به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) از ساوتچاینامورنینگ، هفتاد و پنج سال از انتشار «بنیاد» آیزاک آسیموف گذشته است؛ اما عجیب اینجاست که هرچه جهان بیشتر به سوی هوش مصنوعی، الگوریتمها و حکومت دادهها پیش میرود، این رمان کمتر شبیه یک داستان علمی ـ تخیلی و بیشتر شبیه خاطرهای از آینده به نظر میرسد.
آسیموف در «بنیاد» از جهانی سخن میگوید که در آن آینده دیگر راز نیست. یا دستکم چنین به نظر میرسد. ریاضیدانی به نام هری سلدون علمی به نام «روانتاریخ» بنا میکند؛ علمی که میکوشد رفتار جوامع انسانی را با استفاده از ریاضیات و آمار پیشبینی کند. انسان منفرد غیرقابل پیشبینی است، اما انسانها در مقیاس میلیونها و میلیاردها نفر، به الگویی آماری تبدیل میشوند. این ایده امروز دیگر چندان عجیب نیست.
ما در جهانی زندگی میکنیم که تلفنهای همراه، موتورهای جستوجو، شبکههای اجتماعی و سامانههای هوش مصنوعی، هر روز تکهای از رفتار ما را ثبت میکنند. میدانند چه میخوانیم، چه میبینیم، چه چیزی ما را عصبانی میکند، چه چیزی میخنداندمان و گاهی حتی پیش از خودمان حدس میزنند که به چه چیزی علاقهمند خواهیم شد.
آسیموف اما فقط شیفته قدرت پیشبینی نبود؛ او از خودِ این قدرت نیز میترسید.
در جهان «بنیاد»، سرنوشت بشر قرار نیست بهسادگی در برابر یک نیروی نظامی شکست بخورد. تهدید واقعی جایی عمیقتر است: در ذهن انسان. ظهور «مول» در داستان دقیقاً از همینجا اهمیت پیدا میکند. مول کسی است که معادلات سلدون را به هم میریزد؛ فردی که میتواند احساسات و ذهن دیگران را تحت تأثیر قرار دهد و میلیونها انسان را با خود همراه کند. روانتاریخ، که برای تودهها ساخته شده، در برابر یک فرد استثنایی ناتوان میشود.
این شاید یکی از هوشمندانهترین ایدههای آسیموف باشد: ما میتوانیم رفتار یک جامعه را در نمودارها، احتمالات و مدلهای آماری خلاصه کنیم؛ اما همیشه ممکن است یک فرد، یک رهبر، یک جنبش یا حتی یک ایده از راه برسد و تمام معادلات را تغییر دهد. و اینجا «بنیاد دوم» وارد داستان میشود؛ گروهی پنهان که از پشت صحنه تاریخ را هدایت میکند. آنها به جای لشکر و اسلحه، از ذهن و روان استفاده میکنند. مردم تصور میکنند آزادانه تصمیم میگیرند، اما انتخابهایشان به شکلی نامرئی در مسیر خاصی قرار گرفته است.
این ایده امروز بیش از هر زمان دیگری آشنا به نظر میرسد.
در قرن بیستم، رادیو و تلویزیون قدرت شکل دادن به افکار عمومی را به نمایش گذاشتند. تبلیغات سیاسی، روابط عمومی و رسانههای جمعی نشان دادند که ذهن انسان را میتوان بدون اجبار فیزیکی نیز هدایت کرد.
امروز اما ابزارها بسیار ظریفتر شدهاند.
الگوریتم دیگر فقط به ما خبر نمیدهد؛ انتخاب میکند چه خبری ببینیم. شبکه اجتماعی فقط محلی برای ارتباط نیست؛ میتواند با تحلیل رفتار ما بفهمد چه چیزی بیشتر ما را در صفحه نگه میدارد. تبلیغات دیگر الزاماً به دنبال مخاطب عمومی نیستند؛ هر کاربر میتواند به یک مخاطب کاملاً شخصی تبدیل شود.
و حالا هوش مصنوعی وارد این معادله شده است؛ فناوریای که نهتنها دادههای گذشته را تحلیل میکند، بلکه میتواند درباره رفتار آینده ما نیز حدس بزند و حتی با خود ما گفتوگو کند.
اینجاست که «بنیاد» از یک رمان قدیمی به یک پرسش معاصر تبدیل میشود:
آسیموف در ادامه جهان داستانی خود حتی یک قدم جلوتر میرود. در پیوند میان مجموعه «ربات» و «بنیاد»، معلوم میشود که پشت بخش بزرگی از تاریخ بشر، هوشی مصنوعی قرار داشته است؛ موجودی که هزاران سال در سایه مانده و با نیتی ظاهراً خیرخواهانه، مسیر تمدن را هدایت کرده است.
اینجا مرز میان «نجات بشر» و «کنترل بشر» محو میشود. اگر موجودی هوشمندتر از ما بتواند پیشبینی کند که کدام تصمیم، کدام جنگ، کدام انقلاب یا کدام انتخاب سیاسی در نهایت به نابودی ما منجر خواهد شد، آیا حق دارد برای جلوگیری از آن در تصمیمهای ما دخالت کند؟
اگر پاسخ مثبت باشد، آزادی چه میشود؟
و اگر پاسخ منفی باشد، آیا باید اجازه دهیم بشر با تمام اشتباهاتش به سوی سرنوشت خود حرکت کند؟
این پرسشهاست که «بنیاد» را زنده نگه داشته است.
ایلان ماسک از این مجموعه بهعنوان اثری تأثیرگذار بر اندیشههایش درباره آینده یاد کرده است. اقتصاددانی مانند پل کروگمن نیز از تأثیر آن بر مسیر فکری خود گفتهاند. حتی سیاستمداران و رهبران سیاسی و اجتماعی مختلفی در دهههای گذشته با این اثر درگیر بودهاند.
اما ماندگاری «بنیاد» به شهرت کسانی که آن را خواندهاند وابسته نیست. راز ماندگاری آن در این است که آسیموف، در ظاهر درباره یک امپراتوری خیالی در دوردستترین نقاط کهکشان مینوشت، اما در حقیقت درباره چیزی بسیار زمینیتر حرف میزد: قدرت. قدرت دانستن. قدرت پیشبینی کردن. قدرت متقاعد کردن. و در نهایت، قدرت تصمیم گرفتن به جای دیگران.
شاید به همین دلیل است که امروز، در عصر هوش مصنوعی، «بنیاد» دوباره خوانده میشود. نه به این دلیل که آسیموف دقیقاً آینده را پیشبینی کرده بود؛ بلکه چون پرسشهای او هنوز بیپاسخ ماندهاند.
ما امروز ابزارهایی در اختیار داریم که سلدون حتی در خیال خود هم نمیتوانست چنین قدرتمند تصور کند. میلیاردها رفتار انسانی در قالب داده ذخیره میشود و ماشینها از دل این دادهها الگوهایی بیرون میکشند که خود ما قادر به دیدنشان نیستیم.
اما یک سؤال همچنان باقی است: چه کسی الگوریتم را کنترل میکند؟
شاید آینده بشر نه در جنگ میان انسان و ماشین، بلکه در نبردی ظریفتر رقم بخورد؛ نبرد میان اختیار انسان و وسوسهای که میگوید میتوان با شناخت بهتر انسان، زندگی او را نیز بهتر اداره کرد.
و شاید بزرگترین هشدار «بنیاد» همین باشد: گاهی خطرناکترین کسی که میخواهد آینده ما را تغییر دهد، دشمن ما نیست. کسی است که صادقانه باور دارد میداند چه چیزی برای ما بهتر است.
نظر شما