چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۳:۵۳
زندگی به آهنگ چاپخانه

قد بلند و چهره آفتاب‌سوخته‌اش، تصویری کم‌حرف از او ساخته، اما پای صحبتش از چاپ و چاپخانه که بنشینی پشت آن چهره استخوانی، مردی ایستاده که بیش از ۶دهه عمرش با کاغذ، مرکب، صدا و بوی ماشین‌های چاپ سپری شده است.

سرویس فرهنگ و نشر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) _ ساره گودرزی: حیاط چاپخانه آرام است. چند درخت پرتقال و گردو گوشه حیاط قد کشیده‌اند، درخت‌های بیست و چند ساله افرا هم سر به آسمان گذاشته‌اند و نسیمی آرام از میان برگ‌هایشان می‌گذرد. اما چند قدم آن‌طرف‌تر، در سوله‌های چاپ و صحافی، صدای ماشین‌ها هنوز بخشی از زندگی روزمره اینجاست؛ صدایی که برای «منصور دادوند» فقط صدای یک دستگاه صنعتی نیست، صدای بیش از ۶۰ سال زندگی است.

به یکی از ماشین‌ها نزدیک می‌شود، دستش را روی بدنه آن می‌کشد و چند لحظه به آن خیره می‌ماند. این همان دستگاهی است که سال‌ها پیش، نخستین ماشین چاپخانه «چکاد» بود؛ ماشینی که روزهای سخت، شریک تنهایی‌ها و نگرانی‌هایش شد. لبخند کمرنگی می‌زند و می‌گوید:

«خیلی وقت‌ها که خسته می‌شدم، سراغ ماشین می‌رفتم و مثل اپرای کوراغلو، برایش حرف می‌زدم و می‌خواندم. می‌گفتم تو من را از این شرایط نجات بده، من هم همیشه نگَهت می‌دارم و مراقبت هستم.»

و حالا، سال‌ها از آن روزها گذشته است. چاپخانه بزرگ‌تر شده، دستگاه‌های نو آمده‌اند، کارگران زیاد شده‌اند، اما آن ماشین هنوز گوشه‌ای از چاپخانه ایستاده است؛ تمیز و مرتب، درست مثل روزهایی که صاحبش به او قول داده بود هیچ‌وقت رهایش نکند.

https://media.ibna.ir/d/2026/08/24/4/1464665.jpg?ts=1787568473000

قد کشیدن کنار ماشین چاپ

منصور دادوند در بخش مهربان کبودرآهنگ، در خانواده‌ای با هشت پسر به دنیا آمد. سال ۱۳۴۸ خانواده به تهران مهاجرت کردند. برادرها راه بازار لوازم یدکی خودرو را در پیش گرفتند، اما منصور نوجوان، مسیر دیگری را انتخاب کرد؛ مسیری که قرار بود تمام زندگی‌اش را تحت تأثیر قرار دهد.

۱۶ ساله بود که به توصیه یکی از بستگان، پا به چاپخانه «رنگین» در خیابان سپهسالار گذاشت. اولین تجربه کاری‌اش در حوزه صحافی بود؛ جایی که در کنار کار، با دنیای چاپ و نشریات نیز آشنا شد. یکی از خاطره‌های ماندگار آن روزها، چاپ مجله «توفیق» بود.

با هیجان از آن روزها یاد می‌کند: «این نشریه هر دوشنبه منتشر می‌شد و کار من این بود که پای دستگاه لترپرس، با سوزن فرم‌ها را میزان می‌کردم.»

اما «توفیق» فقط یک نشریه معمولی نبود. طنز و فکاهی آن بارها موجب توقیفش می‌شد و همین موضوع، کار چاپخانه را هم تغییر می‌داد. دادوند می‌گوید که گاهی چند ساعت بعد از چاپ، کارکنان همچنان در چاپخانه می‌ماندند تا صفحه توقیف‌شده را تغییر دهند و مطلب دیگری جایگزین کنند.

یک‌سال بعد، چاپخانه رنگین را ترک کرد و به چاپخانه «بازرگانان» در خیابان جمهوری رفت و کمی بعد، سر از چاپخانه «پایا» در حوالی میدان بهارستان درآورد؛ جایی که صحافی را حرفه‌ای‌تر دنبال کرد.

https://media.ibna.ir/d/2026/08/24/4/1464675.jpg?ts=1787568724000

راه اما همیشه هموار نبود.

گاهی موعد دستمزد می‌رسید و پولی برای کرایه خانه در جیبش نبود. یک شب که کار تا حدود ۱۱ شب طول کشیده بود، پنج‌زار پول لازم داشت تا بتواند سوار ماشین شود، اما هنوز دستمزدش را نگرفته بود. تصمیم گرفت پیاده راه بیفتد. از بهارستان تا وحیدیه را پیاده رفت تا به خانه برسد.

سال‌ها بعد، همین نوجوان صحاف به یکی از نیروهای ماهر چاپ تبدیل شد. حوالی سال‌های ۱۳۴۹ و ۱۳۵۰، زمانی که در چاپخانه پایا کار می‌کرد، حقوقش به ماهی ۱۸ تومان رسیده بود و تقریباً همه کاری انجام می‌داد؛ از بروشور و جعبه گرفته تا کتاب.

حتی ناهارهای ساده کارگری هم بخشی از خاطرات آن روزهاست. ظهرها کارگران پول‌هایشان را روی هم می‌گذاشتند و از چلوکبابی جوانان در ابتدای خیابان سپهسالار کباب می‌گرفتند. ظرف‌های روحی پُر از برنج و کباب می‌آمد و خستگی نیمه روز را از تنشان بیرون می‌کرد.

در کنار کار، درس هم می‌خواند؛ در مدرسه‌ای شبانه در خیابان ظهیرالاسلام. اما فوتبال هم جای خودش را داشت. گاهی صبح زود، بعد از شب‌هایی که تا سه صبح سر کار بودند، با دوستانش راهی امجدیه می‌شدند، فوتبال بازی می‌کردند، دوشی می‌گرفتند و دوباره به چاپخانه برمی‌گشتند و زندگی برای او ترکیبی بود از کار، یادگیری، فوتبال و تلاش برای ساختن آینده.

https://media.ibna.ir/d/2026/08/24/4/1464734.jpg?ts=1787570385000

عقب‌نشینی ممنوع!

سال ۱۳۵۳ به سربازی رفت و دو سال بعد دوباره به چاپخانه پایا برگشت. اما شرایط تغییر کرده بود. خانواده‌اش به همدان برگشته بودند و او باید زندگی مستقل را تجربه می‌کرد. حقوقش پیش از سربازی به ۲۵۰ تا ۳۰۰ تومان رسیده بود، اما پس از بازگشت، درخواست حقوق ۱۵۰۰ تومانی کرد؛ رقمی که مدیریت چاپخانه با آن موافقت نکرد.

پس راهی همدان شد و در چاپخانه «میهن» مسئول صحافی شد. پنج سال آنجا ماند. سال ۱۳۶۰، با تعطیلی چاپخانه، دوباره به تهران برگشت؛ این بار به چاپ «آذر» در حوالی ایرانشهر و سپس سازمان چاپ کتاب‌های درسی در جاده کرج. اینجا بود که مسیر حرفه‌ای او تغییر کرد. از صحافی فاصله گرفت و پای ماشین‌های چاپ ایستاد؛ ابتدا دستگاه دو رنگ و بعد چهاررنگ.

یکی از مهم‌ترین اتفاق‌های زندگی حرفه‌ای‌اش در همین دوران رقم خورد. دستگاه «رولند» تازه‌ای به سازمان آمده بود که خیلی زود دچار ایراد فنی شد. دادوند با تکیه بر تجربه‌اش سراغ دستگاه رفت و آن را تعمیر کرد. اما وقتی دکمه استارت را زد، برق ماشین قطع شد.

او باز هم عقب ننشست.

https://media.ibna.ir/d/2026/08/24/4/1464732.jpg?ts=1787570345000

دستگاه را دوباره تعمیر کرد و چون مسئولیت ماشین را داشت، باید کار را تا هفت صبح تحویل می‌داد. پنج دسته ورق چید، ماشین را روشن و کار را آغاز کرد. صبح که رسید، کار آماده تحویل بود؛ اتفاقی که همکارانش را شگفت‌زده کرد.

دو سال بعد، از سازمان چاپ کتاب‌های درسی بیرون آمد و به چاپخانه «ایران‌چاپ» روزنامه اطلاعات رفت. آنجا نیز دستگاه و کار برای او فقط وسیله‌ای برای دریافت دستمزد نبود، عادت داشت آخر وقت، ماشین را تمیز و سرویس کند.

کاغذهای کاهی که آن روزها برای چاپ مجلات استفاده می‌شدند، گرد و خاک زیادی داشتند و این خاک روی مرکب و کیفیت عکس‌ها تأثیر می‌گذاشت. دادوند با پمپ باد و پیستوله نفت سراغ ماشین می‌رفت، آن را تمیز می‌کرد، گریس‌کاری و سرویس می‌کرد و برای روز بعد آماده نگه می‌داشت.

او از نسلی می‌گوید که رابطه‌اش با دستگاه و محل کار، فراتر از ساعت کاری بود: «کارگرها فقط به فکر مزد نبودند، حس تعهد به دستگاه و چاپخانه‌ای که در آن کار می‌کردند داشتند. هر استادکاری با جان و دل به کارگر آموزش می‌داد.»

سال ۱۳۷۰، یک ماشین چهاررنگ از شرکت هایدلبرگ خریداری شد و دادوند به‌عنوان نیروی کمکی کنار استادکار دستگاه ایستاد؛ اما مثل همیشه، کار برایش فقط کار نبود. تنظیم، تمیزکاری و شناخت دقیق ماشین را یاد گرفت و تجربه اندوخت.

https://media.ibna.ir/d/2026/08/24/4/1464668.jpg?ts=1787568539000

تولد چکاد

اما نوبت به مهم‌ترین تصمیم زندگی حرفه‌ای‌اش رسید، سال ۱۳۶۹ وزارت فرهنگ در فراخوانی اعلام کرد افرادی که سابقه کار در صنعت چاپ دارند، می‌توانند برای دریافت جواز چاپخانه اقدام کنند. دادوند همان سال نام‌نویسی کرد و چهار سال بعد، در سال ۱۳۷۳، سرانجام جواز چاپخانه‌اش را گرفت. نام چاپخانه را «چکاد» گذاشت؛ واژه‌ای برگرفته از شاهنامه و به معنای قله. می‌گوید: «همیشه آدم بلندپروازی بودم و هدفم از انتخاب این نام روشن بود؛ می‌خواستم چکاد، قله چاپ ایران شود.»

اما رسیدن به قله آسان نبود. آن زمان دلار ۱۷۰ تومان بود. با گرفتن جواز، باید دستگاه خریداری می‌کرد. کمی بعد قیمت دلار به ۳۰۰ تومان رسید و قیمت‌ها بالا رفت، اولین کاری که کرد به دنبال وام بانکی رفتن بود. دادوند با یکی از دوستانش شریک شد و نخستین دستگاه چاپخانه را خرید؛ یک دستگاه دوورقی تک‌رنگ که ۱۰۷ میلیون تومان قیمت داشت و ۶۸ میلیون تومان آن از وام بانکی تأمین شد.

چاپخانه تازه داشت جان می‌گرفت که شریکش ورشکست شد و اصرار داشت دستگاه فروخته شود تا بدهی‌هایش را پرداخت کند. دادوند اما زیر بار نرفت. سرانجام با معرفی یکی از دوستان، با ناشری شناخته‌شده در حوزه کتاب‌های کمک‌آموزشی آشنا شد و آن ناشر سهم شریک را خرید.

مسیر ادامه پیدا کرد؛ با سختی، با بدهی، با نگرانی و البته صبر. دادوند امروز وقتی از آن سال‌ها حرف می‌زند، نه از شکست‌ها گلایه می‌کند و نه از دشواری‌ها شکایت. می‌گوید: «در این سال‌ها تنگناهای مالی زیاد بود، سختی زیاد بود، ولی صبر کردم، ایستادم، اعتماد کردم چون به کارم و راهی که در آن هستم اعتقاد داشتم.»

https://media.ibna.ir/d/2026/08/24/4/1464658.jpg?ts=1787567289000

چکاد حالا دیگر آن چاپخانه کوچک روزهای نخست نیست. دو کارگر اولیه جای خود را به ۵۵ نفر داده‌اند و دستگاه‌های مختلفی به مجموعه اضافه شده‌اند؛ از دستگاه دو رنگ و ماشین چهاررنگ گرفته تا تجهیزات صحافی، مفتول‌زنی و ماشین چهارونیم‌ورقی.

با این حال، در میان همه این دستگاه‌ها، دل دادوند هنوز پیش همان ماشین دوورقی تک‌رنگ است؛ همان دستگاهی که روزهای سخت آغاز کار را با او گذرانده است.

سال‌هاست که دستگاه‌های جدیدتری آمده‌اند و او برای خرید ماشین به آلمان و لهستان سفر کرده، اما آن ماشین قدیمی هنوز در چاپخانه مانده است. قولی که سال‌ها پیش به آن داده بود، هنوز پابرجاست.

او سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد. پسرش نیز راه پدر را ادامه داده، هرچند معتقد است کسب‌وکارهای دیگری می‌توانند سود بیشتری داشته باشند. اما منصور دادوند همچنان همان راهی را می‌رود که از نوجوانی انتخاب کرده است، چون برای او چاپ فقط یک حرفه نیست؛ بخشی از هویت اوست.

می‌گوید: «کار جوهره آدم را می‌سازد و آدم را شکوفا می‌کند. هر روز با آدم‌های جدید و تجربه‌های جدید روبه‌رو می‌شوی. من فکر می‌کنم همه رشته‌ها عیاری از هنر دارند، چاپ هم اگرچه با رنگ و جلد و عشق همراه است، اما همه هنر است.»

https://media.ibna.ir/d/2026/08/24/4/1464651.jpg?ts=1787567108000

او از سختی عبور کرد نه از رویا

حرف‌هایمان را در دفتر چاپخانه و با یک سینی و دو فنجان چای ادامه می‌دهیم، بیرون، صدای دستگاه‌ها همچنان در رفت‌وآمد است؛ صدایی که برای منصور دادوند دیگر بخشی از پس‌زمینه زندگی نیست، بلکه ضرب‌آهنگ روزهای اوست. سال‌هاست با همین صدا بیدار شده، با همین صدا خسته شده و گاهی برای آرام کردن خستگی‌هایش، به سراغ ماشین قدیمی‌اش رفته و با آن حرف زده است.

در چهره‌اش هنوز می‌شود رد آن نوجوان شانزده‌ساله را دید؛ همان پسری که روزی با دستمزد کم، در چاپخانه‌ای در خیابان سپهسالار ایستاد و آرام‌آرام از صحافی به پای دستگاه‌های چاپ رسید. موهایش سفید شده، اما وقتی از ماشین‌ها و اولین روزهای کارش حرف می‌زند، برق آشنایی در چشم‌هایش می‌دود؛ گویی بخشی از جوانی‌اش هنوز میان نوردها، کاغذها و بوی مرکب جا مانده است.

منصور دادوند از آن آدم‌هایی است که سختی را بیشتر از آنکه روایت کند، زندگی کرده‌ است. از شب‌هایی که تا صبح پای دستگاه مانده، از روزهایی که دستمزدش دیر شده، از پیاده‌روی طولانی برای رسیدن به خانه، از تنگناهای مالی چاپخانه می‌گوید، اما در هیچ‌کدام اثری از گلایه نیست. انگار برای او سختی‌ها هم بخشی از مسیر بوده‌اند؛ چیزی که باید از میانش عبور می‌کرد، نه چیزی که قرار باشد او را متوقف کند.

https://media.ibna.ir/d/2026/08/24/4/1464692.jpg?ts=1787569164000

و شاید همین روحیه است که در تمام زندگی‌اش تکرار می‌شود؛ ایستادن. وقتی دستگاه خراب شد، ایستاد و تعمیرش کرد؛ وقتی پول نداشت، کار کرد؛ وقتی شریکش ورشکسته شد، راه دیگری پیدا کرد و وقتی چاپخانه هنوز یک رؤیا بود، برایش نامی انتخاب کرده که معنای قله می‌داد.

فنجان‌های چای روی میز آرام‌آرام خالی می‌شود و گفت‌وگوی ما به آخر می‌رسد. دادوند اما همچنان از چاپخانه حرف می‌زند؛ گویی روایت زندگی خودش و روایت چاپخانه، سال‌هاست در هم تنیده شده‌اند و دیگر نمی‌شود یکی را بدون دیگری تعریف کرد. در آخر، وقتی می‌خواهد همه این سال‌ها را در یک جمله خلاصه کند، جمله‌ای را می‌گوید که شاید ساده‌ترین و دقیق‌ترین تصویر از زندگی او باشد: «من و چاپخانه‌ام با هم بزرگ شدیم.»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها