جمعه ۲ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۲۲
در بابِ اعتماد به دوستان

اگر جوری رفتار کردید که به دوست‌تان اعتماد دارید، کم‌کم دوست‌تان قابل اعتماد می‌شود، و اگر همیشه به دوست‌تان ظنِ خیانت ببرید و این را دوست‌تان بفهمد دلیلی ندارد که خدمت بکند بلکه به خیانت خودش ادامه می‌دهد. بنابراین، تصوری که ما از دوست‌مان داریم، این تصور درست از آب درمی‌آید.

سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- محمد صادقی، نویسنده و روزنامه‌نگار، مصطفی ملکیان در سلسله درس‌گفتارهایی و با ارائه‌یِ روشی ارزشمند به بررسی و نقدِ «گزیده‌یِ نامه‌هایِ سنکا» ترجمه‌یِ امین مدی (نشر گمان) پرداخته و آموزه‌هایی که سنکا در این نامه‌ها مطرح کرده را به چهار دسته تقسیم می‌کند.

در بابِ اعتماد به دوستان
محمد صادقی

آموزه‌ها و گزاره‌هایِ اول، توصیف‌هایی هستند که سنکا از هستی و زندگی آدمی به دست می‌دهد که در آنها ما فقط با توصیف مواجه هستیم. به این معنا که واقعیت این است (الف ب است) یعنی واقعیت را در یک گزاره و به تعبیری در یک جمله‌یِ اخباری بیان می‌کند. سنکا در آموزه‌ها و گزاره‌هایِ دوم، به تبیین می‌پردازد. هنگامی که بر سر هر توصیفی «چرا» بیاید، پاسخی که به آن چرا داده می‌شود، تبیین است. بنابراین اگر من بگویم «هوا سرد است» این یک توصیف است. حالا اگر کسی از من پرسید «چرا هوا سرد است» پاسخی که من به این چرا می‌دهم یک تبیین است. پس وقتی کسی از من می‌پرسد چرا هوا سرد است، من باید علت آن را توضیح دهم، بنابراین تبیین‌ها، علّی و معلولی هستند. پس در هر آموزه و گزاره‌یِ تبیینی، میان دو رویداد، دو نسبت و دو پدیده یک رابطه‌یِ علّی و معلولی وجود دارد. بر این اساس اگر در جمله‌ای تعبیرِ علت یا معلول یا تعبیرهایِ غیرفلسفی‌تری مانند اثر و نتیجه، یا نشانه را دیدیم، اینها تبیینی هستند. گزاره‌هایی که در آنها «الف علتِ ب است» یا «ب معلولِ الف است» یا «الف آثار و نتایجی دارد که عبارتند از» یا «یکی از نشانه‌هایِ الف این است که» بیاید، همه در واقع رابطه‌یِ علّی و معلولی را بیان می‌کنند. یعنی اگر گفتیم «ب نشانه الف است» یعنی «الف علتِ ب بوده است.» برایِ نمونه، وقتی می‌گوییم «دود نشانه آتش است» یعنی آتش علتِ دود است. آموزه‌ها و گزاره‌هایِ سوم، ارزشی یا ارزش‌گذارانه هستند. این گزاره‌ها به بیانِ ارزشی می‌پردازند اما واقعیتی را بیان نمی‌کنند بلکه به بیانِ یک ارزش می‌پردازند. مانند زمانی که کسی بگوید «امنیت در یک جامعه خوب است» یا «اعتماد میانِ شهروندانِ یک جامعه خوب است.» وقتی واژه‌یِ «خوب» به کار برده می‌شود، اینجا به بیانِ یک ارزش می‌پردازد. پس در اینجا با یک گزاره یا جمله‌یِ ارزشی مواجه هستیم. هر نوع ارزش‌گذاری که در جمله یا گزاره‌ای بیاید، چه ارزش‌گذاریِ اخلاقی، چه ارزش‌گذاریِ حقوقی، چه ارزش‌گذاریِ زیبایی‌شناختی، چه ارزش‌گذاریِ مصلحت‌اندیشانه، چه ارزش‌گذاریِ دینی و مذهبی، چه ارزش‌گذاریِ مبتنی بر آداب و رسوم و عرف و عاداتِ جامعه، و چه اگر ارزش‌گذاری‌هایِ دیگری در نظر داشته باشیم (چون غیر از این شش نوع، برخی فیلسوفان به ارزش‌گذاریِ منطقی، ارزش‌گذاریِ معرفت‌شناختی، و ارزش‌گذاریِ اقتصادی هم قائل هستند) ما را با گزاره یا جمله‌ای ارزشی مواجه می‌کند. اگر گفته شود «این جنس را ارزان خریده‌اید» یا «این جنس را گران خریده‌اید»، این یک داوریِ ارزشی و اقتصادی تلقی می‌شود. البته اگر گفته شود «این جنس فلان قدر قیمت دارد» یا «این جنس فلان قیمت خریداری شده است» اینجا با بیان واقعیت یعنی با یک جمله یا گزاره‌یِ توصیفی مواجه هستیم. آموزه‌ها و گزاره‌هایِ چهارم، توصیه‌ای یا تکلیفی هستند. در این جمله‌ها و گزاره‌ها، سنکا به مخاطب خود می‌گوید که این کار را بکن یا آن کار را نکن و یا این‌گونه باش یا آن‌گونه مباش. این جمله‌ها و گزاره‌ها، توصیفی، تبیینی و ارزشی نیستند بلکه به افعالِ ما انسان‌ها بستگی دارند و توصیه‌ای هستند. برای اینکه گزاره‌هایِ ارزشی با گزاره‌هایِ توصیه‌ای اشتباه گرفته نشوند، باید بدانیم وقتی درباره‌یِ یک فعلِ ارادیِ انسان سخن در میان است، این گزاره، گزاره‌ای توصیه‌ای است. اگر گفتند «راست بگو» یا «باید راست گفت» یا «وظیفه ما راست‌گفتن است» یا «راست‌گفتن کار درستی است» چون راست‌گفتن یک فعلِ ارادی است، و سخن بر سرِ راست‌گفتن است اکنون با هر تعبیری که این بیان شود، این گزاره، توصیه‌ای به شمار می‌آید. اما اگر درباره‌یِ افعالِ غیرارادیِ انسان سخن در میان باشد، آن گزاره، ارزشی است. وقتی گفته می‌شود «امنیت در جامعه خوب است» اینجا با گزاره ارزشی مواجه هستیم زیرا امنیت فعلِ ارادی من و تو نیست، یعنی یکی از کارهایِ من و تو امنیت نیست. گزاره‌هایِ ارزشی که در بابِ فعلِ ارادیِ آدمی نیستند به طور معمول درباره‌یِ یک رویداد، یا درباره‌یِ یک حالت، و یا درباره‌یِ یک رابطه‌ هستند. درباره‌یِ یک رویداد یعنی وقتی یک رویدادی را بیان می‌کنیم (رویداد چیزی است که در ظرفِ زمان تحقق می‌یابد) برایِ نمونه، وقتی می‌گوییم «پیرشدن چیز خوبی است» در نظر داشته باشیم که پیرشدن یک رویداد است و در یک لحظه رخ نمی‌دهد بلکه در ظرفِ زمان رخ می‌دهد. پس وقتی می‌گوییم «پیرشدن چیز خوبی است» داریم درباره‌یِ رویدادی به نام پیرشدن ارزش‌داوری می‌کنیم.

اما اگر به جایِ این مثال، بگوییم «جوان‌ماندن چیز خوبی است» جوان‌ماندن رویداد نیست. جوان‌ماندن یک حالت است. فرق میانِ رویداد و حالت در این است که هر دو در ظرفِ زمان هستند اما رویداد دلالت بر تغیّری در ظرف زمان می‌کند ولی حالت دلالت بر ثبات چیزی در ظرف زمان می‌کند. چه فرقی میان پیرشدن و جوان‌ماندن وجود دارد؟ پیرشدن یک دگرگونی را در ظرفِ زمان نشان می‌دهد اما جوان‌ماندن یک ثباتی را در ظرفِ زمان نشان می‌دهد. پس اگر گفتیم «پیرشدن چیز خوبی است» ارزش‌داوری کرده‌ایم که موضوع آن هم یک رویداد است و اگر گفتیم «جوان‌ماندن چیز خوبی است» چون بر جوان‌ماندن تکیه داریم یعنی در ظرفِ زمان دگرگونی و تحولی صورت نگیرد، این یک حالت است. گاهی نیز ارزش‌داوری‌ها به یک رویداد و یا حالت نظر ندارند، بلکه دال بر یک رابطه هستند و به یک رابطه می‌پردازند. مانند اینکه گفته شود «عشق چیز خوبی است.» عشق یک رابطه میان دو موجود (میانِ عاشق و معشوق) است. این را در فلسفه نسبت می‌نامند و رابطه نیز گفته می‌شود. وقتی گفته شود «نفرت چیز بدی است» باز سخن بر سر رابطه است، رابطه میانِ کسی که نفرت دارد و کسی که این کس از او نفرت دارد.

در بابِ اعتماد به دوستان

اکنون به سراغِ «مکتوبات رواقی» یا همان «گزیده‌یِ نامه‌هایِ سنکا» برویم، و توضیح‌هایِ مصطفی ملکیان درباره‌یِ گزاره‌ها و آموزه‌ها را ملاحظه کنیم که چهار دسته هستند. نخست، آموزه‌ها و گزاره‌هایی که سنکا در آنها به توصیفِ زندگیِ آدمی می‌پردازد. دوم، آموزه‌ها و گزاره‌هایی که در آنها به تبیینِ زندگیِ آدمی و به بیانِ علت و معلول می‌پردازد، یعنی می‌گوید چه چیزی علتِ چه چیزی است یا چه چیزی معلولِ چه چیز دیگری است. سوم، گزاره‌ها و آموزه‌هایی که در آنها به ارزش‌داوری می‌پردازد و چهارم، گزاره‌ها و آموزه‌هایی که در آنها توصیه‌ای می‌کند و تکلیفی برعهده مخاطب خود می‌گذارد. به باور ملکیان، تقسیم‌بندی و تفکیک این آموزه‌ها، نه فقط برای مطالعه‌یِ نامه‌هایِ سنکا، بلکه برایِ مطالعه و نقد و بررسی آثار هر متفکر و اندیشمندی بسیار سودمند و راهگشا است. بر اساس این روش، انسان در مواجهه با اندیشه‌ها و آثارِ یک متفکر، برایِ نمونه، می‌تواند توصیفی که یک متفکر ارائه می‌کند را قبول کند اما تبیینِ او را نپذیرد یا ارزش‌داوریِ یک متفکر را قبول کند اما توصیه‌یِ او را قبول نکند (یا برعکس، توصیه‌یِ متفکری را قبول کند اما ارزش‌داوریِ او را نپذیرد) پس برایِ شناختِ یک متفکر و تعیینِ ربط و نسبتِ خودمان با او، که تا چه اندازه حرف‌هایِ او را قبول داریم و تا چه اندازه حرف‌هایِ او را قبول نداریم، بهتر است که این آموزه‌ها (توصیفی، تبیینی، ارزشی و توصیه‌ای) را از هم تفکیک کنیم. اکنون، نامه‌یِ سومِ سنکا با نام «در بابِ اعتماد به دوستان» را می‌خوانیم.

در بابِ اعتماد به دوستان

نامه‌یِ سوم: در بابِ اعتماد به دوستان

درودِ سنکا بر لوکیلیوس

۱-چنان‌که نوشته‌ای نامه، را به دستِ دوستی سپرده بودی تا به من برساند و در ضمن نامه نوشته بودی مبادا امورِ مربوط به تو را با او در میان بگذارم، چراکه خودت نیز چنین نمی‌کنی. بدین‌ترتیب، در یک نامه نوشته‌ای که هم دوستت هست و هم دوستت نیست. بسیار خوب، اگر این واژه را نه در معنای خاصش بلکه همچون متاعی عمومی به کار بسته‌ای و او را دوستت می‌خوانی چنان‌که نامزدانِ انتخابات را «مردانِ نیک» می‌خوانیم یا آنان را که نامشان را به یاد نمی‌آوریم با «آقا» خطاب می‌کنیم که هیچ. ۲-اما اگر کسی را دوست می‌خوانی که مثل چشمانِ خودت معتمد نمی‌دانی، در خطایی بس بزرگی؛ چراکه معنای دوستیِ راستین را نفهمیده‌ای.

با دوست در همه‌چیزی تأمل کن؛ اما نخست در خودِ او تأمل کن. پس از اینکه کسی به دوست بدل شد به او اعتماد باید کرد - پیش از آغازِ دوستی‌ست که باید به قضاوتِ او نشست. مردمانی که به کسی عشق می‌ورزند و سپس به قضاوت می‌نشینند ترتیبِ امور را به‌هم می‌زنند: چنان‌که تئوفراستوس گفته، نخست باید به قضاوت نشست و سپس عشق ورزید. در آغازیدنِ دوستی با هر کسی دیرزمانی تأمل کن، اما چون در این کار یک‌دله گشتی با جان و دلت پذیرای او باش و با وی چنان بی‌پرده سخن بگو که با خویشتنِ خویش می‌گویی.

۳-چنان زندگی کن که هرچه را نزدِ خویش معترفی بتوانی پیشِ روی دشمنت نیز بر زبان بیاوری. با این حال، هستند چیزهایی که به حکمِ عرف پوشیده نگاه می‌باید داشت؛ اما باید که جمله‌ی دلمشغولی‌ها و اندیشه‌ها را با دوست در میان گذاشت. اگر او را وفادار بپنداری وفادارش می‌سازی. برخی مردمان، با ترسشان از خیانت، خیانت را به دوستان خویش می‌آموزند: با بدگمانیِ خویش به آنان حقِ تخطی می‌دهند. او دوستِ من است: چرا باید در حضورش زبان به کام گیرم؟ چرا نباید در حضورش چنان باشم که گویی در خلوتِ خویشتنم؟

۴-هستند کسانی که دل نگرانی‌هاشان را پیش هر رهگذری فاش می‌گویند و به هر که می‌رسند چیزهایی به زبان می‌آورند که تنها به سینه‌ی دوست باید سپرد. عده‌ای نیز حتی نزدیک‌ترین کسان خویش محرم نمی‌دارند؛ اینان جمله رازها در سینه حبس می‌کنند و اگر می‌توانستند، حتی از خود نیز پنهانشان می‌داشتند. هیچ‌یک از این دو کار شایسته نیست - نه اعتماد به همه‌کس و نه به هیچ‌کس؛ هر دو نقصانند آدمی را، اما اولی چنان است که آن را نقصی ساده‌دلانه می‌خوانم و دومی بی‌خطر.

۵-به همین‌سان، آنان‌که از بام تا شام می‌آسایند و آنان که همواره در جنب‌وجوشند سزاوار نکوهشند. میل به جنب‌وجوش نه همان سخت‌کوشی که غوغای ضمیری پریشان است. نیز آزارنده یافتنِ هر جنب‌وجوشی به معنای قرارِ دل نیست؛ همانا سستی و کاهلی‌ست. ۶-پس این پند را که هنگامِ مطالعه‌ی پُمپونیوس یافتم به یاد می‌سپریم: برخی چنان به ژرفای خلوت خویش گریخته‌اند که عالمِ بیرونی را جمله هیاهو می‌پندارند.

باید که آمیزه‌ای ساخت: کاهل بکوشد و ساعی بیاساید. به طبیعت بنگر: خواهد گفت که هم شب را آفریده است هم روز را.

بدرود

بررسیِ نامه – گزاره‌هایِ توصیفی

اول از همه ببینیم سنکا چه تعریفی از دوستی دارد و چه چیزی را دوستیِ راستین و دوستیِ واقعی می‌داند، و چه احکامی درباره‌یِ دوستی در میان است.

نخستین گزاره‌یِ توصیفیِ این است که دوستی یعنی شفافیتِ متقابل، بنابراین وقتی من دوستِ تو هستم و تو دوستِ من هستی که ما نسبت به یکدیگر به‌طورِ کامل شفاف باشیم. یعنی نه تو در پیشِ من، و نه من در پیشِ تو، به‌هیچ‌وجه خودمان را مجبور به سانسور نبینیم و بنابراین من هیچ باوری از باورهایِ خودم را، هیچ‌کدام از احساسات و عواطفِ خودم را، هیچ‌کدام از خواسته‌هایِ خودم را، هیچ‌کدام از عاداتِ، کردارها، و گفتارهایِ خودم را از تو مخفی نکنم، و در برابرِ تو کریستالی باشم و تو هم در برابرِ من کریستالی باشی. وقتی آدمی به یک چیز کریستالی نگاه می‌کند تمامِ زوایا و تمامِ پیچ‌وخم‌ها و تمامِ گوشه و کنارهایِ آن چیز کریستالی را می‌بیند و آن در برابرِ من و تو عریان است. پس اگر من بتوانم خودم را در برابرِ تو به‌طور کامل عریان کنم و تو هم خودت را در برابرِ من به‌طور کامل عریان کنی، در این صورت من و تو با هم دوستی داریم. معنایِ این آن است که اگر من عصایِ احتیاط در ارتباط با تو در پیش گرفتم، دیگر با تو دوست نیستم. اگر اعتمادِ من به تو اعتمادِ کامل نباشد و من محتاطانه با تو رفتار کنم، و بر اساسِ یک سلسله چرتکه‌انداختن برخی از باورهایِ خود را با تو در میان بگذارم و برخی را کتمان کنم، همچنین در باب احساسات و عواطف، خواسته‌ها، عادات و سایر شئون شخصیت و منش خودم اگر چنین کاری با تو کردم و خواستم با تو محتاطانه رفتار کنم، لااقل از ناحیه‌یِ من این رابطه، رابطه‌یِ دوستانه نیست. اگر از ناحیه‌یِ تو هست یا نه آن داستان دیگری است. نکته‌ای در اینجا هست که باید گفت اما در بیانِ سنکا نیست، و آن اینکه، ما در منطق معمولاً یکی از تقسیم‌بندی‌هایی که برایِ نسبت‌ها می‌کنیم (که ما به نسبت رابطه می‌گوییم) این است که نسبت‌ها را به نسبت‌هایِ متقارن و غیرمتقارن تقسیم می‌کنیم. نسبتِ متقارن نسبتی است که اگر بینِ A و B آن نسبت برقرار باشد، حتماً بینِ B و A هم آن نسبت برقرار است. نسبتِ غیرمتقارن نسبتی است که اگر بینِ A و B برقرار باشد لزومی ندارد که بینِ B و A هم برقرار باشد. مثال بزنم، اگر خانه‌یِ من به خانه‌یِ شما نزدیک باشد، حتماً خانه‌یِ شما هم به خانه‌یِ من نزدیک است، پس نزدیکی یک نسبتِ متقارن است. اگر خانه‌یِ من از خانه‌یِ شما دور باشد پس حتماً خانه‌یِ شما هم از خانه‌یِ من دور است، پس دوری هم یک نسبتِ متقارن است. اما اگر من برادرِ شما باشم، لزومی ندارد که شما برادرِ من باشید، شاید خواهرِ من باشید. بنابراین برادری و خواهری نسبت‌هایِ متقارن نیستند. جاهایی، به تعبیری، مؤکدتر هم هست، و آن در مواردی است که مسلم است اگر نسبتی بینِ A و B برقرار باشد، حتماً باید بینِ B و A برقرار نباشد، مثل اینکه اگر دستِ من زیرِ این میز باشد، حتماً این میز زیرِ دستِ من نیست و حتماً رویِ دستِ من است. و به همین ترتیب، اگر شما استادِ من باشید، حتماً من استادِ شما نیستم، و من شاگردِ شما هستم. حالا این بحث هست که، یکی از چیزهایی که خیلی مهم است در علومِ انسانی این است که وقتی بحثِ نسبت پیش می‌آید ببینیم که نسبتِ متقارن است یا نامتقارن. ما با نسبتِ متقارن کار داریم که اگر بینِ A و B برقرار باشد، حتماً بینِ B و A هم برقرار است. اگر به این دقت کنیم خیلی از مسائل در علومِ انسانی برایِ ما قابلِ فهم‌تر می‌شود. حالا ببینیم دوستی نسبتِ متقارن است یا غیرمتقارن؟ اگر حسن با حسین دوست باشد، حتماً حسین هم با حسن دوست است یا نه؟ این در بابِ عشق خیلی واضح‌تر است. در بسیاری از معانیِ مختلفِ عشق، صددرصد عشق نسبتِ نامتقارن است.

یعنی اگر الف عاشقِ ب باشد، هیچ لزومی نیست که ب هم عاشقِ الف باشد. ممکن است باشد ممکن است هم نباشد و وقتی گفتیم ممکن است باشد و ممکن است نباشد یعنی نسبت، نسبتِ متقارن نیست. (البته همه معانیِ عشق این‌طور نیست) اما در دوستی، اگر من دوستِ شما باشم آیا لزوماً شما هم دوستِ من هستید؟ یا می‌شود من دوستِ شما باشم و شما دوستِ من نباشید؟ چرا این را گفتم، به این خاطر که الان سنکا می‌گفت دوستی یعنی شفافیتِ متقابل. حالا فرض کنیم در رابطه‌یِ من و شما، من پیشِ شما به‌طور کامل خودم را شفاف کرده‌ام اما شما پیشِ من خودتان را شفاف نکرده‌اید، آیا در اینجا باید بگویم من دوستِ تو هستم و تو دوستِ من نیستی؟ یا باید بگوییم اصلاً دوستی‌ای وجود ندارد؟ چون دوستی زمانی وجود دارد که نسبتِ متقابل وجود داشته باشد. واردِ این بحث نمی‌شوم چون ربطی به بحثِ سنکا ندارد ولی در عین حال خیلی جایِ تأمل دارد.

گزاره توصیفی دوم این است که هر تصوری از دوست، پیش‌بینیِ کام‌بخش است. هر تصوری شما از دوستِ خود داشته باشید دارید یک پیش‌بینیِ کام‌بخش می‌کنید. باید توضیحی درباره‌یِ پیش‌بینیِ کام‌بخش بدهم؛ پیش‌بینی کاری است که از عهده‌یِ علومِ تجربی برمی‌آید، ما در علوم‌ِ تجربیِ طبیعی و علومِ تجربیِ انسانی و خلاصه ما فقط در علومِ تجربی، قدرتِ پیش‌بینی داریم. علومِ تاریخی مطلقاً قدرتِ پیش‌بینی ندارند، علومِ فلسفی مطلقاً قدرتِ پیش‌بینی ندارند، این فقط در حیطه‌یِ علومِ تجربی است. پیش‌بینی‌ها همیشه در قالبِ قضیه‌یِ شرطی بیان می‌شوند. گفته می‌شود که اگر دمایِ این آب به صد درجه‌یِ سانتی‌گرا برسد، آن وقت به جوش خواهد آمد. اگر فلان سخنرانی را فلان نخست‌وزیر بکند صلح برقرار خواهد شد اما اگر نکند صلح برقرار نخواهد شد. به‌طور کلی، پیش‌بینی‌ها طبعاً به اقتضایِ پیش‌بینی‌شان ممکن است درست و ممکن است نادرست از آب درآیند. اما یک سلسله پیش‌بینی‌ها هستند که چونان‌اند که وقتی انجام می‌گیرند خودشان باعثِ درست از آب درآمدنِ خودشان می‌شوند یا خودشان باعثِ درست از آب در نیامدنِ خودشان می‌شوند. یکی از این دو دسته اینجا محلِ اشاره است. فرض کنید که من و شما با هم در خیابان داریم قدم می‌زنیم، و فقیری به ما نزدیک می‌شود و از شما درخواستِ کمک می‌کند. من پیش‌بینی می‌کنم که شما بیشتر از ۵۰ هزار تومان به او می‌دهید، پیش‌بینیِ من ممکن است درست یا نادرست از آب دربیاید. از آن طرف، ممکن است پیش‌بینی کنم که شما کمتر از ۵۰ هزار تومان به او می‎‌دهید، باز هم پیش‌بینیِ من ممکن است درست یا نادرست از آب دربیاید. امکانِ اینکه این دو پیش‌بینی درست یا نادرست از آب درآیند درست به یک اندازه است. در هر دو حال، ممکن است حدسِ من درست یا نادرست باشد. اما حالا این را در نظر بگیرید که همان سناریو برقرار باشد ولی من پیش‌بینیِ خودم را به زبان بیاورم، یعنی به شما بگویم که شما بیشتر از ۵۰ هزار تومان به فقیر خواهید داد. وقتی شما از من می‌شنوید که من گفته‌ام شما بیشتر از ۵۰ هزار تومان به فقیر خواهید داد، آن وقت این در ذهنِ شما می‌آید که ملکیان از من تصورِ یک آدمِ دست‌ودل‌باز و سخاوتمند را دارد و چون گمان می‌کنید این تصویر را از شما دارم، و این تصویرِ خوشایندی است که من از شما دارم، در این صورت برایِ اینکه این تصویر تأیید شود حتماً شما بیشتر از ۵۰ هزار تومان خواهید داد. اینجا این پیش‌بینیِ من کام‌بخش است. یعنی اگر پیش‌بینیِ خودم را به زبان نیاورده بودم، ممکن بود بیشتر یا کمتر از ۵۰ هزار تومان به او می‌دادید اما اینکه به زبان آوردم و متوجه شدید که من تصورِ مثبتی از شما دارم، برای اینکه این تصور را تأیید کنید و این تصورِ مثبت از ذهنِ من نرود، بیشتر از ۵۰ هزار تومان هم می‌دهید. در واقع، پیش‌بینیِ من کام‌بخش بود. یعنی خودِ بیانِ پیش‌بینی، در اینکه پیش‌بینی درست از آب درآید موثر افتاد. عکسِ این هم هست، من پیش‌بینی می‌کنم که شما کمتر از ۵۰ هزار تومان به فقیر می‌دهید ولی به زبان نمی‌آورم و ممکن است پیش‌بینیِ من درست یا نادرست از آب درآید. اما اگر به زبان آوردم، و گفتم شما کمتر از ۵۰ هزار تومان به این فقیر خواهید داد. شما می‌فهمید که من تصورِ منفی‌ای از شما دارم، یعنی شما را بخیل می‌دانم، و چون این تصور، تصورِ خوبی نیست از شما که در ذهنِ من وجود دارد برایِ اینکه این تصورِ ناخوش را از ذهنِ من بزدایید با اینکه اگر نگفته بودم ممکن بود کمتر از ۵۰ هزار تومان بدهید ولی حالا که گفتم بیشتر از ۵۰ هزار تومان می‌دهید تا آن تصورِ منفی که از شما در ذهنِ من هست از بین برود. اینجا چون پیش‌بینیِ من به زبان آمد موجبِ شکستِ خودش شد. حالا واردِ بحثِ تفصیلی نمی‌شوم، اگر سه شرط محقق شود؛ یکی اینکه پیش‌بینی درباره‌یِ انسانِ دیگری باشد، نه درباره‌یِ یک جماد یا یک نبات یا یک حیوان.

دوم اینکه پیش‌بینیِ من مربوط بشود به امری که ما نسبت به آن امر یا موضعِ مثبت یا موضعِ منفی داریم، آن را نقطه‌یِ قوت یا ضعف می‌دانیم، یا نعمتی می‌دانیم یا نقمتی می‌دانیم، خلاصه، ارزش‌داوری در باب آن داریم، این هم شرطِ دوم. و سوم اینکه، این پیش‌بینی به زبان و قلمِ من جاری شود تا به اطلاعِ شخصی که درباره‌اش پیش‌بینی کرده‌ام برسد، در این سه صورت، و با این سه شرط، پیش‌بینی‌ها کام‌بخش هستند چون با خودِ پیش‌بینی و با به زبان آوردن آن باعث می‌شود که درست از آب درآید و بعضی هم برعکس هستند و با به زبان آوردن آن خودش باعث می‌شود پیش‌بینی نادرست از آب درآید. سنکا معتقد است که پیش‌بینی‌ای که در موردِ دوستِ خودتان می‌کنید کام‌بخش است. تصوری که در بابِ دوست‌تان می‌کنید، کم‌کم، دوست‌تان دارایِ آن تصور خواهد شد. جدا از اینکه این نکته سنکا درست است یا نه، ولی توضیحی درباره آن بدهم؛ از دوستی بیرون بیایم، حالا فرض کنید درباره‌یِ بچه‌یِ خودم، فرض کنید که بچه‌یِ من دروغ‌گو است. من هم می‌دانم که دروغ‌گو است. فرض کنید رفتاری با او بکنم که گویا همه‌یِ حرف‌هایِ او را صادق می‌دانم. فرض کنید بیاید و به من بگوید که فلان دانش‌آموز مرا کتک زد و من هم واکنش نشان دادم. یعنی گویا آن دانش‌آموز مقصر بوده است. من هم به او می‌گویم که فرزندم چون تو صادق هستی من فردا به مدرسه می‌آیم و از آن دانش‌آموز شکایت می‌کنم. فردا به مدرسه می‌روم و شکایت را طرح می‌کنم اما مسئولان مدرسه می‌گویند که کاملاً برعکس بوده و بچه‌یِ تو فلان دانش‌آموز را کتک زده و نتیجه‌یِ آن را هم دیده است. حالا بچه‌یِ من می‌بیند که من تاوانِ اعتمادِ به او را پرداختم یعنی به حرف او اعتماد کردم و برای شکایت به مدرسه آمدم اما معلوم شد که فلان دانش‌آموز ظلم نکرده بود و او بوده که دست به ظلم دراز کرده است. بچه‌یِ من می‌بیند من که حرف او را راست انگاشته‌ام با اینکه خودش می‌دانست که حرف‌اش دروغ است، خسارتی دیده‌ام. چند روز بعد باز یک خبرِ دروغ دیگر به من می‌دهد و من باز به او اعتماد می‌کنم و سخنِ او را راست می‌انگارم. بچه‌یِ من با خودش می‌گوید که پدرم با اینکه فهمید هفته‌یِ قبل به او دروغ گفتم اما باز هم به من اعتماد کرد. من باز به او اعتماد می‌کنم و مشکلی پیدا می‌کنم چون بار دوم هم بچه‌یِ من خلاف گفته و من خسارت‌اش را باید بپردازم. حالا ممکن است آبروی من برود یا مجبور شوم پولی بپردازم یا جریمه شوم. اگر چندین بار بچه‌یِ من این کار را کرد و فهمید هر بار این کار را کرد من فهمیده‌ام دروغ گفته اما باز هم به راست‌گویی او اعتماد دارم این تصور را می‌یابد که پدرم آن‌قدر اعتمادش به من بالاست که هرچند پنج بار هم خسارت دید باز هم دست از اعتماد به من برنمی‌دارد. همین باعث می‌شود که کم‌کم بچه به خود می‌آید و به نظرش می‌آید که من نباید به نزدیک‌ترین نزدیکِ خودم یعنی پدرِ خودم خیانت کنم. آن هم پدری که هرچه دروغ می‌گویم اصرار دارد که من راست‌گو هستم. برعکس آن هم هست. یعنی من به بچه‌یِ خودم اعتماد نداشته باشم و این را به او بگویم، یعنی در حالتِ مثال قبل به او بگویم که تو دروغ‌گو هستی. اثر آن این است که بچه با خودش فکر می‌کند که من چه راست و چه دروغ بگویم، پدرم مرا دروغ‌گو می‌داند پس دروغ می‌گویم که از دروغ‌گفتن سودی ببرم. چون آدمی برای سودبردن دروغ می‌گوید. تصویرِ من در ذهنِ پدرم که خوب نخواهد شد و تصویرِ زشت و ناپسندی است، و حالا که چه راست و چه دروغ بگویم مرا دروغ‌گو می‌داند لااقل دروغ بگویم که نفعی ببرم. معنایِ این آن است که رفتاری که با بچه می‌کنم کم‌کم بچه را آن‌طوری می‌کنم. اگر جوری رفتار کنم که هرچه بکنی اعتمادِ من به تو از بین نمی‌رود کم‌کم رفتارِ اعتمادساز می‌کند. و از طرفِ دیگر، اگر جوری با بچه‌ام رفتار کنم که تو هر کاری بکنی دیدِ منفیِ من به تو باقی است و دیدِ مثبتی به تو پیدا نخواهم کرد، بچه‌ام هم با خودش می‌گوید اگر دیدِ منفیِ پدرم تغییر نخواهد کرد پس من هم از ظلم و دروغ و خیانتِ خودم سودی ببرم. سنکا این را در بابِ دوستی می‌گوید که اگر درباره‌یِ فرزند یا دوست‌تان جوری رفتار کردید که من تو را راست‌گو می‌دانم، کم‌کم راست‌گو می‌شود، و اگر جوری رفتار کردید که تو را دروغ‌گو می‌دانم، کم‌کم دروغ‌گو می‌شود. اگر جوری رفتار کردید که به دوست‌تان اعتماد دارید، کم‌کم دوست‌تان قابل اعتماد می‌شود، و اگر همیشه به دوست‌تان ظنِ خیانت ببرید و این را دوست‌تان بفهمد دلیلی ندارد که خدمت بکند بلکه به خیانت خودش ادامه می‌دهد. بنابراین، تصوری که ما از دوست‌مان داریم، این تصور درست از آب درمی‌آید.

در بابِ اعتماد به دوستان
مصطفی ملکیان

گزاره‌هایِ تکلیفی – تأمل در انتخابِ دوست

در این نامه گزاره‌یِ تبیینی وجود ندارد، گزاره‌یِ ارزشی هم وجود ندارد اما چندین گزاره‌یِ تکلیفی و وظیفه‌ای وجود دارد که مربوط می‌شود به بایدها و نبایدهایِ ناظر بر رفتارِ من و شماست. یکی اینکه، سنکا تأکید دارد بر اینکه برایِ انتخابِ دوست تأمل کن. تأمل یعنی دقتِ کافی و وافی برایِ انتخابِ دوست داشته باش، اما بعد از اینکه دوستِ تو شد، جانبِ خوش‌بینی را در دوستی رعایت کن. در واقع، سنکا می‌گوید ما دوست را به آسانیِ هرچه تمام‌تر انتخاب می‌کنیم، همین که در یک شب‌نشینی همدیگر را می‌بینیم فوری شماره ردوبدل می‌کنیم و این آغازِ دوستی می‌شود. بعد که دوستی آغاز شد شروع به این می‌کنیم که این دوستِ من این ویژگی و این ویژگی و این ویژگیِ منفی را دارد! سنکا می‌گوید تمامِ قوتِ نقادی را قبل از انتخابِ دوست به کار بزن و هرچه می‌توانی در احوالِ او دقت کن و نقادانه به او نگاه بکن ولی وقتی از این امتحانات پیروز بیرون آمد و او را به دوستی گرفتی، از آن به بعد با خوش‌بینی با دوستِ خودت مواجه بشو. یعنی در گفته و نوشته‌یِ او بهترین تفسیر را بکن و اصلِ حملِ به احسن را به کار بزن. بعد اگر دیدی با یک سلسله قرائن، این تفسیری که بهترین تفسیر است کاملاً لایقِ این نوشته نیست آن وقت کمی فتیله‌یِ حملِ به احسن را پایین بکش. باز اگر دیدی بیش از این است، باز پایین‌تر بکش. اول فرض را بر این بگیر که با گوینده یا نویسنده‌ای سروکار داری که کاملاً عقلانی و نیک‌خواه است و هرچه می‌گوید از سرِ عقلانیت و نیک‌خواهی است، بعد اگر دیدی قرائن تأیید نمی‌کنند، و یواش یواش تضاد، تناقض، بی‌دقتی در گفته‌هایِ او می‌بینی، آن وقت فتیله را پایین بکش، البته این در عالَمِ تفسیرِ متن (چه گفتاری و چه نوشتاری) است. سنکا می‌گوید قبل از اینکه با کسی دوست می‌شوی، اهلِ حملِ به احسن نباش و نقادانه در رفتار، گفتار، کردار، حرکات و سکنات او نگاه کن، اما وقتی از این امتحانات سربلند بیرون آمد، خوش‌بین باش. کاری که ما عکسِ آن را انجام می‌دهیم.

تأملِ مشترک با دوست

سنکا می‌گوید در مشکلات و مسائل با دوستِ خودت تأملِ مشترک داشته باش. هیچ‌وقت خودت به تنهایی در مسائل و مشکلاتی که در زندگی برایِ تو پیش می‌آید، تأمل نکن. درست است که مشکل، مشکلِ من است، مسأله، مسأله‌یِ من است، ولی تو را دوستِ خودم می‌دانم و تو را هم در تأملی که در بابِ این موضوع یا این مسأله یا این مشکل باید کرد شریک می‌کنم. چرا؟ نکته‌یِ اول اینکه، به تعبیرِ عامیانه هر سری عقلی دارد و عقلِ من مسلماً کمتر از عقلِ من به علاوه‌یِ عقل تو است. نکته‌یِ دوم اینکه، آن طرف دوستِ تو است و علی‌القاعده نیک‌خواهِ تو است و بنابراین هیچ‌وقتی آنچه به تو می‌گوید به زیانِ تو تمام نخواهد شد.

زیرِ ذره‌بینِ دشمن

البته این ربطی به دوستی پیدا نمی‌کند اما یک نکته درباره‌یِ دوستی از آن قابل استخراج است. چنان زندگی کن که دشمن‌ات همه‌چیزت را می‌بیند و معنای آن این است که چنان زندگی کن که اگر آنچه که می‌کنی برملا شود پیشِ کسی اسبابِ رسوایی و آبروریزیِ تو نشود. یعنی فکر کن که همیشه زیرِ ذره‌بینِ دشمنان‌ات هستی و دشمنان‌ات برایِ تو دوربینِ مخفی گذاشتند پس جوری رفتار کن که اگر رفتارت به دستِ دشمنان‌ات برملا شد هیچ چیزِ منفی‌ای برایِ تو به بار نیاوَرَد. حالا چرا این را گفته و به دوستی چه ربطی دارد؟ چون می‌خواهد بگوید که وقتی دوست واقعاً دوست باشد می‌گویند پیشِ دوست عریان باش اما پیشِ دشمن‌ات حواسِ خود را جمع کن که چنین نباشی. حالا فرض کن که همه دشمنِ تو هستند و رفتارت را رفتارِ به‌سامانی بکن که اگر دشمن‌ات هم ببیند برایِ رسوایی، بی‌اعتباری، بی‌آبرویی و زوالِ محبوبیتِ تو دستمایه‌ای نداشته باشد. بنابراین تصور کن که همیشه دشمنان دارند تو را نگاه می‌کنند و کارِ درست را انجام بده، گفتار و کردارت درست باشد اما در عینِ حال بدان که دوستانی هم هستند که حتی اگر از تو بدی هم ببینند باز هم آن بدی را می‌توانند تحمل کنند.

رعایتِ عرف و عادات

سنکا می‌گوید که عرف و عادات و آداب و رسوم اجتماعی را رعایت کن. سعی کن تا آنجایی که با آرمان‌هایِ اخلاقیِ تو منافاتی ندارد با عرف و عادات مخالفت نکنی. این را اجمالاً داشته باشید در درس بعد مفصل استدلال می‌کند که چرا باید با عرف و عادات و آداب و رسوم اجتماعی، حتی‌المقدور مخالفت نکرد. البته حتی‌المقدور، و این را در نامه‌یِ بعد توضیح خواهد داد که رعایتِ عرف و عادات و آداب و رسوم اجتماعی یک حدی دارد که اگر به آن حد رسید تو نباید آنها را پاس بداری و باید در مقابلِ عرف و عادات و آداب و رسوم اجتماعی بایستی.

اسرارِ زندگی

نه مثلِ کسانی باش که به اول کسی که برمی‌خورند تمامِ اسرارِ زندگی و رویدادهایِ زندگیِ خود را در میان می‌گذارند، چون بعضی از ما چنین هستیم که مثلاً در اتوبوس یا قطار نشسته‌ایم و کسی را برایِ اولین‌بار در عمرمان می‌بینیم و احتمالاً آخرین‌باری هم هست که او را می‌بینیم اما تمامِ اسرارِ نگویِ زندگی‌مان، فراز و نشیب‌هایِ زندگی‌مان، شکایت‌هایی که از خویشان و دوستان‌ و همکاران‌مان داریم را با او در میان می‌گذاریم و گویی او را کاملاً قابلِ اعتماد می‌دانیم. با اینکه او سه یا پنج ایستگاهِ دیگر پیاده می‌شود و نمی‌دانیم از کجا آمده و به کجا خواهد رفت. از آن طرف، کسانی هم هستند که معتقدند من باید تمامِ اسرارِ خودم را به گور ببرم. من سنگِ صبور ندارم، من محرمِ اسرار ندارم و من با هیچ‌کس هیچ چیزی را در میان نمی‌گذارم، همه‌یِ اینها در سینه‌یِ من می‌مانَد و به گور منتقل می‌شود. در این نامه تأکید بر این است که هر دویِ اینها به تو ضرر می‌زند، تو اولاً به همه‌کس اعتماد نکن، این‌جور نباشد که به همه اعتماد بکنی و همه‌یِ آنچه را که در زندگی‌ات هست با همه در میان بگذاری، اما در عینِ حال می‌گوید که حتماً به کس یا کسانی اعتماد کن و آنچه در ذهن و ضمیرت می‌جوشد با آن کس یا کسان در میان بگذار. همین که به نیک‌خواهیِ کسی مطمئن شدی اسرارت را با او در میان بگذار، خوب نیست که این اسرار در درون تو بجوشند چون به کلافِ سردرگم‌تری منتهی می‌شوند، و هم به لحاظِ ذهنی قدرتِ حلِ مسأله را از دست می‌دهیم، و هم به لحاظِ روانی، ممکن است به افسردگی و نابسامانی‌های دیگر کشیده شویم. اگر با کسی که نیک‌خواهِ تو است در میان بگذاری، یکی از این سه خاصیت را در پی دارد (البته می‌دانید که سنکا اینها را نگفته) اول: او مسأله‌یِ تو را حل و مشکلِ تو را رفع می‌کند، و می‌گوید به این موضوع این‌جوری باید پرداخت و این کمالِ مطلوب است، دوم: اگر این کمالِ مطلوب فراهم نیامد خاصیتِ دومی خواهد داشت و آن اینکه او به تو خواهد گفت که این یک تیری نیست که مخصوصِ سینه‌یِ تو از غیب شلیک شده باشد. پسرعمه‌یِ من هم همین مشکل را دارد، دخترخاله‌یِ من هم همین مشکل را دارد، مادرِ من هم همین مشکل را دارد و... و همین که می‌فهمی این مشکل، مشکلِ خاصِ تو نیست، به گفته‌یِ عرب‌ها وقتی بلا عمومیت پیدا کرد کم‌کم فشارِ آن بلا رویِ دوشِ آدم کم می‌شود. من بارها این مثال را زده‌ام هرچند مبالغه‌آمیز باشد، ببینید فرض کنید من فهمیده‌ام که دچارِ سرطانی شده‌ام که پنجاه میلیون نفر در کره‌یِ زمین به آن مبتلا هستند. با اینکه سرطان است با خودم می‌گویم بالاخره دانشِ پزشکی برایِ پنجاه میلیون انسان فکری می‌کند و من هم از آن بهره‌مند می‌شوم. اما فرض کنید یک پزشک به من بگوید که شما سرماخورده‌اید اما در پزشکی این اولین‌بار است که کسی دچارِ این نوع سرماخوردگی می‌شود. فقط سرماخوردگی است اما چون اولین‌بار است که در دنیایِ پزشکی این سرماخوردگی کشف شده برایِ من خیلی گران تمام می‌شود. چون اولاً با خودم می‌گویم تا الان که دانش و فن‌آوریِ پزشکی کاری برایِ این بیماری نکرده چون اولین‌بار است این نوع سرماخوردگی مشاهده شده و ثانیاً معلوم نیست که توجه دانشِ پزشکی به من معطوف شود و اینجا خودم را تک و تنها می‌بینم و این تک و تنها ماندن خیلی آزاردهنده‌تر از این است که بدانم سرطانی دارم که با پنجاه میلیون انسانِ دیگر شریک هستم، ۳:حالا فرض کنیم این فایده‌یِ دوم را هم نداشت،اما وقتی با کسی که قابلِ اعتماد و نیک‌خواهِ شماست در میان می‌گذارید و از جانبِ او اطمینان‌ِ خاطر دارید، بارِ عصبی و روانیِ شما سبک می‌شود. انگار که یک بخشی از بارم را رویِ دوشِ شما گذاشته‌ام.

کار یا فراغت؟

سنکا می‌گوید که نه فراغتِ مدام و نه کارِ مدام. از زمانِ ارسطو این سوال طرح شد (یکی از خدمت‌هایی که فیلسوفان به بشر می‌کنند این است که سوال طرح می‌کنند، نه اینکه فقط به سوال‌هایِ سابقاً طرح شده جواب دهند) که آیا ما به دنیا آمده‌ایم برایِ کارکردن یا برایِ کارنکردن؟ انسان برایِ کار یا برایِ فراغت به دنیا آمده؟ اگر بگوییم انسان برایِ کار به دنیا آمده سوال این است که پس چرا گاهی فراغت داریم؟ و استراحت می‌کنیم؟ می‌گویند برایِ اینکه جان داشته باشیم که کارِ بعدی را ادامه دهیم. پس فقط تجدیدِ قوایی می‌کنیم که باز کارمان را ادامه دهیم. پس اصل در عالَم کارکردن است اما چون اگر به خودمان فراغت ندهیم جان‌مان درمی‌آید به خودمان فراغت می‌دهیم. این یک دیدگاه است و یک دیدگاه هم هست که می‌گوید ما برایِ فراغت به دنیا آمده‌ایم و آمده‌ایم که کار نکنیم. پس چرا گاهی کار می‌کنیم؟ چون اگر کار نکنیم چیزی برایِ خوردن نخواهیم داشت. هیچ چیز هم نخواهیم خوراکی، پوشاکی، نوشاکی، و مَسکنی می‌خواهیم و اینها را در ازایِ پول به ما می‌دهند.

در بابِ اعتماد به دوستان
ارسطو

پس کاری انجام می‌دهیم که این پول را داشته باشیم و زندگی‌مان ادامه پیدا کند. زندگی ادامه پیدا کند که چه کنیم؟ برایِ اینکه فراغِ بال داشته باشیم. بنابراین من زندگی می‌کنم برایِ فراغِ بال اما چون فراغِ بال گاهی مرا مجبور می‌کند که برایِ آن کار کنم به قدرِ کفایت کاری هم می‌کنم. این دو دیدگاه است و یک دیدگاه هم منتخبِ خودِ ارسطو است، ارسطو می‌گفت ما برایِ فراغِ بال به دنیا آمده‌ایم و نیامده‌ایم که مدام کار کنیم. ما آمده‌ایم که در عالَم فکر کنیم چون ما موجودِ عقلانی هستیم و موجودِ عقلانی را برایِ عقلانیت واردِ دنیا کرده‌اند. اگر انسان، حیوانِ ناطق است، پس اگر بخواهیم انسان‌ها را با هم مقایسه کنیم کدام انسان‌تر هستیم؟ آن که بیشتر تفکر می‌کند. می‌گفت ما برایِ فکرکردن آمده‌ایم اما برایِ اداره‌یِ زندگی به قدرِ کفایت کار هم می‌کنیم. مجسمه‌یِ آن انسانی که دست بر زیرِ چانه دارد و در حالِ فکرکردن است را دیده‌اید؟ این تجسمِ انسانِ آرمانی‌ای است که ارسطو می‌گفت، انسانی که همیشه در حالِ تأمل است. انسانی که به جهان نگاه می‌کند و به آن می‌اندیشد. این دیدگاهِ ارسطو بود اما همیشه این‌جور نبوده که فیلسوفان به این معتقد باشند. در الهیاتِ مسیحی هم پروتستان‌ها کسانی بودند که عکسِ این را تبلیغ کردند که ما باید در این جهان کار بکنیم و دائماً جهان را تغییر بدهیم. بعد از اینکه پروتستانتیسم در غرب سیطره پیدا کرد اثرش این بود که تمدنِ جدیدی پدید آمد چون این تمدنِ جدید می‌گوید تا می‌توانی کار کن و کار کن و کار کن. یعنی تا می‌توانی جهان را تغییر بده، تغییر بده و تغییر بده. اگر از ارسطو بپرسید می‌گوید انسانِ آرمانی کسی است که فقط نظر می‌کند به جهان، فقط نگاه می‌کند به جهان و درباره‌یِ دریافت‌هایِ خود تأمل می‌کند. اما از نظرِ لوتر یا کالون ما فقط آمده‌ایم که جهان را دگرگون کنیم. یادتان می‌آید که مارکس می‌گفت فیلسوفان تا الان فقط جهان را تفسیر کردند از این به بعد فلسفه باید جهان را تغییر بدهد، یعنی کار کنید در جهان. برتراند راسل در اوایلِ قرنِ بیستم یک مقاله‌ای با عنوانِ در ستایشِ فراغت نوشت و به رأیِ ارسطو برگشت و گفت ما اینجا نیامده‌ایم که مدام کار بکنیم. چندی پیش تعدادی از فلاسفه رأی خود را ابراز کردند و مجموعه مقالاتی نوشتند. بعضی گفتند ما برایِ کارکردن آمده‌ایم، بعضی گفتند ما برایِ فراغت آمده‌ایم. سنکا می‌گوید نه کار مقدم بر فراغت است، و نه فراغت مقدم بر کار است. به نظرِ سنکا، هر دو تا هدف هستند یعنی ما هم برایِ کارکردن و هم برایِ فراغت آمده‌ایم. می‌گوید که هیچ‌کدام وسیله‌یِ دیگری و هیچ‌کدام هدفِ دیگری نیستند و رابطه‌یِ ابزاری بین این دو برقرار نیست و ما برایِ هر دو آمده‌ایم. پس هم به جهان نگاه کنید و بیندیشید و هم کار کنید و جهان را تغییر دهید.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها