دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
نوشتن از نوعی نارضایتی، پرسش و درگیری فکری آغاز می‌شود

فرایند نوشتن از کاغذ و قلم آغاز نمی‌شود؛ از نوعی نارضایتی، پرسش و درگیری فکری آغاز می‌شود. خواندن باید نخست به فهم، سپس به نقد و در نهایت به عبور از اندیشه‌های پیشین منجر شود. پژوهشگر باید بتواند همدلانه بخواند، منصفانه نقد کند و سرانجام سهم مستقل خود را به وجود آورد.

سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- نوشتن فرایندی پیچیده،‌ چندبعدی و دشوار است و تحلیل انگیزه‌ها و انگیزش‌های آن کاری سخت. تا خارخاری در وجود آدمی نباشد، انسان به نگارش روی نمی‌آورد. در جستار پیش رو که به طور اختصاصی در اختیار ایبنا قرار گرفته، خسرو باقری، استاد تمام فلسفه تعلیم و تربیت دانشگاه تهران درباره نوشتن و ارتباط آن با خواندن توضیح می‌دهد؛

نوشتن، پیش از آنکه به قلم و کاغذ وابسته باشد، به نوعی «باروری فکری» نیاز دارد. همان‌گونه که بارش باران در گرو باروری ابرهاست، نوشتن نیز حاصل باروری ذهن است و این باروری بیش از هر چیز از مسیر خواندن حاصل می‌شود. از این منظر، می‌توان گفت «خواندن آبستن نوشتن است»، البته همان‌گونه که هر بارداری الزاماً به تولد فرزندی سالم منجر نمی‌شود، هر نوع مطالعه‌ای نیز الزاماً به تولید اندیشه و اثر علمی مطلوب نمی‌انجامد. کیفیت خواندن است که تا حد زیادی کیفیت نوشتن را تعیین می‌کند.

برای فهم بهتر این مسئله، می‌توان سه شیوه خواندن را از یکدیگر تفکیک کرد: خواندن با، خواندن علیه و خواندن فراتر از متن. این سه مرحله در واقع می‌توانند مسیر شکل‌گیری یک اندیشه مستقل را توضیح دهند.

نوشتن از نوعی نارضایتی، پرسش و درگیری فکری آغاز می‌شود

خواندن با نویسنده؛ شرط نخست فهم

در مرحله نخست، باید «با» نویسنده خواند؛ یعنی هنگام مطالعه یک اثر، موقتاً با نویسنده همراه شد و کوشید سخن او را از درون دستگاه فکری خودش فهمید. این نوع خواندن به همدلی نیاز دارد. همان‌طور که بدون همدلی نمی‌توان سخن انسان دیگری را به‌درستی فهمید، در مواجهه با یک کتاب نیز باید ابتدا اجازه داد نویسنده سخن خود را به‌طور کامل بیان کند.

این مرحله برای فهم ضروری است، اما در عین حال یک خطر جدی دارد: غرق شدن در نویسنده. اگر همراهی با یک متفکر به شیفتگی، تقلید و پذیرش بی‌چون‌وچرا منجر شود، همین مرحله که قرار بود مقدمه فهم باشد، به مانع تفکر تبدیل خواهد شد.

این مسئله در فضای فکری ما اهمیت بیشتری دارد. گاهی در برابر متفکران بزرگ جهان، به جای گفت‌وگو با آنان، منفعل می‌شویم. آثار فوکو، دریدا، هایدگر و دیگران را می‌خوانیم، اما در نهایت به تکرار سخنان آنان بسنده می‌کنیم. حتی گاهی صرف اینکه سخنی را به یک متفکر مشهور نسبت دهیم، برای ما اعتبار و رضایت ایجاد می‌کند؛ در حالی که اگر همان سخن را به یک همکار یا پژوهشگر کمتر شناخته‌شده نسبت دهیم، شاید چنین اهمیتی برایمان نداشته باشد. این وضعیت بخشی از یک مسئله تاریخی و فرهنگی است: ما هنوز در بسیاری از حوزه‌های علوم انسانی، نسبت به تولیدکنندگان اصلی اندیشه در جهان، نوعی احساس فرودستی داریم.

از همین رو، همراهی با نویسنده باید موقتی باشد. باید تا جایی با او همراه شد که برای فهم اندیشه‌اش ضروری است، اما پس از آن باید از او فاصله گرفت. کسانی که کاملاً شبیه یکدیگر فکر می‌کنند، در واقع ممکن است دیگر فکر نکنند؛ زیرا اندیشه آنان به تکرار اندیشه دیگری تبدیل شده است.

خواندن علیه نویسنده؛ ضرورت نقد

مرحله دوم، «خواندن علیه»است. در اینجا خواننده دیگر صرفاً همراه نویسنده نیست، بلکه اثر را از منظر انتقادی بررسی می‌کند و به دنبال خلأها، ناسازگاری‌ها و نقاط ضعف آن می‌گردد.

این مرحله برای پژوهش ضروری است. پژوهشگر وقتی پیشینه پژوهش را بررسی می‌کند، در واقع به دنبال نقطه‌ای است که هنوز مورد توجه قرار نگرفته یا به اندازه کافی توضیح داده نشده است. اگر پژوهشگر نتواند خلأیی در ادبیات موجود پیدا کند، جایگاه پژوهش خود را نیز به‌درستی پیدا نخواهد کرد.

البته نقد کردن به معنای مخالفت شتاب‌زده نیست. نقد باید پخته و روش‌مند باشد. یکی از بهترین تمرین‌ها این است که پژوهشگر از خود بپرسد: اگر این نقد را در برابر نویسنده قرار دهم، او چه پاسخی خواهد داد؟ باید بتواند پاسخ احتمالی نویسنده را با توجه به مجموعه آثار و دستگاه فکری او بازسازی کند. گفت‌وگو با دیگران و حتی در صورت امکان با خود نویسنده نیز می‌تواند به محک زدن اعتبار نقد کمک کند.

در اینجا نیز یک خطر وجود دارد: دشمنی با نویسنده. نقد نباید به خشم و خصومت تبدیل شود. اگر با یک اثر از سر دشمنی مواجه شویم، ممکن است نقاط قوت آن را نبینیم و فهم ما نیز مختل شود. نقد علمی، یک سنگربندی موقت است؛ قرار نیست پژوهشگر با نویسنده وارد جنگ شخصی شود.

می‌توان این دو مرحله را با سخنی منسوب به امام علی(ع) نیز توضیح داد: انسان از دو چیز ممکن است آسیب ببیند؛ دوستی که در محبت افراط می‌کند و دشمنی که از حد انصاف خارج می‌شود. بنابراین، در مطالعه علمی نیز باید میان همراهی و استقلال، و نقد و انصاف تعادل برقرار کرد.

خواندن فراتر از نویسنده؛ آغاز سهم شخصی پژوهشگر

مرحله سوم، «خواندن فراتر» است؛ یعنی پژوهشگر پس از فهم و نقد یک اثر، بتواند از چارچوب آن عبور کند و سهم فکری خود را شکل دهد.

ین عبور الزاماً به معنای خلق چیزی کاملاً بی‌سابقه نیست. انسان نمی‌تواند از «عدم» خلق کند. خلاقیت انسانی غالباً در ترکیب، بسط و بازسازی عناصر موجود شکل می‌گیرد. حتی بسیاری از فیلسوفان بزرگ تاریخ، اندیشه‌های پیشینیان را گرفته، گسترش داده یا عناصر مختلف را در یک نظام منسجم ترکیب کرده‌اند.

در این معنا، می‌توان از دو نوع عبور از اندیشه پیشین سخن گفت: بسط دادن و نظام‌سازی. گاهی متفکر، مرزهای یک اندیشه را اندکی گسترش می‌دهد و آن را به حوزه‌های جدید می‌برد. گاهی نیز چند قطعه فکری را در کنار یکدیگر قرار می‌دهد و نظامی تازه ایجاد می‌کند.

افلاطون نمونه‌ای از این نوع نظام‌سازی است. او با سنت‌های فکری پیش از خود مواجه شد و میان دیدگاه‌هایی که بر تغییر یا ثبات جهان تأکید داشتند، نظامی متفاوت ایجاد کرد. کانت نیز در مواجهه با نزاع میان تجربه‌گرایی و عقل‌گرایی، ترکیبی تازه پدید آورد.

در اینجا اما یک اصل اساسی وجود دارد: انسجام. اگر عناصر مختلف را بدون هماهنگی کنار یکدیگر قرار دهیم، نتیجه «التقاط» خواهد بود. دستگاه فکری نباید مانند ماشینی باشد که قطعه‌ای در آن گیر کرده و دائماً صدای ناهنجار تولید می‌کند. اندیشه جدید باید بتواند اجزای خود را در یک کلیت منسجم قرار دهد.

بنابراین، نوآوری همیشه به معنای بریدن کامل از گذشته نیست. بسیاری از اندیشه‌های بزرگ بر شانه اندیشه‌های پیشین شکل گرفته‌اند. تعبیر مشهور «ایستادن بر شانه غول‌ها» دقیقاً همین معنا را دارد: برای دیدن افق تازه، باید از دستاوردهای پیشینیان استفاده کرد.

نارضایتی فکری؛ موتور حرکت پژوهشگر

یکی از عناصر مهم در شکل‌گیری اندیشه، «نارضایتی» است؛ البته نه نارضایتی غرولندکننده، بلکه نوعی نارضایتی فکری و مولد. رضایت کامل می‌تواند به سکون منجر شود. پژوهشگر باید بتواند بگوید آنچه موجود است، برای من کافی نیست و باید امکان دیگری را جست‌وجو کرد. این نارضایتی اگر جدی باشد، انسان را رها نمی‌کند و او را به مطالعه، نقد و نوشتن وامی‌دارد.

در تجربه شخصی من نیز بسیاری از آثارم از همین احساس آغاز شدند. نخستین اثر مهمم، «نگاهی دوباره به تربیت اسلامی»، در سال ۱۳۶۸ منتشر شد. من در دوره کارشناسی ارشد فلسفه تعلیم و تربیت اسلامی، هم‌زمان امکان تدریس درس تربیت اسلامی را در دانشگاه تربیت مدرس پیدا کردم. حضور دانشجویانی از رشته‌های مختلف و گفت‌وگوهای چندترمی با آنان، فرصتی برای آزمون و بازبینی ایده‌ها فراهم کرد و در نهایت این مباحث به شکل کتاب درآمد.

در نگارش آن اثر، بارها یک جمله را بازنویسی می‌کردم تا هم دقیق باشد و هم گویا و زیبا. همین حساسیت نسبت به زبان و معنا، بخشی از فرایند نوشتن است. نخستین نسخه یک اثر نباید مقدس تلقی شود. اثر علمی باید بارها ویرایش شود و در معرض نقد خوانندگان آگاه قرار گیرد.

تجربه شخصی و مسئله استقلال فکری

در دوران تحصیل، با استادان برجسته‌ای مانند علامه محمدتقی جعفری، محمدباقر حجتی، علی شریعتمداری و دکتر شکوهی مواجه بودم و از آنان بهره بردم. با این حال، حتی در آن دوره نیز نسبت به برخی وضعیت‌های موجود احساس نارضایتی داشتم؛ به‌ویژه آنچه نوعی انفعال نسبت به اندیشه‌های جدید و متفکران غربی می‌دانستم.

این پرسش برای من جدی شد که چرا ما در علوم انسانی عمدتاً مصرف‌کننده نظریه‌های دیگران هستیم و کمتر به تولید نظریه می‌پردازیم. این مسئله در نهایت مرا به سمت این پرسش برد که آیا می‌توان در حوزه‌هایی مانند فلسفه تعلیم و تربیت، نظریه‌هایی متناسب با زمینه فرهنگی و فکری خودمان تولید کرد؟

در این مسیر، مسئله فرهنگ ایرانی و اسلامی نیز برایم اهمیت داشت. ما میراث فکری بسیار گسترده‌ای داریم؛ از فارابی و ابن‌سینا و سهروردی گرفته تا دیگر متفکران ایرانی و اسلامی. با این حال، گاهی آن‌قدر از ورود به این میراث هراس داریم که گویی هرگونه استفاده خلاقانه از آن، مساوی با ادعای بی‌پایه درباره «علم اسلامی» است.

البته استفاده از میراث دینی و فرهنگی نباید به تولید آثار ضعیف و غیرعلمی منجر شود. پژوهشگر باید هم دانش علمی داشته باشد و هم ابزار لازم برای شناخت سنتی را که وارد آن می‌شود. اگر کسی می‌خواهد در متون دینی پژوهش کند، باید با قرآن، زبان عربی، تفاسیر و سنت فکری اسلامی آشنایی داشته باشد؛ اما الزاماً لازم نیست همه مسیرهای سنتی را عیناً طی کند. مهم‌تر از عنوان و مدرک، روش مواجهه با مسئله است.

از «هویت علم دینی» تا «عاملیت انسان»

این دغدغه‌ها در آثار بعدی من ادامه یافت. در کتاب «هویت علم دینی» تلاش کردم برخی تلقی‌های رایج درباره علم دینی و دانشگاه اسلامی را نقد کنم و امکان‌های متفاوتی را بررسی کنم. بعدتر، در حوزه فلسفه تعلیم و تربیت، کتاب «درآمدی بر فلسفه تعلیم و تربیت» را نوشتم و کوشیدم طرحی برای فلسفه تربیت ارائه کنم که بتواند از منابع اسلامی، میراث فرهنگی ایرانی و فضای فرهنگی مدرن بهره بگیرد.

در ادامه، موضوعاتی مانند فلسفه برای کودکان، نقد فبک، عاملیت انسان و نسبت آن با تربیت نیز وارد کار فکری من شدند. کتاب «عاملیت انسان» حاصل سال‌ها درگیری با این مسئله بود که انسان تا چه اندازه در شکل دادن به جهان اجتماعی و معنایی خود نقش دارد.

در اینجا نیز به موضعی رسیدم که می‌توان آن را «واقع‌گرایی سازه‌گرا» نامید. در برابر دیدگاه‌هایی که می‌گویند واقعیت صرفاً ساخته انسان است، باید بر وجود واقعیت مستقل از ساخت‌های ذهنی تأکید کرد؛ اما در عین حال، نمی‌توان نقش انسان در ساختن معنا و صورت‌بندی جهان اجتماعی را نادیده گرفت. بنابراین، نه واقع‌گرایی خام کافی است و نه سازه‌گرایی رادیکال.

کمال‌گرایی و مسئله نوشتن

یکی از پرسش‌های مهم در نگارش علمی، کمال‌گرایی است. پژوهشگر گاهی آن‌قدر منتظر می‌ماند تا همه جوانب موضوع برایش روشن شود که اساساً نوشتن را آغاز نمی‌کند.

کمال‌گرایی در شکل سالم خود مفید است؛ یعنی نباید نخستین چیزی را که نوشتیم، بلافاصله منتشر کنیم. باید نوشته را بازبینی، ویرایش و در معرض نقد قرار دهیم. اما کمال‌گرایی مطلق ممکن نیست. انسان کامل نیست و آثار او نیز کامل نخواهند بود. هر اثر باید در یک مرحله به «حد کفایت» برسد و سپس با نقدها و چاپ‌های بعدی اصلاح شود. به همین دلیل، نباید از نوشتن به دلیل ترس از نقص فرار کرد. اثر خوب، اغلب محصول چندین مرحله نوشتن و بازنویسی است.

انتظار از رساله دکتری

انتظار از رساله دکتری نیز باید با شرایط واقعی دانشگاه تناسب داشته باشد. در شرایطی که دانشجوی دکتری بخش عمده وقت خود را صرف مسائل معیشتی می‌کند و حضور مستمر در دانشگاه ندارد، انتظار تولید نظریه بزرگ شاید واقع‌بینانه نباشد.

رساله دکتری، در چنین شرایطی، بیش از هر چیز باید یک تمرین جدی پژوهش باشد: دانشجو باید یاد بگیرد چگونه بخواند، چگونه نقد کند، چگونه اطلاعات را جمع‌بندی کند، چگونه میان مطالب مختلف انسجام ایجاد کند و چگونه یک مسئله را تا پایان دنبال کند.

در این میان، تلاش و پشتکار بسیار مهم‌تر از تصور رایج درباره «استعداد ذاتی» است. در تاریخ علم و اندیشه، افراد بسیار پرکار و پیگیر کم نبوده‌اند. بنابراین باید از زمان‌های مرده نیز استفاده کرد؛ در مسیر رفت‌وآمد، در مترو، در خودرو و هر جایی که امکان مطالعه یا شنیدن یک سخنرانی وجود دارد. امروز امکانات بسیار بیشتری برای مطالعه در اختیار ماست.

هوش مصنوعی؛ ابزار، نه جایگزین اندیشه

هوش مصنوعی نیز در همین چارچوب باید فهمیده شود. طبیعی است که اگر مسئله‌ای را به هوش مصنوعی بدهیم، پاسخ آن ممکن است از پاسخ یک فرد که فقط چند سال درباره موضوع مطالعه کرده، جامع‌تر باشد؛ زیرا این ابزار می‌تواند حجم عظیمی از اطلاعات را پردازش و ترکیب کند.

اما نباید رابطه را معکوس کرد. پژوهشگر نباید ابتدا چند سال مطالعه کند و بعد برای نخستین بار از هوش مصنوعی بپرسد که درباره مسئله چه می‌گوید. می‌توان مسئله را ابتدا با هوش مصنوعی در میان گذاشت، پاسخ‌های آن را گرفت و سپس به شکل انتقادی آنها را بررسی کرد. در این صورت، هوش مصنوعی به یک «خادم پژوهشگر» تبدیل می‌شود، نه جانشین او.

هوش مصنوعی قدرت پردازش گذشته را دارد، اما خلاقیت انسانی همچنان به تخیل معطوف به آینده وابسته است. پژوهشگر باید از هوش مصنوعی استفاده کند، اما نباید اجازه دهد هوش مصنوعی جای اندیشیدن او را بگیرد.

آیا برای خلاقیت می‌توان دستورالعمل ارائه کرد؟

برای خلاقیت نمی‌توان یک دستورالعمل کاملاً مکانیکی ارائه کرد. هنوز حتی روان‌شناسی نیز پاسخ کاملاً روشنی به این پرسش ندارد که خلاقیت دقیقاً چگونه شکل می‌گیرد. گاهی ایده‌ای پس از سال‌ها مطالعه ناگهان در ذهن شکل می‌گیرد و حتی ممکن است در خواب ظاهر شود.

آنچه می‌توان توصیه کرد، ایجاد درگیری عمیق با مسئله است. موضوعی که برای پژوهشگر واقعاً مسئله نباشد، بعید است به ایده‌ای جدی منجر شود. باید با مسئله زندگی کرد؛ همان‌گونه که برخی دانشمندان و متفکران، موضوع پژوهش خود را در تمام ساعات زندگی با خود حمل می‌کردند.

از سوی دیگر، پژوهشگر باید احتمال خطای خود را نیز جدی بگیرد. حتی اگر با فرزند، دانشجو یا فردی از نسل جدید مواجه هستیم که دیدگاهش با ما متفاوت است، نباید فوراً فرض کنیم او اشتباه می‌کند. ممکن است اشکال از چارچوب فکری ما باشد.

تربیت و ضرورت صبوری

این نکته در تربیت اهمیت ویژه‌ای دارد. نسل جدید ممکن است نسبت به برخی باورها و روش‌های تربیتی ما واکنش منفی نشان دهد. این واکنش لزوماً به معنای بی‌فکری نیست. گاهی کودک یا نوجوان فقط می‌داند چیزی برایش مناسب نیست، اما هنوز نمی‌تواند علت آن را توضیح دهد.

بنابراین، مربی باید احتمال دهد که مشکل در «خوراک تربیتی» ارائه‌شده باشد. همچنین باید به فرایند شک و جست‌وجو فرصت داد. شک، در برخی موارد، می‌تواند از یقین‌های سطحی ارزشمندتر باشد.

نمی‌توان انتظار داشت نوجوان از ابتدا تا انتهای مسیر فکری ما را بدون پرسش طی کند. اگر پرسشگر است، باید او را به تحقیق، مطالعه و اندیشیدن تشویق کرد. مربی باید صبور باشد. تاریخ اندیشه نشان می‌دهد که حتی متفکرانی مانند غزالی نیز دوره‌هایی طولانی از تردید و بازاندیشی را تجربه کرده‌اند.

نگاه از بالا و نگاه از پایین

در پاسخ به این پرسش که پژوهشگر باید از کجا آغاز کند، از طرح‌های کلان و «نگاه از بالا» یا از مسائل عینی و «نگاه از پایین»، می‌توان گفت این دو روش در برابر یکدیگر نیستند؛ بلکه با یکدیگر رابطه دیالکتیکی دارند.

گاهی واقعیت موجود ما را با مسئله‌ای مواجه می‌کند و همین مسئله ما را وادار می‌کند از سطح واقعیت فراتر برویم و طرحی نظری ارائه کنیم. گاهی نیز از یک ایده‌آل و طرح مطلوب آغاز می‌کنیم و سپس واقعیت را با آن مقایسه می‌کنیم.

ایده‌آل‌ها برای نقد واقعیت ضروری‌اند. اگر ایده‌آلی نداشته باشیم، چرا باید از وضعیت موجود ناراضی باشیم؟ عدالت، قانون‌های موجود را به چالش می‌کشد، زیرا همیشه میان آنچه هست و آنچه باید باشد فاصله‌ای وجود دارد. بنابراین، پژوهشگر باید هم واقعیت را ببیند و هم افقی را که می‌تواند آن را نقد کند.

موضوع خوب و موضوع بد وجود ندارد

من معمولاً در برابر این پرسش که «چه موضوعی را برای پژوهش انتخاب کنیم؟» پاسخ مشخصی نمی‌دهم؛ زیرا اساساً معتقدم موضوع‌ها معصوم‌اند. موضوع خوب و بد به معنای مطلق وجود ندارد؛ محقق خوب و بد و تحقیق خوب و بد داریم.

حتی موضوعاتی که بارها درباره آنها تحقیق شده‌اند، می‌توانند دوباره موضوع پژوهش قرار گیرند. هنوز درباره افلاطون، ارسطو و بسیاری از متفکران بزرگ تحقیق می‌شود. مسئله این نیست که آیا موضوع قبلاً کار شده است یا نه؛ مسئله این است که پژوهشگر با چه پرسش و از چه منظری به آن نگاه می‌کند.

سخن پایانی

فرایند نوشتن از کاغذ و قلم آغاز نمی‌شود؛ از نوعی نارضایتی، پرسش و درگیری فکری آغاز می‌شود. خواندن باید نخست به فهم، سپس به نقد و در نهایت به عبور از اندیشه‌های پیشین منجر شود. پژوهشگر باید بتواند همدلانه بخواند، منصفانه نقد کند و سرانجام سهم مستقل خود را به وجود آورد.

در این مسیر، نباید از ناقص بودن نخستین نوشته ترسید. اثر علمی باید نوشته شود، ویرایش شود، نقد شود و دوباره بازنویسی شود. همچنین نباید خود را در برابر اندیشه‌های بزرگ گذشته و حال کوچک ببینیم. باید بر شانه پیشینیان بایستیم، اما در همان‌جا متوقف نشویم.

شاید مهم‌ترین توصیه برای پژوهشگر این باشد که نارضایتی فکری خود را جدی بگیرد. بسیاری از مسائل مهم دقیقاً از جایی آغاز می‌شوند که انسان احساس می‌کند «این کافی نیست» و حاضر نیست به سادگی از کنار این احساس عبور کند.

اگر این نارضایتی به مطالعه، نقد، گفت‌وگو و تفکر منظم تبدیل شود، دیر یا زود می‌تواند به نوشتن بینجامد. شاید نتوان برای خلاقیت یک فرمول قطعی ارائه کرد، اما می‌توان زمینه آن را فراهم کرد: خواندن عمیق، پرسشگری، نقدپذیری، صبوری، تلاش و درگیری واقعی با مسئله.

در نهایت، هدف این است که روزی قلم به دست بگیریم و چیزی بنویسیم که صرفاً تکرار سخن دیگران نباشد؛ اثری که نشان دهد ما نیز پس از خواندن و نقد کردن، توانسته‌ایم گامی هرچند کوچک فراتر از آنچه پیش از ما گفته شده است برداریم.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها