود: «شهید محمدحسین محمدخانی به روایت مرجان دُرعلی، همسر شهید»
با خودم گفتم حتما از همان زندگینامه‌های شهدایی است که از اول تا آخرش عطر بهشت می‌دهد! انگار که مثلا آدم‌هایش را از یک دنیای دیگر آورده باشند؛ خیلی پاک، صد در صد معصوم و به صورت ویژه، معنوی و روحانی. اما بازش کردم و از همان صفحه اولش فهمیدم که گاهی، دل را، کسی می‌بَرَد، کسی دقیقا مثل خودمان!


«مرجان درعلی» راوی کتاب است. جوان. سمج. لجباز. از آن دخترهایی که توی کتشان نمی‌رود پسرهای دانشگاه برایشان خط و نشان بکشند و رئیس‌بازی دربیاورند. قصه‌اش هم از همان جا شروع می‌شود. از دانشگاه. از جایی که می‌بیند یک پسرِ اداییِ بسیجی با شلوار شش جیبه و ریش و تسبیح و یقه‌ تا خرتناق بسته، آن‌قدر خواستگارِ دختر دارد که روی زبان‌ها افتاده! «از طرف خانم‌ها چند تا خواستگار داشت. مستقیم به او گفته بودند، آن هم وسط دانشگاه!»


راوی، خودش است؛ بدون شیله و پیله! قصه دلبری را دقیقا همان‌طور که بود، تعریف می‌دهد. بدون قیچی کردن و کم و زیاد. نه از خودش فرشته می‌سازد و نه از پسری که دلش را بُرد. نویسنده هم، جمله‌ها را کوتاه و پیوسته نوشته. دنبال تشبیه و کلمات قلمبه و سلمبه نبوده و فقط تلاش کرده تا قصه‌ دلبری، یک تصویر واضح باشد از سرگذشت کسی که قبل از «شهید» شدن، «آدم» بود؛ آدمی با تمام ابعاد و فراز و فرود خودش؛ تا جایی که وقتی دلش می‌رود، خویشتن‌داری هم از یادش می‌رود و خودش را لو می‌دهد.«در اردوی مشهد، سینی سبک کوکو سیبزمینی دست من بود و دست دوستم هم جعبه سنگین نوشابه. عزّ و التماس کرد که سینی رو بدید به من سنگینه!» گفتم: «ممنون، خودم می‌برم!» و رفتم. از پشت سرم گفت: «مگه من فرمانده نیستم؟ دارم می‌گم بدین به من!» چادرم را کشیدم جلوتر و گفتم: «فرمانده بسیج هستین نه فرمانده آشپزخونه!»


کتاب، مثل یک رود، جاری است. نقطه اوج ندارد چون روایتش خطی است. اما این نقطه‌ ضعف در برابر شیرینی و طنز خاطرات «مرجان» و «محمدحسین»، به چشم نمی‌آید و وقتی خواندش را شروع کردم، تا آخرین صفحه دلم نمی‌آمد که زمینش بگذارم. چون روایتِ راوی ما را با گذر روزهایی از زندگی مشترکشان مواجه می‌کرد که شاید در لحظاتی، دقیقا و عینا، برشی از زندگی ما بود؛ به خاطر همین، مخاطب، در یک همذات‌پنداری دلچسب تلاش می‌کند تا خودش را بخشی از قصه دلبری ببیند. «صندلی بقیه عوض می‌شد، اما صندلی من نه. از دستش حسابی کفری بودم، می‌خواستم دق دلم را خالی کنم. کفشش را درآورد که پایش را دراز کند، یواشکی آن را از پنجره اتوبوس انداختم بیرون!»


راوی، شهید را پنهان نمی‌کند. او را مثل خورشید پشت ابر نمی‌بَرَد. او فقط و فقط، شهید را نشان می‌دهد؛ شهیدی که می‌خندد، سفر می‌رود، گاهی پول دارد و گاهی ندارد، موتورش را قرض می‌دهد و توقیفش می‌کنند، ناراحت می‌شود، دلش می‌لرزد، و وقتی می‌بیند موهایش ریخته، مو می‌کارد! اما در نهایت، طوری زندگی می‌کند که شهید می‌شود. «روزی موقع خرید جهیزیه، خانم فروشنده به عکسِ صفحه گوشی‌ام اشاره کرد و پرسید: «این عکس کدوم شهیده؟» خندیدم که «این هنوز شهید نشده، شوهرمه!» حتی شاید مهم‌ترین امتیاز «قصه دلبری» همین باشد که نمی‌خواهد از شهید، اسطوره‌ای دست‌نیافتنی بسازد. کتاب، قهرمانش را از روی زمین برنمی‌دارد؛ همان‌جا، میان شلوغی زندگی نگهش می‌دارد. مخاطب، اول با یک زوج جوان آشنا می‌شود؛ با قهرها و آشتی‌ها، شوخی‌ها، کم‌پولی‌ها و ذوق‌های ساده‌شان. بعد، آرام‌آرام می‌فهمد همین آدم معمولی، در بزنگاه انتخاب، راهی را انتخاب کرده که پایانش شهادت است. انگار نویسنده، به جای آنکه بخواهد از شهادت بگوید، زندگی را نشان‌مان می‌دهد و از دل همین زندگی، شهادت، خودش قد می‌کشد.


و شاید برای همین است که وقتی آخرین صفحه را بستم، حس نمی‌کردم یک زندگینامه‌ شهدا خوانده‌ام؛ حس می‌کردم چند روزی مهمان خانه‌ دو آدم بوده‌ام که عاشق شدند، ساختند، خندیدند، رنج کشیدند و درست همان‌طور که زندگی کردند، به مقصدشان هم رسیدند؛ چون گاهی دل را، کسی می‌بَرَد؛ کسی که پیش از هر چیز، شبیه خود ماست.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها