سه‌شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۳۷
بوی نفت و نَم دریا

باکو، شهری که نامش با بادها گره خورده، وقتی پا به خیابان‌هایش می‌گذاری، بوی نفت و نم دریا در آغوشت می‌پیچد و تاریخش مثل فیلمی سیاه‌وسفید از مقابل چشمانت عبور می‌کند. اما این کتاب، فقط قصۀ دیدنی‌های باکو نیست؛ این‌ها یادداشت‌هایی است از دلتنگی‌ها، حیرت‌ها و آن لحظه‌های کوتاهی که به تو می‌گوید سفر چیزی بیشتر از عبور است: لحظه‌هایی که دلت می‌خواهد نگهشان داری، در جیب بگذاری و با خودت به خانه ببری.

سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- محمد حکم‌آبادی: هر پایتختی برای خودش یک محله شانزلیزه دارد که همه توریست‌ها باید به دیدن آن بروند. هر کشوری بزرگراه دارد و خودرو. هر پایتختی هم لابد چندتا موزه دارد و آثار باستانی.

سفرنامه برای من از آن‌جایی شروع می‌شود که از چهارچوب آکواریومی ماشین بزنی بیرون و از محله شانزلیزه، بروی توی کوچه بس‌کوچه‌های معمولی و بنشینی توی مُبل خانه‌ای که تبدیل به فیلم هالیوودی نشده برای جذب گردشگر.

کتاب برای من، از آّن‌جا شروع شد که حامد خسروشاهی، نشست پای صحبت‌های عاکف. عاکف عکس‌ش پُشت میله‌های زندان را قاب گرفته بود به دیوار بالای سرش. این عکس، هزار تا سوال توی ذهنم ریخت! این زندان داخل آذربایجان بوده؟ برای چی گرفته بودن‌ش؟ چرا به زندان رفتن‌ش افتخار می‌کند.

زیاد طول نکشید که یکی یکی جواب سوال‌هایم را توی متن پیدا کردم و رسیدم به «تشکیلات آزادی بخش قره‌باغ.»

نویسنده که خودش دایره‌المعارفی از تاریخ آذربایجان است، تو را با آرمان آزادی قره‌باغ آشنا می‌کند و تازه دلیل اسم‌گذاری تیم فوتبال باکو به اسم «قره‌باغ» را می‌فهمیم. نویسنده، پای گپ‌وگفت با اهالی باکو می‌نشیند تا قره‌باغ را بیشتر پیدا کند.

بوی نفت و نَم دریا

تفاهم با ایران، توافق با اسرائیل!

اسم آذربایجان که می‌آید، هزارتا سوال توی ذهن ایرانی‌ها ایجاد می‌شود! سر لیست سوال‌ها، رابطه آذربایجان با اسرائیل است! ریشه‌ی ارتباط آذربایجان با اسرائیل از کجا سرچمشه گرفته؟ آذربایجان با ایران چطور است؟ نویسنده با زیرکی در مقدمه، به همین دَست سوال‌ها عمق بخشیده. به خودت که می‌آیی، می‌بینی چقدر سوال راجع به این کشور کوچک داریم!

مقدمه‌ای که نویسنده اول راه گذاشته، مثلِ یک شروع خوب داستانی، خواننده را با هزارتا سوال تا آخر کتاب می‌کشاند و نویسنده رُخ نشان می‌دهد که سال‌ها برای آذربایجان مطالعه کرده. درباره آذربایجانی که به نظر وارد معادلات منطقه‌ای شده و بازیگر مهمی در تحولات قره‌باغ رقم می‌زند.

نویسنده در مقدمه، نشان می‌دهد قاضی بی طرفی است. تعارف و مفروضات ذهنی را کنار گذاشته و می‌خواهد واقعیت را از کف خیابان برای ما نقل کند.

با نویسنده که در آذربایجان قدم می‌زنیم، کم‌کم ریشه‌ی دوستی با ایران باز می‌شود. آن‌جا که دَر بسته نویسنده اشاره کرد رئیس‌جمهور جمهوری اسلامی، موافق الحاق آذربایجان به ایران نبود! درست زمانی این حرف را زد که آذربایجان، به خاطر قحطی، تخت‌خواب می‌سوزاندند تا گرم شوند و چیزی برای خوردن نبود. همان زمان ایران کامیون‌های گندم را راهی آذربایجان کرد و اگر آن زمان همه‌پُرسی می‌شد، همه مردم آذری به الحالقِ کشورش به ایران رای می‌دادند.

کم‌کم با نویسنده، تا نزدیک شهرک یهودی نشین آذربایجان می‌روی. از اسرائیل می‌شنوی به عنوان اولین کشوری که استقلال کشور آذربایجان را تبریک گفت و همین، آغاز نفوذ اسرائیل در آذربایجان شد. حالا اسرائیل، فروشنده اصلی تسلیحات به آذربایجان شده و خریدار عمده نفت و گاز این کشور شیعه نشین! کشوری که مثل سوریه، کمک‌کارش در بحران‌ها ایران بود!

بوی نفت و نَم دریا
محمد حکم‌آبادی

بُن‌بست روایت‌ها

کتاب وقتی حسرت مایِ مخاطب را در آورده، یک جمله شاید تکراری ولی طلایی می‌گوید تا خوب جا بیفتد: «بهترین قصه‌گو، برنده است.»

قصه‌ها، بین ما و شیعیان آذربایجان فاصله انداخت. ما قصه‌مان را نرساندیم و دولتِ آذربایجان، قصه‌گوهای اروپا را به عنوان مستشارهای فرهنگی استخدام کرد. استخدامی که سوغات‌ش اِ‌ی‌بی‌سی‌دی انگلیسی بود به جای الف‌بای فارسی و دست‌آورد دیگرش گذاشتن مجسمه آزادی در مرکز شهر باکو. مجسمه‌ی بزرگ زنی در حالی که روسری را از سرش بر می‌دارد. مردم محلی می‌گویند: «این مجسمه اولین زنی است که حجاب‌ش را برداشت!»

آزادی راه‌پای خانم‌های آذربایجانی به کارگری و کارگاهِ جوشکاری باز شد! نویسنده می‌گوید: «دقت کردم؛ حتی یک رُفتگر آقا هم توی خیابان‌های باکو پیدا نکردم!» به زن‌ها به اسم «آزادی» جارو دادند تا کف خیابان‌ها، وقت و بی‌وقت دیده شوند. کسی هم جیک نمی‌زند چون قصه‌ی توسعه غربی، خوب جا افتاده است. کاش یک جارو دسته دارِ رفتگری را می‌گذاشتند کنارِ دست جسمه آن زن که معروف بود به مجسمه آزادی!

بوی نفت و نَم دریا

نویسنده باید تاریخ بداند

اخیرا سفرنامه زیاد خواندم. حامدخسروشاهی برگ‌بَرنده‌اش را بین حافظه‌ی تاریخی‌اش پنهان کرده. هر کجا که می‌رسد، گذشته‌ای از آن می‌داند و پای حرف که می‌نشیند، می‌داند چه سوالی بپرسد که جوابش به حاشیه نرود. اطلاعات تاریخی خسروشاهی، او را در نوشتن به هُول نینداخته.

نه آن‌قدر در ارجاع به گذشته، طولانی و آکادمیک شده که مخاطب پَس بزند و نه آنقدر روایت را بدون گذشته گذاشته که عمق پیدا نکند. آفت خیلی از سفرنامه‌ها همین است. یا تاریخی شده‌اند، انگار جست‌وجوی در گوگل است و یا بدون عمق تاریخ

از همان صفحات اول کتاب، علاقه خسروشاهی به مردم شناسی و علوم اجتماعی به چشم می‌آید. نویسنده وقتی از یک آذربایجانی می‌شنود: «زندگی قدیم بهتر بود» حال آنکه قدیم نان پیدا نمی‌شد برای خوردن، به گسترش توهم «زندگی گذشته خیلی بهتر از امروز بوده!» در شرق جهان، از جمله در ایران اشاره می‌کند.

حسن ختام کتاب برای من، شنیدن از اشتراک هُنر ایران و آذربایجان بود. هنوز شعرهای شهریار بیشترین مخاطب را در آذربایجان دارد.

-قفقاز قاییدیب دونمه‌دی اوز کژ مداریندان

قسمت هله یوخ «شهریارا» بختیاریندان

(قفقاز از مدار کجی که در آن افتاده بود، برنگشت. از بخت بد شهریار، هنوز دیدن‌ش قسمت نشده.)

نگاهی به کتاب «قره‌باغ؛ باغی بزرگ»

آنچه در این کتاب آمده، از دل خیابان‌های باکو، گفت‌وگوهای کوتاه با مردم، زیارتگاه‌های قدیمی، موزه‌ها، طعم غذاها، و بازتاب‌های ذهنی و تاریخی شکل گرفته‌اند که طی بیش از یک دهه مطالعۀ قفقاز در ذهن نگارنده نقش بسته بود. تلاش شده است تصویر دقیق‌تری از باکو و مناسبات فرهنگی، دینی و اجتماعی آن، در کنار نگاهی به ریشه‌های تاریخی تنش میان جمهوری آذربایجان و ارمنستان ترسیم شود.

در روایت این سفر، با همسایگی پرچالش ایران و آذربایجان، پیچیدگی‌های دیپلماسی فرهنگی، ردّ پای سیاست در فوتبال و حتی ساده‌ترین خریدهای مرزی روبه‌رو می‌شویم. محله‌های تاریخی، خاطرات دور، چهره‌های ناآشنا اما آشنازبان، همگی بخشی از پازلی هستند که در کنار کنفرانس قره‌باغ، دغدغه‌های جدی‌تری درباره شناخت متقابل و نادیده‌گرفتن‌های متقابل را به یاد می‌آورد. این کتاب تلاشی است برای دیدنِ دوبارۀ همسایه، بی‌پرده و بی‌پیش‌داوری.

بریده‌ای از کتاب قره‌باغ؛ باغی بزرگ

باکو، شهری که نامش با بادها گره خورده، وقتی پا به خیابان‌هایش می‌گذاری، بوی نفت و نم دریا در آغوشت می‌پیچد و تاریخش مثل فیلمی سیاه‌وسفید از مقابل چشمانت عبور می‌کند. اما این کتاب، فقط قصۀ دیدنی‌های باکو نیست؛ این‌ها یادداشت‌هایی است از دلتنگی‌ها، حیرت‌ها و آن لحظه‌های کوتاهی که به تو می‌گوید سفر چیزی بیشتر از عبور است: لحظه‌هایی که دلت می‌خواهد نگهشان داری، در جیب بگذاری و با خودت به خانه ببری.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها