سرویس دینواندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - رهام برکچیزاده: «پیشه مورخ؛ تأملی در ماهیت و کاربردهای تاریخ و فنون و روشهای کسانی که آن را مینویسند » بهقلم مارک بلوخ با ترجمه مجید صادقزادهحمایتی از جمله آثار نشر ثالث است.

۱. دیباچه: دفاعیهای از تاریخپژوهی
کتاب «پیشۀ مورخ»، اثر مارک بلوخ، فراتر از یک رسالۀ نظریِ انتزاعی، دفاعیهای است از مشروعیت و ضرورت تاریخپژوهی در یکی از تاریکترین ادوار اروپا. این اثر که در سایۀ بحرانهای تمدنیِ جنگ جهانی دوم و همزمان با مبارزات بلوخ در نهضت مقاومت فرانسه به رشتۀ تحریر درآمد، با طرح پرسشی بنیادین آغاز میشود: «تاریخ به چه کار میآید؟». پاسخ به این پرسش تلاش شگرفِ ذهنی بود که میکوشید در برابر استیلای ویرانی، معنای کنش انسانی را بازیابی کند. کتاب «پیشۀ مورخ» گرچه بر اثر تیرباران مارک بلوخ به دست گشتاپو ناتمام ماند، به مانیفست جاودان «مکتب آنال» (École des Annales) و نقطۀعطفی در تاریخنگاری مدرن بدل شد. بلوخ در این متنِ سترگ، با فراروی از حصار وقایعنگاریِ پوزیتیویستی، رسالت این حوزه را دگرگون ساخت و تاریخ را به مثابۀ «علم انسان در زمان» بازآفرینی کرد.
۲. چرخش معرفتشناختی: از پوزیتیویسمِ واقعهنگار تا تاریخ انسانمحور
طغیان مکتب آنال علیه سیطرۀ پوزیتیویسمِ روشمندِ قرن نوزدهم نقطۀعزیمتی بنیادین در تکوین تاریخنگاری مدرن و بستر زایش اندیشههای مارک بلوخ به شمار میرود. بلوخ در کتاب «پیشۀ مورخ» این چرخش معرفتشناختی را بازخوانی کرده و نشان میدهد که چگونه مورخانی همچون شارل سِینوبوس، به دلیل وابستگی روششناختیشان به اسناد رسمی، تاریخ را در حصار تنگ وقایعنگاریِ سیاسی، دیپلماتیک و نظامی محصور میکردند. این رویکردِ سنتی که سیاستِ کلان را یگانه اسکلت تاریخ میانگاشت، به دلیل قیدوبندهای متدولوژیک و سختگیرانهاش، غالباً تودههای انسانی را در سایه نگاه میداشت. در مواجهه با صُلبیت این چارچوب پژوهشی، مارک بلوخ و لوسین فِوْر در سال ۱۹۲۹ با تأسیس مجلۀ آنال پرچم طغیان برافراشتند و پارادایم «تاریخ جامع» (Histoire Totale) را بنیان نهادند. آنها با وسعتبخشیدن به مفهوم «سند تاریخی» و با فراروی از مرزهای سنتیِ میان تاریخ و سایر علوم اجتماعی نظیر جامعهشناسی، اقتصاد و جغرافیا، اثبات کردند که درک راستینِ گذشته تنها از رهگذر پیونددادن ساختارهای مادی با ذهنیتهای جمعی میسر است؛ تحولی شگرف که تمام ابعاد حیاتِ انسانی را بار دیگر به کانون کاوشهای تاریخی بازگرداند.
مارک بلوخ در امتداد این دگرگونی و در گامی ساختارشکنانه، تعریف سنتی و تقلیلگرایانۀ تاریخ به مثابۀ «علم گذشته» را از بنیان رد میکند. از منظر او، گذشته بهخودیخود مفهومی انتزاعی، بیشکل و فاقد انسجامِ لازم برای برساختن یک اُبژۀ علمیِ مستقل است. در منظومۀ فکری او، موضوع غایی و یگانۀ پژوهش تاریخیْ رویدادهای منجمد نیستند، بلکه «انسانها» هستند؛ انسانهایی که کنشها و ذهنیتهایشان منحصراً در بستر سیال، زنده و برگشتناپذیرِ «زمان» تجلی مییابد. بلوخ برای تبیین این رویکردِ عمیقاً انسانمحور، از تمثیلی درخشان و استعاری بهره میجوید: «مورخِ راستین شبیه به غول قصههای پریان است؛ هر کجا بوی گوشت انسان به مشامش برسد، میداند که شکارش همانجاست». این بازتعریف معرفتشناختیْ دانش تاریخ را از قید فرمولهای مکانیکی و صُلب علوم طبیعی میرهاند و آن را به دانشی ظریف، پویا و چندوجهی بدل میسازد که رسالت غاییاش ردیابی حیات انسانی و فهم دگردیسیهای وجدان بشری در گذر زمان است. اینگونه است که تاریخ میتواند از انفعالِ وقایعنگاری خارج شود و به مثابۀ درکی زنده از «علمِ انسان در زمان» از نو متولدگردد.
۳. شکستن «بُتِ خاستگاهها» و مختصات روش پسنگر
در منظومۀ فکری مارک بلوخ، یکی از مهلکترین انحرافات در تاریخنگاری سنتی، پرستش «بت خاستگاهها» یا همان وسواسِ مفرط برای کشف نقطۀ آغازینِ مطلق پدیدههاست. او با رویکردی عمیقاً معرفتشناختی استدلال میکند که یافتن ریشۀ تقویمی و تولد اولیۀ یک نهاد یا رویداد هرگز به منزلۀ تبیین علمی یا فهم ماهیتِ پویای آن پدیده نیست. این رویکردِ خطی دچار یک تقلیلگراییِ روششناختی است، چراکه تبارشناسیِ سطحی را با علتکاویِ ساختاری خلط میکند و تاریخ را به یک شجرهنامهسازیِ صرف تقلیل میدهد. بلوخ برای ابطال این رویکرد، تمثیلی گویا و دقیق ارائه میدهد: او یادآور میشود که گرچه درختانِ سترگ همواره از دانههایی خُرد میرویند، شکوفایی و حیات آنها تماماً مشروط به شرایطِ شیمیایی خاک و اقلیم انسانی است. از این رو، نمیتوان پدیدهها را صرفاً با ارجاع به نطفۀ اولیهشان فهمید، بلکه هر رخداد را باید در بستر اتمسفریکِ عصرِ خودش کالبدشکافی کرد، چراکه به تعبیر ظریف او، انسانها همواره به زمانۀ خویش شبیهترند تا به پدران خود. این وسواسِ آغازگرایی غالباً با آفتِ «جنون داوری» نیز پیوند میخورد و مورخ را به ورطۀ تبرئه یا محکومکردنِ زمان حال به وسیلۀ گذشته میکشانَد.
در تبیین پیوند ارگانیک میان ادوار، بلوخ خطکشیهای صُلب و تقویمی میان «گذشته» و «حال» را توهمی مدرنیستی میپندارد و بر یک دیالکتیکِ ناگسستنی میان این دو ساحتِ زمانی تأکید میورزد. از یک سو، او به وجود «نیروی لَختی» در پدیدارها و سنتهای اجتماعی اشاره میکند؛ نیرویی که ثابت میکند فهم رخدادهای زمان حال بدون ریشهیابی و شناخت عمیقِ گذشته اساساً ناممکن است. اما از سوی دیگر، او پرده از رویکردی بدیع در فلسفۀ زمان برمیدارد و استدلال میکند که جهل نسبت به جریانِ زندۀ زمان حال ناگزیر به کژفهمیِ گذشته میانجامد. دلیل این امر روشن است: مورخ نمیتواند ذهن خود را از زمانۀ خویش ایزوله کند، بلکه او عناصر تحلیلی و قدرتِ درک انسانی خود را مستقیماً از تجربۀ زیستۀ امروزش وام میگیرد.
بر بسترِ همین تعامل دوگانه و دیالکتیکِ پویاست که بلوخ شاهکلیدِ تحلیلی خود، یعنی «روششناسی پسنگر»(la méthode régressive) را به عنوان ابزاری برای کشف حقیقت پیشنهاد میدهد. در چارچوب این روششناسی، مسیر کلاسیکِ تاریخنگاری وارونه میگردد: پژوهشگر کاوش خود را از آگاهیِ شفاف، ملموس و عینیِ زمان حال آغاز میکند و با حرکتی معکوس، به سوی رمزگشایی از گذشتۀ گنگ و تاریک گام برمیدارد. این حرکتِ قهقرایی به مورخ اجازه میدهد تا به جای گمشدن در تاریکیهای مبدأ، با نوری که از اکنون میتاباند لایههای رسوبیافتۀ زمان را بشکافد و به درکی ژرف از پدیدههای تاریخی دست یابد.
۴. چارچوبهای کاوش: استنطاق شهادتهای ناخواسته و اسناد زنده
مارک بلوخ در تبیین متدولوژی پژوهشیِ خویش در «پیشۀ مورخ»، معرفتِ تاریخی را دانشی ماهیتاً «واسطهمند» و نامستقیم معرفی میکند. او بر این باور است که چون مورخ هرگز از این امکان برخوردار نیست که رخدادهای گذشته را به طور بیواسطه و عینی ببیند، ناگزیر است حقیقت را صرفاً از طریق «ردپاها» و اسنادِ بهجامانده در بستر زمان ردیابی کند. با وجود این، شالودۀ معرفتشناختیِ اندیشۀ او بر این اصلِ انتقادی استوار است که اسناد تاریخی بهخودیخود موجوداتی خاموش، منفعل و فاقد قابلیت روایتگریاند. از منظر بلوخ، این اوراق و نشانهها تنها زمانی زبان میگشایند و پرده از رازهای گذشته برمیدارند که پژوهشگر با ذهنیتی فعال، پرسشگر و مسلح به یک «پرسشنامۀ پیشینی»، به استنطاقِ هوشمندانۀ آنها بپردازد. در این مسیرِ کارآگاهانه، بلوخ برتری روششناختیِ قاطعی قائل است برای آنچه «شهادتهای ناخواسته» مینامد. این دسته از شهادتها شامل اسنادی نظیر دفاتر مالیاتی، ابزارهای روزمرۀ زندگی یا نامههای خصوصی میشوند؛ آثاری که پدیدآورندگانشان، در زمان خلق آنها، هرگز قصد روایتگریِ رسمی برای آیندگان را نداشتهاند. او معتقد است که زلالترین حقایقِ تاریخی را نباید در گزارشهای پرطمطراق و سفارشیِ حاکمان جستوجو کرد، بلکه حقیقت در همین لایههای پنهان و ناخودآگاهِ مکتوباتی نهفته است که از گزندِ دستکاری، مصلحتاندیشی و تحریفِ جاعلان در امان ماندهاند.
بلوخ برای اثبات کارآمدی این روششناسی و نشاندادن کاربست عملی آن، به یکی از درخشانترین پژوهشهای پیشینِ خود در کتاب ویژگیهای اصلی تاریخ روستایی فرانسه ارجاع میدهد؛ اثری که با بهکارگیری عملیِ «روش پسنگر»، انقلابی تمامعیار در اکتشاف گذشته ایجاد کرد. او کاوش خود را با نگاه تحلیلی به نقشههای ثبتیِ معاصر آغاز کرد و متوجه یک دوگانگیِ عمیق در چشمانداز ارضی فرانسه شد: وجود زمینهای نواری و باز در مناطق شمالی، در تقابل با قطعاتِ محصور در جنوب. بلوخ با حرکتی معکوس در طول زمان، این اَشکالِ فضایی را به تکنولوژی و ابزار تولید در عصر قرونوسطا پیوند زد و با «استنطاق» از این شواهد نشان داد که خاک سنگینِ شمال نیازمند استفاده از گاوآهنِ چرخدار و گرانقیمتی بود که نیروی کارِ اشتراکی از پس کاربرد آن برمیآمد و همین امر به شکلگیری کمونهای روستایی انجامید، در حالی که خیشِ سبکِ جنوب امکان ایجاد مزارع انفرادی را فراهم میکرد.
این کشف نقطۀعزیمتِ بلوخ برای نقد کوبندۀ موضع مورخان پوزیتیویست، همچون سینوبوس بود. بلوخ استدلال کرد که پوزیتیویستها، به دلیل وابستگی مطلق به اسناد مکتوبِ رسمی، هرگز نمیتوانستند به کشف چنین ساختارهای عمیقی نایل آیند، زیرا دهقانانِ قرونوسطا هیچ مکتوباتی از شخمزدن بر جا نگذاشته بودند. بلوخ با «استنطاق» از نقشۀ زمین به عنوان یک «سند زنده»، ثابت کرد که جغرافیا بسیار گویاتر از متونِ دیوانی قادر است تاریخِ نانوشتۀ جوامع انسانی را روایت کند.
۵. سنجش انتقادی: روانشناسیِ جعل و نفی دادگاه تاریخ
بلوخ در مواجهه با متون و اسناد، خوانشِ منفعلانه را قاطعانه طرد میکند و آن را به سطح یک «شکاکیت روشمند» ــ همتراز با شک دکارتی در علوم ــ ارتقا میدهد. از منظر او، تقلب و جعل اسنادْ عمری به درازای خود تاریخ دارد و با جوهر و قلم میتوان هر دروغی را به ثبت رساند، اما هنر و نبوغ مورخ در افشای فیزیکی و متنیِ یک سندِ ساختگی خلاصه نمیشود. بلوخ با کالبدشکافی «روانشناسی شهادت» استدلال میکند که رسالت اصلیِ مورخ کشف نیات و انگیزههایی است که به خلق آن جعل انجامیده است، چراکه هر سند بهناگزیر حامل سوگیریهای پدیدآورندهاش است و یک دروغْ شبکهای از دروغهای دیگر را در پی میآورد. بدینسان، یک سند مجعول نظیر منشورهای ساختگی قرونوسطا، گرچه برای اثبات وقوعِ یک رخداد فاقد اعتبار است، به عنوان آینهای شفاف برای فهم ذهنیت جاعل و درک مناسبات قدرت در آن عصر، به ابزاری بس گرانبها در دستان مورخ بدل میگردد.
این سازوکار شکورزیْ بلوخ را به ترسیم مرزی قاطع میان «تحلیل علمی» و «قضاوت اخلاقی» رهنمون میسازد. او در تبیین رسالتِ معرفتشناختی مورخ، بهشدت بر آفت ویرانگرِ «جنون داوری» میتازد. در اندیشۀ بلوخ، تاریخنگاریِ سنتی غالباً به دادگاهی شبیه بوده است که پژوهشگر، با ردای قاضی به تن، در آن مینشسته و با معیارهای زمانۀ خویش مردگان را تبرئه یا محکوم میکرده است. او این رویکرد را یک انحرافِ روششناختی و مسلخ «فهمِ ساختاری» میداند. همانگونه که یک شیمیدان از واکنش اسیدها خشمگین نمیشود و تنها مکانیسم آنها را میشکافد، تاریخدان نیز باید، با پرهیز از احساساتگراییِ ایدئولوژیک، منحصراً به تفسیر پدیدارشناختیِ کنشها روی آورد. داوریِ اخلاقی نهتنها بازتولیدکنندۀ خطای مهلکِ «گاهپریشی» (anachronism) است، بلکه با تقلیل رخدادها به مقولاتِ خیر و شر، فرایندِ علتکاوی را فلج میسازد. این گذار از «دادگاهیکردن گذشته» به «درک ساختاری آن»، تاریخ را از چنبرۀ اخلاقیاتِ نسبی میرهاند و به دانشی تحلیلی برای رمزگشایی از رفتار بشری بدل میسازد.
۶. گاهپریشیِ زبانی و کَلاف علیت
بلوخ در نقد روششناختیِ خویش، بر کژتابی ذهنیِ «گاهپریشی» به عنوان مهلکترین خسران معرفتِ تاریخی انگشت میگذارد. این پدیدۀ ویرانگر محصول تحمیلِ ناخودآگاهِ مفاهیم، ارزشها و «واژگان» دنیای معاصر به بسترهای زمانی و مکانیِ یکسر متفاوت در گذشته است. بلوخ استدلال میکند که ریشۀ این خطای دیدْ ابتنای دانشِ تاریخ بر «نظام نامگذاری» (nomenclature) است؛ برخلاف علوم طبیعی که از فرمولهای نمادین و بیتغییرِ ریاضی بهره میبرند، ابزار تحلیلیِ مورخ یعنی زبان، هویتی بهشدت پویا، لغزنده و متغیر دارد. مفاهیم و واژگانِ کلیدی همچون «آزادی»، «سرمایه» یا «بندگی» موجوداتی بیجان نیستند، بلکه در طول اعصار دچار دگردیسیهای معناییِ بنیادین شدهاند. مورخ در صورت غفلت از این تکاملِ معنایی، گذشته را با معیارهای زبانیِ امروز مسخ میکند و تصویرِ انسانهای پیشین را در آینۀ کژنمای مفاهیمِ مدرن بازتاب میدهد. بنابراین رسالت آکادمیکِ سترگِ پژوهشگر عبور از تعابیر تقلیلگرایانۀ معاصر، و بازخوانیِ متون در اتمسفر زبانیِ بومیِ همان عصر و جغرافیاست. تنها از طریق بازسازیِ منسجم این ساختار فکری و نظامِ واژگانی است که پیوند معناییِ گذشته آشکار میشود و تفاوتهای بنیادینِ وجدان بشری در ادوار مختلف بهدرستی ترسیم میگردد.
همگام با این نقادیِ تیزبینانه، بلوخ در تبیین پویاییشناسی تحولات تاریخی، قاطعانه مرزبندیهای صُلبِ تقویمی نظیر قرون، دههها و ادوار سلطنت را به عنوان تقسیماتی کاملاً مکانیکی و مصنوعی طرد میکند. او استدلال میکند که حیاتِ زنده و پیوستۀ انسانی را نباید با تیغ گاهشماریهای خطی و صوری مُثله کرد، بلکه دورهبندی تاریخ باید بر مدار «زمانمندیهای همگنِ اجتماعی» و چرخشهای ساختاریِ عمیق استوار گردد. در امتداد این نگرش، بلوخ در کالبدشکافیِ مفهوم علّیت، تقلیلگرایی و تبیینهای تکعاملی را از بنیان نفی میکند. او با ظرافت، میان «پیششرطهای ساختاریِ پیشینی» و «علتهای محرکِ بیواسطه» تمایزی قاطع قائل میشود و رخدادهای تاریخی را محصول شبکهای از تلاقیهای پیچیده و چندلایه میداند. بلوخ از استعارهای درخشان برای تجسمبخشیدن به این نظریه بهره میجوید: او بسترهای عمیقِ اقتصادی، اجتماعی و روانی را به مثابۀ «انبار باروت» در نظر میگیرد و وقایع سیاسیِ آنی و عاجل را صرفاً در نقش «جرقه» تصویر میکند. این نگرشْ مورخ را از سطحنگری «تاریخِ رویدادمحور» (l'histoire événementielle) میرهاند و او را به عمق منطق علّیِ تاریخ هدایت میکند تا دریابد که هیچ جرقهای بدون وجود بسترِ باروت قادر به خلق انفجارهای بزرگ در مسیر بشریت نخواهد بود.
۷. نتیجهگیری: میراث روششناختی بلوخ و افق زمانِ درازآهنگ
کتاب «پیشۀ مورخ»، با وجود فرجام تراژیکِ نویسندهاش در برابر جوخۀ اعدام، از یک اثر ناتمام فراتر رفت و به مانیفست جاودانِ مکتب آنال بدل گردید. میراث روششناختیِ مارک بلوخ حصارهای صلبِ میان رشتههای متنوع علوم انسانی را فرو ریخت و راه را برای تکامل تاریخنگاریِ مدرن به دست نسل دوم، بهویژه فرناند برودل، هموار ساخت. بر بستر همین شالودۀ نظری بود که برودل پارادایم «زمان درازآهنگ» (la longue durée) را در تقابل با تاریخِ رویدادمحور بسط داد. این چرخشِ غایتشناختیْ نگاه مورخ را از سطح حوادث زودگذر به سوی ژرفای ساختارهای پایدار اقلیمی، روندهای عمیق اقتصادی و دگرگونیهای کُند «تاریخ ذهنیتها» هدایت کرد. بدینسان، اندیشهای که در تاریکترین سالهای اروپا متولد شد رسالت سترگِ «تاریخ جامع» را به فرجام تکاملِ خویش رساند.
نظر شما