شنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
استاد فروزانفر آن‌طور که من دیدم

هم‌زمان با سالروز تولد بدیع‌الزمان فروزانفر، علی‌اشرف صادقی، در یادداشتی به یاد استادش پرداخته و از جایگاه علمی و تأثیر فروزانفر بر نسل‌های بعدی پژوهشگران ادبیات فارسی نوشته است.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - علی‌اشرف صادقی، مدیر گروه فرهنگ‌نویسی فرهنگستان زبان و ادب فارسی و از شاگردان بدیع‌الزمان فروزانفر: من در سال‌های ۱۳۳۹-۱۳۴۱ افتخار شاگردی مرحوم استاد فروزانفر را داشتم. او در دوره لیسانس فقط در سال سوم درس می‌داد و با دانشجویان دوره دکتری هم از همان سال اول درس داشت. من در سال سوم لیسانس و سال اول دوره دکتری در محضر او بودم. از آنجا که ما دو سال کلاس استادان دیگر را دیده بودیم، طبعاً تصور می‌کردیم فروزانفر هم مانند آن‌هاست؛ اما از اولین جلسه حضور در درس او، او را از نوعی دیگر یافتیم. او نه تنها از نظر هوش، حافظه و معلومات بسیار برتر از همکاران خود بود، بلکه از نظر بیان نیز - با آنکه صدای او رگه‌دار و اندکی غیرعادی و لهجه او کمی رنگ محلی خراسانی داشت - با آنان تفاوت داشت. بسیاری از استادان ما - آن‌ها که وظیفه‌شناس بودند و مرتب به کلاس می‌آمدند - به طور عادی درس خود را می‌دادند و شاگردان نیز در پایان هر جلسه احساس می‌کردند در آن درس مقداری مطلب جدید یاد گرفته‌اند، اما جادوی بیان فروزانفر چنان بود که بسیاری از دانشجویان را عاشق درس او کرده بود. بی‌شک مقدار زیادی از این جادو مربوط به حافظه بسیار نیرومند، وسعت معلومات او و اشعار فراوانی بود که به‌ویژه از قدما در سینه داشت و جابه‌جا برای توضیح مطالب ادبی به آن‌ها استناد می‌کرد. قسمت دیگر آن مربوط به حدّت ذهن، ذوق، حاضرجوابی و لطیفه‌گویی او بود. بی‌شک استعداد فوق‌العاده او در هیچ‌یک از استادان ادبیات دانشگاه تهران از بدو تأسیس آن دیده نشده بود. رابطه او با دانشجویان نیز - چه در دوره لیسانس و چه در دوره دکتری - با سایر استادان فرق داشت.

بعضی از استادان که از شاگردان قدیم فروزانفر بودند و از نظر معلومات هم به هیچ وجه در حد او نبودند، با چنان تکبری با دانشجو برخورد می‌کردند که هیچ‌گونه جایی برای نزدیکی - چه رسد به صمیمیت - باقی نمی‌گذاشتند. فروزانفر نه تنها در کلاس با دانشجویان صمیمی بود، بلکه در خانه نیز آنان را می‌پذیرفت. در مدت سه ماهی که در تابستان‌ها کلاس تعطیل بود و دانشجویان از فیض دیدار استاد محروم بودند، در منزل به دیدارش می‌رفتند. بنده با دوستانم علی بلوک‌باشی (مردم‌شناس و از متخصصان برجسته فرهنگ عامه) و غلامرضا ارژنگ (دستوردان و دبیر بازنشسته آموزش و پرورش) در ردیف جلو می‌نشستیم. من که اندکی در قم عربی خوانده بودم و با متون کلاسیک ادب فارسی مختصر انسی داشتم و طبعاً سؤال‌های زیادی از او داشتم، اندکی توجه او را جلب کرده بودم. یک ماه پس از تعطیلی کلاس‌ها به منزل او زنگ می‌زدم و با بلوک‌باشی و گاه ارژنگ و یک دو تن دیگر، بعد از ظهری را به منزل ییلاقی او در نیاوران می‌رفتیم و یکی دو ساعتی که در محضرش بودیم، به بحث درباره دانشکده، استادان، مسائل درسی و غیر آن می‌گذشت. در هر تابستان دو بار به زیارت او می‌رفتیم و طبعاً نوروز هم برای عرض تبریک در منزل زمستانی او در خیابان بهار شمالی به خدمت‌اش می‌رسیدیم؛ در حالی که با هیچ‌یک از استادان دیگر خود چنین رابطه‌ای نداشتیم. طبعاً تکالیفی را هم که از ما می‌خواست، از جان و دل انجام می‌دادیم. در آن ایام تصحیح کلیات شمس او به پایان رسیده بود و او تهیه فهرست‌های آن را به عهده ما گذاشته بود که در مقدمه جلد هفتم، صفحه «د» به نام همه تهیه‌کنندگان آن اشاره کرده و به تعبیر خود او، نام همه ما را مخلّد کرده است.

یکی از درس‌های مهم او در آن سال‌های دانشجویی من، تدریس خاقانی بود. بنده قسمت زیادی از دیوان او را در دو سالی که در دانشکده ادبیات بودم، در محضر او خواندم و آرزو داشتم اگر سفر به خارج برای ادامه تحصیل برایم پیش نیامده بود، تمام دیوان را نزد او می‌خواندم. بی‌شک اگر در ایران می‌ماندم، همیشه همچون دانش‌آموزی مشتاق در محضر او زانو می‌زدم. روش تدریس او آن بود که ما شب قبل چند قصیده از دیوان را می‌خواندیم و اشکالات خود را فردا از او می‌پرسیدیم. طبعاً مشکلات لغوی را به کمک فرهنگ‌ها حل می‌کردیم و آنچه باقی می‌ماند، غوامض اشعار شاعر بود. به علت علاقه‌ای که من به اشعار خاقانی داشتم، خارج از برنامه درسی کلاس به مطالعه دیوان او می‌پرداختم و تا روز سه‌شنبه که کلاس استاد تشکیل می‌شد برسد، گاهی مشکلاتم را از استادان دیگر می‌پرسیدم؛ اما در بسیاری از موارد به پاسخی دست نمی‌یافتم. فروزانفر مقدار زیادی از اشعار خاقانی را - همچنان که اشعار دیگر شعرا را - از حفظ داشت و مشکلات آن‌ها را به کمک سایر مواضع دیوان او حل می‌کرد. کسانی که خاقانی را خوانده‌اند می‌دانند که در اشعار او اشارات منحصربه‌فردی به خرافات، اعتقادات و به طور کلی فرهنگ عامه زمان خود هست که در دواوین سایر شعرا نیست. فروزانفر این موارد را که امروز ما غالباً از درک آن‌ها عاجزیم، برای ما حل می‌کرد و از این بابت به خود می‌بالید. از قول ادیب پیشاوری نقل می‌کرد که می‌گفته است: «من اشعار خاقانی را نمی‌فهمم اما از آن‌ها خوشم می‌آید» و فروزانفر می‌گفت: «اما ما اشعار او را می‌فهمیم و از آن‌ها خوشمان می‌آید.»

استاد فروزانفر آن‌طور که من دیدم
بدیع‌الزمان فروزانفر

در آن ایام دیوان خاقانی به تصحیح دکتر ضیاءالدین سجادی تازه از چاپ درآمده بود. تصحیح این دیوان رساله دکتری سجادی بود که زیر نظر خود فروزانفر انجام گرفته بود، اما دقت لازم در تصحیح و شرح آن چنان‌که باید به کار نرفته بود. مصحح دیوان باید از فروزانفر می‌خواست تا آن را بخواند و پیشنهادهای خود را در تصحیح ابیات مصحَّف و توضیح آن‌ها بنویسد و او آن‌ها را ضمیمه دیوان کند؛ همان کاری که دکتر دبیرسیاقی در چاپ اول دیوان منوچهری کرده بود. البته این به آن معنی نیست که مصحح یک متن ادبی کهن، تصحیحات قیاسی و ذوقی خود و دیگران را به متن کتاب ببرد؛ بی‌شک چنین کاری نشان عدم اطلاع از شیوه تصحیح متون است، اما قید نظرات و پیشنهادهای استادی همچون فروزانفر که ذهن علمی داشت و نسنجیده چیزی را نمی‌گفت، در حواشی کتاب می‌توانست در بسیاری از موارد راهگشا باشد. فروزانفر در مواردی که بیتی مشکل بود، دست به تصحیح قیاسی می‌زد؛ مثلاً در خاطر دارم که وقتی معنی کلمه «زرق» را در این بیت از او پرسیدیم، آن را به «دقی» تصحیح کرد:

چنگ است پای‌بسته، سرافکنده،خشک‌تن

چون دقی‌ای که گوشت ز احشا برافکند

مقداری از این‌گونه تصحیحات قیاسی او را من در حاشیه نسخه خودم از دیوان خاقانی یادداشت کرده‌ام. برای معانی لغات، اصطلاحات و تعبیرات خاقانی - همچنان که برای مشکلات سایر دیوان‌ها - از حافظه ابیاتی از سایر شعرا نقل می‌کرد. مثلاً برای کلمه «موصل» به معنی «پیوندشده» در این شعر از خاقانی:

نخل موصل شده ترنج و رطب داشت

میوه و شاخش فراخ و تام برآمد

این شعر را از مولوی شاهد آورد:

وصل کنی درخت را حالت او بدل شود

چون نشود مِها بَدل حال دل از وصال تو

فروزانفر به سبب داشتن حافظه بسیار نیرومند، اهل یادداشت و فیش‌برداری منظم به سبک محققان امروز نبود و از او یادداشت‌های مهمی مانند یادداشت‌های قزوینی یا مینوی باقی نمانده است. البته یک بار در کلاس گفت: «من هر متن قدیمی‌ای را که می‌خوانم، لغات مهمش را فیش می‌کنم.» با آنکه او متن‌های مهمی مانند کلیات شمس، فیه ما فیه، معارف بهاء ولد، معارف برهان‌الدین محقق ترمذی، رساله قشیریه، مناقب اوحدالدین کرمانی و مصباح‌الارواح را تصحیح کرده و کتاب‌هایی مانند شرح مثنوی (۳ جلد)، احادیث مثنوی، مآخذ قصص و تمثیلات مثنوی، شرح احوال و آثار عطار، سخن و سخنوران، شرح حال مولانا و جز آن را نوشته و همه آن‌ها در سطح بالای علمی است، با این همه او بیشتر یک شخصیت شفاهی بود. هرگز بحث‌های عمیقی که در کلاس‌های درس می‌کرد در نوشته‌های او منعکس نشده است. نوشته‌های او همه تحقیقی و عالی است، مانند آثار سایر استادان برجسته؛ اما بحث‌های او از لونی دیگر بود. به قول ظریفی بعضی‌ها شفاهی‌شان بهتر از کتبی‌شان است (مانند فروزانفر) و بعضی دیگر کتبی‌شان بهتر از شفاهی‌شان است (مانند باستانی پاریزی). تنها نقص او ندانستن زبان‌های خارجی بود. البته در ده پانزده سال آخر عمر به آموختن انگلیسی مشغول شده بود و کم‌وبیش می‌توانست از تحقیقات غربی‌ها راجع به مثنوی استفاده کند؛ چنان‌که در مقدمه شرح مثنوی خود نوشته است: «عالمانه‌ترین شرحی که به مثنوی نوشته شده، شرح نیکلسون است.»

گاه‌گاه نیز سر کلاس یک جمله به انگلیسی - البته با لهجه فارسی - می‌پراند؛ مثلاً یک بار گفت: «فلان استاد فرنگی به من نوشته است: می‌دانم که یو آر وری (با آی بسیار کشیده) ماچ بیزی (با ای کشیده).»

حالا دو سه مورد از قدرت‌نمایی‌های حافظه‌اش را هم نقل کنم. دکتر صادق کیا می‌گفت در زمان دانشجویی، یک روز در کلاس نشسته بودیم و استاد درس را شروع کرده بود که دختری که پیراهن سبزرنگی به تن داشت وارد شد. استاد بلافاصله شروع کرد به خواندن ابیاتی که شعرای قدیم درباره پیراهن سبز گفته‌اند، مانند:

پیراهن سبز بر درختان

چون جامه عید نیک‌بختان

و چهل بیت از شعرای مختلف درباره پیراهن سبز خواند.

دکتر فتح‌الله مجتبایی نقل می‌کرد که در زمان دانشجویی در دانشکده ادبیات، یک روز هنگام خروج استاد از کلاس از او پرسیدم: «استاد، ظاهراً خاموش به معنی کنونی آن قبل از قرن ششم به کار نرفته است.» استاد دستی به ریش خود کشید و در همان حال که مشغول حرکت به سوی در خروجی دانشکده بود، شروع به خواندن شواهدی از شعرای قبل از قرن ششم کرد که «خاموش» را به این معنی به کار برده بودند و آن‌قدر شاهد نقل کرد تا به سه‌راه ژاله رسیدیم؛ آنگاه پرسید: «کافی است؟» گفتم: «بلی.»

مرحوم دکتر احمد تفضلی هم نقل می‌کرد که استاد وقتی که شرح مثنوی خود را می‌نوشت، مدتی من دستیار او بودم. بعضی روزها به منزل او می‌رفتم و او مطالب کتاب را انشاء می‌کرد و من آن‌ها را می‌نوشتم. او تمام آیات، احادیث و اشعار مورد استناد کتاب را از حافظه نقل می‌کرد اما در مورد اشعار به من می‌گفت جای صفحه آن‌ها را خالی بگذارم تا او از دیوان محل دقیق آن‌ها را پیدا و ضمیمه کند.

استاد فروزانفر آن‌طور که من دیدم
علی‌اشرف صادقی

خود استاد یک بار در کلاس گفت: «من یک‌سوم شاهنامه و بخش بزرگی از مثنوی را در حافظه دارم.» او نه‌تنها از دیوان‌های شعرای فارسی‌زبان، بلکه از دیوان‌های شعرای عرب نیز قصاید طولانی از حفظ داشت. بی‌شک اگر او به کارهای اداری نپرداخته بود، آثار بازمانده از او بسیار بیشتر از این‌ها بود که هست. خود او یک بار خارج از درس گفت: «ما متأسفانه وقت خود را در کارهای اداری تلف کردیم و گرفتار کمیسیون‌های اداری شدیم و دیگران به کارهای علمی پرداختند و کار کردند.» می‌دانیم که او از سال ۱۳۱۳ که دانشکده معقول و منقول (الهیات بعدی) تشکیل شد، معاون این دانشکده بود و در سال ۱۳۲۳ به ریاست آنجا انتخاب شد و تا سال ۱۳۴۶ که بازنشسته شد، در این سمت باقی بود. فروزانفر از این سال تا پایان زندگی خود در ۱۳۴۹ نیز ریاست کتابخانه سلطنتی را در عهده داشت. یک دوره از ۱۳۲۸ تا ۱۳۳۱ نیز به نمایندگی انتصابی مجلس سنا انتخاب شد. در این سال مرحوم دکتر مصدق مجلس سنا را منحل کرد و فروزانفر شعر معروف خود را در ستایش از مصدق در این اقدام گفت:

ای مصدق تو را ثناگویم

که تو برهم‌زن سنا بودی

چون سخن به اینجا کشید، لازم است برای نشان دادن تمام ابعاد شخصیت او، به علاقه او به مقامات رسمی و نزدیکی به مراکز قدرت هم اشاره‌ای بکنم. فروزانفر با شاه و دربار نزدیک بود و سناتوری انتصابی او هم از همین‌جا نشئت می‌گرفت. یک بار به شکل خصوصی به یکی از دوستان که برای مقابله رساله قشیریه پیش او می‌رفت گفته بود: «من شب‌های محرم به دربار می‌روم و وقایع تاریخی کربلا را برای اعلی‌حضرت و درباریان شرح می‌دهم.» البته بعد از کودتای ۲۸ مرداد، شاه به مناسبت شعر مدیحه مصدق با او سرد شده بود. مرحوم خانلری نقل می‌کرد:

زمانی که شاه پس از بازگشت به ایران برای برگزاری جشن اول مهر به دانشگاه تهران آمده بود، هنگام گذشتن از مقابل صف رؤسای دانشکده‌ها، وقتی به فروزانفر که در کنار دکتر احمد فرهاد (رئیس دانشگاه تهران) ایستاده بود می‌رسد، رویش را برمی‌گرداند و می‌گوید: «بعضی‌ها دورو هستند، سه‌رو هستند، صدرو هستند» و می‌گذرد... فروزانفر پس از گذشتن شاه، با زیرکی معهود خود خطاب به دکتر فرهاد می‌گوید: «دکتر فرهاد، اعلی‌حضرت با شما بی‌مهری کردند؟»

البته فروزانفر بعدها با موقعیت‌شناسی و زبان چربی که داشت، موفق شد دوباره جای خود را در دربار باز کند. مرحوم محمد پروین گنابادی[1 می‌گفت: «وقتی من به نمایندگی مجلس شورا انتخاب شده بودم، فروزانفر از من انتقاد می‌کرد که چرا این سمت را پذیرفته و در جرگه عوام‌الناس وارد شده‌ام؛ اما چندی بعد خود او به سناتوری منصوب شد. در آن ایام مجلس سنا هنوز ساختمان مجزایی نداشت و جلسات آن در همان ساختمان مجلس شورا در میدان بهارستان تشکیل می‌شد. روزی من از مجلس شورا خارج می‌شدم و تصادفاً او هم از سنا بیرون می‌آمد. در راهروی مجلس به هم برخوردیم و به او گفتم: تو که پذیرفتن نمایندگی مجلس شورا را بر من خرده می‌گرفتی، چرا خودت عضویت سنا را پذیرفتی؟ شروع کرد به مقدمه‌چینی و توجیه مسئله و خلاصه می‌خواست بگوید مجلس سنا برتر از مجلس شوراست؛ اما من با عبارتی صریح به او گفتم: این هر دو مجلس یک طویله واحدند و در هر دو یک مشت خر و گاو رفت‌وآمد دارند.» علاقه و توجه شاه و دربار به فروزانفر تا آن حد بود که روز تشییع جنازه او در مسجد سپهسالار، اسدالله علم (وزیر دربار)، مهرداد پهلبد (وزیر فرهنگ و هنر و شوهر خواهر شاه) و بعضی دیگر از وزرا و درباریان در راهروی مسجد و جلوی در ورودی شبستان صاحب‌عزایی می‌کردند. البته اهل علم، دانشگاهیان، دانشجویان و دوستداران او نیز با حضور وسیع خود در این مجلس، تشییع باشکوهی از او به عمل آوردند.

فروزانفر در داوری خود نسبت به اشخاص منصف بود و کمتر مشاهده شده بود که با حب و بغض نسبت به دیگران سخن بگوید. به علامه قزوینی فوق‌العاده احترام می‌گذاشت. یک روز سر کلاس از مجله‌های هفتگی انتقاد می‌کرد و می‌گفت: «مطالب این نشریات مبتذل است، آخر شرح حال مرحوم قزوینی را که چاپ نمی‌کنند!»

فروزانفر یک ویژگی نادلپذیر اخلاقی داشت و سخت هم به آن معروف شده بود و آن این بود که در مقابل بعضی اشخاص از آنان ستایش می‌کرد، اما در غیاب آن‌ها که ممکن بود چند لحظه بعد باشد، بلافاصله به بدگویی از آنان می‌پرداخت. باز پروین گنابادی نقل می‌کرد: «هنگامی که فروزانفر هنوز در مشهد ساکن بود، روزی در منزل او بودم که در زدند. یک نفر از اهل خانه به دم در رفت و آمد و به فروزانفر گفت: آقای فلان (یکی از شعرای مشهد) آمده‌اند. فروزانفر شروع کرد به بدگویی از او و گفتن اینکه این مردک احمق می‌آید وقت ما را می‌گیرد، و سرانجام گفت: بگو بیاید. به محض اینکه مهمان وارد اتاق شد، فروزانفر از جا برخاست و گفت: آقا چقدر لطف کردید تشریف آوردید، خیلی مسرور شدم، همین الان ذکر خیر جناب‌عالی بود! این نوع ذکر خیر نزد هم‌قطاران فروزانفر به «ذکر خیر فروزانفری» معروف شده بود.»

یک روز در «بنیاد شاهنامه فردوسی» در خدمت مرحوم استاد مجتبی مینوی بودیم که مرحوم احمد تفضلی - که هر دو مدتی بود هفته‌ای یک روز در جلسات بحث درباره ابیات دشوار شاهنامه شرکت می‌کردیم - وارد شد. مرحوم مینوی به او گفت: «الان ذکر خیر شما بود، اما نه از آن ذکر خیرهای فروزانفری!»

با این همه محضر فروزانفر بسیار شیرین و مطبوع بود و هیچ‌کس را ندیده بودیم که از دیدن او اکراه داشته باشد. دانش او، جوشش او با دانشجویان، عدم تکبر او با زیردستان، نکته‌بینی، حاضرجوابی، متلک‌گویی و ظرافت او، حضور او را بسیار دلپذیر ساخته بود. دو سه نمونه از ظرافت‌های او را نیز برای ثبت در تاریخ در اینجا بازگو می‌کنم. مرحوم دکتر جمال رضایی (استاد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران و از شاگردان سابق او که چندان صاحب جمال هم نبود) نقل می‌کرد که روزی برای انجام کاری به وزارت فرهنگ سابق (آموزش و پرورش کنونی) در خیابان اکباتان رفته بودم. از قضا مرحوم فروزانفر هم در آنجا بود. یکی از اعضای عالی‌رتبه وزارتخانه به نام زین‌العابدین سلامت (قمی) هم نفس‌زنان وارد اتاق شد و شروع کرد به نالیدن از سلامتی خود. فروزانفر گفت: «مملکت را باش! این سلامتش است و این یکی هم جمالش...» همکارم هرمز میلانیان نقل می‌کرد که در زمان دانشجویی، یک روز سرد زمستان پس از شروع کلاس درس، با یقه پالتوی بالاآورده و شال‌گردنی به دور گلو، گوش و سر، درِ کلاس استاد را باز کردم و بدون سلام و گرفتن اجازه وارد شدم و در گوشه‌ای نشستم. این مطلب اندکی بر استاد گران آمد. پرسید: «اسم شریف چیست؟» گفتم: «میلانیان.» گفت: «بفرمایید آقای بی‌میلیان!» یکی دیگر از همکاران هم نقل می‌کرد وقتی که تازه لیسانس خود را گرفته بودم، برای اینکه ارتباطم با دانشگاه تهران قطع نشود، در صدد یافتن پستی در یکی از شهرهای نزدیک تهران برای خدمت در آموزش و پرورش بودم تا اینکه موفق شدم به قزوین منتقل شوم. روزی فروزانفر را دیدم. پرسید: «حالا در کجا کار می‌کنی؟» گفتم: «در فرهنگ قزوین.» گفت: «می‌خواهی به قزوین بروی؟» همکار فاضل دیگری هم که در ویراستاری شهره است می‌گفت: «شش ماه پس از فراغت از تحصیل در دوره لیسانس ادبیات فارسی و پرداختن به کار ویراستاری - که آن وقت‌ها ادیت گفته می‌شد - در مؤسسه فرانکلین برای دیدن استاد به دانشکده رفتم. پرسید: فلانی چه می‌کنی؟ گفتم: در فرانکلین مشغول ادیت هستم. گفت: به مرده‌شویی پرداختی!»

فروزانفر در داوری خود نسبت به اشخاص منصف بود و کمتر مشاهده شده بود که با حب و بغض نسبت به دیگران سخن بگوید. به علامه قزوینی فوق‌العاده احترام می‌گذاشت. یک روز سر کلاس از مجله‌های هفتگی انتقاد می‌کرد و می‌گفت: «مطالب این نشریات مبتذل است، آخر شرح حال مرحوم قزوینی را که چاپ نمی‌کنند!»

راجع به بهار می‌گفت: «او شاعر بزرگی بود اما اهل تحقیقات علمی نبود.» یک روز نیز در تأیید این ادعا این مطلب را ذکر کرد که او در مجمل‌التواریخ و القصص کلمه «غیار» را نفهمیده و آن را به « داغپاره» مبدل کرده است. درباره دهخدا می‌گفت: «او زبان فارسی را خوب می‌فهمید.» روزی به دانشجویی که بیتی مشکل از حدیقه سنایی را از او پرسیده بود گفته بود: «این را از آقای مدرس رضوی بپرسید، ایشان راجع به حدیقه یک صندوق فیش دارند.» به مرحوم عبدالعظیم قریب ظاهراً اعتقادی نداشته است. مرحوم تفضلی می‌گفت: «یک روز با او در منزلش قرار داشتم. وقتی به آنجا رفتم گفت: می‌خواهم به منزل میرزا بروم (منظور از میرزا همان میرزا عبدالعظیم‌خان قریب بود)، تو هم بیا برویم. با هم به منزل میرزا رفتیم. زیر کرسی نشسته بود. یک جلد کلیله هم روی کرسی بود. فروزانفر به او گفت: جناب میرزا، ما هر موقع پیش شما آمدیم شما مشغول خواندن کلیله بودید! که البته این جمله خالی از طنز و نیشی نبود.» تقی‌زاده و راشد نیز مورد احترام او بودند.

یک بار گفت: «ما در دانشکده معقول و منقول استادانی مانند تقی‌زاده و راشد داریم.» همایی نیز که تمام دروس قدیمه را خوانده بود و در آن‌ها تبحر داشت مورد احترام او بود. البته همایی چند سال بزرگتر از فروزانفر بود؛ به‌علاوه فروزانفر بعضی از درس‌هایی را که همایی خوانده بود، نخوانده بود. یک روز در دانشکده بودم؛ فروزانفر از کلاس بیرون آمده بود و به طرف در خروجی می‌رفت. همایی نیز از در وارد شده و به طرف دفتر گروه ادبیات فارسی - که آن زمان در ضلع جنوبی دانشکده قرار داشت - می‌رفت. وقتی این دو به هم رسیدند، فروزانفر مانند یک دانشجوی مؤدب با احترام کامل جلوی همایی ایستاد و با او مشغول صحبت شد. فروزانفر به شاگردان سابق خود نیز که اکنون در مقام استادی بودند احترام می‌گذاشت. یک بار خارج از کلاس درباره دکتر معین گفت: «بعضی از این جوان‌ها درباره لغت خیلی تحقیق کرده‌اند.» درباره دکتر صفا نیز می‌گفت: «ایشان مرد فاضلی هستند.» اما ظاهراً با علی‌اصغر حکمت چندان میانه خوبی نداشت. یک روز در کلاس درباره تفسیر کشف‌الاسرار که زیر نظر مرحوم علی‌اصغر حکمت چاپ شده بود صحبت شد؛ گفت: «این کتاب آن‌قدر غلط دارد که یک نفر می‌تواند یک رساله دکتری درباره اغلاط آن بگیرد!»

استاد فروزانفر آن‌طور که من دیدم
بدیع‌الزمان فروزانفر

با مرحوم فاضل تونی هم - که قبل از ورود من در سال ۱۳۳۸ به دانشکده ادبیات درگذشته بود - حکایت‌هایی داشت که زبانزد بود. معروف بود که در بدو تأسیس دانشگاه روزی استادان و مدیران دانشگاه برای تعیین رتبه و پایه جلسه‌ای تشکیل داده بودند. فروزانفر در آن جلسه گفته بود: «جناب فاضل استاد همه ما هستند، به ایشان رتبه یک بدهید، به بنده هم رتبه ۵ یا ۶ بدهید.» فاضل از این پیشنهاد خیلی خوشحال شده بود اما در پایان ماه که برای گرفتن حقوق به حسابداری مراجعه کرده بود، دیده بود حقوق فروزانفر پنج برابر حقوق اوست!

فروزانفر به سبب داشتن حافظه بسیار نیرومند، اهل یادداشت و فیش‌برداری منظم به سبک محققان امروز نبود و از او یادداشت‌های مهمی مانند یادداشت‌های قزوینی یا مینوی باقی نمانده است

از میان آثار فروزانفر تنها ترجمه قرآن او هنوز به چاپ نرسیده و ظاهراً به کلی مفقود شده است. استاد یک روز در کلاس گفت: «من مدت‌ها بود که مشغول ترجمه قرآن بودم. خوشبختانه پریروز از کار آن فارغ شدم.» سال‌ها از این ماجرا گذشت و کسی از چاپ این ترجمه خبری نداد. آن مرحوم قرارداد چاپ آن را با وزارت فرهنگ و هنر بسته بود و به طوری که شایع بود مبلغ چهل هزار تومان نیز حق‌التألیف گرفته بود که در آن زمان بهای یک خانه بسیار حسابی بود. بی‌شک اولیای وزارت فرهنگ و هنر با پرداخت این مبلغ به او خواسته بودند از او قدردانی بکنند که البته کاملاً هم به‌جا بود. در سال‌های اول بعد از انقلاب خبر رسید که نسخه این کتاب همراه با انبوهی از کتاب‌های دیگر بایگانی شده در انبارها پیدا شده است. آقای عنایت‌الله مجیدی کتابدار سابق دانشکده الهیات و کتابدار کنونی بنیاد دایرةالمعارف بزرگ اسلامی که متصدی کارهای خانواده مرحوم فروزانفر بود برای گرفتن کتاب به آقای علی محمدی متصدی این کتاب‌ها در وزارتخانه مراجعه می‌کند ولی او یک پوشه حاوی مکاتبات فروزانفر با وزارت فرهنگ برای ترجمه و چاپ این کتاب در اختیار او می‌گذارد که حاوی هیچ نسخه‌ای از این ترجمه نبوده است. آقای مجیدی بعد از جست‌وجوی بسیار و نرسیدن به نتیجه برای اطلاع از سابقه کار به استاد دانشمند آقای دکتر محمدامین ریاحی که در زمان ترجمه مدیرکل نگارش وزارت فرهنگ و هنر بودند مراجعه می‌کند. دکتر ریاحی اظهار می‌دارد که: «من در آن زمان دستور دادم از این کتاب چهار نسخه ماشین کردند و یک نسخه از صورت ماشین شده آن را به خود مرحوم فروزانفر تحویل دادم و بقیه را در پرونده گذاشتیم.» بنابراین پیداست که سه نسخه ماشین‌شده این ترجمه و نسخه اصل فروزانفر در بایگانی بوده و کتاب منحصر به یک نسخه نبوده که مفقود شود؛ لابد بعدها این ترجمه با نام شخص دیگری چاپ خواهد شد. جالب است که آقای مجیدی وقتی برای یافتن نسخه ماشین‌شده‌ای که در اختیار فروزانفر بوده به نگهبان خانه فروزانفر مراجعه می‌کند، نگهبان اظهار می‌کند که: «ما چند سال درِ اتاق کار استاد را باز نکرده بودیم. بعدها پس از بازکردن آن مشاهده کردیم که موش‌ها تمام کتاب‌ها و نوشته‌های ایشان را ریزریز کرده‌اند.»

مرحوم فروزانفر در شرح حال مختصری از خود که در ۱۳۴۰ در سال چهارم مجله راهنمای کتاب (شماره ۷، ص ۶۸۲) نوشته، تاریخ تولد خود را ۲۸ ربیع‌الثانی ۱۳۲۲ قمری ذکر کرده است. این تاریخ مطابق است با ۱۹۰۴ میلادی. درگذشت وی نیز در اردیبهشت ۱۳۴۹ یعنی ۱۹۷۰ بود؛ بنابراین مدت عمر او ۶۶ سال می‌شود. در حالی که هنگامی که او درگذشت شایع بود که سن او ۶۹ سال است. البته بسیار شایع بود که ایشان یک بار صغر سن گرفته است و وقتی صحت این مطلب را از دکتر حسین گل‌گلاب (برادرزن آن مرحوم) پرسیده بودند، به طنز گفته بود: «کدام بار را می‌گویید؟»

بی‌شک اگر او چند سال دیگر زنده مانده بود، می‌توانست آثار ماندنی دیگری از خود به جای بگذارد و لااقل شرح مثنوی خود را که تنها یک‌دهم مثنوی را در بر می‌گیرد تمام کند؛ هرچند شنیدم گفته بود: «من لُبّ مطلب راجع به مولوی و مثنوی را در این سه جلد گفته‌ام و چیز زیادی باقی نمانده است.» تأثیر فروزانفر از راه درس‌های او در عده زیادی از شاگردان او باقی بوده و چند نسل از استادان ادبیات فارسی همه از شاگردان او بوده‌اند.

پی‌نوشت:

[1] این دو همدیگر را پسرخاله خطاب می‌کردند اما نوهٔ خاله بودند. بنده در سال‌های ۱۳۴۰-۱۳۴۲ که در سازمان لغت‌نامه دهخدا مشغول تدوین حرف «گاف» لغت‌نامه بودم، دو سال تمام با مرحوم پروین در یک اتاق کار می‌کردیم و میزهای ما چسبیده به هم بود.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها