یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۱:۵۶
لوتی فوتبال دهه شصت

ابراهیم افشار در کتاب «از نفس افتاده»، با الهام از سبک تاریخ‌نگاری صادقانه و مردمی، به سراغ وجوه مغفول مانده و پنهان زندگی قهرمانانی رفته است که داستان زندگیشان با اشک‌ها، لبخندها و فراز و نشیب‌های فراوانی گره خورده است.

سرویس تاریخ و سیاست خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، کتاب «از نفس افتاده؛ روایت‌هایی تراژیک از زندگی سرشناس‌ترین چهره‌های ورزش ایران» تالیف ابراهیم افشار از سوی انتشارات وزن دنیا به چاپ ششم رسید. این کتاب اثری خواندنی و متفاوت در حوزه ناداستان و ادبیات ورزشی است که روایتی صمیمی از زندگی سرشناس‌ترین چهره‌های تاریخ ورزش ایران ارائه می‌دهد.

لوتی فوتبال دهه شصت

کتاب «از نفس افتاده؛ روایت‌هایی تراژیک از زندگی سرشناس‌ترین چهره‌های ورزش ایران» در حقیقت برشی ارزشمند از تاریخ اجتماعی معاصر و فولکلور غنی جامعه ایرانی است. افشار در این اثر، با الهام از سبک تاریخ‌نگاری صادقانه و مردمی، به سراغ وجوه مغفول مانده و پنهان زندگی قهرمانانی رفته است که داستان زندگیشان با اشک‌ها، لبخندها و فراز و نشیب‌های فراوانی گره خورده است.

در این کتاب، سرگذشت ۳۹ چهره نام‌آشنا و تأثیرگذار ورزش ایران، از جمله سیروس قایقران، مجتبی محرمی، اکبر افتخاری، مهراب شاهرخی، مهدی فنونی‌زاده و بسیاری دیگر به تصویر کشیده شده است. با این حال، نویسنده تأکید می‌کند که سرگذشت این قهرمانان تراژیک نباید به عنوان تمامیت تاریخ ۱۳۰ ساله فوتبال و ورزش ایران مطلق‌انگاری شود؛ چرا که این بستر، ابرانسان‌ها، عارفان و معلمان بزرگی را نیز به جامعه تقدیم کرده است. رویکرد کتاب به گونه‌ای است که سقوط‌ها، از پا افتادگی‌ها و چالش‌های این قهرمانان را نه به قصد تخریب، بلکه به عنوان مستنداتی برای ورق زدن تاریخ اجتماعی معاصر و درک عمیق‌تر شرایط زمانه روایت می‌کند.

از مهم‌ترین نکات از نفس افتاده، نگاه جامعه‌شناختی و مردم‌شناسانه نویسنده به مقوله ورزش است. در این اثر، فوتبال و ورزش به مثابه آینه‌ای تمام‌نما عمل می‌کنند که از طریق آنها می‌توان فرهنگ، روان‌شناسی و لایه‌های پنهان جامعه را تحلیل کرد. قلم شیوا و رسای ابراهیم افشار، خواننده را با نسلی آشنا می‌کند که با وجود تمام کاستی‌ها، سرشار از آرمان‌خواهی بودند. او با نوستالژی زیبایی به دهه‌های ۳۰ و ۴۰ شمسی بازمی‌گردد؛ دورانی که ارزش‌هایی نظیر تعهد، وفاداری، تلاش جمعی و اخلاق‌مداری در رفتار ورزشکاران و مربیان موج می‌زد. روایت‌های لطیفی چون داستان محمد آقاجری، مربی نابینایی که با تمام وجود دارایی‌اش را خرج شاگردانش می‌کرد و آنها را از بوی تنشان می‌شناخت، نمادی از همین عشق و فداکاری خالصانه است. افشار با خلق این اثر، در عین اینکه یاد و خاطره قهرمانان دیروز را زنده نگه می‌دارد، اهمیت وجود الگوهای الهام‌بخش و مربیان انسان‌ساز را نیز به نسل امروز یادآور می‌شود. توصیف او از روزهای سخت ستارگانی که روزگاری در اوج بودند مانند روایتی تلخ اما عبرت‌آموز از ستاره محبوس فوتبال ایران، سرشار از درام، ارزش‌های انسانی و درس‌های بزرگ زندگی است.

لوتی فوتبال دهه شصت
سیروس قایقران

یکی از چهره‌های نام‌آشنا و تأثیرگذار ورزش ایران سیروس قایقرانِ فوتبالیست است؛ ابراهیم افشار در کتاب «از نفس افتاده؛ روایت‌هایی تراژیک از زندگی سرشناس‌ترین چهره‌های ورزش ایران» تحت عنوان «چند تار موی خونین و دیگر هیچ و دیگر هیچ» به زندگی این ورزشکار می‌پردازد:

«۱)هر عصر، پسران خاص خود را دارد. مشخصه پسران دهه ۶۰ نیز سبیل‌های دسته‌دوچرخه‌ای بود و شلوارهای فاق‌بلند و قندره‌های مشکی و ارخالق و موهای پشت بلند و صدالبته جیب‌های خالی و دلِ‌خوش. شمایل‌هایی که نسل به نسل عوض شدند و نمادهای جدیدی ساختند. چنین بود که ضدقهرمانان ما به مرور زمان، نه تنها در حوزه پوشش، که گاه حتی عناصری چون خصلت‌ها، خصیصه‌ها، رفتارها، ناسازگاری‌ها و بی‌آرمانی‌هایشان نیز شامل پوست‌اندازی و استحاله شد. شمایل سیروس آبای اما نماد یک ملامتی خودویران‌گر لوتی‌صفت سخاوت‌پیشه صاف و ساده دهه شصتی را با خود حمل می‌کرد که با رگه‌هایی از «خودخاموشی» و «فناشدگی برای دوست و دشمن» مخلوط شد و آدمی بسیار مخصوص از او ساخت. بسیار مخصوص از آن نظر که وقتی از اسب هم افتاد، هیچ تفاوتی با زمان سواره‌بودنش نداشت؛ جز رخسارش که کمی از آن سبزه بودن مردانه شرقی به سمت زردی و کبودی گرایید.

۲)این خیلی هنر است که تو دردهایت را فقط به «بالش» بگویی. به یک تکه چیت گل‌دار که از لوطیان زمانه، گوش شنواتری داشت. این خیلی دل‌گندگی است که تو درباره مقصران روزگاری که باعث از رونق‌افتادگی‌ات شده‌اند، روزه سکوت بگیری و لام تا کام حرف نزنی. من اکنون حاضرم مقتل‌ها و قاتل‌های بسیاری نام ببرم که قامت او را تا کردند و قلب کبودش را رنجاندند؛ رنجش‌هایی چنان دشوار و بدوار که هر فیلی را از پا می‌انداخت.

اما او در تمام آن چند سالی که بالش خانه کوچه میثاق واقع در خیابان شریعتی را در بغل می‌فشرد، شرم حضوری غریب داشت از بازگویی دشنه‌هایی که از گنده‌باقالی‌ها و تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ها خورده بود. او را یک مدل تفکر رهاشدگی منشعب از جهان‌بینی خیامی، که آمیخته به پوچ‌گرایی و وارستگی موجود در فولکلور مرداب‌های انزلی بود، از دست ما گرفت. اینکه هیچ چیز ارزش یادآوری دلایل رنجش‌ها و گلگی‌ها و ازپاافتادگی‌ها را ندارد. بگذار خود خون‌دل خود را قورت دهم تا دل تو خون نشود. بگذار این لبخندهای یخ‌زده، تمامی ابیات دیوان شعر من باشند. بگذار بگذارم و بگذرم و چنین بود که من همچون زالویی مهربان، هر چه پایش نشستم که «بیا حرف بزن آبای من، بیا سینه‌ات را خالی کن، آخرش فیل هم از پناه بردن به یک بالش چرک‌مرده، از درون خواهد پکید». اما او جز نگاهی تلخ که هنوز تمامی جزئیاتش را در میمیک صورت تکیده‌اش به یاد دارم، هیچ پاسخی نداد. شاید فضولی تلخی هم در نجواهای دوستانه‌ام بود که زنجیر اخلاق بگسلد و بیاید با افشاگری‌های مردانه‌اش چپرچلاق کند آنهایی را که بر زمین گرمش زدند. شاید گاهی نیز اندوه خفته در چشمان نرگسی‌اش عصبی‌ام کرد که هر چه پای فشردم که بیا همه‌چیز را بریز روی داریه، به قول خودش، اما او همیشه به واژه افشا می‌خندید. هر کس که با او نان و نمک خورده بود و در کتفش دشنه زده بود، باز از امنیتی پنهانی برخوردار بود که جوانمردان عالم را عهدشکنی نباشد، حتی اگر بر صورتش پنجه کشیده باشند. انگار که فقط حاضر بود در دوزخ خودساخته‌ و دیگر ساخته‌اش از دست مخلوق شیرپاک‌خورده به خالق شکایت کند. شاید آنجا، در برقراری دیالوگ با خالقش نیز مثل همیشه شرم‌حضور داشت و دلش نمی‌آمد هیچ‌کس به زمین گرم بخورد.

آن روزها که کودک درونش افسرده می‌نمود، او به فلسفه همه‌چیز، حتی مصاحبه و نورانداختن به تاریک‌خانه‌هایی که در آنها زیسته بود، شک داشت.

۳)گاه گمان می‌کنم که با قاطعیت تمام بگویم لوتی‌تر و لوتی‌تر از او در فوتبال ما نیامده است. بگذارید این واژه لوتی‌گری را به مفهوم باستانی جنوب‌شهری‌اش سمت او پرتاب کنم و بگویم که هیچ معادلی در فرهنگ واژگانی ما پسران به خاک و خون‌نهفته دهه شصتی نداشت. شاید دهخدایی می‌خواست که زنده بود و برای بخشندگی‌ها و رفیق‌بازی‌های وحشتناک او که بسیار بی‌گارد و بدون حساب‌شدگی‌های مرسوم زمانه بود، عبارتی نو اختراع کند. دقیقا واژه‌ اختراع را به کار می‌برم که رَم نکنی. او تنها ملامتی دهه ۶۰ در فوتبالفارسی بود که تقصیر تمام فناشدگی‌ها را در ناخالصی خود می‌جستند و حاضر به محکوم کردن کسی نبودند. حتی همان مدیران جهان‌سومی بی‌کفایت و زهرداری که در تنگ‌دست‌ترین روزهایش پول مربی‌گری او را نمی‌دادند و تلفن‌هایش را بی‌پاسخ می‌گذاشتند، قابل نفرین نبودند.

لوتی فوتبال دهه شصت

او باید روزها و ماه‌ها با خود می‌جنگید تا برای یادآوری حق و حقوقش به یک مدیر زپرتی فوتبال زنگ بزند. باید علنا با خود می‌جنگید که برای تمام قراردادهایی که در آن تار موی سبیل گرو گذاشته بود و آدم‌های بی‌سبیل، مثل آب‌خوردن زیرش زده بودند، تلاش کند که تنها یک تلفن بزند. اما نه دستش به تلفن می‌رفت و نه تلفنش را پاسخ می‌دادند. شاید لازم بود که سیروس یک بار چشم‌هایش را ببندد و دهانش را باز کند و در مصاحبه‌ای آتشین، جل‌وپلاس همه‌شان را روی سرشان بکشد تا پولش زنده شود و او از بن‌بست‌های فلسفی-مادی رها شود. اجاره خانه‌اش را راحت پرداخت کند و برای آن همه پاپتی که کمکشان می‌کرد، از دیگران قرض‌وقوله نگیرد. اما سیروس شرم‌روتر از آن بود که زنگ بزند، یا پته‌شان را روی آب بریزد، یا حتی شکایتی به سوی خدا و قوه قهریه روانه کند.

۴)جاده تهران-رشت را دوست ندارم. هرگز دوستش نداشته‌ام، این ضدفیرپلی‌ترین جاده دنیا بود. از همان روزهای اول که آبای جوان می‌خواست از انزلی دل بکند و به تهران خراب‌شده بیاید، صد بار در همین جاده مرگ‌آفرین، رفقای جان و جگرش به او گفته بودند که سیروس، بیا این دم‌آخری تهران نرو. سیروس، تهران جای تو نیست. سیروس، تهران –به قول فروغ- آدم را خراب می‌کند. اما او برای پرواز بلندش از مرداب به سمت قوتبال جهان‌وطنی، باید به ابرشهری می‌رفت که قواعد رفیق‌بازی و روابط اجتماعی را نمی‌دانستند. او صاف و ساده‌تر از آن بود که در میان گرگ‌های فوتبالفارسی دوام بیاورد. اما خدا بخشندگان را دوست دارد؛ چه آن که کُت و کفشش را به درویشی می‌بخشد و چه آن کسی که کینه‌توزی‌های جماعتی هرهری‌مسلک را یک‌جا می‌بخشد و گلگی نمی‌کند. برای دل فندقی او که حاضر بود به خاطر رفیقش، حتی در روز روشن به چاه بیفتد، دنیا جلادتر از آن بود که جای گلگی و انتقام و کینه باشد. من تنها عکسی که در این همه سال حاضر نشده‌ام نگاهش کنم، تصویری مات و رنگ‌پریده از رنوی سیروس بعد از تصادف بود که تار مویی از او بر سقفش چسبیده بود و خونی به اندازه یک خال هندو، کنارش شتک زده بود. این شاید شاهکارترین عکس مهدی بود.

لوتی فوتبال دهه شصت

۵)خبر تصادف آبای که رسید، مهدی گریان زنگ زد که بیا با مجتبی برویم. من؟ من برای دیدن خون شتک‌زده؟ نشستم از راه دور گریه کنم و مهدی و مجی با چشم‌های پف‌کرده و اشک‌ریزان، پریدند توی بلیزر احمدرضا عابد و فرار کردند سمت امامزاده هاشم و مهدی با هر قطره اشکی که از حدقه می‌فشاند، یک چلیک چلیکی نیز می‌زد که برای روزنامه بیاورد. وقتی برگشت، فیلم‌هایش را پنهان کردیم که آن چند تار موی فرفری سیروس را بر سقف رنوی ویران هرگز تماشا نکنیم و هرگز درباره آدم‌هایی که او را از فرط سنگ‌دلی رنجانده بودند، حرف نزنیم. مردی که حتی قاتل‌های خسبیده در زندان انزلی نیز اسیر محبتش بودند. قاتل‌ها معمولا کسر شأنشان می‌شود گریه کنند. اما من ابدی‌هایی دیدم که بعد از مرگ سیروس، برایش شام غریبانی گرفتند که از همه مجلس ترحیم‌ها جان‌گدازتر بود. قاتلی که خاطراتش از سیروسی که به عمرش از نزدیک ندیده بود، اما طعم لوتی‌گری‌اش را چشیده بود، فقط به درد رمان‌های ماکوندویی مارکز می‌خورد. مردی که روحش تنها با کمک به یتیم‌خانه‌ها، محبس‌نشین‌ها، اسیران دارالمجانین، خسبیدگان در لب جوی‌ها آرام می‌گرفت. این تنها سیروس بود که از سرکشی به طبقات پست اجتماعی نمی‌هراسید. قربان آن یک تکه موی فرفری‌اش بروم که به سقف رنو چسبیده بود و عکاسی که لنزش را رو به آن گرفته بود، خون می‌گریست!

۶)من در تمام عمرم فقط عاشق یک تیم ملی بودم که سیروس کاپیتانش بود؛ تیمی که در روز یک‌شنبه، ۲۵ شهریور ۱۳۶۹ به همراه کاروان ایران که با ۱۲۷ ورزشکار و ۲۷ همراه و ۴۰ مخبر عازم مسابقات آسیایی پکن بود، توی طیاره نشست. کسی نمی‌دانست که در بازگشت این کاروان شاد ده‌ها هزار تن از مردم کوچه‌وبازار، چه شکلی خیابان‌های اطراف مهرآباد را روی سر خود بلند کرده و برای علی سلطون و کاپیتانش سیروس خواهند مُرد که بعد از ۱۶ سال یک طلای نفیس توی ساکش داشت؛ تیمی که با درخشش در پکن عیش و نوشمان را تکمیل کرد. تیمی به رهبری پروین که یک شانس در مقابل تیم دهداری داشت که توانست حتی ستاره‌های قهرکرده دوران او را هم –که برای یللی‌تللی به لیگ‌های عربی رفته بودند- در خود بپذیرد. ۷)در طیاره‌ای که بچه‌ها را به پکن می‌برد، دو پسر تخس کنار هم نشسته بودند و بی‌اعتنا به اینکه خلبان، فیلم بی‌بی‌چلچله را برای مسافرانش پخش می‌کند، خاطرات غریب خود را مرور می‌کردند، چشم تمام مردم که آن تیم قلدر را بدرقه کرده بود، در کاروان ایران به ستاره‌های بدوی سلطان خیابان عارف بود که در بازی اول با هت‌تریک فرشاد، سه گل در دروازه مالزی کاشت. تیمی که ۹۹ درصدش را ستاره‌های سرخابی تهران تشکیل می‌دادند و تنها غیرسرخابی‌اش «آبای» (سیروس) بود که ثانیه‌ای از مژتبا جدا نمی‌شد. ایران در بازی دوم کم مانده بود به خنسی بخورد و در حالی‌که تیم حیران پروین تا دقیقه ۸۷ با کره شمالی ۱-۱ کرده بود، خدا رحم کرد که گل دقیقه ۹۱ شاهرخ باعث شد در مقام تیم اول گروه صعود کند. در گام بعد یک پیروزی ۱-۰ بر ژاپن، ایران را به نیمه‌نهایی فرستاد.

پروین که آن روزها عاشق ۴-۴-۲ بود، به مخش زده بود که در بازی مقابل تیم‌های سرعتی شرق آسیا سیستم ۴-۵-۱ را رو کند و روز چهارشنبه، ۱۲ مهر ۶۹ با همین رویکرد بود که تک‌گل سیروس در بازی با کره جنوبی منجر به راهیابی ایران به فینال شد. داستان این دیدار، بازسازی شماتیک فوتبال آرژانتین-برزیل در جام جهانی ۱۹۹۰ بود که چند ماه پیش‌تر به میزبانی ایتالیا برگزار شد و در آن، برزیلی‌ها ۹۰ دقیقه تاختند، اما آرژانتینی‌ها با تک‌گل بازیکن‌های ریلکس خود پیروزی را در آغوش گرفتند. ۶۰ هزار تماشاگر در ورزشگاه کارگران پکن دیدند که بعد از ۱۰۸ دقیقه جنگیدن دو تیم برای صعود به فینال، ناگهان یک رفاقت اساطیری به داد ایران رسید. پاس محشر مژتبا به سیروس، که منجر به گل ایران شد، فقط و فقط بر اثر تله‌پاتی و اندیشه‌خوانی این دو رفیق جان‌جانی به ثمر رسید که همدیگر را چشم‌بسته در سیاه‌چال‌ها می‌یافتند، چه رسد به چمن‌های مرمر پکن. رفاقت این دو ستاره تلف‌شده تاریخ فوتبال، بعد از بازگشت از پکن دوچندان شد و آنها تا آخرین روزهای زندگی سیروس، با هم چه شب و روزهای ملسی گذراندند. یادباد آن روزها که جفتشان بسیار افسرده و تنها بی‌پناه، در خانه سیروس واقع در کوچه میثاق شریعتی بالشی را بغل می‌کردند و زندگی‌شان به خاطره‌گویی و گله از روزگار غدار می‌گذشت. گل سیروس گلی قیامت بود و تنها از هافبک نابغه‌ای مثل او برمی‌آمد که آنچنان فراری کند و خط آفساید را بشکند. در آن روز کذایی، در حالی‌که ۹۹ درصد کارشناسان به پیروزی حتمی کره جنوبی رای داده و تنها یک درصدشان ایران را پیروز احتمالی می‌دانستند، ناگهان دنیا با سوت داور کون‌فیکون شد و اشک بچه‌های ایرانی، چمن کارگران پکن را آبیاری کرد. (از ۸ و ۹ می‌گذریم؛)

۱۰) بگذارید مطلبم را با این جمله تمام کنم که بالش سیروس در آخرین سال‌های عمرش وفادارترین اسباب زندگی او بود. مردی که با وجود اصرار فراوان سرخابی‌ها هرگز حاضر نشد پیراهن دو تیم بزرگ پایتخت را بپوشد و اصرارهای مجی و سلطون هم چاره نکرد. او برای خودش یک تیم بود و به ویژه در انزلی برایش می‌مردند. در ۳۶ سالگی با هزار التماس مربی تیم مسعود هرمزگان شد و آنجا هم پولش را خوردند. تاریخ شفاهی فوتبال ایران از رفاقت او در تیم ملی، رازهای بسیار طنزآلوده‌ای دارد.

من ۹ بار به قربان شماره ۹ پیراهنت بروم که سالار سالارها بودی. من ۹ بار به قربان کبودی زیرچشمت بروم. قربان آن بالِش چیت گل‌دارِ کوچه میثاق!»

لوتی فوتبال دهه شصت
ابراهیم افشار

در نهایت، «از نفس افتاده» تنها یک کتاب ورزشی نیست؛ بلکه مرثیه‌ای شکوهمند برای قهرمانانی است که با تمام فراز و فرودهایشان، بخش جدایی‌ناپذیری از هویت جمعی و حافظه تاریخی ما را شکل داده‌اند. خواندن این کتاب به تمامی علاقه‌مندان به تاریخ، جامعه‌شناسی و ورزش توصیه می‌شود تا از دریچه مستطیل سبز و گود زورخانه، به تماشای واقعیت‌های جامعه ایرانی بنشینند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها