سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)؛ «سفر به قربت غربتها» قومنگاری در فضای درونگروهی غربتهای مازندران» نوشته میترا اسفاری به تازگی توسط نشر نی منتشر شده است. این کتاب که حاصل سالها پژوهش میدانی، انسانشناختی و مشاهده مشارکتی نویسنده است، به بررسی زندگی گروهی اقلیت به نام «غربتها» میپردازد؛ جمعیتی که اصالتا متعلق به مازندران هستند اما بخش مهمی از سال را در محلههای جنوبی و تاریخی تهران، بهویژه محله دروازهغار یا شهید هرندی کنونی سپری میکنند. این کتاب در قالب پنجمین شماره از مجموعه پژوهشهای اجتماعی درباره ایران از سوی نشر نی منتشر شده است. میترا اسفاری فارغالتحصیل دکترای انسانشناسی از دانشگاه دکارت پاریس، پژوهشهای متعددی بر گروههای دورهگرد تهران و مازندران، زیست اجتماعی کودک در شهر و انسانشناسی بیماری و بدن انجام داده است. او هماکنون عضو هیات علمی پژوهشکده مردمشناسی در پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری است.
***
در کتاب «سفر به قربت غربتها» چه میگذرد؟
در این کتاب سعی کردهام با شناخت ساختارهای اجتماعی، خویشاوندی و اقتصادی «غربتها»، روابطشان را با یکدیگر، با فضا، با جامعه اکثریت و با اشیاء بفهمم و توضیح دهم.
منظور از «اشیاء» چیست؟ مگر اشیا برایشان اهمیت دارد؟
بله، جالب اینجاست که گاهی رابطه آنها با اشیا بهصورت بیاهمیتی هم هست که آن هم خود نوعی رابطه است. اشیا شامل، محیط طبیعی مثل گیاهان و حیوانات، پول که از بدو تولد تا بزرگی با آن سروکار دارند، مدارک هویتی، لباس و وسایل شخصی، دکوراسیون منازل. همه اینها فضا را میسازند و به ما اطلاعات میدهند که آنها فضا را چگونه درک میکنند.
درباره تفاوت بین «کولی» و «غربتی»، آیا تفاوتی دارند یا فقط روی لفظ است؟
واژه «کولی» برای ما هیچ تعریف علمی مشخصی ندارد. این واژهای است بسیار مبهم و گنگ که بیشتر در ادبیات و روزنامهنگاری از آن استفاده شده است. وقتی میخواهیم یک متن قومشناختی بنویسیم، نمیتوانیم از الفاظی استفاده کنیم که اینهمه مفاهیم عامیانه و نامشخص دارند. باید لفظی به کار ببریم که کاملاً برگرفته از دادههای میدانی باشد و پشتش یک تعریف دقیق و توصیف روشن وجود داشته باشد. بههمیندلیل من واژه «کولی» را کاملاً کنار گذاشتم، چون نه مفهوم علمی دارد و نه ارزش تحلیلی. هدف من این بود که حتی برای گروههایی که اینقدر دچار انگزنی و تصورات مبهم و عامیانه هستند، یک دریچه علمیتر باز کنم. تلاش کردیم با تعاریف دقیق و دادههای کاملاً مستند از این گروهها صحبت کنیم، نه اینکه فقط یک واژه مبهم به کار ببریم که واقعاً نمیدانیم یعنی چه.
در کتاب «سفر به قربت غربتها» از تبار صحبت شده، شما در کتاب به چند تبار توانستید نزدیکی کامل پیدا کنید؟
من با سه یا چهار تبار توانستم آن نزدیکی کامل را پیدا کنم. فراتر از آن هم تبارهایی وجود دارند که نتوانستیم به آنها نزدیک شویم و احتمالاً فرهنگهای جزئیتری دارند. در تجمع شهری که من بررسی کردم، توانستم ابعاد آداب و رسوم را تمام و کمال دربیاورم، اما ممکن است در تجمعات شهری دیگر، رسمورسوم متفاوت باشد که من با آنها آشنایی ندارم.
سهسالونیم بین جامعه «غربتها» بودید، نگارش کتاب چقدر طول کشید؟
حدود دو سال. سهسالونیم کار میدانی، یکسالونیم نگارش و تحلیل و پیادهسازی مصاحبهها، آن هم به زبان فرانسه، چون تحقیق بهصورت پایاننامه فرانسوی بود. بعد تصمیم گرفتم حتماً به فارسی ترجمه شود که در اختیار فارسیزبانان قرار بگیرد. ترجمه خودش سه، چهار سال طول کشید اما آن سه، چهار سال بهخاطر اتفاقاتی بود که وقفه انداخت، وگرنه زودتر تمام میشد. دوبارهکاری هم داشت چون دادههای میدانی اول از فارسی به فرانسه ترجمه شده بود و بعد باید دوباره همه دادهها را به فارسی اصلی برمیگرداندم.
حالا که سالها از آن زمان میگذرد، رابطه عاطفیتان با این قوم چطور است؟
بچههایی بودند که الان بزرگ شدهاند. بچههایی بودند که به شکل دلخراشی از بین رفتند. زندگی پرتلاطمی است. آدم دائم درگیر است. هربار که از مرگ و میرشان میشنوم، چه کودک، چه بزرگ خیلی تکان میخورم. روابط را حسابی تنگاتنگ حفظ میکنم، چون برایم مهم است. من بخشی از آنها شدم و آنها بخشی از من. سعی میکنم دائم دنبال کنم. تمام تولدهای جدید و اتفاقات را میدانم.
فکر میکنید واکنش آنها نسبت به انتشار زندگیشان و عیان کردن آن چه باشد؟
راستش برای خودم هم هنوز روشن نیست. بارها با آنها صحبت کردم، ولی برایشان ملموس نبوده که چه میگویم. چون برای من خیلی مهم بود که بگویم این یک متن روزنامهنگاری نیست، آنها از تولیدات روزنامهنگاری و اخبار دل خوشی ندارند، چون معمولاً سیاهنمایی میکند. من میخواستم واقعاً آنچه هست را نشان بدهم. اما پدیده «کتاب» اصلاً برایشان ملموس نبود. نمیفهمیدند کتاب چیست و به چه درد میخورد. آخرین چیزی که میگفتند این بود: «به چه دردی میخورد که وقتت را تلف میکنی؟» من هم به همین رضایت دادم و گفتم: «آره، واقعاً به هیچ دردی نمیخورد، همان است. ولی من دوست دارم این کار را بکنم.» هنوز نمیدانم روزی که کتاب را ببرم و به آنها بدهم، واکنششان چه خواهد بود.
آیا مسئله بینامونشانی برایشان مهم بود؟
میدانستم برایشان خیلی مهم است که مشخص نباشد مثلاً در مازندران کجا بوده، چون گروههای مختلفی در مازندران هستند. خود این که نگوییم کجای مازندران، برایشان مهم است.
این سیاهنماییهایی که در رسانهها مرسوم است، چقدر به واقعیت زندگی آنها نزدیک است؟
اصلاً نزدیک نیست. آن نگاه، کاملاً نگاه بیرونی و از بالا به پایین است که ما جامعه اکثریت نرمالیم و هرکس با ما فرق دارد یک سری ایراد دارد. غربتها دسترسی زیادی به ادبیات ندارند. تولیداتی که دمدستتر است مثل خبرهای تلویزیون معمولاً از آنها بهعنوان حاشیه جامعه یاد میکنند و این تحقیرآمیز است.
آیا حضور این گروه در ادبیات سوژه پژوهش شما بود؟
من بیشتر چیزی را که بررسی کردم و در کتاب آمده، تمام متونِ تولیداتِ علمی بوده که از واژه «غربت» استفاده کردهاند. انسانشناختی، زبانشناختی، تاریخی و اجتماعی. روی خود واژه «غربت» توقف کردم. اما اگر کسی از «کولیها» حرف زده باشد، اصلاً معلوم نیست منظور چه کسانی است و مرا پرت میکرد.
یک اصطلاحی وجود دارد که مثلا میگویند «غربتیبازی در نیار»، این «غربتیبازی» به کجای زندگی اینها برمیگردد؟
فکر میکنم به بخش مفصلی از کتابم ربط دارد که درباره تئاتر است. وقتی این افراد میروند در جامعه اکثریت، درواقع یک نقش (رول) را بازی میکنند. حتی لباس مخصوص دارد، body language مخصوص، فضا و لحن و تن صدای مخصوص. این الگو بخش بزرگی از زندگی کودکان و تا حدی زنان را درگیر میکند. این یک جور نقش بازی کردن و تئاتر است برای اینکه ببینند جامعه اکثریت چه واکنشی نشان میدهد.
نظر شما