چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۲:۵۶
چله‌نشینی شادروان دکتر ریخته‌گران با رساله من!  

محمد زارع شیرین‌کندی نوشت: چهل روز صبر کردم، چون بسیار جدی بر آن تاکید کرده بود. روز چهل‌ویکم وارد گروه فلسفه شدم، تا سلام کردم با چهره و رفتاری کاملا متفاوت مواجه شدم.

سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- محمد زارع شیرین کندی- استاد و پژوهشگر فلسفه؛ چند شب پیش خبر آمد که دکتر محمدرضا ریخته‌گران، استاد فلسفه دانشگاه تهران، از این دنیا رفته است. از دهه هفتاد، از زمان تحصیل در گروه فلسفه دانشگاه تهران می شناختمش. درسی با او نگذراندم و مرا نمی‌شناخت. اما در ماه‌های مانده به دفاع از رساله دکتری با عنوان " تفسیر هیدگر از فلسفه هگل" در سال ۱۳۸۹ که او از سوی گروه فلسفه به عنوان داور رساله معرفی شد، مجبور شدم به نزدش بروم. از کلاس درس داشت بیرون می‌آمد، جلوتر رفتم و بعد از سلام و معرفی خودم، گفتم قرار است رساله‌ام را شما داوری کنید، کی نسخه‌ای از آن را بیاورم و کی نتیجه را به من اعلام خواهید کرد. با لحنی به غایت جدی و سرد و خشک گفت بیاور و تا چهل روز دیگر سراغی و خبری ازش نگیر! تلفن نکن! همین!

چله‌نشینی شادروان دکتر ریخته‌گران با رساله من!  
محمد زارع شیرین‌کندی

رساله را به دست‌اش دادم، اما از طرز رفتار نامنتظر و ناخوشایندش هزار فکر و خیال بد به خاطرم خطور کرد. با وجود این، در راه بازگشت ذهنم عمدتا درگیر این چهل روز شد. چرا بعد از چهل روز، نه کمتر و نه بیشتر! شنیده بودم که گرایش عرفانی دارد و با اهل خانقاه و دراویش نشست و برخاستی؛ صوفی‌مسلک است و خلوت گزیده و اهل راز و نیاز. از صورت و حالات و حرکات و سکنات‌اش هم می‌شد این را حدس زد. قیافه‌ای آرام، دردکشیده، رنج دیده و فکور داشت و با افتادگی و فروتنی راه می‌رفت. فی‌الفور ذهنم نیک‌اندیش شد و خیراندیش و مثبت‌اندیش، که انشاالله خیر است. توجه‌ام به اهمیت و قداست عدد چهل(اربعین) نزد عارفان و صوفیان جلب شد. "سحرگه رهروی در سرزمینی/ همی‌گفت این معما با قرینی/ که ای صوفی شراب آنگه شود صاف/که در شیشه بماند اربعینی". چون رسیدم صفحه‌های تقویم رومیزی را ورق زدم و در صفحه چهل‌ام نوشتم: پایان چله/ چله‌نشینی ریخته‌گران با رساله من!

چهل روز صبر کردم، چون بسیار جدی بر آن تاکید کرده بود. روز چهل یکم وارد گروه فلسفه شدم، تا سلام کردم با چهره و رفتاری کاملا متفاوت مواجه شدم. رساله را خوانده بود و ظاهرا خوشنود بود. از آن ساعت تا روز دفاع و سپس‌ترها دیگر رد و نشانی از آن نخستین دیدار و رفتار ندیدم. دقایق پیش از دفاع که ما وارد گروه فلسفه شدیم بسیار خوشحال و خرسند به نظر می‌رسید و با خانواده من احوالپرسی‌ای کرد گرم و صمیمی، که به گفته ابن سینا، "العارف هش، بش، بسام". در جلسه دفاع تذکراتی راجع به برخی معادل‌ها داد، از جمله برای "sache" آلمانی که اغلب " موضوع" گذاشته بودم، معادلی سنگین و دشوار پیش‌نهاد که ترکیبی از دو واژه عربی بود و باخنده کاریزماتیک استاد دکتر داوری اردکانی که روزی و روزگاری خود استاد راهنمای رساله ریخته‌گران در همان گروه بود، رفع و رد شد. به خیر گذشت. دو سوال بسیار مهم نیز پرسید که یکی را شادروان دکتر مجتهدی، استاد مشاور، پاسخ داد و دیگری را خودم.

چله‌نشینی شادروان دکتر ریخته‌گران با رساله من!  
محمد رضا ریخته‌گران و محمد زارع شیرین‌کندی

جلسه دفاع ما نیز تمام شد، اما ما دو تن دیگر دوست صمیمی شده بودیم. گویی همه آن رویدادها بهانه‌ای بود برای آغاز دوستی ما که قطعا در فلسفه و عرفان ، دانش‌دوستی و حب دانایی ریشه داشت. پس آن تاکید جدی وی بر چهل روز و چله همه‌اش خیر و صلاح و صمیمیت و دوستی بود. روان این استاد فلسفه و مربی عرفان و هنر شاد و در رحمت و سعادت سرمدی باد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها