شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۰۰
ژوائو خیس به روایت داستانی پوچی‌های جهان می‌پردازد

ژوائو خیس در «نامزد آقای مترجم» بر پوچی‌های جهان تمرکز کرده است.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا«نامزد آقای مترجم» درباره‌ مترجمی است که پس از ترک شدن توسط نامزدش، در خیابان‌های شهری بی‌نام در دهه‌ ۱۹۲۰ پرسه می‌زند؛ او در تلاش است تا با خرید یک خانه‌ کوچک، نامزدش را بازگرداند. ذهن او درگیر افکار وسواس‌گونه، خشمگینانه و روان‌پریشانه است و هم‌زمان باید با کارفرماهای بدقول و شرایط اسف‌بار زندگی‌اش دست‌وپنجه نرم کند. ژوائو خیس در این اثر پوچی‌های جهان را به تصویر می‌کشد.

در نوشته پشت جلد کتاب آمده است: «مترجم دارد سوار بر تراموا به خانه برمی‌گردد و یارش، النای سیه‌موی و سیه‌چشم سوار بر کشتی راهی دوردست‌هاست. شاید اگر طلبش را از ناشر قبلی بستاند، اگر سفارش ترجمه دیگری بگیرد و پول و پله‌ای جمع کند بتواند خانه کوچکی بخرد و یارش را به آشیانه برگرداند. اما فعلا که باید برگردد به همان اتاق اجاره‌ای سرد، بنشیند پشت میزتحریر و باز با صاحب‌خانه و ناشر سروکله بزند. باید باز از میان این خیابان‌های کثیف و آدم‌های حال‌به‌هم‌زن بگذرد. نه تا النا برنگردد این زندگی دیگر برایش زندگی نمی‌شود.»

ژوائو، نویسنده این اثر نماینده سبکی ادبی است که در ادبیات معاصر پرتغال سابقه ندارد. اگرچه تحت تاثیر کافکا، سلین و هامسون است،‌ استادانه سبک خاص خودش را دنبال می‌کند و نویسنده‌ای است که بیش از هرچیزی به گفتن از پوچی‌های جهان علاقه‌مند است. او به‌خوبی طنز ادبی را می‌شناسد، طنز ظریفی که در آن اوضاع طبیعی است و در عین حال ارائه شخصیت‌ها به دور از هرگونه تعارف و تکلف است.

در بخشی از کتاب می‌خوانید: «عزم کرده‌ام با خشم وارد دفتر والیدو شوم فقط پس‌مانده و خرده‌ریزهای ته‌مانده غذاها را می‌خورد دنبل مواد غذایی در حال فساد می‌گردد حیف است که ساعت بخصوصی برای ناهار داشته باشد سرم کمی گیج می‌رود، باید چیزی بخورم ولی نمی‌توانم، خیلی دلهره دارم قلبم جوری می‌تپد انگار الان است که بیرون بجهد، گلویم زق‌زق می‌کند،‌ دنده‌هایم از نو درد می‌کنند، فال‌گیر از هیچ بیماری‌ای حرف نزد یک مشت آدم شیاد و بی‌کفایت دورم را گرفته‌اند ابدا هیچ اشتیاقی به کار کردن ندارم، کتم را می‌تکانم نمی‌دانم چرا همان‌طور که دلیل خیلی از کارهای دیگرم را هم نمی‌دانم، برای خودم واقعا معماست اگر بر تمام حرکات و افکارم تسلط داشتم مرد خوشبختی می‌شدم، در می‌زنم، کمی صبر می‌کنم، در باز می‌شود، منشی را نمی‌بینم ولی دو تا آدم آنجا هستند تئودوریکو و هرمنگاردا، تئودوریکو فورا بازویم را می‌گیرد، در بازمی‌شود، حالا چشمم به منشی‌ای می‌افتد که دیروز کمکم کرد...»

نشر چشمه به‌تازگی این اثر را با ترجمه پدیده الماسی در ۱۶۶ صفحه و با شمارگان ۵۰۰ نسخه عرضه کرده است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها