سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)؛ پزشکان به دلیل سرشت حرفهشان همواره با دردها و رنجهای بشری سر و کار دارند و با مرگ، یکی از بزرگترین دغدغههای همیشگی بشر دست و پنجه نرم میکنند. در روزگار جدید که پزشکی پیشرفتهای چشمگیری یافته و نهاد بهداشت و درمان در جوامع در قالب بیمارستانها و موسسات مدرن توسعه یافته، نوع مناسبات و رابطه پزشکان و جامعه نیز دستخوش تغییرات شگفتانگیز و گاه بحثبرانگیزی شده است، به گونهای که متفکرانی چون میشل فوکو درباره مناسبات دانش و قدرت در دوران مدرن تحقیقات وسیعی کردهاند. در مقاله پیشرو، خشایار شادیوند، متخصص بیماریهای مغز و اعصاب(نورولوژی) با بهرهگیری از تجربه حرفهای خود به تامل درباره مرگ در جهان سرمایهداری پرداخته است. بخش نخست این مقاله پیشتر در ایبنا منتشر شده بود، اکنون بخش دوم آن از نظر میگذرد؛
ب) آنتیگونه مدرن کییرکگور چه کسی است؟
برای فهم این بخش باید داستانی را که کییرکگور در یا این یا آن بازآفرینی میکند بشناسیم.
آنتیگونه او همچنان دختر ادیپ است، او از سرنوشت پدرش و حقیقت هولناک زندگی او آگاه است؛ ادیپ ناآگاهانه پدر خود را کشته و با مادرش ازدواج کرده است؛ اما تفاوت تعیینکننده اینجاست که آنتیگونه مدرن این حقیقت را صرفاً بهعنوان واقعهای متعلق به گذشته نمیشناسد. این راز در زندگی روانی او حضور دارد؛ چیزی است که نمیتواند بهسادگی با دیگران در میان بگذارد و از آن رهایی یابد. او میتواند زندگی کند، عاشق شود و آیندهای برای خود تصور کند؛ اما گذشته پدر همچون سایهای بر تمام امکانهای او افتاده است.
در بازآفرینی کییرکگور، آنتیگونه به مردی دل میبندد ولی راز و اندوهی که در درون دارد میان او و امکان یک زندگی مشترک فاصله میاندازد. او نمیتواند آنچه را که در عمیقترین لایه وجودش میگذرد بهسادگی به دیگری منتقل کند بنابراین تراژدی او فقط این نیست که پدرش چنین سرنوشتی داشته است؛ تراژدی این است که او باید با دانستن چیزی زندگی کند که نمیتواند آن را به طور کامل در زندگی مشترک و زبان عمومی جای دهد.
(البته این تفسیر کییرکگور بیشباهت به زندگی خود او نیست)
زیرا گفتن یک راز صرفاً انتقال اطلاعات نیست، گاهی فرد میتواند واقعیتی را به زبان بیاورد، اما نمیتواند تجربهای را که آن واقعیت در او ساخته است به دیگری منتقل کند؛ ممکن است دیگری از ماجرا آگاه شود بیآنکه بتواند وزن آن را در زندگی فرد تجربه کند. در آنتیگونه کییرکگور سکوت فقط فقدان کلام نیست؛ شکلی از تنهایی وجودی است. او در جهانی زندگی میکند که دیگران میتوانند در آن حضور داشته باشند، اما نمیتوانند بهتمامی به حقیقتی که او با آن زندگی میکند دسترسی پیدا کنند. این نکته را نباید با این ادعا یکی دانست که هر تجربه درونی ضرورتاً بیانناپذیر است، مسئله در اینجا موقعیت خاص آنتیگونه است؛ او راز را هم حمل میکند و هم با آن تعریف میشود؛ افشای آن نیز ممکن است معنای رابطهها و هویت او را دگرگون کند.
ج) اندوه بازاندیشانه: رنجی که با تأمل عمیقتر میشود
کییرکگور میان رنجی که به فرد میرسد و رنجی که فرد با تأمل خود در آن فرومیرود تفاوت میگذارد! فرض کنیم دو نفر فقدانی مشابه را تجربه میکنند، هر دو رنج میکشند؛ اما یکی از آنها فقدان را بهعنوان واقعهای در زندگی خود تجربه میکند درحالیکه دیگری بارها به آن بازمیگردد؛ معنای آن را میسنجد و آن را به بخشی از خودآگاهی خویش تبدیل میکند.
در مورد دوم رنج فقط تکرار نمیشود؛ هر بار در شبکهای از معنا، خاطره و امکانهای ازدسترفته بازسازی میشود. آنتیگونه مدرن نمونهای از این وضعیت است، او نهفقط از سرنوشت پدر رنج میبرد بلکه از دانستن آن رنج میبرد؛ از اینکه این دانستن چه معنایی برای زندگی خودش دارد و چگونه امکانهای آیندهاش را محدود میکند. اینجا باید یک تمایز را حفظ کنیم؛ کییرکگور نمیگوید هرچه انسان بیشتر فکر کند الزاماً رنج بیشتری خواهد داشت، مسئله این است که تأمل میتواند کیفیت رنج را تغییر دهد و آن را به تجربهای پیچیدهتر و شخصیتر تبدیل کند.
د) آیا آنتیگونه کییرکگور بر تراژدی خود مسلط است؟
این پرسش ما را به لایه دشوارتری از متن میرساند! آنتیگونه از گذشته خودآگاه است اما این آگاهی الزاماً او را آزاد نمیکند؛ گاهی آگاهی از یک حقیقت بهجای آنکه فرد را از گذشته جدا کند او را بیشتر به آن وابسته میسازد؛ او میداند که چه چیزی او را رنج میدهد، میتواند رنج خود را در ذهن بازسازی کند و درباره آن بیندیشد. بااینحال همین توانایی ممکن است او را در مدار اندوه نگه دارد.
در اینجا تناقضی شکل میگیرد:
آگاهی امکان فهمیدن رنج را فراهم میکند اما همین آگاهی رنج را به بخشی از هویت فرد تبدیل میکند. فرد میخواهد از رنج رها شود اما نمیخواهد حقیقتی را که با آن هویت یافته است از دست بدهد؛ بنابراین درونبودگی لزوماً به آزادی نمیانجامد، فرد میتواند در عمیقترین لایههای ذهن خود حضور داشته باشد و درعینحال اسیر گذشتهاش بماند. ازاینجهت آنتیگونه کییرکگور را میتوان پیشدرآمدی بر پرسشهای بعدی درباره نسبت سوژه با راز، فقدان و هویت دانست؛ البته نه به این معنا که نظریههای روانکاوی بعدی مستقیماً از این شخصیت نتیجه میشوند.
۷. مقایسه عمیقتر هگل و کییرکگور بر سر چیست؟
اکنون میتوانیم به مسئلهای برسیم که از تفاوت دو تفسیر مهمتر است؛ آیا رنج و تعارض را باید از طریق شناخت یک کل بزرگتر فهمید؟ یا باید بر یگانگی و تقلیلناپذیری تجربه فردی تأکید کرد؟
۱. از کل به فرد یا از فرد به تجربه خودش؟
برای هگل، آنتیگونه را نمیتوان جدا از ساختار خانواده، شهر و زندگی اخلاقی یونان فهمید، فرد در شبکهای از روابط و نهادها قرار دارد؛ حتی اعتراض او نیز از دل همان جهان معنا پیدا میکند.
برای کییرکگور دستکم در این مقاله مسئلهای وجود دارد که با قراردادن فرد در یک ساختار عمومی بهتمامی حل نمیشود؛ حقیقتی که فرد بهتنهایی حمل میکند و رنجی که از درون تجربه میشود. این به معنای آن نیست که هگل در نهایت همه تفاوتهای فردی را محو میکند یا کییرکگور هرگونه میانجیگری اجتماعی را رد میکند اما نقطه ثقل این دو خوانش متفاوت است.
۲. آیا تعارض حل میشود؟
در خوانش هگلی تعارض آنتیگونه و کرئون محدودیت نظم اخلاقی موجود را آشکار میکند؛ این تعارض در حرکت تاریخی روح معنا پیدا میکند و به گذار به صورتهای دیگر حیات اجتماعی و حقوقی مربوط میشود. در خوانش کییرکگور تأکید بر آشتیدادن تعارضها در یک کلیت عقلانی میتواند چیزی را از دست بدهد؛ یگانگی رنجی که شخص از درون تجربه میکند. ممکن است بتوان موقعیت او را توضیح داد اما توضیحدادن لزوماً به معنای ازمیانرفتن رنج نیست. به بیان دیگر فهمیدن علت یک رنج با رهایی از آن یکی نیست.
۳. آیا آنتیگونه فقط قربانی سرنوشت است؟
برای سوفوکل، آنتیگونه درونشبکهای از سرنوشت خانوادگی، وظایف دینی و تعارض سیاسی قرار دارد.
برای هگل او حامل یکی از دو اصل اخلاقیِ متعارض است.
برای کییرکگور، آنتیگونه مدرن افزون بر اینها فردی است که نسبت خود را با گذشتهاش در درون آگاهی خویش تجربه میکند.
پس آنتیگونه در این سه افق به ترتیب با سرنوشت، تعارض اخلاقی و درونبودگی تراژیک پیوند میخورد؛ بیآنکه این سه تفسیر کاملاً از یکدیگر جدا باشند.
۸. چرا این تفاسیر به میان آمد؟
برای نشاندادن اهمیت جان و جسد در پیش از پیدایش ادیان ابراهیمی. در تراژدیای که قهرمان آن جان خود را بر سر دفن شدن برادر خود در آیین خدایان میدهد؛ در تراژدیای که نشان میدهد اهمیت جان بیجان تا چه حد است. بحث دیگر به تحلیلی روانکاوانه از تعبیر و تفاوت میان دال و تعبیر و تأثیر اجتماعی آن میپردازد.
در زمانی برای تعبیر جسد از تعابیری مانند متوفی، جان به جانآفرین تسلیمشدن، به دیار باقی شتافتن و امثالهم استفاده میشد؛ دالی که خود اهمیت جسد بیجان را نشان میدهد، ولی در نظام سرمایهداری امروزی دال مرگ به واژهای که به معنی کالا و انسان بهمثابه چیزی که تاریخ انقضا دارد مانند یک ساندویچ، یک کنسرو، یک پاکت سیگار و... تبدیل شده است؛ بگذارید سخن را به درازا بکشانم و مسئله مرگ را از دیدگاه دو متفکر دیگر و مجدداً کییرکگور بررسی کنیم.
جستار نخست؛ جستاری آگامبنی[i]
آگامبن: "در ستایش حرمتشکنی"
جستار نهم کتاب حرمتشکنیها (Profanations)
برای فهم این جستار باید از معنای واژهٔ profanation شروع کنیم؛ در اینجا «حرمتشکنی» ترجمهای است که باید بادقت فهمیده شود، منظور صرفاً توهین به امر مقدس یا نقض یک ممنوعیت اخلاقی نیست... (ادامه دارد)
[i] جورجو آگامبن: (زاده ۱۹۴۲) فیلسوف ایتالیایی معاصر است که آثارش در حوزه فلسفه سیاسی، حقوق، الهیات و نظریه انتقادی تأثیرگذار بودهاند. او در نوشتههای خود به مفاهیمی چون حاکمیت، وضعیت استثنایی، زیستسیاست و رابطه قدرت با زندگی انسان میپردازد. آگامبن در کتابهایی مانند انسان مقدس و در ستایش حرمتشکنی، چگونگی جداسازی زندگی از حقوق و کاربردهای مشترک را بررسی میکند و امکان بازاندیشی در این سازوکارها را به بحث میگذارد.
نظر شما