سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- آناهید خزیر: کوهستان، داستان پر فراز و نشیب زندگی است. آنها که در کوهستان ماندهاند را فراموش نکنید، شبها در کنار آتش، از گذرگاههای شما محافظت میکنند. گذرگاه هایی که شما میخواستید از آنها عبور کنید. پشتکار پر نخوتشان را شاید دیوانگی بنامید. اما روزهایی را به یاد آورید که شما نیز رویاهایی در سر داشتید... از سر آزردگی آنها را که در کوهستان ماندهاند فراموش نکنید، آنها که مصمم بودند به ابدیت بپیوندند. شاید هنوز در راههای ناشناختهای قدم میگذارند که شما از ادامه آن دست کشیدید...
۳۱ تیر در آخرین روز از اولین ماه تابستان یادآور روزی است که لیلا اسفندیاری، هیمالیانورد نامآشنای ایران پس از صعود قله ۸۰۳۵ متری گاشربروم ۲ در دل کوهستان جاودانه شد. سقوط میان صخرهها و شیبهای یخی به زندگی او پایان داد، اما نه به رؤیایش. او همیشه گفته بود دوست دارد اگر روزی از دنیا رفت، پیکرش در کوهستان بماند؛ و سرنوشت، این آرزو را به حقیقت بدل کرد. از آن پس، بلندای کوهها نه فقط خاطره گامهای استوار او، که آرامگاه ابدیاش نیز شد. به همین مناسبت با رامین شجاعی از کوهنوردان نامی کشور و مترجم کتاب «کوهنوردان راه آزادی» نوشته برنادت مکدونالد که از سوی نشر نون منتشر شده است گفتوگویی انجام دادهایم. او ترجمه این کتاب را به یاد و خاطره همنوردان فقیدش آیدین بزرگی، پویا کیوان و مجتبی جراهی تقدیم کرده است که در حادثه برنامه برودپیک تابستان ۹۲ در برفهای آن برای همیشه به خاطرهها پیوستند. گفتوگوی ایبنا را با او در ادامه بخوانید:

بر فراز قلهها، نه برای سرزمین، بلکه برای نفس کشیدن در سالهایی که آسمان لهستان زیر سایه سنگینی از ستم و انزوا فرو رفته بود، گروهی از مردان و زنان، سکوت کوهستان را تنها همراز خود باختند. آنها با کولهباری از امیدهای مدفون و ارادهای که از فولاد سردتر بود به سوی بلندترین قلههای جهان شتافتند. «کوهنوردان راه آزادی» داستان عصر طلایی کوهنوردی لهستان است. روایتی تکاندهنده از قهرمانانی که در نبرد با یخ، باد و محدودیتهای سیاسی، مرزهای جسم و روح انسان را جابجا کردند. این کتاب نه تنها تاریخ صعودهای تاریخی در زمستانهای مرگبار هیمالیاست. بلکه مرتبهای است برای آنهایی که در جستجوی آزادی در اعماق آسمان، در میان ابرها ماندند تا چراغ راهی برای کسانی باشند که در پایین در دام حقیقت زمین اسیرند. در این صفحات، دریابید که چگونه بلندپروازی میتواند تبدیل به تنها راه قرار از بند شود.
برنادت مکدونالد، نویسنده کتاب «کوهنوردان راه آزادی» بنیانگذار فرهنگ کوهستان در مرکز «بنف»، یک مورخ کوهستان است. او نه تنها بر زندگی کوهنوردان برجسته، بلکه بر روح جامعهای که این قهرمانان را پرورش داد، تمرکز دارد. آثار او ادای احترامی عمیق به استقامت تاریخ پنهان و بدهیهای اخلاقی است که کوهنوردان به همنوردان از دست رفته خود دارند. کتاب او حکایت عصر طلایی کوهنوردی لهستان با شخصیتهای بزرگ جهانیاش که چگونه با همت والای خود لهستان را به کشوری صاحبنام در عرصه کارهای نو بخصوص در بحث هیمالیانوردی مبدل کردند . مکدونالد، در این باره میگوید: «من به تاریخ معاصر دشوار لهستان فکر میکردم. ۶۰ سال مملو از خشونتهای غیر قابل باور، سرکوب، آشوبهای گسترده، و بازتولدی معجزهآسا. توانایی این جامعه به هم پیوسته کوهنوردان در زندگی در کنار چنین دوران پرآشوب سیاسی، و تولید بهترین هیمالیانوردان دنیا مرا سردر گم کرده بود. آیا آن دوران سخت آنها را بلندپرواز تر کرده بود یا اینکه به آنها آموخته بود در برابر سختیها خم به ابرو نیاورند؟ این کتاب شرحی است از صعود آن بزرگان کوهنوردی به قلههای آزادی»
آقای شجاعی شما خود از کوهنوردان نامی ایران هستید لطفا برای پرسش نخست از خودتان و درباره مهمترین کوهنوردیتان بگویید؟
من از سنین کودکی کوهنوردی را شروع کردم و در ۱۵ سالگی به عضویت باشگاه آرش درآمدم؛ درست در زمانی که اعضا در پی صعود مسیری جدید بر روی دیواره شمالی علمکوه بودند. صعود مسیرهای جدید و صعودهای زمستانی دشوار در تار و پود فرهنگ جمعی آرش رسوخ کرده بود. چیزی که کاملا با شخصیت و روحیات من سازگار بود. به عنوان مثال من و حسین خوشچشم در سن ۱۸ سالگی اولین مسیر روی دیواره خاتون بارگاه را گشایش کردیم. تا آن موقع هیچ مسیری روی این دیواره کار نشده بود. خلاصه صعودهای نو و شاخص همیشه در گوشه ذهن ما قرار داشت.
درباره مهمترین کوهنوردیهای خودم نیز باید بگویم: اولین صعود گرده آلمانها در زمستان به روش سبکبار (یا همان آلپی) همراه با مرحوم فرشاد خلیلی از اعضا باشگاه دماوند، سرپرستی و صعود قله راکاپوشی در پاکستان در غالب تیم ملی همراه با کوهنوردانی از باشگاه آرش و دیگر کوهنوردان کشور، اولین صعود یک مسیر جدید (مسیر انجمن) در زمستان بر روی دیواره شمالی علم کوه (دومین صعود دیواره در زمستان)، صعود تیغه غربی برودپیک (تا ارتفاع ۷۰۰۰ متر و اتصال به مسیر دهلیز غربی) و آخرین آنها سرپرستی تیم صعود مسیر «ایران» ۲۵ تیرماه سال ۱۳۹۲ بر روی برودپیک. در همه اینها مدیریت فنی نیز به عهده من بود.
چنانچه میدانید، سه تن از عزیزانم بعد از صعود قله در راه بازگشت از مسیر عادی به دلیل هوای خراب گم شدند و بعد از چند روز تلاشی فوق انسانی برای زنده ماندن در ارتفاعات برودپیک به ابدیت پیوستند. بعد از آن عملا کوهنوردی را کنار گذاشتهام.
چرا ترجمه کتاب را به آیدین بزرگی، پویا کیوان و مجتبی جراهی تقدیم کردید؟ آیا این کوهنوردان ایرانی با کوهنوردهای دوران طلایی لهستان از نظر جسارت، سخت کوشی، و نوجویی اشتراک داشتند؟
من آیدین بزرگی را از صعود سال ۱۳۸۸ بر روی تیغه غربی برودپیک میشناختم. او یکی از قویترین، پرتلاشترین و بااخلاقترین کوهنوردانی بود که در عمر خود دیده بودم. به دلیل اقامت من در خارج از کشور فرصت کوهنوردی دیگری با او برایم پیش نیامد اما کاملا در جریان صعودها و تلاشهای شاخص او قرار داشتم. پویا کیوان (از باشگاه دماوند) دوست نزدیک او و یکی از همنوردانش در بعضی از این صعودها و مجتبی جراهی عضو باشگاه آرش و یکی از اعضا اولین تلاش برای صعود مسیر «ایران» در سال ۱۳۹۰ بود. هر سه شیفته صعودهای نو و شاخص.
آنها به معنی واقعی از نظر جسارت، سختکوشی، قدرت و کار تیمی با کوهنوردان عصر طلایی لهستان اشتراک داشتند و توانستند اولین و تنها مسیر «ایران» بر روی یک قله بلند را بگشایند. آنها در راهی قدم گذاشتند که کوهنوردان لهستانی آن را به کمال رسانده بودند. امیدوارم این ترجمه توانسته باشد منش و طرز تفکر آنها را در صعود دشوارترین مسیرهای دنیا روشنتر کند.
کتاب «کوهنوردان راه آزادی» روایت کدام کوهنوردان و هیمالیانوردان است؟
کتاب درباره نسلی از کوهنوردان لهستانی است که عمدتا در دهههای ۷۰-۸۰-۹۰ میلادی «دوران طلایی» کوهنوردی لهستان را شکل دادند. این دوران طلایی محصول تلاش خیل عظیمی از کوهنوردان سرسخت، قدرتمند، توانا و بلندپرواز بود. شاخصترین آنها «یرزی کوکوچکا»، «آندری زاوادا»، «وویتک کورتیکا» و «واندا روتکیویچ» هستند.
آندری زاوادا خود کوهنوردی شاخص اما مهمتر از آن سازماندهندهای قابل، بلندپرواز و نوآور بود. هم او بود که در دهه ۷۰ پایهگذار اولین صعود زمستانی یک قله مرتفع شد و به این ترتیب یک «مانع ذهنی» بزرگ را از سر راه برداشت. هیمالیا حتی در بهار و تابستان تجسم سختترین شرایط طبیعی در کره زمین بود. چطور ممکن بود در زمستان پا به آنجا گذاشت. اما او با سازماندهی اولین صعود زمستانی به قله ۷۰۰۰ متری نوشاق مرز توانایی انسان را یک پله بالاتر برد
واندا روتکیویچ اولین فاتح لهستانی اورست (سومین زن)، اولین زن صعودکننده به K۲ و در مجموع ۸ قله ۸۰۰۰ متری دیگر بود. در دورهای که هیمالیانوردی غالبا یک ورزش مردانه بود او با جسارت و توانی همراستای مردان به مرتفعترین قلل صعود کرد.
یرزی کوچوچوکا مدت کوتاهی بعد از رینهولد مسنر دومین کسی بود که تمام قلل ۸۰۰۰ متری را صعود کرد. با این تفاوت که همه آنها را، به جز یکی، یا از مسیر جدید صعود کرده بود، یا اولین صعود زمستانی. او معروفترین کوهنورد لهستانی در جهان است.
وویتک کورتیکا، به عنوان کوهنوردی کمالگرا فراتر از اعداد و ارقام و رکوردها به دنبال کوهنوردی در حد اعلای خود بود. اولین صعود او بر «دیواره درخشان» گاشربروم ۴، قلهای کمتر از ۸۰۰۰ متر، از نگاه بسیاری شاخصترین صعود قرن ۲۰ ام بوده است.
کتاب چه پاسخی به این پرسش میدهد که «آزادی» دقیقاً چیست؟ آیا آزادی در این روایت یک وضعیت سیاسی است یا تجربهای فردی که حتی در محدودترین شرایط نیز میتوان به آن دست یافت؟
کتاب روایتی جذاب از دورانی از تاریخ لهستان است که جنبشهای آزادیخواهی در لهستان با بهترین کوهنوردیهای آن دوره در هم میآمیزد. غیر قابل تصور است که کوهنوردان از این جنبشها متاثر نبوده باشند. کتاب اما به جای پاسخ قطعی بیشتر به روایت این داستانها میپردازد تا خواننده خود به داوری بپردازد.
چرا بخش مهمی از نوآوریهای کوهنوردی زمستان در لهستان شکل گرفت؟
به عقیده من نقش آندری زاوادا در این زمینه بسیار مهم است. گاهی اوقات یک نفر به تنهایی پایهگذار یک حرکت اجتماعی میشود، تا حدودی شبیه نقش مهاتما گاندی و حتی هنری فورد؛ یکی الهامبخش ملتی میشود و یکی انقلابی در روش تولیدات صنعتی به راه میاندازد. اطمینان دارم لهستانیها بدون زاوادا نیز در هیمالیانوردی پیشرفت قابل ملاحظهای میداشتند اما زاوادا پیشگام صعودهای زمستانی در هیمالیا بود و بعد خیل عظیمی از کوهنوردان دنبالهرو او در هیمالیا تفکرات و آرزوهای او را به اوج خود رساندند.
برنادت مکدونالد کوهنوردان لهستانی را نه فقط ورزشکار، بلکه جویندگان آزادی معرفی میکند. آیا این روایت بازتاب واقعیت تاریخی است یا نوعی قهرمانسازی از نسلی که در شرایط دشوار زیستهاند؟
نویسنده به زیبایی خواست ذاتی انسان برای آزادی را با کوهنوردی در بالاترین سطح ممکن تلفیق میکند. آنها قهرمانان کوهنوردی بودند نه قهرمانان آزادی. تا جایی که بعضی از آنها حتی برای آنکه بتوانند به کوهنوردی بپردازند با سرویسهای اطلاعاتی همکاری کردهاند. کتاب گستره این همکاری را مشخص نمیکند. معلوم نیست فراگیر بوده یا نه، اما قطعا نادر نبوده است. در همان حال با کوهنوردیهای شاخص خود بر جنبش آزادیخواهی تاثیر میگذارند. در نظر بگیرید صعود واندا به اورست را که با روز انتخاب پاپ ژان پل دوم مصادف شده است. در رژیمی که در همه زمینهها، از جمله در زمینه آزادیهای مذهبی، محدودیتهای گستردهای اعمال کرده بود بازتاب این خبر روزنهای از امید به آزادی در بین لهستانیها گشوده بود.
نفر دوم از سمت راست پرویز سید روغنی است. او میگوید: لهستانیها را یادم آمد. من کمی روسی بلد بودم و به همین دلیل با آنها گرم گرفتم. آن روز تهیه صبحانه با من بود. من هم همه شیرعسلیها را به لهستانی دادم و برای بچههای خودمان تقریبا آب مانده بود. آخ که چقدر آن روز از بچهها فحش خوردم...
آیا صعود به بلندترین قلههای جهان برای کوهنوردان لهستانی نوعی اعتراض خاموش به محدودیتهای سیاسی و اجتماعی دوران کمونیسم بود، یا بیشتر تلاشی برای کسب افتخار ملی و فردی؟
به عقیده من بیش از هر چیز کسب افتخارات فردی و ملی انگیزه اصلی آنها بوده است. در نظر بگیرید کوهنوردان طراز اول دیگر کشورها از آمریکا و ژاپن و سایر کشورهای دموکراتیک گرفته تا آنها که در بلوک شرق همچون اتحاد جماهیر شوروی زیر سایه رژیمهای سرکوبگر مشابه به هیمالیانوردی میپرداختند. در مورد کشورهای دموکراتیک آزادیخواهی نمیتوانسته انگیزه اصلی بوده باشد. در دیگر کشورهای بلوک شرق نیز نمیتوان اثری از انگیزههای آزادیخواهانه یافت. اما انگیزههای فردی و ملی جهان شمول است. رژیم سیاسی ممکن است زمینه به فعل درآمدن تواناییهای بالقوه را فراهم سازد یا آن را سرکوب کند. مثلا رژیمهای کمونیستی در رقابت با غرب از ورزش برای نشان دادن برتری نظام سیاسی خود بهره میبردند و کوهنوردان از شرایط موجود برای اعتلای خود و جامعهشان. امروز بعد از گذشت ۳۰-۴۰ سال، صعودهای آن دوره به حساب «مردم لهستان» گذاشته میشود نه رژیم کمونیستی. احتمالا در بین خود لهستانیها نیز کسی از ریاست فلان رییس و مسوول در آن زمان با خبر نیست در حالی که همگی کوهنوردان شاخص آن دوره را به خوبی میشناسند و به عنوان یک ملت به آن افتخار میکنند.
کتاب تا چه اندازه نشان میدهد که انسان در شرایط فقدان آزادی سیاسی، راههایی غیرمستقیم برای تجربه آزادی پیدا میکند؟ آیا کوهستان میتواند جایگزینی برای آزادیهای ازدسترفته در جامعه باشد؟
اطمینان دارم تعداد پرشماری از هیمالیانوردان آن زمان دقیقا به همین دلیل پا به همیالیا میگذاشتند. تصور کنید در جامعهای که به شهروندان عادی اجازه خروج از کشور داده نمیشود، مبادا آشنایی با دیگر فرهنگها و به خصوص فرهنگ به زغم آنها منحط غربی بر افکار آنها تاثیر بگذارد، هیمالیانوردی راهی پیش پای شما میگذارد که بتوانید برای چندی هم که شده نفسی در آزادی بکشید. انگیزه هزاران نفری را که در برنامههای بزرگ شرکت میکردند میشد اینگونه تفسیر کرد اما برای آنها که «دوران طلایی» کوهنوردی لهستان را رقم زدند شاید فرار از خفقان رژیم سیاسی در درجه دوم اهمیت قرار میگرفت. به نظر من نه تنها سفرهای خارجی متعدد باعث عادیسازی آن تجربه میشد بلکه مخاطرات کوهنوردی در آن سطح با سپری کردن دورهای کوتاه در خارج از کشور که بیشتر آن در کوهستان میگذشت قابل مقایسه نبود.
آنچه کوهنوردان لهستان را به برجستهترین هیمالیانوردان جهان تبدیل کرد، مهارتهای ورزشی و فردی آنان بود، یا تجربه زیستن در تاریخ پر فراز لهستان و جامعهای آکنده از خشونت، سرکوب و بیثباتی سیاسی، روحیهای از تابآوری، جسارت و میل به عبور از مرزهای ممکن را در آنان پرورش داد؟
من صلاحیت آن را ندارم که درباره چگونگی شکلگیری شخصیت اجتماعی آنان و نقش آن در هیمالیانوردی اظهار نظر کنم. میتوانم تمام آنچه را که شما برشمردید را موثر بدانم. سوالی که برای خود من مطرح است این است که چرا هیمالیانوردی در آن سطح حداقل به آن شکل به انتها رسید، نه تنها در بین لهستانیها بلکه در بین دیگر کوهنوردان دنیا. چطور است که با افزایش تعداد حضور کوهنوردان در هیمالیا صعودها به آسانترین مسیرها خلاصه شده است؛ چرا اشتیاق بیاندازه به صعود یک قله بلند، ترجیحا ۸۰۰۰ متری مهمتر از کیفیت صعود شده است؟ این سوال مدتهاست ذهن من را مشغول کرده است. بدون آنکه بتوانم برای آن پاسخی قطعی پیدا کنم فقط در حد توان خود سعی کردم در عمل، چه با کوهنوردی و چه با کارهای فرهنگی از جمله ترجمه همین کتاب این جریان غالب را به چالش بکشم.
بسیاری از شخصیتهای این کتاب جان خود را در راه صعود از دست دادند. آیا میتوان این میزان خطرپذیری را ستایش کرد، یا باید آن را نوعی افراط در آرمانگرایی و ماجراجویی دانست؟
میزان خطرپذیری در کوهستان یکی از سوالهایی است که هر شخص فقط به تنهایی میتواند به آن پاسخ دهد. کوهنوردی حتی در سادهترین شکل خود آمیخته با خطر است. هر چه سطح فنی بالاتر و زمان برنامه طولانیتر باشد احتمال بروز خطر هم بیشتر میشود. من در همه این سالها به ندرت کوهنوردی را دیدهام که همانند ماجراجویان رشتههای دیگر، به قول معروف «تشنه آدرنالین» باشند. آنها اما از «ترشح دوپامین» در مغز لذت میبرند. بعد از ساعتها کوهپیمایی این همان رضایت خاطر ساده رسیدن به قله است. کوهنوردان آن دوره لهستان آگاه از این مخاطرات مرگ در هیمالیا را پذیرفته بودند. قابل تصور است که برای نسلهای بعدی لهستان این میزان خطر قابل پذیرش نبود.
برنادت مکدونالد روایت خود را بر پایه خاطرات، مصاحبهها و روایتهای شخصی بنا کرده است. تا چه اندازه میتوان این کتاب را یک اثر تاریخی دانست؟
این کتاب یکی از مهمترین مقاطع کوهنوردی را به زیبایی و صداقت روایت میکند. نویسنده در کنار رجوع به گزارشها و کتابها با برخی از همین کوهنوردان گفتوگو کرده است که بر اعتبار و سندیت کتاب میافزاید. او همچون یک اثر تاریخی معتبر سعی کرده است بستر تحولات و جامعهای که این کوهنوردان را پرورش داده را نیز کالبدشکافی کند و در جایی که پاسخی نداشته به طرح سوال بسنده کرده است.
ترجمه این کتاب تا چه اندازه توانسته لحن مستند، هیجان کوهنوردی و بار عاطفی روایتهای مکدونالد را به فارسی منتقل کند؟ آیا خواننده فارسیزبان همان تنش و اضطراب متن اصلی را تجربه میکند؟
این کتاب یک اثر ادبی، مملو از زیباییهای کلامی نیست، اگر جز این بود احتمالا جسارت ترجمه آن را به خود نمیدادم. قضاوت واقعا بر عهده خواننده است ولی بازخوردهایی که تا به حال شنیدهام حاکی از این بوده است که ترجمه توانسته حال و هوای کوهنوردی دشوار را منتقل کند. احتمالا سابقه کوهنوردی من در این زمینه موثر بوده است.
کتاب بیش از آنکه درباره فتح قلهها باشد، درباره انتخابهای دشوار انسانهاست یا به یکی از سرفصلهای کتاب اشاره کنم نام با عنوان «هنر عذاب کشیدن». آیا میتوان گفت قله واقعی این کتاب نه ارتفاع کوه، بلکه رسیدن به آزادی و حفظ هویت فردی در برابر فشار سیاسی است؟
«هنر عذاب کشیدن» عنوان یادداشتی از وویتک کورتیکا است که در سال ۱۹۸۸ در مجله «ماونتین» چاپ شد که کورتیکا برای تشریح شرایط ذهنی یک هیمالیانورد برجسته نگاشته بود. اما «هنر عذاب کشیدن» منحصر به کوهنوردان لهستانی نیست. بسیاری از کوهنوردان دنیا میتوانستند با نوشته کورتیکا ارتباط بگیرند و همذاتپنداری کنند. بسیاری از آنها، به خصوص کوهنوردان غربی، دغدغه آزادی نداشتند. او کتاب را نوشت تا نشان دهد توان و آمادگی ذهنی سپری کردن شبی بدون چادر و کیسه خواب در ارتفاع بالای ۸۰۰۰ متر در زمستان فقط به شرطی ممکن است که شخص خود را برای عذاب کشیدن آماده کند. بهترین تمرینات آمادهسازی و تجهیزات کوهنوردی فقط ممکن است مقداری از این عذاب بکاهد. همین و بس.
در پاسخ به سوال دیگرتان از رضایت خاطر رسیدن به قله و ترشح دوپامین گفتم. اما واقعیت این است که بسیاری از صعودهای دشوار در قلل مرتفع تا جایی عذابآور است که کوهنورد بعد از رسیدن به قله حتی توان خوشحالی یا تعمق در صعود خود را ندارد. مغز او بی حس شده است. بدن خسته و ضعیفش ساعتها و روزهاست که در نهایت توان خود به سر میبرد. شدت سرما و باد اندام او را سرمازده کرده است. عکسی میگیرد و بر میگردد. شادی و دوپامین بماند برای بعد. در حالیکه هنوز بازگشتی احتمالا حتی خطرناکتر در پیش دارد...
اما شاید بپرسید آیا مکدونالد خواسته یا ناخواسته آزادیخواهی را درونمایه اصلی کتاب کرده است؟ شاید. میتوان برداشتهای گوناگون و در عین حال معتبری از خواندن این کتاب داشت.
نگاهی به زندگی لیلا اسفندیاری
لیلا اسفندیاری، هیمالیانورد ایرانی در آخرین روز از اولین ماه تابستان ۱۳۹۰ هنگامی که از صعود قله ۸۰۳۵ متری گاشربروم ۲ بازمیگشت به دلیل خستگی و از دست دادن تعادل دچار حادثه و سقوط شد و در میان صخرهها بین دو شیب یخی جانش را از دست داد و آرامگاه ابدیاش کوهستانی شد که همیشه آرزو میکرد برای همیشه همانجا بماند.
وی کوهنوردی را از سال ۱۳۸۰ به صورت تفریحی آغاز کرد و توچال نخستین قلهای بود که به صعودش دست یافت. اسفندیاری در سال ۱۳۸۱ به عنوان نخستین بانوی ایرانی موفق شد غار «پراو» عمیقترین غار ایران در استان کرمانشاه را بپیماید. او با انتخاب رشته کوه هیمالیا، مشهور به بام دنیا که دارای ۱۴ قله با ارتفاع بیش از ۸۰۰۰ متر است راه ناهمواری را برمیگزیند. «نانگاپاربات» نهمین قله بلند روی کره زمین به دلیل آن که کوهنوردان زیادی در جریان صعود به آن کشته میشوند به «کوهستان قاتل» مشهور است اما حتی نام دهشتناک این کوهستان نتوانست او و دوستانش را از سودای تسخیر این قله بازدارد.
اسفندیاری در سال ۱۳۸۹ قله دیگری از هیمالیا را برگزید و برآن شد به قله k۲دومین قله مرتفع روی کره زمین (بعد از اورست) که دارای فنیترین مسیر صعود در جهان نیز هست، صعود کند. قلهای که به دلیل دشواری و سختی، از هر چهار نفر کوهنوردی که راه صعود به آن را میپیمایند ناگزیر سرنوشت مرگ به انتظار یکی از آنها نشسته است.
وی اولین زن کوهنورد ایرانی است که برای صعود به «گاشربروم ۲» در هیمالیا کوشش بسیاری کرد اما جانش را در این مسیر از دست داد. اینکه در آن ثانیههای پرسرعت سقوط به هجوم دردها و آلام خود میاندیشید یا به حلاوت و شیرینی صعود، پرسشی است که پاسخ آن را کسی جز او نمیداند! بنا به وصیت وی پیکرش در ارتفاعات هیمالیا و بین شکافهای یخی آرمید و بر جام جهان جاودانه شد و این چنین بانوی کوهستان نام گرفت.
لیلا اسفندیاری پیشتر، بارها به دوستان و نزدیکانش گفته بود: «اگر در کوه جان خود را از دست دادم، همانجا بگذارید بمانم.
نمیخواهم دیگران به خاطر من جانشان را به خطر بیندازند.
میخواهم بام جهان آرامگاه ابدیام باشد.»
پس از پیدا شدن پیکر او، خانواده اسفندیاری با احترام کامل به این خواسته، تصمیم گرفتند جسد لیلا در همان ارتفاع باقی بماند. انتقال پیکر از آن ارتفاع، نیازمند حضور تعداد زیادی کوهنورد ورزیده بود و میتوانست جان افراد دیگری را به خطر بیندازد.
نظر شما