یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۱۰
محمدرضا صادقی گم شده است!

همه چیز از یک سفارش فیلمنامه و پیدا کردن کتابی قدیمی به نام «آلبوم» شروع شد. جست‌وجویی که از قفسه‌های غبارگرفته‌ی کتابخانه‌ها آغاز و به کشف نویسنده‌ای ختم شد که آثارش در دهه ۵۰، طنینِ خشم و رنجِ طبقات فرودست بود. محمدرضا صادقی، که نامش سال‌ها از حافظه‌ی ادبی ما پا پس کشیده بود، حالا دوباره پیدا شده است؛ نویسنده‌ای که اگرچه تلفن‌ها را جواب نمی‌دهد، اما کلماتش هنوز زنده و نفس‌گیر در دل تاریخ معاصر ما می‌تپند.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – محمد نجاری: ماجرای محمدرضا صادقی از یک عصر معمولی آغاز شد. آن عصرها که آسمان نه آبیِ تمام‌عیار دارد و نه خاکستریِ دلگیر، درست «چیزی شبیهِ زندگی»! (۱)
تهیه‌کننده‌ای سفارش نگارش یک فیلمنامه‌ی سینمایی طنز به من داده بود و من دربه‌در دنبال اثری برای اقتباس می‌گشتم. نه سهل‌اندیشانه می‌خواستم بردارم، نه مقلدانه دنبالِ تکرار بودم. می‌خواستم اثری بیابم که جان داشته باشد؛ حتی اگر زیر گردوغبارِ سال‌ها، خفه شده باشد.
دوست نازنینی، کتابی به نام «آلبوم» را معرفی کرد.
به جست‌وجوی کتاب رفتم. در سایتی، چند عنوان از آثار دیگرِ نویسنده‌اش را نیز یافتم. همه را سفارش دادم؛ مثل کسی که قطعات پراکنده‌ی یک پازل را از گوشه‌وکنار بازارهای عتیقه جمع می‌کند، بی‌آنکه بداند تصویر نهایی چیست.
پاکت رسید. گویی کاغذی کهنه را از صندوقچه‌ای قدیمی بیرون کشیده باشم. با دستانی که بی‌اختیار می‌لرزید، پاکت را باز کردم. بوی کاغذِ کهنه به مشامم خورد؛ بوی قفسه‌های کتابخانه‌ی دایی رضا! بوی روزهایی که هنوز کتاب را پیش از خواب بو می‌کشیدم. از همان صفحات نخست، احساس کردم نویسنده‌ای را یافته‌ام که سال‌ها پیش، از خیابان‌های ادبیات ایران عبور کرده و بی‌آنکه ردپایی از خود به جای بگذارد، ناپدید شده است. انگار که راه رفته باشد بر شن‌زار، و باد، هر چه پشت سرش مانده، پاک کرده باشد.
نخست «آلبوم» را خواندم؛ چاپ ۱۳۵۵، نشر نوپا. داستان نوجوانی که روایت زندگی‌اش را از روزهای بارداری مادر آغاز می‌کند و تا سال‌های نوجوانی ادامه می‌دهد. گویی می‌خواهد پیش از تولد نیز شاهد جهان بوده باشد. نطفه‌ای که نفس می‌کشد و نوجوانی که در لاکِ تنهایی خودش می‌شکند. از این کتاب اثر اقتباسی بیرون نیامد اما آنچنان در آن فرو رفتم که فراموش کردم کجای این اتاق نشسته‌ام و چگونه سال‌های فاصله با نشر این کتاب را طی کردم.
نوبت «بچه‌های بی‌قرار» رسید؛ چاپ ۱۳۵۳، نشر کتاب بیدار.

محمدرضا صادقی گم شده است!
محمد نجاری

داستان کودکانی که فقر در رگ‌هایشان جریان دارد، مثل خونِ آلوده. مادر، در خانه‌ی مهدی صراف کلفتی می‌کند و صورتش می‌سوزد. پدر، در کارخانه‌ی روغن نباتی دستش را از دست می‌دهد. به همین تلخی، جهان داستان، به آثار صمد بهرنگی پهلو می‌زند، اما این بار کودکان فقط قربانی نیستند؛ نمی‌نشینند بر لب خیابان و «ببیست و چهار ساعت در خواب و بیداری» (۲) رویا بافی نمی‌کنند. آن‌ها می‌جنگند، مقاومت می‌کنند و سرانجام کارخانه‌ی روغن نباتی را به آتش می‌کشند و من از پشت کاغذ، فریاد خشم‌شان را شنیدم.
در همان مجموعه، داستان «داغ» را خواندم. روایتی که اندوهش از ذهنم بیرون نمی‌رود. زن مطلقه‌ای با دو فرزند خردسال، بی‌پناه و بی‌جا، راهی شهر می‌شود. چه راهی! راهی که در آن، دو کودکِ بی‌گناه، یکی پس از دیگری، جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کنند. آن دختر، پس از همه‌ی آن مصیبت‌ها، به کلفتی خانه‌ی عموهایش می‌رود. کتاب را بستم. پنجره را گشودم تا هوایی بخورم. نمی‌شد. نفس‌ها در سینه پیچ می‌خورد. بعضی داستان‌ها را نمی‌توان خواند؛ باید با آن‌ها درد کشید.

محمدرضا صادقی گم شده است!


بعد به «مشروطه‌خواهان» رسیدم؛ نمایشنامه‌ای چاپ ۱۳۵۲، از نشر کتاب میرا. خانواده‌ای فقیر در روزگار مشروطه. شخصیت‌ها حرف‌هایی می‌زنند که انگار نه برای صد سال پیش، بلکه برای همین امروز نوشته شده‌اند. دیالوگ‌هایی که از لای کاغذ بیرون می‌زنند و گریبان مخاطب این‌سال را می‌گیرند. در میان همه‌ی آن‌ها، خاله را به یاد می‌سپارم؛ زنی که غم‌هایش را پشت لبخندی کم‌جان پنهان می‌کند و اشک‌هایش را از دیگران مخفی نگه می‌دارد. همان خاله‌ای که در هر خانه‌ی فقیری، در هر خیابان و کوچه‌ی رنج‌دیده‌ای در این خاکِ پُرآشوب، یک نمونه از او هست.

محمدرضا صادقی گم شده است!


سپس «از زندگی» را خواندم؛ چاپ ۱۳۵۶، انتشارات تکامل. داستان احمد، کارگر روستایی فقیری که به طور اتفاقی با مردی ناشناس دوست می‌شود. مرد، که حتی اسمش را هم نمی‌داند، برایش در کارخانه‌ای کار پیدا می‌کند و خود در غبار گم می‌شود. تنهایی و فشار کار، احمد را بیمار می‌کند و از کارخانه اخراج می‌شود. در خیابان‌های شهر، بیمار و بی‌پناه سرگردان است که زنی به نام سرور او را به خانه می‌برد. سرور با روسپیگری زندگی می‌کند اما مهربانی‌اش از آدم‌های به‌ظاهر محترم داستان، بیشتر است. به احمد پول می‌دهد، از او مراقبت می‌کند، حالش را بهبود می‌بخشد. وقتی دو دوستِ جدیدِ احمد درگیر حادثه‌ای می‌شوند، از آنان نیز پرستاری می‌کند. حسین، یکی از دوستان احمد، گُمان می‌کند سرور خواهر اوست و دلباخته‌اش می‌شود. احمد سرانجام در نانوایی کاری پیدا می‌کند، اما نانوا به او تهمت دزدی می‌زند و احمد راهی زندان می‌شود.
وقتی آزاد می‌شود، همان دوستِ قدیمیِ کارخانه دا می‌بیند و به خانه‌ی سرور می‌رود و درمی‌یابد حسین و سرور با یکدیگر ازدواج کرده‌اند. پایانی آرام برای داستانی که سراسر از فقر، بیماری، تنهایی و بی‌عدالتی ساخته شده است.
در میان این آثار، کتابی هم یافتم با عنوان «پدیده‌های مبتذل»؛ چاپ ۱۳۵۰، انتشارات تکامل. مجموعه‌ای از مقالات درباره‌ی هنر، اندیشه و تئاتر. کتابی که نشان می‌داد نویسنده فقط قصه‌گو نبوده و سودای نظریه‌پردازی نیز در سر داشته است. از هنر مؤثر، از تئاتر در زمینِ اندیشه. انگار نویسنده می‌خواسته بگوید: من این حرف‌ها را زدم، اما حالا بنشین و فکر کن چطور می‌شود اثر هنری خلق کرد که انسان را تکان بدهد.

محمدرضا صادقی گم شده است!


بعدها به نام نمایشنامه‌ای دیگر برخوردم؛ «جنبش»، چاپ ۱۳۵۶، نشر نوپا. اما هنوز به دستم نرسیده است. کتابی که فعلاً فقط نامش را می‌دانم؛ مثل شهری که روی نقشه وجود دارد اما هنوز به آن سفر نکرده‌ام و می‌دانم روزی خواهد رسید، همان طور که خود محمدرضا صادقی، نویسنده‌ی این آثار، باید برسد.
هرچه بیشتر می‌خواندم، پرسش بزرگ‌تر می‌شد:
محمدرضا صادقی کیست؟ محمدرضا صادقی کجاست؟
در کتابخانه‌ها جست‌وجو کردم. در اینترنت گشتم. فهرست‌ها را زیر و رو کردم. هیچ‌چیز نبود. نه سال تولد، نه عکس، نه زندگینامه، نه گفت‌وگو، نه مصاحبه، نه حتی یک یادداشت کوتاه. انگار نویسنده‌ای با این همه کتاب و این همه موضوع، هرگز وجود نداشته است. انگار مردی بوده و رفته و رد خود را هم با خود برده.
محمدرضا صادقی گم شده است!

محمدرضا صادقی گم شده است!

ناامید نشدم. گفتم سبک قلمش شبیه صمد بهرنگی و کمی شبیه علی‌اشرف درویشیان است. این قلم‌ها را علی داودی، مدیر «نشر اشاره»، خوب می‌شناسد. آدمی که سال‌ها در کوچه‌باغ‌های نشر پرسه زده و ردِ خیلی‌ها را یافته است.

تماس گرفتم.

آن تماس، به گفت‌وگویی طولانی بدل شد. از هر دری سخن گفتیم؛ از کتاب‌ها، نویسندگان، خاطرات و روزگار نشر، از آن روزهایی که کاغذ بویی دیگر داشت و کتاب‌فروشی‌ها جان دیگری. تا سرانجام نام محمدرضا صادقی را پیش کشیدم و گفتم: «محمدرضا صادقی گم شده است!»
از پشت تلفن می‌شد شادی را در صدایش شنید؛ آن شادیِ نابی که آدم وقتی پیدا می‌کند کسی را که سال‌هاست انتظارش را می‌کشیده است.
گفت: نشر اشاره نیز دو کتاب از محمدرضا صادقی منتشر کرده است؛ دو کتابی که در فهرست من وجود نداشت. کتاب‌هایی که در همان سال‌های دور منتشر شده بودند و بعد، مثل خود نویسنده، ناپدید و نایاب شده بودند.
قرار شد پیش از بیست‌وپنجم خرداد که عازم سفر است، در یکی از روزهای زوج، همدیگر را ببینیم و آن دو کتاب را از او بگیرم. دلم داشت از شادی پر می‌کشید.
از او پرسیدم: «محمدرضا صادقی حالا کجاست؟»
می‌ترسیدم بپرسم: زنده است؟ انگار ذهنم را خوانده باشد، پاسخ داد: «زنده است.»
همان لحظه، انگار چراغی در انتهای یک هزارتوی تاریک و طولانی روشن شد. دلم از ته چاهی عمیق، نورِ خورشیدِ روز را دید.
گفتم: «هرطور شده دیداری ترتیب بدهید. می‌خواهم با او گفت‌وگو کنم. می‌خواهم بنشینم پای حرف‌هایش، شاید گره‌ای از دل روزگار باز کنم.»
گفت: «حتماً؛ اما پاسخگوی هیچ تلفنی نیست.»
نَفَسم بند آمد. زنده است؛ اما تلفن را جواب نمی‌دهد. یعنی در همین شهر، پشت یکی از همین درهای بسته، پشت یکی از همین پلاک‌ها و شماره‌ تلفن‌ها، نشسته و کسی از او خبر ندارد.
در ادامه حرفی زد که بیشتر از همه خوشحالم کرد.
گفت: همین پیگیری‌ات باعث شد تصمیم بگیرد آن دو کتاب محمدرضا صادقی را پس از سال‌ها دوباره منتشر کند.
گفتم: «پیوستی از زندگینامه و کتابشناسی کاملی از محمدرضا صادقی هم به این چاپ‌های جدید اضافه کنید. من هم هر کاری از دستم بربیاید انجام می‌دهم.»
گفت: «حتماً.»
وقتی تلفن را قطع کردم، مدتی طولانی به سقف اتاق خیره ماندم. من ماندم و این طعمِ غریب که چرا نویسنده‌ای با این همه داستانِ جان‌سوز، باید این‌چُنین گمنام بماند. انگار که هر چه نوشته، نه برای نام، که برای خودِ نوشتن بوده. احساس کردم در تاریکیِ این سال‌های فراموشی، چراغ کوچکی روشن شده است. شاید نویسندگان هم سرنوشتی شبیه شخصیت‌های داستان‌هایشان داشته باشند؛ بعضی‌ها سال‌ها در حاشیه زندگی می‌کنند، فراموش می‌شوند، نامشان از حافظه‌ی جمعی پاک می‌شود و ناگهان روزی، از میان گردوغبار قفسه‌ای قدیمی، دوباره پیدا می‌شوند.
من هنوز محمدرضا صادقی را پیدا نکرده‌ام.
ندیدمش، با خودش حرف نزده‌ام، ننشستم پای قصه‌هایی که شاید هیچ‌وقت در کتاب‌هایش نیامده است.اما دیگر مطمئنم که او گمشده نیست.
فقط سال‌هاست کسی صدایش نزده است. و اگر کسی صدایش بزند، شاید از پشت این همه سکوت، این همه غبار، این همه سالِ بی‌خبری، پاسخی بیاید.
به زودی درباره یک‌یک آثارش بیشتر خواهم نوشت؛ از «آلبوم» که در آن جنین نفس می‌کشد تا «بچه‌های بی‌قرار» که آتش به جان کارخانه می‌زنند، از «از زندگی» که در دل فقر هم عشق می‌روید تا «جنبش» که هنوز در راه است، و در میان این همه روایتِ سوخته، شاید روزی «مشروطه‌خواهان» خواب آزادی ببینند و «پدیده‌های مبتذل» رنگ عوض کنند؛ باشد که این بار محمدرضا صادقی از پشت این‌همه سال سکوت، جوابی بفرستد.
حالا دیگر مظمئنم نویسندها نمی‌میرند؛ فقط از حافظه‌ی ما پا پس می‌کشند و بیرون می‌افتند. مثل عکس‌هایی که در قاب می‌مانند اما دیگر کسی به چشمانشان خیره نمی‌شود. مثل کتاب‌هایی که روی بلندترین قفسه‌ها خواب‌شان می‌برد و غبار، آرام‌آرام، حروف نام نویسنده -محمدرضا صادقی- را می‌پوشاند. اما چه فرق می‌کند؟ نامش حالا دیگر به جا مانده است. در همین سطرها، در همین کتاب‌ها، در همین داستان‌هایی که خوانده شدند و خوانده خواهند شد. حتی اگر نام او را صدا کنیم و او تلفن را جواب نداده باشد. شادمانم که هنوز خیلی دیر نشده است.
محمدرضا صادقی پیدا شد!
محمدرضا صادقی زنده است!

پی‌نوشت:
۱. عنوان نمایشنامه‌ای از حسین پناهی
۲. عنوان کتابی از صمد بهرنگی

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها