درگاه پرداستان/ یک

راه باریک، گاه تاریک

در آدینه‌های سال تازه، گذر و نظری داریم بر یکی از آثار ادبی مهم جهان. این سری یادداشت‌ها به قلم مصطفی فعله‌گری از نویسندگان و پژوهشگران خوب کشورمان فراروی شماست. ایشان در نخستین نوبت سراغ الکس هیلی رفته است و «ریشه‌ها»یش.
راه باریک، گاه تاریک
خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)-مصطفی فعله‌گری: هریت بیچر استو، در کلبه عمو تم، با لنگستون هیوز و جیمز بالدوین، گرداگرد آتش داستان‌های کوتاه و بلند، در سال‌های تاریک و سرد و پرستم، سخن از آرمانی می‌گفتند که ریشه‌هایش به هزاران سال پیش از ساخته‌شدن کشور برده و طلا و دلار برمی‌گشت: آزادی انسان از بندهای بردگی طلا و پول و مالکیت خصوصی بر آنچه که باید به همه انسانیت برسد. الکس هیلی برای من، در آن سال‌های نوباوگی، دروازه‌های هراسناکی گشود  که لرزه‌های گشودنش همچنان با من هست، پس از این هزاران هزار سالی که بر جان و تنم گذشته است، در میان انسان، در میان مردم: «مگر می‌شود، انسانی، با انسانی دیگر، چنین کند؟!» این پرسش، هر بار با لرزه‌های تند و بی‌خواب‌کننده‌اش، از پس هر واژه و رگ و ریشه‌های به‌هم‌بافته‌شده «ریشه‌ها»، بر سر و شانه‌های ترد و داغ و آرمان‌جوی نوجوانیم چنان کوفته می‌شود، که انگار، در هر دم و بازدم یادهایم از آن دست‌بافته ادبی، دارم از نو می‌خوانمش. آن جنگل‌های دوردست آفریقا، آن کشتی‌های خیس از خون برده‌رسانی به آمریکای آبستن پلشت‌ترین ‌گونه مالکیت خصوصی بر جهان، آن یورش‌بردن‌های قاپندگان جان و تن و نیروی آدمی به جان و تن برده‌شدگان مگر فراموشی‌پذیرند؟

سرتاسر تاریخ امروز و فردای ما، می‌تواند به بهانه‌ها و بر پهنه‌های گوناگون، مهلکه بردگی و برده‌داری آدمی بشود و پاسداشت و پرداختن به گران‌ داستان‌هایی چون «ریشه‌ها» بیدارنگه‌دار اندیشه و روشنی‌بخش وجدان مردمانی خواهد بود که بی‌هیچ اما و اگری، در کمین‌گاه برده‌سازی از همنشین و همسایه و همگونه انسانی خود هستند.

نخستین بار که کتاب چاپ‌شده رمان «ریشه‌ها»، به زبان فارسی را خواندم، در خودم شکفتگی بیش از پیش و برتری‌جویی انقلابی شگفتی پیداکردم. نوباوه‌ای راهپیمای راه‌های ستم‌ستیزانه بودم و از کتاب‌ها و گفتارها و نوشتارها، هم ادبِ‌ بودن می‌خواستم و هم توانِ شدن را.
 

 
چهره آن برده زنجیر به گردن را، تنها در میان سده‌های برده‌داری آمریکای به درد و ستم آلوده، نباید جست‌وجو کنم. آن برده زنجیر به گردن را در همه ستمستان جهان آلوده به مالکیت پلشت و کالاشدن جان و تن و روان و اندیشه و آرزوهای انسان می‌توانم بیابم و بازبینی کنم. در معادن تاریک و در ژرفای بیهودگی حرص و از بهره‌کشان ریز و درشت، می‌توانم بازتولید چهره برده‌ای زنجیر بر گردن را بیابم. چنین هست که هرگز نمی‌توانم رمان «ریشه‌ها»ی الکس هیلی را، کهنه و در بند اعصاری سپری‌شده و یا یک زندگی‌نامه نژادی پردرد بخوانم و بس.

در آن سوی شیشه یکی از کتابفروشی‌های شهر کرمانشاه بود، که چهره برده‌ای زنجیر به گردن، بر نمای کتابی نوچاپ‌شده، تکانم داد: ریشه‌هایم را دریاب. من الکس هستم. یکی از بچه‌های عمو تم. به جست‌وجوی ریشه‌هایم این کتاب را نوشته‌ام. سنگین و پربرگ است و میوه‌دار، کم‌وبیش هم تلخ و بی‌تاب‌کننده.

کتاب را خریدم. دانشجوی آموزگاری بودم، در دانشسرای کرمانشاه. خودم را به خوابگاه دانشسرا که رساندم، جست‌وجو در جهان ریشه‌ها را پیشه آن شب و روزهای بی‌تابی و بی‌خوابی کردم. رمان چند صدصفحه‌ای هیلی را، بی‌خستگی و پی‌درپی، خواندم و دانستم که من در کنار بچه‌های عمو تم، هماره، تا زنده‌ام، در کنار الکس و بالدوین و لنگستون، رزمنده‌ای خواهم ماند، در برابر مالکیت بر هر آنچه که به همه انسان‌ها رسیده است، از پروردگار جهان.

پیش از اینکه رمان ریشه‌دار و سنگین و رنگین الکس هیلی را بخوانم، ریشه‌های نیاکانی ادبیاتش را، کم‌وبیش می‌شناختم. لنگستون هیوز را با برگردان بهروز دهقانی از مجموعه داستان‌های «جف سیاهه»، شناخته بودم. جیمز بالدوین، بر جاده‌های پیچ‌واپیچ خوانده‌هایم گام برمی‌داشت و لبخند تلخش، چون پره آفتاب، روی بی‌تابی‌های دلم، گرما می‌انداخت‌. در «کلبه عمو تم» دمدمه‌های درنگ انقلاب‌شناسی نوباوگیم را گذرانده بودم. نبرد دیرینه و انسانی دل پدران و مادران برده سیاه، با تازیانه‌ها و شکنجه‌گاه‌های برده‌داران رنگ‌وارنگ تاریخ انسان‌ستیزی. «بچه‌های عمو تم» هم در «کلبه عمو تم»، پیداشان می‌شد، داستان‌دار و آماده پیکار ...
 

ادبیات داستانی، به ویژه رمان، گرچه با نوشته‌های لنگستون هیوز، ریچارد رایت، جیمز بالدوین، الکس هیلی و تونی موریسون، پرده‌هایی را از روی رنجگاه برده‌داری و بردگی برداشته و به نمایش گذارده است پهنه زخمین آن را، اما هنوز هم چنان و چندان که باید، معناهای هزارلایه و زخم‌زننده و زخم‌پذیر این رنجگاه را برنشمرده و به انسانیت بازنشناسانده است. بردگی و برده‌داری هر دم و روز دگرگون شونده، در بیخ گوش، در زیر لباس، در ته و توی آز و بیش‌خواهی‌های آدمی، همچون ریزترین کرمک‌های سازگار شونده با هر زمانه و روزگاری به بازپروری خود پرداخته است. بازارهای بردگی کودکان کارگر، معادن پنهان و آشکار انباشته از خون و گوشت و روان زنان و دختران روسپی‌شده، بازارهای بردگی در تیم‌های فوتبال، بازارهای رونق‌پذیر تروریسم و بسیاری دیگر از نمودهای دوزخ برده‌پروری، هنوز جای خود را در ادبیات و هنر رمان‌نویسی، به‌گونه‌ای ژرف و آگاهی بخش نیافته‌اند.


پس از رمان زندگی‌وار الکس هیلی، درباره ستم برده‌داران امریکایی، داستان‌های کوتاه و بلند دیگری هم نوشته شد. هنوز هم برده‌داری، هراس شب و روز آدمیان می‌نماید. سرمایه‌داری، گونه‌های دم‌به‌دم فریبنده‌تری از برده‌داری را می‌نمایاند. بهره‌کشی انسان از انسان، پیچش و پرداخت‌های گمراه‌کننده‌تری در جهان سرمایه‌زده‌ یافته است. رمان نو، رمان آگاهی‌بخش، رمان ستم‌ستیز، هنر شگفتی‌برانگیزش را در توشه‌هایی چون رمان «ریشه‌ها»، در راستای هشداربخشی به انسان کالاپرست، انسان کالاشونده، انسان کالاشده و انسان بی‌انسانیت ‌شده، به نمایش نهاده است و هر یک از ما، با خواندن چنین رمان‌هایی، می‌توانیم به معجزه آگاهی، برای پرهیز از بردگی و برده‌دارشدن دست یابیم. معجزه آگاهی‌بخش رمان انقلابی، رزمنده آگاه ستم‌ستیز می‌پروراند.
 

 
رمان‌خوانی در جهان فرهنگی انسانیت، جایگاه ترازنخست و برتری‌آفرینی پیدا کرده است. در جهان دل و درون خواننده رمان هم، شماری از رمان‌ها، نخستین برترین‌های ادبی را می‌نمایانند. این نخستین برترین‌نمایی‌ها، هرگز از یاد جان خواننده رمان‌های روزگار آفرین و ریشه‌گستر، نمی‌رود. برای من رمان تلخ‌، اما میوه‌آفرین «ریشه‌ها»، یکی از این رمان‌ها بوده است، که در ادبیات ستم‌ستیز جهان، یکی از شیرین‌ترین پرداخت‌های ادبی را هم دارد؛ نوشته الکس هیلی، نویسنده سده بیستم امریکایی را می‌گویم. ریشه‌ها را می‌جویم. طعم تلخ و شیرین میوه‌های داستانی و معنایی آن را می‌پویم...

بسیاری از شهرهای کلان پهنه‌ جهان سرمایه‌داری، اکنون رزمگاه خون‌افشان بردگان پول و زمین و ساختمان و خودرو شده‌اند. طلا، هنوز هم، به همان افسانه‌واری هزارها سال پیش، از کام بردگان شهروندشده، آه تسلیم و زنجیرپذیری برمی‌کشد. بوی نفت و بنزین و گاز، بازارهای برده‌فروشی را به تندی خود آغشته است. پیوندهای زناشویی، عشق‌های هزارویک‌شبی در قمارخانه‌های پشت‌پرده بانک‌ها، کشتی‌های پر از مهاجران گرسنه پول، اپیزودهای تکان‌دهنده‌ای درباره بردگی و برده‌داری تازه داغ و ملبس به حریر تمدن در زهدانشان دارند.

دخترکانی که در خیابان های سرد و پرآمدوشد، به جای بازی‌های دخترکانه در جای خواب گرم و نرم و یا سرنهادن بر دامان مادر و شنیدن قصه‌های تازه به تازه، فال و فنجان و فلفل و فشفشه و فندق می‌فروشند، به هیوز و بالدوین و موریسون‌های نوسخنی نیاز دارند که بردگی هولناک آن‌ها را، به وجدان‌های خفته در رخت‌خواب‌های گرم و نرم اخلاق و تمدن و اشرافیت فئودالی شهری بنمایاند و کمی تکان بدهد آن‌هایی را که چندین و چند نهضت و جنبش و مکتب و مذهب و انقلاب عدالت‌خواهانه خونین هم هنوز تکانشان نداده است. ریشه‌های این کهنه‌ترین بیماری خفته در زخم خودخواهی و بیش‌طلبی و آز و برتری‌جویی‌های گوناگون طبقاتی و نژادی و نکبت‌های پیوسته‌اش، باید از نو خوانده و بازشناسی شوند. خواندن و بازخواندن رمان پر از دادوبیداد الکس هیلی، می‌تواند به این ریشه‌شناسی بس یاری‌ها برساند.

کد مطلب : ۳۰۴۵۹۲
https://www.ibna.ir/vdcaoyneu49nwm1.k5k4.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما

مردی که نادر بود
پرونده ویژه بزرگداشت فردوسی
پرونده سیمین دانشور