به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از 1819news، گاهی یک کتاب فقط یک کتاب نیست؛ پنجرهای است که وقتی بازش میکنیم، ناگهان خودِ جهانِ کتابها را میبینیم. نویسندهای، ویراستاری، کتابفروشی، ناشری و خوانندهای که در میان انبوهی از داستانها، به دنبال روایتی میگردد که چیزی بیشتر از چند ساعت سرگرمی به او بدهد.
جف مینیک، نویسنده و معلم سابق ادبیات، با خواندن رمانهای مختلف و به خصوص رمان «این کتاب باعث شد به تو فکر کنم» (This Book Made Me Think of You) نوشته لیبی پیج، دقیقاً به همین جهان نگاه کرده است؛ جهانی که در آن کتابها درباره کتابها حرف میزنند، آدمها از خلال کتابها دوباره به زندگی بازمیگردند و سوگ، دوستی و عشق در میان صفحات یک رمان به هم میرسند.
مینیک اعتراف میکند که مدتی تصور میکرد ساعتهای طولانی حضور در اینترنت، اشتهای او برای خواندن رمان را از بین برده است. اما این رمان ۴۰۷ صفحهای را در کمتر از دو شب به پایان رساند. کتاب توانسته بود چیزی را در او دوباره بیدار کند؛ همان میل قدیمی به غرق شدن در یک داستان.
اما درست همینجا پرسش دیگری سر برآورد: اگر هنوز میتوان از یک رمان لذت برد، چرا احساس میکنیم بسیاری از رمانهای امروز شبیه یکدیگرند؟
داستان رمان درباره زنی جوان به نام تیلی است که همسرش جو را از دست داده است. جو پیش از مرگ با یک کتابفروش محلی قرار گذاشته تا یک سال، هر ماه کتابی برای تیلی بفرستد؛ کتابی همراه با نامهای از او. قرار است کتابها به زن جوان کمک کنند تا از تاریکی سوگ عبور کند. در این مسیر، دوستیهای قدیمی دوباره جان میگیرند، زخمهای خانوادگی آرامآرام ترمیم میشوند و عشق، مثل مهمانی که از راه رسیدنش خبر نداده، وارد داستان میشود.
برای مینیک که سالها صاحب کتابفروشی بوده، این رمان جذاب است؛ اما در عین حال چیزی دیگر را نیز آشکار میکند: تصویری از صنعتی که در آن زنان حضوری بسیار پررنگ دارند؛ از نویسندگان و ویراستاران گرفته تا کارگزاران ادبی.
مینیک این مسئله را تنها یک ویژگی آماری نمیبیند. از نظر او، وقتی گروهی خاص بیش از دیگران در جایگاه انتخاب، ویرایش و معرفی کتاب قرار میگیرد، طبیعی است که سلیقه و نگاه همان گروه نیز به شکلی نامرئی بر آنچه منتشر میشود اثر بگذارد.
در رمان پیج، شخصیتهای زن پررنگاند و جهان داستان نیز عمدتاً از دریچه تجربه آنان دیده میشود. در مقابل، مردان داستان، حتی اگر دوستداشتنی باشند، گویی از شبکههای عمیق دوستی و اجتماعی خود جدا افتادهاند. مینیک این تصویر را نشانهای از تغییری بزرگتر در ادبیات امروز میداند؛ تغییری که در آن شخصیتهای مرد کمتر مرکز جهان داستان هستند و تجربه زنانه سهم بیشتری از روایت را به خود اختصاص داده است.
البته بازار نیز در این میان بیتقصیر نیست. زنان بیش از مردان رمان میخوانند و در عین حال زنان خواننده، برخلاف مردان، معمولاً آمادگی بیشتری برای خواندن آثار نویسندگان مرد دارند. بنابراین اگر ناشری به دنبال فروش باشد، طبیعی است که به بازاری بزرگتر نگاه کند؛ بازاری که داستانهایی درباره زنان و با شخصیتهای زن در آن مشتری بیشتری دارند.
اما مسئله اصلی مینیک جای دیگری است.
او میپرسد آیا ادبیات داستانی معاصر چیزی از دست داده است؟
به باور او، بسیاری از رمانهای امروز بیش از آنکه حاصل یک تجربه ادبی منحصربهفرد باشند، شبیه محصولاتیاند که در کارگاههای نویسندگی تراش خوردهاند؛ شخصیتها پرداخت شدهاند، طرح داستانی آزموده شده و لبههای تیز روایت گرفته شده است تا در نهایت کتابی بیخطر، خوشخوان و قابل عرضه به بازار به دست آید.
شاید مشکل دقیقاً همینجا باشد: ادبیات اگر بیش از اندازه برای همه مناسب شود، ممکن است دیگر برای هیچکس تکاندهنده نباشد.
رمان بزرگ همیشه قرار نیست آراممان کند. گاهی باید ما را آشفته کند، با پیشداوریهایمان درگیر شود، چیزی را که دوست نداریم جلوی چشممان بگذارد و حتی مجبورمان کند چند صفحه کتاب را ببندیم و به زندگی خودمان فکر کنیم.
حضور بیشتر زنان در صنعت نشر لزوماً به معنای حذف مردان یا کاهش کیفیت ادبیات نیست. بازار کتاب پیچیدهتر از آن است که بتوان همه تغییرات ادبی را به جنسیت ویراستاران و کارگزاران نسبت داد. سلیقه خوانندگان، اقتصاد نشر، تغییرات فرهنگی، شبکههای اجتماعی و حتی دگرگونی شیوه خواندن، همگی در شکل دادن به ادبیات امروز سهم دارند.
با این حال، پرسش مینیک ارزش شنیدن دارد: آیا ادبیات معاصر بیش از اندازه به فرمولهای موفق خود وابسته شده است؟
شاید خواننده امروز بیش از هر زمان دیگری کتاب در اختیار داشته باشد، اما کمتر از گذشته با کتابهایی روبهرو شود که واقعاً غافلگیرش کنند.
و این تناقض عجیبی است: در دورهای که همه از «تنوع» سخن میگویند، ممکن است خودِ داستانها روزبهروز شبیهتر شوند.
شاید تنوع واقعی ادبیات فقط در این نیست که چه کسی کتاب را نوشته است؛ زن یا مرد، سفیدپوست یا رنگینپوست، محافظهکار یا لیبرال. تنوع واقعی آنجاست که داستانها اجازه داشته باشند متفاوت باشند؛ حتی وقتی با سلیقه غالب بازار جور درنمیآیند.
ادبیات بزرگ از جایی آغاز میشود که نویسنده جرئت کند چیزی را بنویسد که هنوز قالب آمادهای برای آن وجود ندارد.
و شاید به همین دلیل است که مینیک، در پایان، با وجود تحسین رمان لیبی پیج، دوباره به سراغ آثار قدیمیتر و کلاسیکها میرود؛ کتابهایی که هنوز بوی زمانه خود را میدهند، هنوز نقص دارند، هنوز گاهی آزاردهندهاند و هنوز میتوانند خواننده را غافلگیر کنند.
در روزگاری که صنعت نشر بیش از همیشه به دنبال یافتن «فرمول موفقیت» است، شاید ارزشمندترین کتابها همانهایی باشند که از فرمول فرار میکنند.
نظر شما