به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، در ژوئیه ۱۹۷۰، مردی مصری در لندن پا به باجه تلفنی گذاشت و شماره سفارت اسرائیل را گرفت و پیشنهاد همکاری داد. این شروع ماجرایی شگفتانگیز و پرفراز و نشیب بود که سالها بر تاریخ خاورمیانه سایه گسترد و چه بسا تبعاتی هنوز نیز ادامه داشته باشد. این مرد کسی نبود جز اشرف مروان، داماد جمال عبدالناصر، که آرون برگمن نویسنده کتاب «جاسوسی که سقوط کرد» پرده از راز بزرگ او برداشت.
محمداشرف مروان ابوالوفا مروان در سال ۱۹۴۴ در قاهره به دنیا آمد. در خانوادهای محترم از طبقه متوسط. پدرش در ارتش بود و چهار فرزند داشت. اشرف در دوران تحصیل، دانشاموزی بود باهوش و بلندپرواز، سرآمد همگان در علوم طبیعی. پسرک خوره کتاب هم بود. مدام به کتابخانه محلهشان میرفت و کتابی به امانت میگرفت. بعد اغلب کنجی می نشست و در قصههای چهارگوش عالم غرق میشد. به محض اتمام دوره دبیرستان در با نمرات عالی، به جای آنکه به عادت مالوف به اغلب نوجوانان مصری در آن روزگار به ارتش بپیوندد، بی درنگ راهی دانشگاه شد و در رشته شیمی شروع به تحصیل کرد. در سال ۱۹۶، با مدرک مهندسی شیمی به جرگه افسران ارتش پیوست. در همین مقطع بود که زندگی اشرف مروان برای همیشه دگرگون شد: دیدار با منا، دختر جمال عبدالناصر، همان و دل باختن به او همان. این دختر سومین و زیباترین دختر رئیسجمهور بود و سه سالی از اشرف کوچکتر.
پس از ادواج و شکست مصر در جنگ شش روزه اشرف مروان تصمیم گرفت به بریتانیا برود و با اصرار منا و پادرمیانی مادرش تحیه توانست ناصر را راضی کند تا رضایت دهد آنها به لندن بروند. اشرف پس از کوچ به لندن در خانه کوچکی مستقر شدند و او در سفارت مصر در لندن مشغول به کار شد، این شغلی بود تا ناصر بتواند دادمادش را زیرنظر بگیرد. ناصر بر این باور بود که دامادش در برابر زرق و برق زندگی در لندن داوم نمیآورد و ... ظن ناصر بیجا نبود و اشرف به دنبال راهی آسان برای کسب ثروت بود. در این میان تلاش کرد دل زن ثروتمند یکی از شیوخ نفتی کویت به نام سعاد، همسر عبدالله مبارک الصباح را ببرد. خبر این رابطه به گوش جمال عبدالناصر رسید و برای همین دستور داد او را با اولین پرواز به قاهره برگردانند.

وقتی اشرف به اجبار ناصر به قاهره برگشت، در شرایطی قرار گرفت که زندگی را برایش غمبار کرد. او از شهره پرعیش و نوش لندن به قاهره بازگشت که هنوز تحت تاثیر عواقب جنگ شش روزه اعراب با اسرائیل بود. ضمن اینکه مصر هنوز درگیر تحرکات اسرائیل در اطراف کانال سوئز بود. اشرف که تنها برای ادامه تحصیل در زمانهای محدودی میتوانست به لندن سفر کند، در یکی از این سفرها از فرصت استفاده کرد و وارد باجه قرمز تلفن شد و به سفارت اسرائیل زنگ زد و خواهان صحبت با یکی از مسئولان امنیتی سفارت شد. او در این مکالمه با معرفی خودش خواهان همکاری با سازمان امنیت اسرائیل شد. اما مسئول سفارت متوجه نشد او داماد جمال عبدالناصر است و این قضیه هم به جایی نرسید.
دو ماه بعد از این حادثه، جمال عبدالناصر بر اثر فشار کاری و دچار حمله قلبی مهلک شد و درگذشت. در زمان مرگ او، اشرف یک کارمند دون پایه بود، اما با سرکار آمدن انور سادات، معاون کمتر شناخته شده ناصر ستاره بخت او درخشیدن گرفت و او به عنوان فرستاده ویژه رئیسجمهور به ماموریتهای حساس دیپلماتیک در عربستان سعودی و لیبی رفت. این ارتقا برای آن بود که سادات انتظار نداشت که به مقام ریاست جمهوری برسد، در نتیجه با حرکتی حساب شده داماد ناصر را به داخل بازی کشاند تا به افکار عمومی مصر چنین القا کند که اعضای حکومت پیشین جانشینی او را پذیرفتهاند. اگرچه افکار عمومی از روابط پیچیده میان ناصر و دامادش اشرف خبر نداشت، چرا که التهابات میان آن دو همواره مخفی مانده بود. اشرف با آن شم تیزش دریافت که بر اسب مراد سوار شده و در خوش خدمتی به ارباب تازهاش سنگ تمام گذاشت.
اشرف اندکی پس از مرگ ناصر، راهی پیدا کرد تا به گاو صندوق شخصی او دست پیدا کند. او اسناد امنیتی داخل گاو صندق را برداشت و تحویل سادات داد، از جمله اطلاعات حساسی درباره شخصیتهای قدرتمند و منتفذ مصر.

اسناد گفتگو و نامهنگاریهای آرون برگمان با اشرف مروان به گفته نویسنده کتاب، در بایگانی لیدل هارت در کینگز کالج انگلستان نگهداری میشوند و ادعای دیگر برگمان این است که خاطرات اشرف مروان که با مشورت او در حال نوشتن بودند، در روز سقوط و مرگ مروان به طرز مرموزی ناپدید شدند. بههرحال شاید بتوان کتاب «جاسوسی که سقوط کرد» را هم یکی دیگر از آثار صهیونیستها برای نشاندادن مظلومیت اسرائیلیها تلقی کرد چون برگمان با روایت ماجراهای جاسوسی اشرف مروان برای اسرائیل، در انتهای کتاب رِندی و هوشمندی او را درشتنمایی کرده و همچنین این مساله را بهطور کاملاً هوشمندانه و زیرپوستی القا میکند که مروان از بالکن منزلش در لندن نلغزید یا هل داده نشد، بلکه خودکشی کرد.
منبع
جاسوسی که سقوط کرد، تالیف آرون برگمان ترجمه مهدی نوری
نظر شما