دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵ - ۰۹:۳۰
برای فریدون مشیری، شعر خوب محترم‌تر از شاعر خوب بود

بهار مشیری، فرزند فریدون مشیری گفت: وی به شعر خوب بیشتر از شاعر خوب بها می‌داد. با اینکه خود در یادبود فروغ، سهراب و شهریار شعر سروده بود و ما دوست خانوادگی ابتهاج و سیمین بهبهانی بودیم و پدر از دوستان نزدیک کسرایی و نادرپور بود، اعتقاد داشت شعر خوب احترام بیشتری دارد، ولو از شاعران گمنام و کمترشناخته‌شده باشد. عشق و علاقه‌اش به ادبیات و شعر وصف‌ناپذیر بود.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، یکی از زیباترین اشعار به‌جای‌مانده از فریدون مشیری، «دخترم بهار» است که در آن با اوج احساس یک پدر شاعر به دختر یک‌ساله‌اش روبه‌رو هستیم:

بهارم دخترم از خواب برخیز

شکرخندی بزن شوری برانگیز

گل اقبال من ای غنچه ناز

بهار آمد تو هم با او بیامیز

بهارم دخترم آغوش واکن

که از هر گوشه گل آغوش واکرد

زمستان ملال‌انگیز بگذشت

بهاران خنده بر لب آشنا کرد

بهارم دخترم صحرا هیاهوست

چمن زیر پر و بال پرستوست

کبود آسمان همرنگ دریاست

کبود چشم تو زیباتر از اوست

بهارم دخترم نوروز آمد

تبسم بر رخ مردم کند گل

تماشا کن تبسم‌های او را

تبسم کن که خود را گم کند گل

بهارم دخترم دست طبیعت

اگر از ابرها گوهر ببارد

وگر از هر گلش جوشد بهاری

بهاری از تو زیباتر نیارد

بهارم دخترم چون خنده صبح

امیدی می‌دمد در خنده تو

به چشم خویشتن می‌بینم از دور

بهار دلکش آینده تو

برای فریدون مشیری، شعر خوب محترم‌تر از شاعر خوب بود
دختران شهریار به همراه بهار دختر فریدون مشیری

بهار مشیری، مخاطب این شعر زیبا که به قول خودش خاطره‌ای از سرایش این شعر ندارد، جز اینکه بارها و بارها آن را خوانده و به آن افتخار کرده است، در زادروز پدر به ایبنا گفت: «این شعر را پدر سال ۳۵ سرود؛ زمانی که من تنها یک سال داشتم و باوری از شعر و شاعری در ذهنم نبود ولی امروز که در میان یادداشت‌ها و اشعار چاپ‌نشده‌ی پدر تلاش دارم این آثار را گردآوری کنم و امانت‌های وی را به خوانندگانش برسانم، افتخار می‌کنم که یکی از زیباترین اشعار پدرم به من تقدیم شده است.»

وی با اشاره به اینکه پس از درگذشت پدر، یک اتاق کاغذ از شعر و یادداشت از وی به یادگار ماند، افزود: «بخشی از این کاغذها به سامان رسیدند و ۲۰ سال پیش توسط انتشارات چشمه در کتاب‌های «از دریچه ماه» و «نوایی همهنگ باران» منتشر شد.

بهار مشیری در پاسخ به این پرسش که کدام شعر پدر را بیشتر دوست دارد، به «همراه حافظ» اشاره و تاکید کرد: پدرم عشق و ارادت زیادی به پنج شاعر بزرگ فارسی، یعنی مولانا، حافظ، سعدی، نظامی و خیام داشت و در دفتر «با پنج سخن‌سرا» عشق و ارادت خود را به آن‌ها نشان داده است. از جمله، در شعر «همراه با آفتاب» در ستایش سعدی شیرازی، کلام این سخن‌سرای بزرگ را روان، شیرین، جاودانه و جریان‌ساز می‌داند. او سعدی را معلم عشق و اخلاق توصیف می‌کند که شعرش همچون چشمه‌ی خورشید و باغی از گل‌های بهاری در پهنه‌ی تاریخ زنده و پاینده است.

بهار مشیری با تأکید بر اینکه هر بار با مطالعه‌ی اشعار پدرش با مفهومی تازه مواجه می‌شود، گفت: «در هر یک از اشعارش با تجلی یک روح بزرگ مواجه می‌شوم. وی به شعر خوب بیشتر از شاعر خوب بها می‌داد. با اینکه خود در یادبود فروغ، سهراب و شهریار شعر سروده بود و ما دوست خانوادگی ابتهاج و سیمین بهبهانی بودیم و پدر از دوستان نزدیک کسرایی و نادرپور بود، اعتقاد داشت شعر خوب احترام بیشتری دارد، ولو از شاعران گمنام و کمترشناخته‌شده باشد. عشق و علاقه‌اش به ادبیات و شعر وصف‌ناپذیر بود.»

وی همچنین گفت: «فریدون مشیری تنها پدر نبود و با رفتنش یک دوست واقعی را از دست دادم. از همان دوران کودکی دوست داشت حتماً من را تا مدرسه و حتی دانشگاه همراهی کند. من هم در هنگام کمک کردن به پدر در دوران بیماریش احساسی مادرانه داشتم.

بهار مشیری با اشاره به بسامد بالای دو واژه‌ی «نور» و «امید» در اشعار پدرش عنوان کرد: «وی همواره به آینده خوش‌بین بود و در بیشتر اشعارش طبیعت سبز و جاری جلوه‌گر است. او در شعر «انسان باشیم» به زیبایی رسالت انسان‌ها را یادآوری کرده و گفته است:

دانه می‌چید کبوتر،

به سرافشانی بید

لانه می‌ساخت پرستو،

به تماشای خورشید

صبح، از برج سپیداران، می‌آمد باز

روز، با شادی گنجشکان، می‌شد آغاز.

نغمه‌سازانِ سراپرده‌ی دستان و نوا

روی این سبزه‌ی گسترده، سراپرده‌ی رها.

دشت، همچون پر پروانه، پر از نقش و نگار

پرزنان هر سو، پروانه‌ی رنگین بهار.

هست و من یافته‌ام در همه‌ی ذرات، بسی

روح شیدای کسی، نور و نسیم نفسی!

می‌دمد در همه، این روح نوازشگر پاک

می‌وزد بر همه، این نور و نسیم از دل خاک!

چشم اگر هست به پیدا و به ناپیدا باز

نیک بیند که چه غوغاست در این چشم‌انداز:

مهر، چون مادر، می‌تابد، سرشار از مهر

نور می‌بارد از آینه‌ی پاک سپهر

می‌تپد گرم، هم‌آواز زمان، قلب زمین

موج موسیقی رویش! چه خوش افکنده طنین،

ابر، می‌آید سراپا ایثار و نثار

سینه‌ریزش را می‌بخشد بر شالیزار

رود، می‌گرید تا سبزه بخندد شاداب

آب، می‌خواهد جاری کند از چوب، گلاب!

خاک، می‌کوشد تا دانه نماید پرواز!

باد، می‌رقصد تا غنچه بخواند آواز!

مرغ، می‌خواند تا سنگ نباشد دلتنگ

مهر می‌خواهد تا لعل بسازد از سنگ!

تاک، صد بوسه ز خورشید رباید از دور

تا که صد خوشه چو خورشید برآرد انگور!

سرو، نیلوفر نشکفته‌ی نوخاسته را

می‌دهد یاری کز شاخه بیاید بالا!

سرخوشانند، ستایشگر خورشید و زمین

همه مهر است و محبت، نه جدال است و نه کین.

اشک می‌جوشد در چشمه‌ی چشمم ناگاه

بغض می‌پیچد در سینه‌ی سوزانم، آه!

پس چرا ما نتوانیم که این‌سان باشیم؟

به خود آییم و بخواهیم که:

انسان باشیم!»

برای فریدون مشیری، شعر خوب محترم‌تر از شاعر خوب بود
فریدون مشیری با فرزندان بهار و بابک

بهار مشیری تأکید کرد: «پدرم در اشعارش منادی صلح، انسانیت و امید بود و آرزو داشت در سراسر دنیا آشتی و دوستی جای کینه و جنگ و عداوت را بگیرد.»

وی سخنانش را با این شعر مشیری به پایان رساند:

دوستت دارم را

من دلاویزترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است!

دامنی پر کن ازین گل

که دهی هدیه به خلق

که بَری خانهٔ دشمن!

که فشانی بر دوست!

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!

در دل مردم عالم، به خدا

نور خواهد پاشید

روح خواهد بخشید.

تو هم، ای خوب من!

این نکته به تکرار بگو!

این دلاویزترین شعر جهان را، همه وقت

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو!

دوستم داری؟ را، از من بسیار بپرس!

دوستت دارم را با من بسیار بگو!

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها