سه‌شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۴ - ۱۱:۵۸
چرا حق با مارکس بود؟

ژیژک معتقد است تداوم اهمیت نقد اقتصاد سیاسی مارکس در عصر ما، یعنی عصر سرمایه‌داری جهانی، پرسشی است که باید به شیوه‌ای حقیقتاً دیالکتیکی بدان پاسخ داد: نه تنها نقد مارکس از اقتصاد سیاسی و طرح کلی‌اش از پویش‌های سرمایه هنوز کاملاً به قوت خود باقی است، بلکه باید یک قدم جلوتر رفت و گفت تازه امروز است که با وجود سرمایه‌داری جهانی واقعیت به پای این مفاهیم رسیده است.

سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - روح‌الله سپندارند؛ «تاریخ همه جوامع تا این زمان، تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است» این نخستین جمله از فصل اول مانیفست کمونیست، تکلیف مارکس را با تاریخ روشن می‌کند تا در پی آن، جریانی بیرون آید که حالا، از دل یک واقعیت تاریخی و زیر شبح پروپاگاندای سیستم سرمایه‌داری، با شنیدن کلمه «کمونیسم» اکثر آدم‌ها به تنها چیزی که فکر کنند تصفیه‌های استالینی باشد. اما آیا دوران ایدئولوژی‌های اتوپیایی گذشته است؟ آیا دیگر نمی‌توان آنگونه که مارکس سخن می‌گفت به جای تفسیر جهان به تغییر جهان اندیشید؟

چرا حق با مارکس بود؟


ایدئولوژی غالب امروز دیگر تصویری مثبت از آینده‌ای اتوپیایی نیست، بلکه از جنس تسلیمی کلبی‌مسلکانه است، یعنی پذیرفتن «جهان آن‌گونه که هست» همراه با این هشدار که اگر بخواهیم جهان را زیادی تغییر دهیم سروکارمان با وحشت تمامیت‌خواهی خواهد بود. هر تصوری از یک جهان دیگر تحت عنوان ایدئولوژی طرد می‌شود. آلن بدیو این وضع را به دقیق‌ترین و جذاب‌ترین شکل توصیف می‌کند: امروزه کارکرد اصلی سانسور ایدئولوژیکی در هم شکستن مقاومت واقعی نیست -این کار دم‌ودستگاه سرکوبگر دولت است- بلکه کارکرد آن در هم شکستن امید است، محکوم کردن فوری هر گونه پروژه انتقادی به این بهانه که راهی که باز می‌کند نهایتاً سر از جایی مانند گولاگ درمی‌آورد.
با این همه، آیا در قرن بیست و یکم دیگر نمی‌توان از مانیفستی سخن گفت که در قرن نوزدهم توسط یکی از تاثیرگذارترین فیلسوفان مدرن نوشته شده است؟ اسلاوی ژیژک در جستار «ما و مانیفست کمونیست» که به صورت کتاب، ترجمه و چاپ شده است، به همین سوال می‌پردازد.
اما قبل از آنکه به توضیحات ژیژک درباره موضوعیت داشتن مباحث مانیفست کمونیست در جهان امروز بپردازم، بهتر است به تاسی از همین جستار یادآور شویم که جرالد کوهن برای مفهوم طبقه کارگر در مارکسیسم کلاسیک این چهار ویژگی را برشمرده است: ۱) اکثریت جامعه را تشکیل می‌دهد ۲) ثروت جامعه را تولید می‌کند ۳) متشکل از اعضای استثمارشده‌ی جامعه است؛ ۴) اعضایش همان افراد نیازمند جامعه‌اند. وقتی این چهار ویژگی با هم ترکیب می‌شوند دو ویژگی دیگر به وجود می‌آورند: ۵) اگر انقلاب شود طبقه‌ی کارگر چیزی ندارد از دست بدهد ۶) طبقه کارگر می‌تواند درگیر تغییر انقلابی جامعه شود و درگیر هم خواهد شد.
اما امروز هیچ‌یک از چهار ویژگی اول را نمی‌توان به طبقه کارگر نسبت داد در نتیجه ویژگی‌های پنجم و ششم هم به وجود نخواهد آمد، بنابراین احتمالاً می‌توان گفت که پیش‌بینی‌های مارکس اشتباه از آب درآمده است.

چرا حق با مارکس بود؟
اسلاوی ژیژک

ژیژک در این کتاب می‌گوید مارکس به سبب غفلت از بعد اجتماعی «خرد عمومی» که به بیانی خام همان عقل جمعی هر جامعه است، تصوری از امکان خصوصی‌سازی خود خرد عمومی نداشت؛ حال آنکه این موضوع در کنه مبارزه بر سر مالکیت معنوی جای دارد.
این‌جا حق با آنتونیو نگری است: در این چارچوب، استثمار به آن معنا که مارکسیسم کلاسیک مراد می‌کرد دیگر ممکن نیست به همین دلیل است که استثمار باید بیش از پیش از طریق سازوکارهای قانونی مستقیم اعمال شود، به بیان دیگر از طریق نیرویی غیراقتصادی. هم از این‌روست که امروزه استثمار بیش از پیش به شکل رانت درمی‌آید؛ به تعبیر کارلو ورچلونه، ویژگی سرشت‌نمای سرمایه‌داری پساصنعتی «تبدیل شدن سود به رانت است.» همین نکته نشان می‌دهد که به چه علت وجود اقتدار مستقیم امری ضروری است: اقتدار مستقیم لازم است تا شرایطی قانونی و البته دلبخواهی برای استخراج رانت تحمیل کند، شرایطی که دیگر «به نحو خودجوش» در بازار ایجاد نمی‌شود.
ژیژک می‌گوید شاید تناقض بنیادین سرمایه‌داری پسامدرن امروزی همین باشد: سرمایه‌داری پسامدرن منطقی مقررات‌گریز، ضددولتی، کوچ‌گرانه-قلمروزدایانه و غیره دارد، اما گرایش اصلی آن یعنی تبدیل سود به رانت حکایت از قوت‌گرفتن نقش دولت دارد، دولتی که کارکرد مقررات‌زایی آن و البته نه فقط این کارکردش، روز به روز بیشتر و فراگیرتر می‌شود.
اما اگر بخواهیم به موضوع «تبدیل شدن سود به رانت» بپردازیم شاید بهتر باشد به یکی از نمادهای موفقیت سرمایه‌دارانه در عصر حاضر اشاره کنیم و بپرسیم چه شد که بیل گیتس یکی از ثروتمندترین مردان جهان شد؟ ژیژک در این جستار معتقد است ثروت بیل گیتس ربطی به هزینه تولید محصولاتی که مایکروسافت می‌فروشد ندارد، راستش حقیقتاً می‌توان گفت مایکروسافت به کارگران فکری خود حقوق نسبتاً بالایی هم می‌پردازد؛ یعنی ثروت گیتس نه ناشی از آن است که در قیاس با رقبا نرم‌افزارهایی بهتر با قیمت کمتر تولید می‌کند، نه ناشی از اینکه گیتس کارگران فکری تحت استخدام خود را بی‌رحمانه‌تر استثمار می‌کند.

چرا حق با مارکس بود؟
روح‌الله سپندارند

اگر قضیه این بود مایکروسافت خیلی زودتر از این‌ها ورشکسته می‌شد: مردم همگی نرم‌افزارهایی نظیر لینوکس را انتخاب می‌کردند که هم رایگان‌اند و هم از نظر اهل فن نسبت به مایکروسافت کیفیت بهتری دارند. پس چرا هنوز که هنوز است میلیون‌ها نفر محصولات مایکروسافت را می‌خرند؟
ژیژک می‌گوید به این دلیل که مایکروسافت خود را به عنوان معیاری شبه‌جهانی جا زده است که تقریباً کل این عرصه را به انحصار خود درآورده و بدل شده به صورت مجسم خِرد عمومی. گیتس طی دو سه دهه ثروتمندترین فرد جهان شد، آن هم با مال خود کردن «رانتی» که به او اجازه می‌داد میلیون‌ها کارگر فکری را در شکل جدیدی از خرد عمومی، که زمانی خصوصی کرده بود و هنوز در اختیار خود دارد، سهیم کند.
شاید فکر کنیم با این انتقادات به مانیفست، دیگر از بحث اصلی دور شده باشیم. مثلاً ممکن است بپرسیم آیا تا به حال هیچ مانیفست سیاسی وجود داشته است که رویدادهای تاریخی پس از آن به این وضوح بر آن خط بطلان کشیده باشد؟ آیا مانیفست در بهترین حالت برآوردی اغراق‌شده از برخی گرایش‌های مشخص قرن نوزدهم نیست؟

چرا حق با مارکس بود؟
چاپ اول مانیفست به زبان آلمانی (۱۸۴۸)


ژیژک ما را دعوت می‌کند که بیایید مانیفست را از منظر امروز بخوانیم. امروز ما کجا زندگی می‌کنیم، در این جامعه‌ی جهانی پسازده (پسامدرن، پساصنعتی) شعاری که امروز بیش از پیش به ما قالب می‌کنند «جهانی‌سازی» است یعنی تحمیل بی‌رحمانه‌ی بازار جهانی یکپارچه‌ای که تمام سنت‌های قومی محلی ما، از جمله خود قالب دولت-ملت را تهدید می‌کند. از این منظر، آیا توصیف مانیفست کمونیست از تاثیر اجتماعی بورژوازی بیش از هر زمان دیگری وصف حال ما نیست؟
بورژوازی از طریق استثمار بازار جهانی، به تولید و مصرف در همه کشورها خصلتی جهانی داده است. بورژوازی، در میان آه و افسوس مرتجعان، زمینه ملی صنایع را که تا بیش از این بر آن ایستاده بودند از زیر پای‌شان کشیده است. همه صنایع دیرپای ملی نابود شده‌اند یا هر روز در حال نابود شدن هستند. جای آن‌ها را صنایع جدیدی می‌گیرد که رواج شان برای همه ملل متمدن به مسئله مرگ و زندگی بدل می‌شود، صنایعی که مواد خام آن‌ها دیگر نه از منابع داخلی بلکه از اقصی نقاط جهان تامین می‌شود، صنایع که محصولات‌شان نه فقط در داخل کشور بلکه در چهارگوشه‌ی کره‌ی زمین به مصرف می‌رسد. به جای نیازهای قدیمی که تولید داخلی آن‌ها را مرتفع می‌کرد، نیازهای جدید پدید می‌آید که برای برآورده شدن محتاج محصولات سرزمین‌ها و اقلیم‌های دوردست است. به جای خودکفایی و انزوای محلی و ملی قدیم، با مرادوه‌ی همه‌جانبه و وابستگی متقابل همه ملل عالم سروکار خواهیم داشت. در تولید فکری نیز اوضاع مثل همان تولید مادی است. آفریده‌های معنوی هر یک از ملل جهان به دارایی مشترک همگان بدل می‌شود. تنگ‌نظری و تعصب ملی بیش از پیش ناممکن می‌گردد و از دل ادبیات رنگارنگ ملی و محلی، ادبیات جهانی برمی‌خیزد.
احتمالاً بگویید فرض کنیم که این پیش‌بینی‌ها درست از آب درآمده باشد، ایراد کار کجاست؟ پس اجازه بدهید به سویه‌های تاسف‌بارتر هم برسیم. اگر چه برده‌داری تقریباً در اواخر قرون وسطی از میان رفته بود، دوباره از اوایل مدرنیته تا جنگ داخلی آمریکا در مستعمره‌های اروپا سر برآورد.

چرا حق با مارکس بود؟


اما ژیژک در این کتاب می‌گوید می‌توان خطر کرد و این فرضیه را پیش کشید که امروز، در دوره جدید سرمایه‌داری جهانی، دوباره عصر جدیدی از برده‌داری در حال ظهور است. اگرچه برده‌داری دیگر تاثیری بر منزلت حقوقی مستقیم بردگان ندارد، انبوهی از صورت‌های جدید به خود می‌گیرد، از جمله: میلیون‌ها نفر کارگر مهاجر در شبه‌جزیره عربستان که از حقوق بشر و آزادی‌های اولیه محروم‌اند؛ نظارت تام بر میلیون‌ها کارگر در بیگاری‌خانه‌های آسیا که اغلب در قالب اردوگاه‌های کار اجباری سازماندهی شده‌اند؛ به کارگیری گسترده‌ی نیروی کار اجباری برای استثمار منابع طبیعی بسیاری از کشورهای آفریقای مرکز.
با این حال شاید برای ما خوشایند نباشد که کسی در اروپا نشسته است و در مورد سرزمین‌های دور صحبت کند، ژیژک خودش در ادامه می‌گوید لازم نیست راه دور برویم و به این کشورها نظر کنیم. در اول دسامبر ۲۰۱۳ یک کارگاه چینی پوشاک در یکی از مناطق صنعتی شهر پراتوی ایتالیا واقع در ده کیلومتری فلورانس آتش گرفت و هفت نفر از کارگرانی که در شرایطی در حد بردگی در این کارگاه زندگی و کار می‌کردند گرفتار حریق شدند و جان خود را از دست دادند.
پس روا نیست که فارغ بال به حیات فلاکت‌بار برده‌های جدید در نقاط دوردستی نظیر حومه‌های شانگهای (یا دوبی و قطر) نگاه کنیم و ریاکارانه کمر به نقد کشورهایی ببندیم که بدان‌ها منزل داده‌اند. برده‌داری ممکن است در همان اروپای متمدن باشد، ولی آن را نمی‌بینند- یا شاید وانمود می‌کنند نمی‌بینند. این آپارتاید جدید، این تکثیر نظام‌مند صورت‌های مختلفی که عملاً برده‌داری هستند، نه اتفاقی اسف‌انگیز بلکه ضرورت ساختاری سرمایه‌داری جهانی امروز است.

مشکل اصلی در این‌جا همان مسئله‌ای است که ژیژک در تمام این کتاب با آن مواجه است: چگونه می‌توانیم به کلیت تکین سوژه‌ی رهایی‌بخش به عنوان سوژه‌ای نه کاملاً صوری، بلکه سوژه‌ای که به‌نحو ابژکتیو و مادی تعین یافته، بیندیشیم اما در عین حال طبقه کارگر را مبنای جوهری آن ندانیم؟

چرا حق با مارکس بود؟


راه حل مسئله، راه‌حلی سلبی است: خود سرمایه‌داری یک تعین جوهری سلبی پیش روی ما می‌گذارد. نظام جهانی سرمایه‌داری خودش این «مبنای» جوهری است، این نظام میانجی و مولد مازادهایی است (زاغه‌ها، تهدیدهای زیست‌محیطی و …) که فضا را برای مقاومت باز می‌کند. دور بر ما پر است از افکاری دست چپی که می‌گویند وظیفه ما نزدیک کردن گروه‌های مختلف استثمارشدگان و محرومان سرمایه‌داری جهانی کنونی (مهاجران، بیکاران، کارگران موقت، قربانیان سرکوب جنسی، نژادی و دینی، دانشجویان ناراضی…) و تبدیل آن‌ها به یک جبهه‌ی متحد برای پیکاری رهایی‌بخش است؛ اما مشکل این‌جاست که ما، بر خلاف مارکسیست‌ها، دیگر نمی‌توانیم روند این اتحاد در قالب یک همبستگی جهانی را به تصور درآوریم.
ژیژک معتقد است تداوم اهمیت نقد اقتصاد سیاسی مارکس در عصر ما، یعنی عصر سرمایه‌داری جهانی، پرسشی است که باید به شیوه‌ای حقیقتاً دیالکتیکی بدان پاسخ داد: نه تنها نقد مارکس از اقتصاد سیاسی و طرح کلی‌اش از پویش‌های سرمایه هنوز کاملاً به قوت خود باقی است، بلکه باید یک قدم جلوتر رفت و گفت تازه امروز است که با وجود سرمایه‌داری جهانی -به زبان هگلی- واقعیت به پای این مفاهیم رسیده است.
با وجود این، ژیژک به این مسئله می‌رسد که یک واژگونی حقیقتاً دیالکتیکی روی می‌دهد: درست در همین لحظه‌ی فعلیت‌یافتن کامل است که محدودیت‌ها باید خودشان را نشان دهند؛ لحظه‌ی پیروزی همان لحظه‌ی شکست است، بعد از غلبه بر موانع بیرونی، تهدید جدید از درون سر بر می‌آورد، تهدیدی که حکایت از یک ناسازواری درون‌ماندگار دارد. وقتی واقعیت کاملاً به پای مفهوم رسید، خود آن مفهوم باید دگرگون شود. پارادوکس حقیقتاً دیالکتیکی این‌جاست: مارکس اصلاً بر خطا نبود، تازه غالباً بر حق بود، ولی خیلی بیش از آن‌چه خودش فکر می‌کرد حق با او بود.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها