شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۱۲
قارقار کلاغ؛ حادثه زیبای تغییر فصل در سه‌شنبه آغاز زمستان

خوزستان- در مجموعه «کلاغ سه‌شنبه»، نوشته مهدی مرادی شاعر خوزستانی، از قارقار کلاغ، حادثه زیبای تغییر فصل در سه‌شنبه وآغاز زمستان، شعرهایی سروده شده که بر عمق جان اثر می‌گذارد.

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - عبدالحسین حاج سردار، نویسنده و منتقد خوزستانی: در نمایشگاه مجازی کتاب امسال، کتابی با عنوان «به باران‌های پاییز مشکوکم» عرضه شد. این کتاب، مجموعه‌ای از اشعار شاعرانی است که برای نوجوانان شعر سروده‌اند. فصلی از این کتاب، با عنوان «قطار تیرماه» در بردارنده ۱۰ شعر از مهدی مرادی شاعر و نویسنده خوزستانی است. در این یادداشت، جهان شعری این شاعر را از دریچه کتاب مستقلی از آثار شعری او که پیش‌تر به نام «کلاغ سه‌شنبه» منتشر شده بود، بررسی کرده‌ایم.

آثار شعری بنا به تقسیم بندی‌ای که قائل شده‌اند، دو گروه مخاطب دارد: نوجوان و بزرگسال. نگارنده هرچند از لحاظ سنی در دسته دوم قراردارد، اما با آثار او در گروه نخست ارتباط و دلبستگی بیشتری داشته است. البته این ارتباط یا عدم ارتباط نگارنده در دنیای شعر به ‌طور کلی شاید از لحاظی خوب و از لحاظی نشانه عقب بودن از روز و روزگار باشد که توضیحش در اینجا چیزی را عوض نمی‌کند و ضرورتی نیز ندارد.

در مجموعه «کلاغ سه‌شنبه» شعرهایی وجود دارد که بر عمق جان اثر می‌گذارد

مهدی مرادی را سال‌هاست که می‌شناسم. به‌طور یقین برخی آدم‌ها آنچنان در شغل، حرفه و هنری که دارند، جا افتاده‌اند که محال است بتوان زندگی واقعی و هنری آن‌ها را از هم جدا کرد، همان‌گونه که یک استادکار معمار یا یک صنعتگر ماهر، کشاورز، نقاش و... آنگونه درباره پیشه خود سخن می‌گویند که محال است در توانایی‌ آن‌ها در رشته‌شان تردید کنید. البته اگر واقعی، راستین و صادقانه باشد!

به باور من، مهدی مرادی چنین خصوصیتی دارد. در حرف زدن عادی‌اش هم ردپایی از شعر وجود دارد و همچنین نشانی از «نگاه» شاعرانه به هر چیز، هر کس و هرچه در اطراف هست! در مجموعه «کلاغ سه‌شنبه» شعرهایی هست که بر عمق جان اثر می‌گذارد. البته مرادی مجموعه شعرهای دیگری هم دارد که قضاوت درباره آن‌ها مجال دیگری می‌طلبد.

او همچنین شعرهای بسیاری دارد که به دلایلی که خود می‌داند آن‌ها را منتشر نکرده است اما در مجموعه «کلاغ سه‌شنبه»: از بهار و چشم انتظاری آن با خاطره‌های سبز شکفتن (شعر با یک بغل بنفشه و سوسن) تا آفتاب مهربان و باریدن بی‌خبر اولین‌ باران سال (شعر اولین ‌باران سال) و نور مهربان ماه آبان و تک درخت خشکیده‌ای که انتظاری باورمند و ایمانی قطعی به باریدن بی‌دریغ باران، در آبان‌ماه دارد (شعر آبان). به دلتنگی و دلواپسی‌های تک‌درختی تنها در حوالی میدان. با همان نگاه خیره و خیس و منتظر باران! و امیدی که درخت، به احترام آن ایستاده است! (شعر پنجشنبه باران) یا در شعر «پل» می‌خوانیم: «از شیروانی‌ها/ سرریز باران است/ ابری‌تر از امروز/ پل درخیابان است ابری‌تر از هر روز/ پل ساکت و تنها/ خیره به ماشین‌ها/ در فکرآدم‌ها پل گرچه فولادی است/ از جنس آدم نیست/ حس می‌کنم/ اندوه او کم نیست رد می‌شوم از او/ هر روز چندین بار/ من شاد و بازیگوش/ او خسته از تکرار من می‌رسم خانه/ پل در خیابان است/ چتری ندارد او/ در زیر باران است!» هر بار این شعر را می‌خوانم برای تنهایی و «یأس موقر» آن پل فولادی در زیر باران، بغض می‌کنم. شاعر در همصحبتی و دوستی با یک «پنجره»، با «آسمان» نیز پیوندی دوستانه می‌یابد (شعر پنجره، آسمان) به‌ طوری که او را به عصری پاییزی در آبان می‌برد تا اناری‌ترین لحظه‌ها را در نوعی گمگشتگی خودخواسته، زندگی کند. (شعر در آن عصر آبان) پس بیهوده نیست که نگاه عاشقانه شاعر به زندگی، آنچنان سرشار از امید و جوشش است که ایمانش به آغاز فصل سرد را هم از نوع و لونی دیگر می‌بینیم و متفاوت از آنچه شاعر نامدار و مایئس دهه‌های پیشین می‌دید.

شاعر نگاه مخاطب را با نگاه خیره کودکی تنها در ایستگاهی متروک و دورافتاده پیوند می‌زند

قارقار کلاغ (و «شوم» بودن آن در زبان نمادین ادبی پیشین) در اینجا با لفظ «قشنگ» پیام‌آور حادثه زیبای تغییر فصل است در سه‌شنبه آغاز زمستان. از بوسه‌های قدرشناسانه کودک بر دست‌های پدر و بازیگوشی‌های او در آمیزه‌ای از غم و شادی و «ارج» دیرپای «دوستی» بر روح و جان نوجوانانه‌مان می‌رسیم به آن قطار و «دور شدن آن...» که آخرین شعر کتاب است. همان حس عمیق هم‌نوایی و عطوفت عمیق به دور از تظاهر! باز همان «نگاه» سرشار از شعر و شعوری که در هر بند این شعر نیز موج می‌زند. نمی‌توانم حس انسانی جاری در سطرهای این کتاب را توصف کنم. تنها می‌توانم آن را با «هایکو»هایی قیاس کنم که در توضیح آن گفته‌اند: «شعری» از این دست «جانی» از آن دست می‌طلبد؛ آنچنان‌که عمق آن را دریابد. «سوت زد، دور شد/ توی آن صبح سرد/ تا توانست او/ بیشتر او دود کرد/ دودهایش چه بود؟/ حلقه‌های سیاه/ کاشکی مانده بود/ توی آن ایستگاه واقعا آن قطار/ شاد و سرزنده بود/ کوپه‌هایش پر از/ شادی و خنده بود دور شد، من ولی/ باز چشم‌انتظار/ توی آن ایستگاه/ تا بیاید قطار کاش پرسیده بود/ روز و حال مرا/ لااقل می‌خرید/ پرتقال مرا» و چنین است که شاعر، نگاه ما را بهت زده، به نگاه خیره کودکی تنها در ایستگاهی متروک و دورافتاده پیوند می‌زند و به سیاهی شب می‌دوزد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها