به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، بهتازگی انتشارات نیلوفر، رمان معمایی «جنایت و کریستال» اثر الیزابت فرآرز، نویسنده اهل انگلستان را روانه بازار کرده است. این کتاب که در سال ۱۹۸۵ منتشر شد، از نمونههای کلاسیک ادبیات معمایی و جنایی بریتانیا در اواخر قرن بیستم است که در آن نویسنده فضای سنتی داستانهای معمایی را با روانشناسی مدرن شخصیتها ترکیب کرده است.
داستان با سفر اندرو بسنت به آدلاید استرالیا آغاز میشود؛ او که برای گذراندن دوران نقاهت و فاصله گرفتن از سرمای انگلستان به خانه یکی از دوستان و همکاران قدیمیاش رفته، انتظار دارد در محیطی آرام و آفتابی استراحت کند اما این آرامش ظاهری با وقوع قتلی خشن در حلقه آشنایان میزبان از هم میپاشد. شیئی کریستالی و سنگین در صحنه جرم نقشی محوری دارد و همین شیء، هم به عنوان ابزار قتل و هم به عنوان نمادی از شکنندگی روابط انسانی عمل میکند.
در ادامه گفتوگوی ما را با سعید الیاسی بروجنی، مترجم این اثر میخوانید:
الیزابت فرآرز در مقایسه با نامهای شناختهشدهای مانند آگاتا کریستی، کمتر در میان مخاطبان فارسیزبان شناخته شده است. او چه جایگاهی در سنت ادبیات جنایی انگلستان دارد و مهمترین ویژگیهای سبک داستاننویسیاش چیست؟
هرچند الیزابت فرآرز شهرت و محبوبیت دیگر نویسندگان جنایی نویس انگلستان را ندارد، لیکن نویسندهای پرکار است که در دوران حرفهای خود بیش از هفتاد رمان جنایی، معمایی و کارآگاهی نوشته است؛ او در عصر طلایی داستانهای معمایی و کارآگاهی، یعنی دههی ۱۹۴۰ نوشتن را آغاز کرد. اولین اثرش، نامی زشت بر این جسد بگذارید، در سال ۱۹۴۰ منتشر شد و پس از آن با تجربهای بیشتر و نثری پختهتر، با تاکید بر شخصیتها و روانشناسی و رابطهی آنها و درآمیختن روایت با تعلیق، داستانهایش را نوشت.

چرا ادبیات جنایی و معمایی انگلستان همچنان یکی از مهمترین و اثرگذارترین جریانهای این ژانر در جهان به شمار میرود و چه عواملی باعث ماندگاری آن شده است؟
اساساً سنت ادبیات معمایی با نامهایی همچون سر آرتور کانن دویل و آگاتا کریستی و پاتریشیا هایاسمیت پیوندی ناگسستنی دارد و هر دو انگلیسی هستند و خوانندگان ادبیات پلیسی و معمایی همواره از آثار نویسندگان انگلیسی این ژانر استقبال کردهاند.
شما چگونه با آثار الیزابت فرآرز آشنا شدید و اگر بخواهید برای مخاطبی که نخستینبار میخواهد سراغ این نویسنده برود، چند اثر شاخص او را معرفی کنید، کدام کتابها را پیشنهاد میکنید؟
من نخستین بار در یکی از تجربیات کتابگردیهایم در جوانی کتابی از این نویسنده خریدم با نام خانه مرد مرده که البته چون نویسندهاش را نمیشناختم، تنها به اعتبار ناشرش – انتشارات پنگوئن – آن را خریدم، اما همین چهار پنج سال پیش خواندمش؛ دو سال پیش کتاب دیگری از این نویسنده یعنی همین جنایت و کریستال به دستم رسید و کتاب را که تمام کردم تصمیم گرفتم آن را ترجمه کنم. من البته همه آثار فرآرز را ندارم و نخواندهام، اما گویا قورباغه در گلو، قتل بیشمار و همین جنایت و کریستال جزو برترین آثارش هستند.
در برخی منابع به تحصیل الیزابت فرآرز در رشته روزنامهنگاری اشاره شده است. این تجربه چه تأثیری بر مسیر حرفهای او گذاشت و آیا اساساً وارد عرصه روزنامهنگاری شد؟
الیزابت فرآرز هرچند در دانشگاه لندن به تحصیل روزنامهنگاری پرداخت، هیچوقت در این رشته فعالیت نکرد و روزنامهنگار نبود.
«جنایت و کریستال» در چه مقطعی از کارنامه نویسندگی الیزابت فرآرز نوشته شده و این کتاب چه جایگاهی در سیر تحول آثار او دارد؟
جنایت و کریستال (۱۹۸۵) شانزدهمین رمان الیزابت فرآرز است. دوران حرفهای او به چهار مقطع تقسیم میشود که مقطع نخست از ۱۹۴۰ آغاز میشود. او کارش را با نوشتن نامی زشت بر این جسد بگذارید که رمانی کلاسیک در عصر طلایی داستانهای جنایی بود، آغاز کرد. در دهه ۱۹۵۰، داستانهایش درونمایههایی از قبیل تنش خانوادگی، وراثت و خیانت داشتند. اما دهه ۱۹۸۰ که اوج شکوفایی و شهرت فرآرز است با معرفی یک زوج کارآگاه – ویرجینیا و فلیکس – آغاز شد؛ این دو در مجموعهای از هشت رمان حضور دارند و به گرهگشایی و حل معماهای جنایی میپردازند و جنایت و کریستال هم در همین مقطع نوشته شده است. مقطع چهارم نیز شامل سالهای وقار و شکوه فعالیتهای نویسندگی او با خلق معماهایی هوشیارانه، دقیق و درست بود که تا هنگام مرگش ادامه داشت.
آثار الیزابت فرآرز تا چه اندازه مورد توجه سینما و تلویزیون قرار گرفتهاند و اساساً چه ویژگیهایی در داستانهای او وجود دارد که میتواند آنها را به گزینهای مناسب برای اقتباس تبدیل کند؟
اقتباس از ادبیات همبشه بوده اما انتخاب اثری ادبی برای تبدیل به یک اثر سینمایی منوط به سلیقه و انتخاب سازندگان فیلمها و تهیهکنندگان سینماست؛ جنایت و کریستال هم ممکن است روزی مورد اقتباس قرار گیرد. سال ۱۹۵۸ پل بوگارت فیلمی تلویزیونی بر اساس رمان این اواخر او را ندیدهایم (۱۹۵۶) را با بازی جورج سی. اسکات ساخت.
شخصیت اصلی این رمان، استاد بازنشسته گیاهشناسی است. آیا میتوان این انتخاب را به تجربههای شخصی الیزابت فرآرز و زندگی مشترکش با همسر گیاهشناسش مرتبط دانست؟
اندرو بسنت، استاد بازنشسته رشته گیاهشناسی است. او همسرش را چند سال پیش از دست داده و اکنون دوران بازنشستگیاش را سپری میکند. انتخاب این شخصیت از سوی فرآرز ممکن است حاصل تجربه زیسته او با یک همسر گیاهشناس باشد.
الیزابت فرآرز در طراحی معما، انتخاب شخصیتهای محوری و پیشبرد روایت تا چه اندازه به یک الگوی ثابت وفادار میماند و تا چه اندازه در آثار مختلف دست به تجربهگری میزند؟
من همه رمانهای الیزابت فرآرز را نخواندهام؛ لیکن این را میدانم که در هشت رمان او زوجی کارآگاه به نام ویرجینیا و فلیکس شخصیتهای اصلی هستند و در رمان دیگر اندرو بسنت کارآگاه ماجراست. اساساً بخشی از جذابیت رمانهای او این است که شیوه و تکنیکش برای طرح و پیشبرد و گرهگشایی معماهای داستانهایش یکسان نیست.
فرآرز در این رمان از زاویه دید دانای کل محدود استفاده کرده است. این انتخاب چه تأثیری بر تعلیق و پیشبرد داستان دارد و چرا ممکن است نویسنده این شیوه روایت را به روایت اولشخص ترجیح داده باشد؟
این احساس شماست. نویسنده نقطه نظر دانای کل محدود را برای روایتش برگزیده و عقیده دارم نویسنده خودش بهتر تشخیص میدهد چه کسی را به عنوان راوی انخاب کند. مثلاً داشیل همت تمام داستانهای کارآگاه کانتیننتال را از زاویه دید و نقطه نظر اول شخص یعنی خود کارآگاه روایت میکند.
«کریستال» در این رمان فقط یک ابزار قتل نیست، بلکه نقش مهمی در پیشبرد روایت دارد. آیا میتوان برای این انتخاب، علاوه بر کارکرد روایی، معنایی نمادین هم در نظر گرفت؟
الیزابت فرآرز به طور کلی نویسندهای نمادگرا نیست ولی میتوان کریستال را که ابزاز قتل است به منزله نمادی از شفافیت دانست که نهایتاً به کشف راز قتلها میانجامد.
نظر شما