سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - «همایون با همان حالت تصنعی از دختر کولی و گیسوی بر باد رفتهاش میخواند. پخش ماشین را خاموش میکنم که صدای همایون را نشنوم اما این بار صدای آواز آن دختر است که در سرم میپیچد. بعد از جدا شدن از او هشت ماه درد کشیدم و بعد درد تمام شد؛ چون دیگر چیزی از من نمانده بود. من درد خماری ترک هروئین را تجربه کرده بودم اما دردی که با از دست دادن آن رابطه کشیدم، خیلی شدیدتر بود. فکر کردم این دردها را کشیدی و حالا یک درد دیگر را هم باید بکشی درد خماری پدر. این فکر دوباره سرم را داغ کرد. شیشه ماشین را بیشتر پایین کشیدم و باد سرد به صورتم شلاق زد. ابراهیم لحظهای بیدار شد و به اطراف نگاه کرد اما بیآنکه بداند کجا هستیم و به کجا می رویم، دوباره خوابید.»
آنچه بازگو شد بخشی از کتاب «آلزایمر» نوشته مجتبی کاوه است که از سوی انتشارات تاچرا منتشر شده است. با او گفتوگویی انجام دادهایم که در ادامه میخوانید:
آلزایمر اولین کتاب شماست و طبیعتا اثر اول بسیاری از نویسندگان آن چنان که باید مورد توجه قرار نمیگیرد اما این کتاب در رویدادهای ادبی مثل جایزه ادبی پیشرفت و جایزه ادبی باران به مرحله نهایی راه پیدا کرد و در بیست و هفتمین دوسالانه کتاب اصفهان هم اثر شایستهتقدیر شناخته شد. فکر میکنید چه ویژگیهایی در این کتاب بود که نظر داوران این رویدادها را به خود جلب کرد؟
در ابتدا باید به یک نکته بسیار تکراری ولی لازم اشاره کنم و آن این است که جوایز ادبی معیار مناسبی برای ارزندگی یا جذابیت یک اثر نیستند. مخصوصا در کشوری مثل کشور ما که مراجع مستقل ادبی برگزارکننده رویدادهای حوزه ادبیات نیستند و این رویدادها توسط نهادهای حاکمیتی با دیدگاهها و سلایق خاص حاکم بر آنها برگزار میشوند، به هیچ وجه نمیتوان جایزه گرفتن و مطرح شدن یک رمان در رویدادهای ادبی را به ارزشهای روایی یا محتوایی آن نسبت داد. بنابراین صِرف این که رمان آلزایمر در چند رویداد مورد توجه قرار گرفت یا حتی جایزه برد، از نظر من، هیچ ارزشی برای آن ایجاد نمیکند. بعضی از این رویدادها چنان سردرگم و بی هدف برگزار میشوند و کتابهایی در آنها به عنوان اثر برگزیده معرفی میشود که برای من نویسنده کتاب اولی واقعا حیرتانگیز است! اجازه بدهید برای شما مثالی از این سردرگمیها بزنم. وقتی رمان آلزایمر در دوسالانه کتاب اصفهان اثر شایسته تقدیر شناخته شد، از یکی از مسئولان اداره کل ارشاد اصفهان که متولی اصلی برگزاری این رویداد است پرسیدم شما برای معرفی این کتاب برنامهای دارید؟ ایشان گفتند مثلا چه برنامهای؟! گفتم مثلا این کتاب و سایر برگزیدگان این رویداد را در مجلههای فرهنگی اصفهان – چون اصفهان یک شهر فرهنگی است و این موضوع نه تنها در ایران بلکه در دنیا مشهور است – که افراد کتابخوان این شهر در آنها رفت و آمد دارند، با نصب بنر معرفی کنید. ایشان گفت چه فکر خوبی! ولی بعدا که پیگیر شدم مشخص شد چنین اقدامی نشده است. به احتمال فراوان او و سایر مسئولان در اصفهان و احتمالا در کل کشور اصولا به جز برگزاری رویداد و اجرای یک سری تشریفات، قائل به حرکت دیگری برای معرفی کتابی که خودشان آن را داوری کردهاند و معتقدند اثر خوبی است، نداشتند. با این مقدمه طولانی، برگردیم به سوال شما. طبعا من نمیتوانم از طرف داوران رویدادهایی که ذکر کردید ویژگیهای مثبت رمان آلزایمر را برشمارم ولی تصورم این است که این رمان سه ویژگی دارد که مخاطبان فراوانی – اعم از مخاطبان حرفهای و غیرحرفهای- آن را به من گزارش کردند و احتمالا داوران رویدادهای مورد اشاره هم این ویژگیها را به عنوان نقاط قوت آن در نظر گرفته باشند. این سه ویژگی یکی جذابیت سوژه، دیگری روان بودن روایت و سومی توفیق رمان آلزایمر در درگیر کردن احساسات و ایجاد حس مشترک در مخاطب است.
چه دغدغه یا تجربهای شما را به نوشتن رمان «آلزایمر» رساند؟ این رمان قرار بود به کدام مسئله یا پرسش پاسخ دهد؟
انگیزه من از نوشتن آلزایمر این بود که من داستانی برای تعریف کردن داشتم یا بهتر است بگویم حرفی برای گفتن داشتم و به باور خودم این حرف، حرف مهمی بود و حتما باید زده میشد. رمان آلزایمر، ظرف و محملی برای زدن این حرف بود. من شخصا داستان نمینویسم که خودم یا دیگران را سرگرم کنم یا خودم یا دیگران اسمم را این جا و آنجا به عنوان نویسنده مطرح کنند که البته شاید بخت روزی با من هم یاری کند و این هدفها از داستانی که مینویسم محقق شود و از آن گریزان نیستم – سهل است که شاید بیش از هر نویسنده یا اهل قلم دیگری تشنه دیده شدن و مطرح شدن باشم – اما اگر داستانی بنویسم هدف اصلی من، طرح و ابراز موضوع مهمی است که در زندگی عادی یا امکان آن را ندارم یا بیان آن به سادگی ممکن نیست یا بیان آن در یک محدوده کمشمار و برای مخاطبان اندک مرا راضی نمیکند. تصور میکنم مخاطب اهل تامل هم رمان را صرفا برای سرگرمی نمیخواند یا حداقل من چنین برداشتی از مخاطب ندارم. به باور من مخاطب رمان میخواند که آنجا درد و رنجی که خود از آن عذاب میکشد یا هیجانی را که خود توان مدیریتش را ندارد یا حرفی را که جرات بیانش را ندارد، در صفحات رمان و لابلای زندگی شخصیتهای رمان، ببیند و حس کند و شاید برای آن درمانی بیابد یا دست کم بهتر با آن روبهرو شود.
اگر بخواهید مسیر رسیدن به «آلزایمر» را روایت کنید، از کجا شروع میکنید؟ چه تجربهها، آدمها یا کتابهایی بیشترین نقش را در شکلگیری این رمان داشتند؟
درباره مسیری که به نگارش این رمان منتهی شد باید بگویم از نظر آموزش اصول و مبانی داستاننویسی، مسیر بسیار ناقصی را طی کردم و شاید بتوانم بگویم اصلا مسیری طی نکردم. معنی این سخن این است که من، نه هیچ وقت در کلاس داستاننویسی شرکت کردم و نه با نویسندهای دوست بودم که از او درس و تکنیکی یاد بگیرم و نه پیش از نگارش این رمان در کارگاهها و جلسات داستانخوانی و نقد داستان حضور پیدا کرده بودم. یک کتاب آموزش داستاننویسی هم خریده بودم که آن را هم پیش از نگارش رمانم نخوانده بودم و هنوز هم کامل نخواندم. البته حرفه من روزنامهنگاری و خبرنگاری است و با نوشتن و روایتگری و گزارشنویسی بیگانه نیستم اما رمان نوشتن یک مقوله دیگر است. تصور میکنم چیزی که مسیر من به رماننویسی و نوشتن آلزایمر را تا حد زیادی هموار کرد، رمان خواندن و به طور کلی قصه خواندن بود. من رمانخوان خستگیناپذیری هستم و کمتر زمانی در زندگیام بوده که در حال خواندن رمان نبوده باشم. داستان کوتاه هم میخوانم و چند تایی داستان کوتاه هم نوشتهام ولی رمان را بیشتر دوست دارم. میتوان اینطور گفت که رمان خواندن، نهایتا مرا به نوشتن این رمان رهنمون کرد اما این قطعا تنها عامل نبود. من در خانوادهای بزرگ شدم که قصهگویان زبده در آن کم نبودند. سر سلسله این قصهگویان پدربزرگ من – پدر پدرم – بود. این مرد سالهاست از دنیا رفته ولی من هنوز تصویر او را به روشنی در ذهن دارم که برای من و برادر کوچکترم با حوصلهای بیمانند و روایتی جذاب قصه ژهایی را - قصههای عامیانه که مردم سینه به سینه آنها را به هم منتقل میکنند- تعریف میکرد. شاید بتوانم بگویم او نخستین معلم داستاننویسی من بود. او استاد تعلیق بود و طوری قصههایش را روایت میکرد که من همیشه چشم به دهان او میدوختم و منتظر بودم که قصه را ادامه بدهد. اگر آلزایمر از ابتدا تا پایان کشش خود را برای مخاطب حفظ میکند، احتمالا من درسی را که از پدربزرگم گرفتم، به خوبی اجرا کردهام. نکته پایانی این که «بهنام ناصح» رماننویس و ویراستار حرفهای در ترغیب من به بازنویسی و انتشار این رمان، نقش بی بدیلی داشت و از این بابت همیشه رهین منت او هستم.
این قصه حسی را به مخاطب منتقل میکند که انگار خیلی واقعی است. آیا ماجرای رمان بر اساس واقعیت نوشته شده است؟
بله، رمان آلزایمر بر اساس واقعیت نوشته شده است. این که رمانی بر اساس واقعیت نوشته شود امر غیرمعمولی نیست و بسیاری از رمانها ریشه در واقعیت دارند و به نظر من حتی رمانهای علمی تخیلی هم بخشهایی از داستان خود را از واقعیتهای زندگی نویسندهشان میگیرند. شاید پرسش دقیقتر این باشد که آلزایمر چقدر به واقعیت نزدیک است. باید بگویم شاکله اصلی این کتاب، بسیار به واقعیت نزدیک است و تصور من این است که این ویژگی، اگر اسمش را ویژگی بگذاریم، به رمان در جذب مخاطبان کمک کرده است، گرچه شخصا از این که آلزایمر بر اساس واقعیت نوشته شده، حس خوبی ندارم و قطعا به این امر مفتخر یا خوشحال نیستم، حتی چه بسا گاهی بعضی صفحات آن را که مرور میکنم آرزویم این است کاش حداقل این صفحات واقعیت نداشت!

آلزایمر، دو شخصیت محوری دارد و مخاطب با رمانی پیچیده با شخصیتهای متعدد مواجه نیست. با این حال به نظر میرسد شخصیتپردازی همین دو شخصیت هم آنچنان خوب انجام نشده و مخصوصا شخصیت ابراهیم چندان که باید برای مخاطب روشن نمیشود.
شخصیتپردازی ابراهیم در رمان تا حدی ناقص است و من این نقیصه را میپذیرم. صادقانه باید بگویم من هنوز هم از شخصیت ابراهیم واقعی، که در زندگی حقیقی پدر من است و رمان هم به او تقدیم شده، چیزی زیادی نمیدانم. وقتی رمانی مینویسید که بر مبنای واقعیت است ولی شخصیت واقعی آدم محوری داستانتان را به درستی نمیشناسید راهی ندارید جز این که در مورد شخصیت این فرد کاملا به خیالبافی و تصورات آغشته به انواع پیشفرضها و سوگیریهای خود پناه ببرید. من هم در رمان آلزایمر در همین تله گرفتار بودم و تلاش کردم برای ابراهیم که پدر راوی داستان است شخصیتی دست و پا کنم اما اطلاعات من و اصولا درک من از پدرهایی مثل ابراهیم و به طور کلی پدرها آن قدر اندک است که نتوانستم به خوبی از عهده این کار برآیم. خودم هم پدر هیچ فرزندی نیستم که درک کنم پدر بودن چه حس یا مختصاتی دارد. مثلا من واقعا نمیدانم یک پدر وقتی بفهمد فرزندش عاشق شده، چه احساسی پیدا میکند یا وقتی ببیند فرزندش معتاد شده و بعد توانسته اعتیادش را ترک کند، چه حسی در درونش شکل میگیرد چون این اتفاقات را در زندگی تجربه کردم و بازخورد خاصی از ابراهیم واقعی نداشتم و مکالمهای در این زمینه بین ما شکل نگرفت. میدانم با این حرف خود را در این دام بیشتر گرفتار میکنم و اگر هر قصهای بنویسم که در آن شخصیت پدر، وجود داشته باشد، پیشاپیش اعلام کردهام که شخصیتی ناقصالخلقه در داستانم پدید آوردهام، اما از بیان این حقیقت فرار نمیکنم.
داستان با فراموشیهای مکرر ابراهیم شروع میشود و فضای کلی داستان هم متاثر از اجبار ابراهیم به ایجاد تغییری اساسی در زندگیاش است که آن اجبار هم به دلیل فراموشی ناشی آلزایمر است. در پس این تاکید به فراموشی چه پیامی برای مخاطب هست؟
من داستانی روایت کردهام که به زعم خودم پیامهای آن به طور مشخص و واضح در خود ماجرای داستان و در دیالوگهای آن بیان شده اما اگر بخواهم پیام استعاری و غیرمستقیمی به این فراموشیها نسبت بدهم این است که فقط ابراهیم نیست که دچار بیماری فراموشی شده بلکه رابطه پدر - فرزندی بین راوی داستان و پدر او هم به فراموشی مبتلا شده است. شما وقتی به یک فراموشی شناخته شده از نظر پزشکی مثل آلزایمر دچار میشوید، بعد از مدتی نمیتوانید کلمات را درک کنید و از آنها برای برقراری ارتباط استفاده کنید اما این وضعیتی نیست که فقط هنگام بیماری آلزایمر دچار آن باشیم. ما همین الان هم والدین و فرزندانی داریم، همسرانی داریم، دوستانی – یا به ظاهر دوستانی – داریم، که نمیتوانند با هم ارتباط کلامی واقعی برقرار کنند و اگر مکالمهای بین آنها ایجاد میشود، بیشتر از روی ضروریات و از جنس کلیشهها و حرفهای روزمره عاری از احساسات واقعی و محتوای واقعی است. شاید پیام استعاری این رمان، هشدار درباره این نوع فراموشی باشد و مهمتر از هشدار این است که میتوان این بیماری یا ناخوشی یا هر چه اسم آن را بگذاریم را درمان کرد. چون در پایان رمان، با وضعیت آشفتهتر از ابتدای آن مواجه نیستیم و پایان باز و معلق و بلاتکلیف هم نداریم. در واقع در پایان این رمان راوی به نوعی رهایی و از نظر من درمان میرسد.
در این رمان یک سگ هم نوعی نقشآفرینی دارد و درواقع یکی از شخصیتهای داستان است اما نقش و شخصیت این سگ با نقشی که سگها در داستانها ایفا می کنند، تفاوت دارد. چطور به این حیوان چنین نقش متفاوتی دادید؟
شیری – سگ سفید داستان آلزایمر– شاید به این دلیل نقش متفاوتی در داستان به عهده دارد که راوی نه تنها از درک و رابطه گرفتن با پدرش، ابراهیم، ناتوان است بلکه از برقراری ارتباط با دنیای پیرامون خود هم ناتوان است. ما با انسانی به عنوان راوی این داستان طرف هستیم که بسیار تنها به نظر میرسد و ارتباطات اجتماعی و عاطفیاش یا به شکست انجامیده یا ارتباط پویا و موفقی نیست و کارش را هم دوست ندارد و میگوید کار احمقانهای است. این آدم لبریز از رنجش از پدر خود است و حتی از دعا کردن برای خودش هم عاجز است. یعنی ارتباطی با نیروی ماورای خودش هم ندارد و شاید حتی نسبت به چنین نیرویی بی اعتماد یا بی باور است. سخنی از امام حسین(ع) روایت شده به این مضمون که عاجزترین انسانها، کسی است که از دعا کردن عاجز باشد. چنین آدمی وقتی در داستان به نقطه استیصال میرسد از «شیری» درخواست میکند که برایش دعا کند و اینجا سگ برای این فرد نقش یک واسطه یا نشانه معنوی پیدا میکند. تصور میکنم نقشی که شیری در این داستان به عهده میگیرد و از پس آن هم برمیآید نوعی تابوشکنی است. شاید برخی از ما انسانها تصور کنیم حتما باید فرشتگان یا انسانهای خاص و متعالی بین ما و نیروی ماورای ما، اگر به چنین نیروی باور داشته باشیم، واسطه یا نشانه معنوی باشند ولی من شخصا چنین باوری ندارم و معتقدم حیوانات هم به عنوان جزئی از دستگاه عظیم آفرینش، وجود نیروی ماورایی و قدرت او را به ما یادآوری کنند و از ایمان ما در لحظات سرنوشتساز زندگی، حمایت کنند. بد نیست بدانید شیری از معدود شخصیتهای واقعی داستان است که اسم خود را هم عینا حفظ کرده و این سگ واقعیت مسلم رمان آلزایمر است.
عشق و در واقع شکست عشقی و به بیان بهتر نحوه رویارویی با پایان یک رابطه عاشقانه هم در رمان آلزایمر یکی از موضوعات اصلی است. با توجه به این که این رمان بر مبنای واقعیت نوشته شده، نوشتن از چنین موضوعی سخت نبود؟
نوشتن و یا داستان ساختن از عشق، و به تعبیر شما، نوشتن از پایان یک رابطه عاشقانه سخت است اما مگر میتوان قصهای نوشت و در آن از عشق چیزی نگفت و انتظار داشت آن قصه جان بگیرد و به جان مخاطب چنگ بزند. من با یک نوع جسارت ناشی از ناشیگری و «کتاب اولی بودن» وارد این میدان شدم و در این رمان از عشق هم نوشتم اما در نهایت ماجرای داستان آلزایمر طوری روایت شد که عشق در حاشیه داستان اصلی قرار گرفت و همین موضوع این شعله را در من روشن کرد که اگر رمان دیگری بنویسم، در حق عشق جفا نکنم و عشق محور و ستون اصلی داستانم باشد.
نگارش رمان آلزایمر چگونه تجربهای بود؟ آیا رمان دیگری در دست نگارش دارید؟
فعلا رمانی در دست نگارش ندارم اما میدانم رمان یا رمانهای دیگری خواهم نوشت چون حرفهایی برای زدن دارم و حس میکنم حرفهای مهمی هستند، البته این که شهامت طرح آنها را دارم یا ندارم را هنوز نمیدانم. ضمن این که رمان نوشتن مجال و فراغتی هم میخواهد که در حال حاضر از آن برخوردار نیستم. رمان آلزایمر در کل تجربه شیرینی بود و شیرینی این تجربه را مرهون مخاطبان فراوانی هستم که با پیامهای مهرآمیزشان لطف خود را به این اثر نشان دادند. البته فقط پیامهای مهر آمیز نگرفتم و چند تایی پیام نامهربانانه هم داشتم که تصور میکنم برای چنین اثری، دور از انتظار نیست و امیدوارم کسانی که این قصه رنجیدهشان کرد، مرا به بزرگواری خود ببخشند.
نظر شما