سرویس استانهای خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - سهیمه اسدزاده، مدیرمسئول انتشارات هاویر: نوزدهم شهریور امسال روزی بود که در میان برخی از اهالی فرهنگ و قلم، نام و یاد مردی مرور شد که پنج دهه از عمرش را با کتاب، مطبوعات، پژوهش و فرهنگ گذرانده است. دهمین نشست «ایوار» همزمان با زادروز او به همت انجمن لرستانشناسی و مرکز مطالعات فرهنگ و رسانه برگزار شد؛ اما آنچه این شب را ماندگار کرد، بیش از سخنرانیها و بزرگداشت، بغضی بود که سرانجام در صدای سیّدفرید قاسمی شکست.
او سالهاست درباره دیگران مینویسد؛ درباره آدمها، کتابها، روزنامهها، شهرها و خاطرههایی که اگر کسی آنها را ثبت نمیکرد، شاید بخشی از حافظه فرهنگی ما برای همیشه از دست میرفت. این بار اما خودش موضوع روایت مردی بود که معمولاً پشت واژهها میایستد، نه در مرکز آنها.
وقتی نوبت به سخن گفتن خودش رسید، از آن جنس حرفهایی نزد که معمولاً در مراسم بزرگداشت شنیده میشود. نه از خود ستایش کرد و نه کارنامهاش را به رخ کشید. از مسیری گفت که آگاهانه انتخاب کرده بود؛ مسیری دور از سیاست و منصب و نزدیک به خلوت مطالعه و پژوهش. از اینکه از سالهای جوانی فهمیده اهل سیاست نیست و ترجیح داده سهم خودش را از زندگی در کار فرهنگی ادا کند؛ اما در میان همین جملات، بغض مجالش نداد.
شاید پنج دهه نوشتن، ثبت کردن، پیگیری کردن و ایستادن پشت فرهنگ، جایی باید خود را نشان میداد. شاید آن لحظه، حاصل همه سالهایی بود که بسیاری از حرفها گفته نشد و بسیاری از تلخیها در سکوت از کنارشان گذشت.
قاسمی گفت که مسئول تعبیر و تفسیر دیگران از خودش نیست. جملهای ساده، اما سنگین؛ برای کسی که سالها در معرض قضاوت، برداشت و روایت دیگران بوده است. او ترجیح داده بود به جای پاسخ دادن به همه روایتها، کار خودش را انجام دهد و قضاوت را به زمان بسپارد.
او از کینه نگفت؛ از نداشتنش گفت. از اینکه کسی که عمرش را صرف پژوهش و نوشتن کرده، فرصتی برای دشمنی و سعایت ندارد. انگار میخواست بگوید برخی آدمها را باید با آنچه ساختهاند سنجید، نه با حاشیههایی که پیرامونشان ساخته شده است.
و شاید مهمترین جملهاش همان بود: «شاید بهانهای باشم تا فرهنگِ تخریب به فرهنگِ تحریر تبدیل شود.»
این جمله، بیش از آنکه دفاعی از خود باشد، نوعی انتخاب دوباره بود؛ انتخاب نوشتن به جای تخریب، ساختن به جای ویران کردن و ثبت کردن به جای فراموش کردن.
سیّدفرید قاسمی را میتوان با کتابهایش، با پژوهشهایش درباره مطبوعات، با نوشتههایش درباره لرستان و خرمآباد و با حساسیتش نسبت به کلمه شناخت. اما شاید برای شناخت او باید به همین بغض هم نگاه کرد؛ بغض مردی که بخش بزرگی از عمرش را در خلوت گذراند تا چیزی برای حافظه جمعی باقی بماند.
او در این شب دوباره از لرستان گفت؛ از ضرورت شناخت شهرها و مناطق مختلف آن و از اینکه شهرشناسی میتواند راهی برای ایرانشناسی باشد. برای قاسمی، فرهنگ ظاهراً هیچوقت فقط یک عنوان نبوده است؛ فرهنگ، مسئولیتی بوده که باید آن را به دوش کشید، حتی اگر دیده نشوی، حتی اگر قدرش را همان روز ندانند.
او به آینده هم نگاه کرد؛ به روزی که شاید پنجاه سال دیگر، آثار امروز آدمها دوباره خوانده و قضاوت شوند. این نگاه شاید یکی از رازهای ماندگاری کار فرهنگی باشد: اینکه برای تشویق امروز نوشته نشوی، بلکه برای نیاز فردا چیزی باقی بگذاری.
نوزدهم شهریور، در زادروز سیدفرید قاسمی، اهل قلم لرستان برای او ایستادند و از پنج دهه تلاشش گفتند. اما شاید خود او بیش از هر سخنی، با همان بغض کوتاه، روایت این پنج دهه را بیان کرد.گاهی یک عمر نوشتن، در چند دقیقه سکوت و یک بغض خلاصه میشود و آن شب، سیدفرید قاسمی گریه کرد؛ شاید برای همه سالهایی که فرهنگ را آرام و بیهیاهو زندگی کرد.
نظر شما