سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- محمد صادقی؛ آیا شناختِ دیگری ممکن است و ما دیگری را چنانکه هست میبینم، یا بر اساسِ تصوری که در ذهن داریم به دیگری مینگریم و با او مواجه میشویم؟ هنگامی که دیگری را از منظرِ ملیت، دین و... مینگریم، تا چه اندازه به شناختِ او دست مییابیم؟ آیا دیگری آینهای است که من با نگاه به او خود را بشناسم؟ آیا واقعیت دارد که وقتی دیگری را دوست داریم، میخواهیم او را شبیه به خودمان کنیم؟ حد و مرزِ میانِ من و دیگری چگونه تعریف میشود و مسئولیتِ ما در مواجهه با دیگری تا کجاست؟ ما تا چه اندازه از توانِ فهم دیگری برمیآییم؟ آیا انسانبودن در شیوهیِ مواجههیِ ما با دیگری مشخص میشود؟ و چرا مفهومِ «دیگری» بیش از هر چیزی، دغدغهیِ امانوئل لویناس (فیلسوفِ فرانسوی) بود؟

دکتر سحر اعلایی که موضوع و مفهومِ «دیگری» دغدغه و مسأله خودش بوده و هست، با انتخابِ کتابی با نامِ «لویناس، مکتب فرانکفورت و روانکاوی» اثرِ سی. فرد آلفُرد و ترجمهیِ آن (نشر ققنوس) که از برجستهترین آثارِ میانرشتهای است، ما را در مقابلِ خودمان مینشاند تا بیشتر و عمیقتر بیندیشیم. آلفُرد، باور دارد که اگر اخلاق لویناس، با روانشناسی و پیوندهای عاطفی واقعی همراه نشود، ممکن است تبدیل به اخلاقی انتزاعی شود. بنابراین، اندیشهیِ لویناس را همراه با دو سنت مهم (۱.مکتب فرانکفورت، و اندیشههای تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر، و ۲.روانکاوی روابط ابژه، و نظریههای دونالد وینیکات) بررسی کرده است که جای اندیشیدن دارد.
اعلایی، توجه ما را به واقعیتِ دیگران و فانتزیهایی که دربارهیِ دیگران در ذهنِ ما وجود دارد، جلب میکند و چنانکه در نشستِ رونماییِ کتاب میگوید باور دارد که «خیلی از مواقع، شاید بتوانم بگویم بیشتر مواقع ما با فانتزیهایی که از دیگری داریم ارتباط میگیریم. گاهی این فانتزیها مانع رابطهمندی میشود و گاهی اتفاقاً باعث میشود که ما بتوانیم به دنیای دیگری ورود کنیم، به دنیای درون خودمان و ارتباط با دیگری ورود کنیم و آن را غنا بخشیم. دنیاهایی که به نظر من در زندگی روزمره و سطح هشیار خیلی به آن دسترسی نداریم. نکتهای که باید در سراسر کتاب به آن توجه کنیم این است که اگرچه لویناس و تفکر لویناس آغشته به درام روانکاری است و از مفاهیمی مثل اضطراب، وسواس، تروما، ترس و رنج حرف میزند ولی این لزوماً به معنای آنکه همان چیزی است که روانکاوی دارد از آن یاد میکند نیست. خیلی تفاوت وجود دارد و قبل از بحثمان استاد (ملکیان) به نکته خیلی جالبی اشاره کردند، آلفُرد آدم بسیار تیزی هست و جایی شباهتهایی را پیدا کرده که کار هر کسی نبوده یعنی خیلی باید دقت کنیم که این اتفاق نیفتد. به عنوان یک روانکاو و کسی که روانکاوی خوانده این را میگویم، خیلی شباهتها وجود دارد ولی اصلاً و لزوماً به معنای این نیست که اینها با هم یکی هست.»
استاد مصطفی ملکیان نیز درباره این کتاب سخنانی گفته که بخشی از آن را با هم مرور میکنیم. او میگوید:«لویناس در واقع همانطور که بهتر از من میدانید، معروف است به فیلسوفِ دیگری، یعنی فیلسوفِ ارتباطِ من، ارتباطِ خود با دیگری، و مرادِ از این دیگری هم، البته دیگریِ انسانی است... عقیدهاش بر این است که ما از یونان قدیم به فلسفه میگفتیم، فلسفه، یعنی عشقِ به حکمت، یعنی فیلیایی که، عشقی که، ما به دانایی داریم...
لویناس از اینجا شروع میکند که به نظر من عشق به فلسفه، عشقِ به دانایی نیست، داناییِ ناشی از عشق است و بنابراین گویا این مضاف و مضافالیه را به تعبیری جایشان را عوض میکند و میگوید که من معتقدم که ما نباید در فلسفه به دنبال عشقِ به دانایی باشیم، به دنبالِ داناییِ ناشی از عشق باید باشیم. یعنی چه؟ یعنی منِ فیلسوف اگر به نظرِ لویناس بخواهم فیلسوف باشم، اول باید در من عشق به انسانهایِ دیگر پدید بیاید و وقتی این عشق در من پدید آمد و پرورده شد و رشد پیدا کرد و عمق پیدا کرد، آنوقت درصدد برمیآیم که برایِ این انسانهایی که عاشق آنها هستم کاری بکنم، خدمت بکنم. وقتی میخواهم خدمت بکنم، حالا باید جهان را بشناسم تا ببینم چگونه در این جهان میشود به این همنوع خدمت کرد. باز من در اینجا از تفاوت خدمت و کمک میگذرم و لویناس به دقتِ هرچه تمامتر گفته خدمترسانی، کمک نه، من باید خدمت بکنم. میدانید معنای این چیست؟ معنای آن این هست که فرض کنید من عاشق شما باشم و بخواهم کاری برایِ شما بکنم. شکی نیست که وقتی من میخواهم کاری برایِ شما بکنم باید کاملاً بشناسم که من و شما داریم در چه محیطی زندگی میکنیم. در این محیط چه امکانهایی داریم و چه محدودیتهایی داریم، تا بتوانم از این امکانها و محدودیتها، از این نقاطِ قوت و از این نقاطِ ضعف، از این نکات مثبت و منفیای که در این محیط میبینم، برایِ خدمترسانی به شما استفاده بکنم. به زبان ساده وقتی x بخواهد به y خدمت بکند، باید محیطی که این x و y را احاطه کرده، بشناسد. یعنی باید بدانم آب کجا هست تا بتوانم بدون صرفِ وقت به شما آب برسانم، باید بدانم درِ فلان گنجه را نباید باز کنم چون در آن گنجه آن چیزی که خدمترسانی به شما اقتضایاش را میکند پیدا نمیشود. پس باید بدانم در چه محیطی بسر میبرم، ظرائف و لطائفِ این محیط را بشناسم تا بتوانم بهترین خدمتی که میتوانم به شما بکنم را بکنم.
بنابراین، به نظرِ منِ لویناس، خوب است که اول من عشقِ به همنوعان خودم پیدا بکنم، عشقِ به دیگری پیدا بکنم، و عشقِ به دیگری مرا طبیعتاً میکشاند به خدمترسانی به دیگری. تا میخواهم به شما خدمت بکنم، آنوقت باید ببینم من و شما در چه محیطی زندگی میکنیم و در این محیط بهترین، سریعترین، بیعواقبترین و مطمئنترین خدمتی که میشود به شما کرد چیست. آنوقت من باید درصدد بربیایم که جهان را، طبیعت را، جمادات را، نباتات را، حیوانات را و از همه مهمتر خودِ تو را بشناسم، و خودم را بشناسم. اگر دقت کنیم در اینجا، عشق مرا به خدمتِ به همنوع سوق میدهد، خدمتِ به همنوع به ناچار مرا به اینکه جهان را بشناسم (یعنی حقیقت را بشناسم) سوق میدهد، یعنی معرفت پیدا کنم به هستی، بنابراین، خوب است که من از اینجا شروع کنم و به جایِ اینکه بگویم من عشقِ به معرفت و دانایی دارم، بگویم من یک معرفتی و داناییای میخواهم پیدا کنم که ناشی از عشقی است که به شماها دارم...
اگر چنین باشد پس عشق، مقدم است بر حقیقت... حالا دیگری که معشوق من باید باشد، به معنایِ دقیقِ کلمهیِ عشق، آن دیگری، طبعاً انسانِ دیگری است. و به آن انسانی دیگر، گفته میشود دیگری، و اینکه به لویناس میگوییم فیلسوفِ دیگری، چون در واقع با دیگری همه چیز را شروع میکند. اگر اینطور باشد، پس نظامِ فلسفی هم باید عوض بشود. در قدیم وقتی نظامِ فلسفیِ قبل از منِ لویناس را در نظر میگرفتیم، اول باید در باب هستیشناسی تحقیق میکردیم، باید در مابعدالطبیعه تحقیق میکردیم، بعد باید میپرداختیم به خداشناسی، بعد باید میپرداختیم به جهانشناسی، بعد میگفتیم یکی از اجزایِ جهانِ هستی انسان است، پس باید میپرداختیم به انسانشناسی، بعد از انسانشناسی باید میپرداختیم به وظیفهشناسی، و به این وظیفهای که نسبت به انسانها داریم اخلاق میگفتند. اگر دقت بکنیم، اخلاق، آخرِ سیر فلسفی بود. در تمامِ فیلسوفانِ قبل، با یک تفاوتهایِ کم و بیشی میبینیم که اخلاق آخرین مرحلهیِ سیرِ فلسفیِ ماست...
حالا اینجا، اخلاق اول شد. چون ما اول چیزی که پیدا کردیم، عشقِ به انسانها بود. و بعد نوبتِ به معرفت میرسد. پس ما باید با اخلاق شروع کنیم. این است که شما در آثار لویناس، مکرراً میبینید که فلسفهی اولی (یعنی اول قدم در فلسفه و شرط اول در فلسفه) اخلاق است، نه هستیشناسی... پس ما باید تازه فلسفه را، و فیلسوفشدنِ خودمان را از اخلاقیشدنِ خودمان و از اخلاقشناسشدنِ خودمان شروع بکنیم... حالا من میخواهم اخلاقی رفتار کنم نسبت به شما که انسانِ دیگری هستید، که به تعبیرِ لویناس، دیگری هستید، اما من دیگری را باز از دو منظر میتوانم بنگرم...
یکوقت هست که من فردیت و تفرد شما را در نظر میگیرم، یکوقت هست که عضویت شما را در نظر میگیرم. وقتی من عضویتِ شما را در نظر میگیرم، معنای آن این است که نگاه میکنم میبینم شما عضو چه گروهی هستید. مثلاً عضوِ کوهنوردانِ تهران هستید، این یک گروه که شما در آن عضو هستید، یا عضوِ دانشجویانِ دانشگاههایِ ایران هستید، باز این هم یک عضویت است. یکوقت میبینم عضوِ گروه زنان یا عضوِ گروهِ مردان هستید و... در همهیِ اینها من شما را بُردم و عضو گروهی کردم. هرچه از این عضویتها درست بکنم شما در اینها عضو هستید. اگر شما را به چشمِ عضویتها نگاه بکنم باز به آن دیگریای که لویناس میخواهد من نرسیدهام. چرا؟ چون وقتی من شما را عضوِ یک گروه تلقی میکنم، فقط دارم وجه شباهتِ شما را با آن گروه و بقیهیِ اعضایِ آن گروه میبینم... اما شباهتهایِ شما با دیگران، شما را شما نمیکند. آن وجوه اختصاصیِ شما، شما را شما میکند...
تا وقتی که ما (من و دوست من) را از لحاظِ اینکه عضوِ عینکیهایِ ایران و عضوِ علاقهمندانِ به فلسفه هستیم، میبینید، اصلاً به من پی نبردهاید، به شباهتی میانِ ما پی بردهاید. لویناس میگوید تا با عضویتِ انسانها سر و کار دارید، شباهتشان را با دیگران میبینید، با اینکه انسان با آن یونیکبودن خود، در آن منحصربفردبودناش خودش است. از لحاظ اینکه من علاقهمندِ به فلسفه هستم، نظیرِ من در جهان زیاد است، اما آیا نظیرِ خودِ من هم در جهان زیاد است؟ نظیرِ من در جهان فقط یکی وجود دارد، یعنی هیچ انسانی نیست که المثنی و نسخهیِ بدل داشته باشد. اگر به خودِ من نگاه بکنید نه به عضویتِ من، آنوقت میبینید من در جهان بینظیر هستم و شما هم بینظیر هستید در جهان، و هر کسی در جهان بینظیر است. اینکه بینظیری و بیهمتایی ما ادراک نمیشود به خاطرِ این است که ما دائماً به هر کس نگاه میکنیم، عضویتِ او را میبینیم... من اگر بخواهم به شما که دیگریِ من هستید توجه بکنم باید ببینم آن چیزهایِ اختصاصیِ شما چیست و آن چیزهایِ اختصاصی در عضویت نیست، در فردیت است. بنابراین، من باید به سراغِ شناختِ تفرد و فردیتِ شما بروم. یعنی چیزی که شما را این انسانِ خاص کرده، نه آن چیزی که شما را شبیه به یک تعداد انسانِ دیگر و وارد یک گروهتان کرده است...
به نظرِ لویناس اینکه من بخواهم با دیگری تماس پیدا بکنم، با دیگری به عنوانِ فرد، یعنی با دیگری به عنوانِ فردِ تنها، نه به عنوانِ عضو (در عضویت که شما تنها نیستید) با فردیتِ شما، با آن وجهی که شما در آن وجه تنهایید، آن هم چه تنهایی، تنهایی به معنایِ بینظیری یعنی بیهمتایی، چه تنهاییای از این بیهمتایی بیشتر میشود که تو نمونه نداری، من باید به این بپردازم. در واقع من باید با توجه به آن عنصری که در شما اختصاصی شما است، به شما خدمت بکنم. من خدمتِ عام نمیتوانم بکنم، خدمتِ خاص باید بکنم، چون هر موجودی یک موجودِ خاص است. من باید به این خاصبودن دیگری توجه کنم... اما یک مشکلِ دوم هم وجود دارد که من با استفاده از تصورات و تخیلاتام یک کسی در ذهنام ایجاد کنم و فکر کنم آن کس شمایید. یکوقت از راهِ عضودانستنِ شما این کار را میکنم، یکوقت از راهِ تخیلات و تصوراتِ خودم. یعنی برایِ خودم از شما یک تصوری ایجاد میکنم و بعد با خودم میگویم پس من باید به او این خدمت را بکنم. فرض کنید شما به من نگاه بکنید و از یک سلسله قرائن این تصور برایتان پیش آید که بزرگترین مشکل من الان فقر مادی است. اگر بخواهید به من خدمت کنید به من کمک مادی میکنید با اینکه ممکن است الان بزرگترین مشکل زندگی من فقر مادی نباشد، ممکن است من الان یک خلاء عاطفی احساس کنم. منِ واقعی، خلاء عاطفی دارم اما منی که در ذهنِ شما هست، فقر مادی دارم. آنوقت زمانی که شما میخواهید به من توجه کنید و خدمت به من بکنید به من پول میدهید، به جای اینکه مرا از آن احساسِ تنهایی و از آن خلاء عاطفی بیرون بکشید...
میدانید این ناشی از چیست، چون من به جایِ اینکه با خودِ شما سر و کار پیدا کنم یک تصوری از شما در ذهنام ایجاد میکنم و با آن شمایِ متصور و متخیل سر و کار پیدا میکنم. ناشی از این است که شما را کم و بیش مثلِ خودم میدانم. هر وقت من تصور و تخیلی از شما پیدا میکنم که با خودِ واقعیِ شما فاصله دارد به خاطرِ این است که من شما را مقداری شبیه خودم دانستهام... مثال بزنم، من خودم هر وقت فقرِ مادی دارم غمگین هستم. حالا شما را غمگین میبینم، میگویم لابد شما هم فقرِ مادی دارید...
بنابراین، یک نکته خیلی جالبی که در لویناس وجود دارد این است که میدانید چرا تخیلات و تصوراتِ شما از من با منِ واقعی فاصله دارد؟ به خاطرِ اینکه یک مقدار از پنجرهیِ وجودِ خودتان مرا تصور میکنید... الان یک جملهای خانم دکتر اعلایی خواندند که هرچه بیشتر فاصله بگیر که بفهمی او مثلِ تو نیست. هرچه من بیشتر بفهمم که شما مثلِ من نیستید، بیشتر میتوانم به شما خدمت بکنم. چون هرچه فکر کنم مثلِ من هستید، خدمتهایی که میخواهم به شما بکنم به انگارهیِ خدمتهایی است که یکی گویا میخواهد به من بکند با اینکه شما اصلاً موجودِ دیگری با یک نیازها و خواستههایِ دیگری هستید...»
ملکیان پس از سخنرانی بلند و سودمندِ خود، دو نکته هم با مخاطبها در میان میگذارد و میگوید:«هر کسی که علاقهمند به خودشناسی است این کتاب را بخواند. ممکن است بعضی جاها را آدم نفهمد، من خودم واقعاً مدعی نیستم که همه حرفهای حتی فلسفیِ لویناس را میفهمم. نه، خیلی از حرفهایِ لویناس را من نمیفهمم. ولی آنهایی را که میفهمم خیلی با آنها همدلی دارم... این کتاب مثلِ یک آینهای است که آدم در آن خودش را میبیند...
کسانی هم که میخواهند روش فلسفیدن را یاد بگیرند، ببینند فلسفیدن چقدر کارِ ظریف و لطیفی است، و به سادگی نمیشود گفت که یک آدم فیلسوف است. آلفُرد به نظرِ من به تمامِ معنا نشان میدهد که فیلسوفبودن یعنی چه.»
نکته پایانی اینکه، کتابی که با ترجمهیِ خوبِ سحر اعلایی پیش روی ما قرار گرفته و در دسترس است، در شمارِ کتابهایی است که خواندن آن و بهرهبردن از آن، جایِ خالیِ بسیاری از نادانستهها را پُر میکند. برایِ ما که در دورهیِ مدرسه و دانشگاه (بهویژه تا پایان دوره متوسطه) چیزی از درسهایِ زندگی نیاموختهایم، با هنرِ زندگی آشنا نشدهایم و اهمیتِ خودشناسی را چنانکه باید فهم نکردهایم، این کتاب ارمغانِ بسیار ارزشمندی است.
نظر شما