به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، حسین منزوی از آن شاعرانی است که نامش تنها با شعر گره نخورده؛ زندگی او نیز به اندازه غزلهایش پر فراز و فرود، بحثبرانگیز و روایتپذیر بوده است. محمدرضا رهبریان که پیشتر با انتشار شناختنامه مفصل «در سراب امن و امان» به زندگی و آثار منزوی پرداخته بود، این بار در کتاب «همزاد پاییز» کوشیده است با تکیه بر اسناد، گفتوگوها و روایتهای کمتر شنیدهشده، تصویری داستانی و در عین حال مستند از زندگی ادبی این شاعر ارائه دهد. کتابی که از زنجانِ دهههای میانی قرن گذشته آغاز میشود و در مسیر خود به دوستیها، دلبستگیها، کشمکشهای ادبی، ماجرای «توطئه سکوت» و جایگاه منزوی در شعر معاصر ایران میپردازد. به مناسبت انتشار این کتاب از سوی انتشارات مروارید، با محمدرضا رهبریان درباره روند شکلگیری اثر، منابع پژوهش و چهرهای که از حسین منزوی در «همزاد پاییز» ترسیم کرده است، گفتوگو کردهایم.
پیش از «همزاد پاییز»، کتاب مفصل «در سراب امن و امان» را درباره حسین منزوی منتشر کرده بودید. چه خلأ یا ناگفتهای باعث شد احساس کنید هنوز باید به سراغ منزوی بروید و اینبار زندگی او را در قالبی متفاوت روایت کنید؟
پیش از این راجع به منزوی کاری در قالب شناختنامه انجام داده بودم؛ کتابی به اسم «در سراب امن و امان» که نشر ثالث در تابستان ۱۴۰۰ منتشرش کرده بود و زود هم چاپش تمام شد. برای فراهمکردنش رفته بودم به سراغ بسیاری از صاحبنظران و حلقههای نزدیک به خود شاعر و گفتوگوهای کوتاه و بلندی با آنها داشتم مثل محمد بقایی ماکان، ضیا موحد، مرتضی کاخی، شهرام ناظری، علیرضا طبایی، محمدرضا خسروی، حمیدرضا نوربخش، بهمن زدوار، محمود لشکری و جز آن؛ حتی شفیعی کدکنی که در کلاس درسشان رفتم و توانستم به طریق سؤال و پاسخ، مطالب کوتاه ولی بسیار ارزندهای به دست آورم. برای اولین بار خیلی از اسناد و مطالب ناگفته راجع به منزوی در آن کتاب آمد. کتاب مفصل بود؛ نزدیک به ۶۴۰ صفحه و بخشهای سالشمار، مقالهشناسی، زندگی و آثار، گفتوگوها، نقد و بررسیها، خاطرات، مقالهشناسی و گزینهاشعار را شامل میشد. متوجه شدم انتشارات نگاه که گزیدهای از شعرهای منزوی را درآورده، زندگینامه شاعر را در مقدمه خود آورده و عیناً و بیهیچ کموکاستی از روی کتاب من چاپ کرده و نیز در کتابی که انتشارات سوره مهر راجع به منزوی درآورده، نویسندهاش بخش اعظم اثر خود را از روی تحقیقاتم، پختهخواری کرده است. البته به موازات کار من، یک شناختنامه بسیار خوب هم انتشارات سخن به نام «از ترانه و تندر» و به کوشش مهدی فیروزیان درآورد که از جهت تحلیل و بررسی فنی شعرهای منزوی بسیار عالمانه بود و هم حق تقدم داشت ولی کار من با آن اثر در عین مشترک بودن برخی از مطالبش با تفاوتهای فراوانی همراه بود. کارهای شناختنامهای خواهناخواه حجیم از آب درمیآیند و به هر حال بعد از چاپ آن کتاب بیکار نماندم؛ جستوجوها ادامه یافت و به بسیاری اطلاعات تازه و ناگفته دست یافتم. دریافتم که حرفهای زیادی هست که هنوز میشود درباره منزوی گفت و نوشت.
در این فاصله به چه اسناد یا روایتهای تازهای برخوردید که شما را به ادامه پژوهش درباره منزوی ترغیب کرد؟
منزوی آدم جذابی بود و خیلیها را تحت تأثیر قرار میداد. موجودی کتاب «در سراب امن و امان»، تمام شده بود و ناشر هم برای تجدید چاپش قولهایی داده بود که ناچار بودم منتظر بمانم. پس تصمیم گرفتم این بار حسین منزوی را با یک فرم تازه معرفی کنم یعنی روایی و داستانی و در عین حال متّکی به منابع و اسناد؛ شیوه ناداستان را پیاده کردم که پیش از این هم تجربهای درباره ابراهیم گلستان داشتم. اصولاً نوشتههایِ در پوشش مقاله یک خشکی ذاتی دارند و تحقیقاتی که با امکانات داستاننویسی نگارش یافتهاند، خوشخوانتر و گیراتر از آب درآمدهاند. به عنوان نمونه زرینکوب در کتاب «از کوچه رندان» زندگی و شعر حافظ و روزگار او را با زبانی داستانی و قلمی بسیار دلکش روایت کرده است. در هر صورت من کوشیدم با بازبینی منابع دست اول و نویافتهها زندگینامه ادبی شاعر را این بار با روایتی پژوهشی تحریر کنم.
در نگارش «همزاد پاییز» چه ترکیبی از منابع مکتوب، اسناد آرشیوی و روایتهای شفاهی را به کار گرفتید؟ این کتاب از نظر مواد پژوهشی و اطلاعات تازه چه تفاوتی با آثار پیشین درباره حسین منزوی دارد؟
منابع کتاب هم بر اساس منابع کتابخانهای است هم منابع میدانی و پرسوجو از حلقههای نزدیک به خود شاعر؛ در کتاب «همزاد پاییز» خواننده با روایتهای ناگفته و مفصلتر و جزئیتری از سرگذشت ادبی منزوی مواجهه خواهد شد.

عنوان «همزاد پاییز» فقط اشارهای به تاریخ تولد حسین منزوی نیست. این نام چه نسبتی با شخصیت، جهان ذهنی و سرنوشت او دارد و چرا آن را مناسبترین عنوان برای این زندگینامه دانستید؟
منزوی درست نخستین روز پاییز ۱۳۲۵ پا به هستی گذاشت؛ سر پیچ یکی از حوادث مهم تاریخی، غائله پیشهوری و اشغال زنجان؛خودش هم در چند جا گفته بود که «من همزاد پاییزم»؛ انگار زندگی و شخصیت او رنگ پاییزی داشت و با آن شکل گرفته بود. رنگ پاییز، با همه رنگووارنگیاش سخت غمانگیز است. با آمدن پاییز انگار یک اضطراب و وحشتی به جان دارودرختان میافتد و منزوی هم در طول عمر خود کم با اضطراب و مصیبت و بیسروسامانی و بیبرگی دستوپنجه نرم نکرده بود؛ از این رو تعبیر «همزاد پاییز» عصاره خود حسین منزوی است.
کتاب را با زنجان آغاز میکنید، نه با خود حسین منزوی. چرا برای شناخت این شاعر، پرداختن به جغرافیا، تاریخ و فضای فرهنگی زادگاهش را ضروری میدانستید؟
زنجان زادگاه شاعر است و نیمی از عمر و کار ادبی او در این شهر رقم خورده؛ منزوی به زادگاهش هم مهر داشت و هم کین؛ عُلقهای آمیخته به دلخوری از زادگاهیانش؛ پس شناخت جغرافیا و تاریخ و سیری فشرده در حالوهوای این شهر میتوانست به شناخت بهتر شاعر کمک کند؛ البته صفحات بیشتری از کتاب به زنجان اختصاص داشت و عنوان یک بخش «زنجان، خاستگاه شاخههای ملی و مذهبی» بود که اشارهای داشت به اینکه زنجان، خاستگاه شاخههایی از تشکیلات سیاسی ـ مذهبی معاصر بوده مثل جبهه ملی، نهضت آزادی و سازمان مجاهدین که سعید محسن یکی از بنیانگذاران آن زنجانی بود. شماری از مجتهدان نواندیش و منتقد در صدساله اخیر مثل برادران موسوی زنجانی که از پایهگذاران جبهه ملی بودند، تبار زنجانی داشتند. شهرت کشوری اجتماع و عزاداری عظیم این شهر که متعلق به «حسینیه اعظم» است، خود گواه تعلقات پرشور مذهبی مردمان این سامان است و منزوی و خانوادهاش هم بیربط با این جریانات نبودند که تمام این بخش حذف شد.
اگر بخواهیم دوران شکوفایی ادبی حسین منزوی را مشخص کنیم، کدام سالها را باید نقطه اوج کارنامه او دانست و در آن دوره چه اتفاقهایی جایگاه او را در شعر معاصر تثبیت کرد؟
بهتر است بگوییم اوج فعالیتهای ادبی او که از ابتدای دهه پنجاه تا اوایل دهه شصت بود و برخی از رشکبرانگیزترین شعرهایش محصول همین سالهاست؛ اگرچه با تأخیر و در ابتدای دهه ۷۰ در قالب دفتر و دیوان منتشر شدند. به موازات شاعری در معیّت نادر نادرپور و جمعی از گویندگان درجهیک رادیو تجربهای پربار در رادیو پشت سر گذراند. در آنجا منزوی برای چندین برنامه ادبی رادیو نویسندگی میکرد یا خود به اجرا و گویندگی میپرداخت. صدای منزوی کموبیش گرم و رادیویی بود. صفحه شعر مجله «رودکی» یکی از متینترین مجلات آن سالها را از میانه سال ۱۳۵۴ تا اسفند ۱۳۵۵ میگرداند. همچنین در ترانهسرایی پرکار بود و برای بسیاری از خوانندگان رادیو ترانه میساخت. در مجموع این دهه را باید از دوران پرجوشو برکت عمر و حیات ادبی منزوی به شمار آورد.
خانواده، بهویژه پدر و مادر حسین منزوی، چه نقشی در شکلگیری شخصیت ادبی او داشتند؟ آیا میتوان گفت ریشههای شاعرانگی او پیش از هر جا در فضای خانه شکل گرفته بود؟
بله. پس از مرگ پدر شعرهای پراکندهای که به فارسی و ترکی گفته بود، توسط فرزندش، بهروز منزوی جمعآوری و با مقدمهای از حسین منزوی که قبلاً نوشته بود، تحت عنوان «معلم شاعر»، در سال ۱۳۹۸ و در زنجان چاپ شد. محمد منزوی با شعر و دفتر و دیوان دمخور بود و غزل را سلامت و بیعیب میسرود. نخستین آموزگاری که پایه و سرمشق شاعری حسین منزوی بود، پدرش بود؛ هم از جهت آموزش و آشنایی با فنون شاعری، هم از جهت تشویق و نه تنها پدر که مادرش هم نقش زیادی در شاعرانگی او داشت. خودش میگفت «شعر را من نصافانصف از مادر که شاعر است، اما شعری نسروده و از پدر عزیزم که شاعر است و شعر هم سروده به ارث بردهام.» منزوی وقتی میخواست نخستین مجموعهشعر خود را به دست چاپ برساند، آن را به کسی تقدیم کرد که بالاترین حق را به گردنش داشت. در تقدیمنامه «حنجره زخمی تغزل» آورده بود «پیشکش به نخستین شاعری که شناختم: پیشکش به پدرم.»
در کتاب از رسول مقصودی به عنوان یکی از چهرههای اثرگذار بر نسل جوان شاعران زنجان یاد میکنید. او چه جایگاهی در زندگی و مسیر ادبی حسین منزوی داشت و چرا امروز کمتر از آنچه شایسته است شناخته شده؟
رسول مقصودی آدم بلندپرواز و جسوری بود و روحیه تجددطلبانهای داشت که اتفاقاً بخشی از این جسارت و نوطلبیاش را به همشهری مستعد خود، حسین منزوی بخشید؛ پشتش ایستاد و راهش انداخت. مقصودی، شاعر باسوادی بود؛ هم شعر کلاسیک را میشناخت که لیسانس ادبیاتش را از دانشگاه تبریز گرفته بود و هم با شعر شاعران مدرن روزگار خود مثل اخوان و شاملو و فروغ الفت عمیقی پیدا کرده بود؛ او هم غزل میگفت هم نیمایی و سپید. در زنجان دهه چهل، شعر نو را با رسول مقصودی میشناختند؛ زبان شعرش مطلقاً انجمنی و سنتی نبود و زبان نوتر و تازهتری داشت ولی با افتوخیزهای خودش؛ مقصودی از آن دست شاعرانی بود که بد آورد و روزگار با او خوب تا نکرد؛ گویا مجموعهشعرهایش زمانی توسط همسرش عذرا مجیبی گردآوری شده و قرار بود از سوی ناشری منتشر شود که به سرانجامی نرسید. ظاهراً همسرش برخی از شعرهایش را به شکل خصوصی و در چند نسخه منتشر کرده است.
در خلال پژوهشها و گفتوگوهایی که برای این کتاب انجام دادید، حسین منزوی را بیش از هر چیز با چه ویژگی شخصیتی به خاطر میآورید؟ آیا میان تصویر عمومی او و آنچه در روایت نزدیکانش دیدید تفاوتی وجود داشت؟
منزوی آدم پرتناقضی بود؛ هم خوشاختلاط بود و هم صراحت لهجه داشت؛ خودشیفته و مغرور هم بود. در عین مهربانی و لوطیوار بودنش گاه تندمزاج هم میشد. به تعبیر خودش «هم آب بود و هم آتش»؛ گاهی از تَه سوزن تو میآمد، گاهی از درِ دروازه تو نمیرفت. اما بارزترین ویژگی شخصیتی او صداقش در شاعری بود. منزوی اهل ادا و تصنع در کار شاعری نبود؛ مثلاً عاشقانههایش آبکی و بیخونوپوست نیست و مصداق عینی دارد. دردهای اجتماعی و عواطف انسانی و شخصیاش قلابی نیست و من خودم به عنوان یک علاقهمند و جوینده ادبیات، شخصاً دلبستة شاعرانی هستم که یک صمیمیت و خلوص در کلامشان است و از این منظر احمد شاملو و حسین منزوی در چشمم محبوبترند.
حسین منزوی از سنت شعر فارسی تغذیه میکرد اما در نهایت به صدایی کاملاً شخصی رسید. مهمترین تأثیرهای کلاسیک و معاصر بر شعر او چه بودند و چگونه توانست از زیر سایه آنها بیرون بیاید؟
سبک شاعری منزوی برای خودش بود. از درون خودش میجوشید. اهل از روی دست این شاعر و آن شاعر مضمون برداشتن نبود و صد البته دفتر و دیوانها خوانده بود و اینها حتماً بر سبک شاعریش اثر میگذاشت. مثلاً در برخی از سرودههایش یک طنین حماسی سایه افکنده که او را با شاهنامه پیوند میداد. روح قلندرانه و شورانگیزی مولانا هم در کارهایش غایب نبود که چندین غزل آهنگین و ریتمیک مولاناگونه سروده است. تغزل که بنمایه اصلی شعرش بود، حتماً نظر به شعرهای تغزلی سعدی داشته و روحیه رندانه و انسانی و زیباشناسانهای هم که در شعرش دیده میشود بیشک بیربط با خوانشهای مداومش از دیوان حافظ نبوده؛ با معاصران و بزرگانش نیز فراوان درآمیخته بود و با همه اینها شعرهای منزوی متعلق به سبک و حال و هوای خودش بود. اما شاعرانی که در صدر علایق او بودند، افزون بر سعدی و حافظ و فردوسی، معاصرانی چون اخوان و شاملو و سایه و فروغ و نیما و شهریار هم بودند که وررفتن با شعرهای اینان خوراک شب و روزش بود.
یکی از بحثبرانگیزترین بخشهای کتاب، موضوع «توطئه سکوت» علیه حسین منزوی است. منظور شما از این تعبیر چیست و چه شواهدی باعث شد به این نتیجه برسید که بخشی از فضای ادبی زمانه او با بیاعتنایی یا حذف آگاهانه نسبت به شعرش برخورد میکرد؟
نکتهای را که نمیتوان انکار کرد، رشک و حسودی بین شاعران است که در همه ادوار بوده؛ شاعرانی که کمی شاخص میشدند، هیچ خوش نداشتند کسی را بالاتر از خود یا جلوتر از خود ببینند و برای تثبیت خود دست به هر ترفندی میزدند تا پرچم هماورد خود را پایین بیاورند مثلاً با هجو یا تعریض یا تخطئه یا طعنه و طنز که رد پای بسیاری از این حسادتورزیها و خصومتهای شاعرانه را میتوان در کتاب خواندنی «شاعران در جستوجوی جایگاه» مسعود جعفری جزی به تفصیل دنبال کرد. به هر حال منزوی پدیدهای ناچیز نبود؛ در کار غزل کولاک میکرد و نمیتوان منکر شد که سطرهای فراوانی از سرودههای او، ذهن و دل شماری از دوستداران شعر را تسخیر کرده بود و این برای بسیاری از شاعران غزلپرداز مزاحمت درست میکرد و حسادت و خشم آنها را برمیانگیخت. بیشک یکی از اهرمهای پرکاربرد به قصد به زیرکشیدن رقیب، بیمحلی و توطئه سکوت است. بایکوت نام شاعر یعنی تلاش برای از سکه انداختن نام رقیب و تثبیت جایگاه خود و انگار خوب میدانستند که بُرش کممحلی تیزتر از شمشیر است. تا به اسم منزوی میرسیدند طردش میکردند یا خیلی سرد از کنارش میگذشتند یا بیمقدمه به سراغ تشریح جسم و جنس رفتارهایش میرفتند. به این موضوع به تفصیل در کتاب «همزاد پاییز» پرداختهام و دیگر جای تکرار نیست. البته منزوی این شیوه لئیمان نظرتنگ نانجیب را خوب میفهمید و آنقدر از بقای شعر خودش خاطرجمع بود که سکوتهای عمدی و تخریبها را در حکم آب به آسمان پاشیدن میدانست و در جوابشان میگفت:
من با طنین خود بخشی از خاطرات تاریخم
بگذار تا کند تقویم از یاد خود فراموشم
پس از مرگ منزوی سالبهسال و بیش از هر شاعر دیگری راجع به او کتاب و مقاله نشر مییابد و مراسم و بزرگداشت و چه و چه برایش برپا میکنند.
حسین منزوی در سالهای دانشجویی شیفته شخصیت و منش سیمین دانشور بود. این دلبستگی صرفاً ناشی از علاقه به یک استاد دانشگاه بود یا میتوان ردپای تأثیر فکری و ادبی دانشور را در نگاه منزوی به ادبیات و جهان نیز مشاهده کرد؟
علاقه منزوی به سیمین دانشور بیشتر به خاطر خوشقلبی و محبت و انسانیت و سواد و تسلط بالا و گرمی کلامش بود که دانشجویان را میگرفت. استادی که هم نویسنده خوبی بود و هم روشنفکری آگاه و طرز بیان و نگاهش به مقولاتی چون هنر و ادبیات نو و تازه بود. نمیتوان گفت که ذهنیت تجددطلبانه منزوی از آموزههای استاد محبوبش خالی بوده و حتماً بخشی از درکش از زیبایی و هنر و ادبیات تحت تأثیر تلمذ از محضر استاد درسخوانده و تیزبینی چون سیمین دانشور بوده است.
کافه نادری و دیگر کافههای روشنفکری تهران در دهههای چهل و پنجاه چه نقشی در شکلگیری فضای ادبی آن دوران داشتند و حسین منزوی چه نسبتی با این محافل و پاتوقهای فرهنگی برقرار کرده بود؟
بخشی از تاریخ بیقراری شعر و داستان معاصر ایران در کافههای تهران رقم خورده مثل «کافه فردوس» و «کافه نادری» که در دهه بیست پاتوق نامآورانی چون هدایت و چوبک و نوشین و مینوی و جز آن بود. بعدها در دهه چهل و پنجاه «کافهفیروز» هم اضافه شد و محل اجتماع نسل دیگری از هنرمندان و روشنفکران و اهل قلم شد. ظاهراً «کافهنادری» قدری رنگ اشرافی داشت و محل آمدوشد شاعران و آدمهایی بود که هم سرشناستر بودند و هم کموبیش وضع مالیاش بهتر بود. میآمدند پشت میزهای کافهها و با ژستهای جورواجور و در میان دود غلیظ سیگار و سرخوش از چای و قهوه داغ، با پرخاش و برافروختگی و دادوبیداد ساعتها سر مناقشات ادبی و سیاسی به سروکله هم میزدند. طبیعاً جوانهایی که تازه افتاده بودند توی خط شعر و داستان کافهها برایشان جای پرجاذبهای بود. آدمهای مهم و معروف را میدیدند، کلی حرفهای داغ و کتاب و آثار تازه به گوششان میخورد. منزوی هم در میانه دهه چهل بارها با دوستان همدانشگاهی و شاعرش به کافهها سرمیزد. آشناییهایش با خیلیها از همین جاها رقم خورد. مهدی اخوان لنگرودی، نویسنده «از کافهنادری تا کافهفیروز» که روایت گرم و زندهای از کافههای پر از دود دهه چهل و پنجاه به دست داده، میگفت «منزوی هم با رفقایش میآمد و هوای کافه را غزلآلود میکرد و خیلی از کلاسیکها با شنیدن غزلهایش غلاف میکردند.» اما دو سه سال بعد منزوی از حضور در کافهها سرخورده شد. هوشمندانه و خیلی زود فهمید که از دل جماعت کافهنشین و از نشستهای روشنفکری آبی گرم نمیشود. کافه جایی است فقط برای هوچیگری و زدوبند و آشنایی؛ یک جایی برای گذراندن وقت. بدیهی است که هر جا شاهکاری یا اثر درخشانی خلق شده، بیاستثنا در خلوتگاه دنج یا در معبد تنهایی صاحبان اثر بوده، نه در محیطهای پرقشقرق کافهها یا محافل ادبی. منزوی خودش راجع به کافهها میگفت «در آنجا اگر چیزی از آدم نگیرند، چیزی هم به آدم نمیدهند.»
در کتاب به ماجرایی کمتر شنیدهشده اشاره میکنید؛ اینکه حسین منزوی در مقطعی بر تصمیم مهدی اخوان ثالث درباره نزدیکی به حزب توده تأثیر گذاشت. این ماجرا دقیقاً چه بود و از چه نسبتی میان این دو شاعر خبر میدهد؟
داستان از آنجا شروع شد که سال ۱۳۵۸ قرار بود کانون نویسندگان شبهای شعری برگزار کند که وزارت کشور با آن مخالفت کرد. اعضای تودهای کانون و بیش از همه بهآذین گفت که باید با نظر وزارت کشور همراهی کرد و در محیط برانگیخته سیاسی نباید شب شعر برگزار کرد؛ به فرصت مناسب دیگری باید موکول کرد. سر این قضیه دودستگی بیش آمد و منجر شد به تعلیق و اخراج اعضای تودهای کانون و سایه، سیاوش کسرایی، فریدون تنکابنی، بهآذین و محمدتقی برومند از اخراجیهای اصلی کانون بودند. اینها هم در مقابل «کانون نویسندگان ایران» رفتند «شورای نویسندگان و هنرمندان ایران» را علم کردند؛ سران حزب توده که گویا کشور را آسوده دیده بودند، بعد از سالها تبعید برگشته بودند به ایران و شعارهای انقلاب را همسو با اهداف حزبی خود دیدند و مدافع انقلاب شدند. منزوی نه عضو حزب توده بود، نه از آن خوشش میآمد اما او هم مثل شاعران و نویسندگان دیگر پر از جوشش چپ بود. از این رو خیلی عنادی با رفقای تودهای خود نداشت. با اینکه به عضویت «شورای نویسندگان و هنرمندان ایران» درنیامده بود، اما قیدی برای نرفتن به آنجا نداشت. در جلسات هر دو یعنی؛ هم شوراییها و هم کانونیها شرکت میکرد و بیشتر هم برای سرزدن به رفقا و نشستن پای مباحث ادبیشان میرفت. «شورای نویسندگان و هنرمندان ایران»، عملاً وابسته به حزب توده بود و یکبار هم به مدد هوشنگ ابتهاج و بهآذین آمدند به سراغ اخوان ثالث در منزلش تا او را با پیوستن به جمعشان ترغیب کنند که نیامد. چند روز بعد اخوان را در مقابل عمل انجامشده قرارش دادند و بیخبر از او، اسمش را به عنوان عضویت هیئت دبیران دادند به روزنامهها؛ رفقای گذشته قصد قاپیدنش را داشتند که معروف بود حزب توده از قدیم و همیشه به دنبال نامهای زُبده بود. رفتوآمد رفقا داشت روی اخوان اثر میگذاشت و منزوی که در این ایام بهواسطه همکاربودنش در یک اتاق با اخوان در انتشارات آموزش و انقلاب اسلامی، صمیمیت خاصی با شاعر سترگ روزگار خود پیدا کرده بود و هم در جریان خطوربط جلسات شورایی ها بود، اخوان را از پیوستن به حزب یا شورای نویسندگان و هنرمندان برحذر داشت. اخوان آن روزها دوبه شک بود و یک پایش میگفت برود و یک پایش میگفت نه. عاقبت منزوی با خواهش و زبان گرم خود، نگذاشت و مانع از افتادن اخوان به دام حزب توده شد. اخوان هم تقاضایشان را پس زد و نرفت؛ چندی بعد که نظام اسلامی، انحلال حزب توده و دستگیری و بگیروببند اعضایش را آغاز کرد، اخوان بارها از منزوی تشکر کرده بود و گفته بود که «عزیزجان! اگر تو نبودی من رفته بودم.»
اگر بخواهیم نقشه علایق شعری حسین منزوی را ترسیم کنیم، کدام شاعران معاصر بیش از دیگران بر او اثر گذاشته بودند و چرا در میان آنان اخوان ثالث، شاملو و شهریار جایگاه ویژهای داشتند؟
منزوی از همان اوان جوانی شیفته شعر اخوان و شاملو و شهریار بود. از حالوهوای شعریشان لذت میبرد و اصلاً او آثار هر شاعر درجه یکی را زیرورو میکرد و اعتقادی به کهنه و نوگرا بودن شاعرش نداشت. میزان بیشتری یا کمتریاش را خیلی نمیتوان سنجید اما قطع به یقین شعرهای شاملو و اخوان و نیز فروغ را بیش از هر شاعر دیگری میپسندید. به تعبیر خودش «مثلث دوستداشتنی» و ناگفته روشن است که منزوی پایگاه بلند شاعری اخوان را در برخی از فاخرترین شعرهای نیمایی او میدانست نه شعرهای کلاسیکش که پوستین قرنهای پیش پوشیده بود. شهریار را هم که دفتر و دیوانش از کتابهای بالینیاش بود و کتابی هم برای شهریار نوشت که حاکی از الفت و اُنس فراوانش با شهریار است. شاید علت عُلقة و ارادت منزوی به آثار این شاعران افزون بر زبانورزی و ادبیتی که در شعرهایشان نهفته بود، سادگی و نزدیکی به طبیعت کلام و مهمتر از آن صمیمیت کلامشان بود. به تعبیر خود منزوی شعرهایشان «آینههای بیغبار بودند، و شفاف و بیکدر». مثلاً آن برخورد صمیمانهای که شهریار و شاملو و فروغ با عشق داشتند، شعر اینان را در نظرش شاخص و ارزنده میکرد.
اگر بخواهید از میان آثار حسین منزوی چند دفتر را نماینده اوج توانایی شعری او بدانید، به کدام کتابها اشاره میکنید و این آثار چه تفاوتی با دورههای دیگر کارنامه او دارند؟
بدیهی است که آثار نخستین هر شاعری بوی خامی و جوانی میدهد. دفتر «حنجره زخمی تغزل» نخستین دفتر او اگرچه درخشان بود و جایزه برد و نظر منتقدی چو رضا براهنی را که در نقد پوست شاعران را میکَند به خود جلب کرد، اما در دهههای بعد بود که هنر شاعری منزوی رو به کمال رفت. بیگفتوگو عیار و اعتبار واقعی منزوی را باید در دفتر «از شوکران و شکر» و «از کهربا و کافور» دانست که حاوی اشعار نوآفرین و رشکبرانگیزش بود. به همان میزان نبوغ شاعریاش در دهه پایانی عمرش قدری رو به کاستی و تحلیل رفت. برخی از غزلهایش که از لایههای درد و عشق آکنده است و صادقانه سرگذشت خودش را بیان کرده، برایم حال و حس دیگری دارد. مثل این عاشقانهاش که واقعاً ناخن به دل میکشد:
ای یاد دوردست که دل میبری هنوز
چون آتش نهفته به خاکستری هنوز
یا این غزل اجتماعیاش که طنین و مضمونش آدم را تکان میدهد:
شَتَک زده است به خورشید خون بسیاران
بر آسمان که شنیده است از زمین باران
نظر شما