سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- مسعود تقیآبادی: گاهی اتفاقی بسیار کوچک کافی است تا حال آدم ناگهان عوض شود. یک جمله از همکار، بیتوجهی دوست، انتقادی که شاید حتی قصد آزار در آن نبوده یا پیامی که چند ساعت بیپاسخ مانده است. حادثه تمام میشود، اما چیزی درون ما ادامه پیدا میکند؛ احساسی شدید که با اندازه اتفاق جور درنمیآید. چرا؟ کتاب رهایی از الگوهای تفکر منفی نوشته گیتا یاکوب، هانی ونگندرن و لاورا زیباور، دقیقاً از همین نقطه آغاز میکند. نسخه فارسی این اثر با عنوان «رهایی از الگوهای تفکر منفی: راهنمای طرحواره درمانی» با ترجمه نسرین شمس و توسط نشر میلکان منتشر شده است و نسخه اصلی آن در سال ۲۰۱۵ از سوی ویلی-بلکول به بازار آمد. سه نویسنده کتاب از روانشناسان و درمانگرانی هستند که با جریان طرحوارهدرمانی و بهویژه رویکرد «ذهنیتها» ارتباط نزدیکی داشتهاند. موضوع کتاب، افکار منفی به معنای رایج این عبارت نیست. نویسندگان به الگوهایی عمیقتر میپردازند؛ الگوهایی که میتوانند میان تجربههای کودکی، احساسات امروز، شیوه تفسیر اتفاقها و رفتار ما پلی نامرئی بسازند. کتاب تلاش میکند نشان دهد چرا بعضی واکنشها با وجود آنکه بارها برایمان دردسر ایجاد کردهاند، بازمیگردند و چگونه میتوان لحظه فعال شدن آنها را تشخیص داد. این پرسش برای خواننده امروز اهمیت خاصی دارد؛ انسانی که در روابط شخصی، محیط کار و شبکههای اجتماعی به طور دائم با موقعیتهایی روبهروست که میتوانند احساس طردشدگی، ناکافی بودن، شکست یا بیارزشی را تحریک کنند.
یک اتفاق کوچک و یک واکنش بزرگ
«کارول» یکی از نخستین شخصیتهایی است که کتاب از طریق او مسئله را توضیح میدهد. او زنی ۳۴ ساله، مادر و شاغل است و زندگی به نسبت باثباتی دارد. با این حال، اتفاقهایی ساده در محیط کار گاهی احساس شدید طردشدگی را در او به وجود میآورند. یک شوخی درونگروهی که او از آن سر درنمیآورد، میتواند کافی باشد تا احساس کند دیگران او را کنار گذاشتهاند. واکنش کارول هم همیشه یک شکل ندارد. گاهی عقب میکشد و از دیگران فاصله میگیرد؛ گاهی هم با رفتاری کودکانه و تند پاسخ میدهد و بعد از واکنش خود احساس شرمندگی میکند.
کتاب برای این واکنشها یک گذشته پیدا میکند. جابهجاییهای مکرر خانواده، تغییر مدرسه و تجربه آزار همکلاسیها، موقعیتهایی بودهاند که در آنها احساس کنار گذاشته شدن بارها تکرار شده است. سالها گذشته، شرایط زندگی تغییر کرده، اما حساسیت عاطفی همچنان باقی مانده است. همینجاست که یکی از ایدههای اصلی کتاب شکل میگیرد: ممکن است آنچه در زمان حال ما را آشفته میکند، فقط به زمان حال تعلق نداشته باشد. طرح این مسئله البته به معنای آن نیست که هر رفتار یا احساس ناخوشایند را باید در یک خاطره کودکی جستوجو کرد. اهمیت کار نویسندگان در توضیح سازوکاری است که طی آن تجربههای تکرارشونده، به الگوهایی نسبتاً پایدار تبدیل میشوند و بعدها در موقعیتهای تازه خودشان را نشان میدهند.

ذهنیت چیست؟
یکی از مفاهیم کلیدی کتاب، «ذهنیت» یا «مود» است؛ مفهومی که در طرحوارهدرمانی جایگاه مهمی پیدا کرده است. فرض کنید فردی در یک صبح معمولی احساس آرامش و اعتمادبهنفس دارد. چند ساعت بعد، مدیرش از یکی از کارهای او ایراد میگیرد. ناگهان احساس میکند هیچچیز را درست انجام نمیدهد. بعد از محل کار به خانه میرود، با نزدیکترین فرد زندگیاش بحث میکند و ترجیح میدهد چند ساعت با کسی حرف نزند. آیا با سه شخصیت متفاوت روبهرو هستیم؟ طرحوارهدرمانی پاسخ دیگری میدهد. ممکن است در هر موقعیت، ذهنیت متفاوتی فعال شده باشد.
کتاب ذهنیتهای مختلفی را توضیح میدهد. «کودک آسیبپذیر» با احساسهایی مانند تنهایی، ترس، طردشدگی و بیارزشی ارتباط دارد. «کودک خشمگین» زمانی خود را نشان میدهد که خشم و اعتراض شدت میگیرد. در سوی دیگر، «والد ناکارآمد» قرار دارد؛ صدایی درونی که سرزنش میکند، فشار میآورد و استانداردهایی سختگیرانه پیش روی فرد میگذارد. ذهنیتهای مقابلهای نیز اهمیت زیادی دارند. وقتی فرد احساس درد یا تهدید میکند، معمولاً راهی برای کنار آمدن با آن پیدا میکند. ممکن است فرار کند، رابطه را قطع کند، بیش از حد کنترلگر شود، به دیگران حمله کند یا تصویری بسیار قدرتمند از خودش نشان دهد. این رفتارها در نگاه نخست شاید عجیب یا مخرب به نظر برسند، اما نویسندگان میپرسند این واکنش در اصل قرار است از چه چیزی محافظت کند؟ این پرسش، نگاه ما به بسیاری از رفتارهای روزمره را تغییر میدهد.
عادتهایی که زمانی به کمک ما آمدند
یکی از بخشهای قابل توجه کتاب، بحث درباره شیوههای مقابله با احساسهای دشوار است. انسان برای تحمل رنج روانی راههایی پیدا میکند. کودکی که نمیتواند محیط خود را تغییر دهد، ممکن است یاد بگیرد ساکت بماند. فردی که مرتب تحقیر شده، شاید به مرور به کسی تبدیل شود که پیش از آنکه دیگران او را کنار بگذارند، خودش رابطه را ترک میکند. مشکل زمانی پدیدار میشود که این راهبردها از موقعیت اولیه خود جدا میشوند.
فرد بزرگ شده است، محیط عوض شده و دیگر همان کودک بیدفاع نیست، اما واکنش قدیمی هنوز آماده است. کسی که در کودکی برای جلوگیری از درگیری سکوت میکرد، ممکن است در رابطه عاطفی هم حرفهای مهمش را نگوید. فردی که زمانی برای فرار از احساس ضعف، به پرخاشگری پناه برده، ممکن است سالها بعد نیز هر انتقادی را با حمله پاسخ دهد. این بخش از کتاب یادآور یکی از ایدههای اساسی رواندرمانیهای مبتنی بر تجربههای اولیه زندگی است: رفتار انسان را گاهی باید در تاریخچه کارکرد آن فهمید. رفتاری که امروز مشکلساز شده، ممکن است زمانی پاسخی قابل فهم به یک موقعیت دشوار بوده باشد.
شناخت این گذشته البته به خودی خود چیزی را تغییر نمیدهد. نقطه دشوارتر از جایی آغاز میشود که فرد باید متوجه شود همان راه قدیمی دیگر برای موقعیت تازه مناسب نیست.
شناختن کافی نیست
این شاید یکی از مهمترین نقاط کتاب باشد. بسیاری از آدمها میدانند چه کاری به ضررشان است. فرد کمالگرا میداند که خودش را بیش از حد تحت فشار قرار میدهد. فرد اجتنابی میداند که فرار از گفتوگو مشکل را حل نمیکند. کسی که همواره خود را سرزنش میکند نیز از این عادت بیخبر نیست. پس چرا تغییر دشوار است؟ نویسندگان پاسخ را در پیوند میان فکر، احساس و رفتار جستوجو میکنند. برای تغییر یک الگوی پایدار، فقط اصلاح یک فکر کافی نیست. فرد باید بتواند احساس فعالشده را بشناسد و سپس در رفتار خود نیز انتخاب تازهای داشته باشد.
به همین دلیل، بخش دوم کتاب به تمرینهایی اختصاص دارد که خواننده را از توضیح نظری به تجربه شخصی میبرد. شناسایی ذهنیت فعال، بررسی افکار، تصویرسازی ذهنی و تمرینهای رفتاری از جمله روشهایی هستند که برای این کار پیشنهاد شدهاند. در این میان مفهوم «بزرگسال سالم» اهمیت پیدا میکند. بزرگسال سالم در ادبیات طرحوارهدرمانی، تصویر انسانی بینقص و همیشه آرام نیست. منظور بخشی از شخصیت است که میتواند احساسات خود را ببیند، نیازهایش را تشخیص دهد، واقعیت را ارزیابی کند و درباره واکنش خود تصمیم بگیرد.
اگر احساس طردشدگی فعال شده باشد، بزرگسال سالم قرار نیست این احساس را انکار کند. میتواند آن را جدی بگیرد و در همان حال بپرسد: آیا واقعاً طرد شدهام؟ چه چیزی این احساس را فعال کرده؟ اکنون چه رفتاری به نفع من است؟ همین فاصله کوتاه میان احساس و واکنش، برای تغییر اهمیت دارد.
مرز باریک خودیاری و رواندرمانی
«رهایی از الگوهای تفکر منفی» از ابتدا خود را در قالب یک متن دانشگاهی تخصصی عرضه نمیکند. نویسندگان تلاش کردهاند زبان طرحوارهدرمانی را برای خواننده عمومی قابل دسترس کنند و این کار را با نمونههای موردی، تصویرسازی و تمرین انجام دادهاند.
نقد منتشرشده بر نسخه انگلیسی کتاب در نشریه «رواندرمانی شناختی و رفتاری» نیز به همین ویژگی توجه کرده است. نویسنده نقد، استفاده از نمونههای روزمره و تصویرها را در فهم مفاهیم ذهنیتها مؤثر دانسته و کتاب را همراهی مفید برای مراجعان طرحوارهدرمانی معرفی کرده است. وجود برگههای تمرین و امکان دسترسی دیجیتال به بخشی از مواد خودیاری نیز وجه کاربردی کتاب را تقویت کرده است. لازم به ذکر است که کتاب البته محدودیتهایی هم دارد. خوانندهای که بدون آشنایی قبلی با طرحوارهدرمانی سراغ آن میرود، ممکن است در میان تعداد ذهنیتها و تمرینها، بیش از اندازه خودش را در همه توضیحات پیدا کند. نقد منتشرشده در سال ۲۰۱۶ نیز به چنین خطری اشاره کرده است؛ اینکه فرد تصور کند باید همه تمرینها را درباره خودش انجام دهد.
موضوع مهمتر به تمرینهای مربوط به تجربههای دشوار گذشته مربوط میشود. بعضی تمرینهای تصویرسازی میتوانند برای فردی که با تجربههای آسیبزای جدی روبهرو بوده، سنگین باشند. خود نویسندگان نیز میان تمرینهایی که میتوان بهتنهایی انجام داد و مداخلاتی که به همراهی درمانگر نیاز دارند، تفاوت میگذارند. بنابراین کتاب را باید در جای خودش خواند: راهنمایی برای شناخت بهتر الگوهای ذهنی و همراهی با فرایند درمان، نه جایگزینی برای رواندرمانی.
چرا هنوز به الگوهای قدیمی برمیگردیم؟
شاید جذابترین پرسش کتاب همین باشد. ما معمولاً دوست داریم خودمان را موجوداتی منطقی تصور کنیم که بر اساس اطلاعات تازه تصمیم میگیریم. تجربه روزمره تصویر پیچیدهتری ارائه میدهد. گاهی میدانیم رابطهای برایمان مناسب نیست، اما دوباره به همان الگو برمیگردیم. میدانیم نباید یک انتقاد را شخصی کنیم، اما جملهای کوتاه میتواند تمام اعتمادبهنفسمان را به هم بریزد. میدانیم مقایسه خودمان با دیگران در شبکههای اجتماعی بیفایده است، اما باز هم بعد از دیدن موفقیت دیگری احساس میکنیم از زندگی عقب ماندهایم. اینجا خواندن کتاب میتواند به یک تجربه شخصی تبدیل شود. ذهنیتها فقط مفاهیمی مربوط به اتاق درمان نیستند؛ آنها میتوانند در رابطه، محیط کار، دوستی، خانواده و حتی شیوه حضور ما در فضای مجازی دیده شوند.
با این حال، نباید هر مسئلهای را به روان فرد منتقل کرد. انسان در شرایط اجتماعی زندگی میکند و بخشی از اضطراب و ناامنی او حاصل وضعیت واقعی زندگی است؛ فشار اقتصادی، بیثباتی شغلی، روابط ناسالم و فضای اجتماعی فرساینده، همگی بر تجربه روانی اثر میگذارند. کتاب زمانی بیشترین فایده را دارد که در کنار این واقعیتها خوانده شود. در چنین خوانشی، پرسش دیگر فقط این نیست که «چطور مثبتتر فکر کنم؟» پرسش دقیقتر این است: «چه زمانی یک الگوی قدیمی در من فعال میشود و چه کاری میتوانم با آن انجام دهم؟».
گذشته را نمیتوان حذف کرد
ارزش اصلی «رهایی از الگوهای تفکر منفی» در ارائه یک وعده ساده برای خوشبین شدن نیست. کتاب درباره چیزی دشوارتر حرف میزند: شناخت الگوهایی که چنان با زندگی روزمره درآمیختهاند که گاهی خودمان هم آنها را بخشی طبیعی از شخصیتمان میدانیم. رویکرد ذهنیتها این امکان را فراهم میکند که فرد میان «من» و «حالتی که اکنون در من فعال شده» تفاوت بگذارد. همین تفاوت کوچک، فضای بیشتری برای انتخاب ایجاد میکند. برای دانشجویان روانشناسی و مشاوره، کتاب میتواند مدخلی روشن به یکی از مفاهیم مهم طرحوارهدرمانی باشد. برای کسانی که در فرایند درمان قرار دارند، تمرینها و مثالها میتوانند به فهم تجربههای شخصی کمک کنند. خواننده عمومی نیز میتواند از کتاب برای بازنگری در رفتارهایی استفاده کند که سالها تکرار شدهاند و هنوز دلیلشان برای او کاملاً روشن نیست.
شاید در پایان، پرسش سادهای باقی بماند: وقتی یک اتفاق کوچک، احساسی بسیار قدیمی را در ما زنده میکند، چه کسی دارد واکنش نشان میدهد؟ پاسخ همیشه آسان نیست. اما شاید شناختن همان بخش، نخستین قدم برای این باشد که گذشته هر بار به جای ما تصمیم نگیرد.
نظر شما