یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۰
داستانی که ناگهان خواننده‌اش را شگفت‌زده می‌کند

در طول داستان «یعقوب را دوست داشتم»، نویسنده، خوانندگانش را شگفت زده می‌کند؛ اما شاید بزرگترین شگفتی، تغییر در شخصیت اصلی و در انتهای داستان است؛ جائی که خواننده به همراه سارالوئیز با موقعیتی روبه‌رو می شود که برداشت او ازتمام رنج‌های دوران نوجوانی‌اش را تحت تأثیر قرار دهد.

سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- بهاره سرمدی نجف آبادی، منتقد ادبی: دوران نوجوانی از مهم‌ترین دوره‌های زندگی هر انسانی است؛ دورانی که شناخت به مرحله جدیدی از رشد خود می‌رسد. نوجوان دنیای واقعی را درک می‌کند، اما تجربه زندگی‌اش آن‌قدر کوتاه است که نمی‌تواند موقعیت خود را در پسِ این دنیای تازه کشف شده، پیدا کند. نوجوانی دوران سرگشتگی است میان منِ جدید با نیازهای جدید و منِ دیروزی! و نوجوان احساس می‌کند، با هردوی آنها غریب و ناآشناست. منِ دیروز که کودکی خام و خوش‌خیال بود را، حتی گاهی با تنفر و خجالت پس می‌زند و منِ جدید نیز اگرچه برایش جذاب است، اما او را نمی‌شناسد و با او نیز احساس بیگانگی می‌کند. از این رو نیاز به خودآگاهی پدیدار می‌شود و در صورتی که نوجوان بتواند در میان این سرگشتگی‌ها و تعارضات، خودش را درست بشناسد و مسیر زندگی‌اش را پیدا کند، در زندگی مسیری رو به رشدتر و هموارتر خواهد داشت.

کتاب یعقوب را دوست داشتم اثر خانم کاترین پترسون یک پیشنهاد خیلی خوب برای گروه سنی نوجوان است. این کتاب که موفق به دریافت مدال نیوبری در سال ۱۹۸۱ شده است را نویسنده‌ای به نگارش در آورده که خود مفتخر به دریافت جوایز متعددی، از جمله؛ جایزه هانس کریستین اندرسون و آسترید لینگرن گشته.

موضوع کتاب در مورد دختر بسیار باهوش و پردل‌وجرأتی است که اگرچه درک بالاتری از اطرافیان خود دارد اما شرایط روانی حاکم بر محیط خانه و محل زندگی او به گونه‌ای‌ست که شخصیت اصلی داستان را دچار تعارض‌های جدی می‌کند. این تعارض‌ها و البته تبعیض‌ها، رفته رفته روحیۀ جسور او را مورد تأثیر قرار می‌دهند تا جائی که او ناخودآگاه تسلیم جبر حاکم می‌شود و رفته رفته نقشه‌هایی را که برای آینده خود کشیده بود را به باد فراموشی می‌سپرد.

سارا لوئیز، شخصیت اصلی این کتاب نیز در ابتدای مسیر نوجوانی است. اما چیزی که کار را برای او سخت می‌کند این است که او اکنون فقط درگیر تحولات جسمی و روانی طبیعی این دوران نیست. محیط خانوادگی و جامعه‌ای که او در آن زندگی می‌کند نیز نابسامان و آشفته است. البته در ظاهر همه چیز شاید عادی و آرام به نظر بیاید اما نه برای دختری با هوش او و درک بالاتری که او نسبت به اطرافیان خود از جهان و زندگی دارد.

او ناخودآگاه تبعیض‌ها و کج‌روی‌های فکری دنیای اطرافش را درک کرده و به نوعی با آنها درگیر می‌شود. هوش بالا و البته روحیۀ جسورانه و تسلیم‌ناپذیرش مسیرهای خوبی را برای عبور از این دوران و شرایط، جلو پایش می‌گذارد. او راه‌های خوبی پیدا می‌کند تا بتواند از این موانع عبور کند و تبعیض‌ها را پشت سر بگذارد، اما مقابله او با دشواری‌هایش با موانع و البته خطاهایی روبه‌روست.

سارا لوئیز علاوه بر بی‌تجربه بودن با دنیای بسیار محدودی روبه‌روست. جامعه‌ای بسیار فقیر از نظر فکری که نمی‌تواند تلاش‌هایش را به نتیجه برساند. فقر فرهنگی حاکم بر جامعه، حتی نمی‌تواند به سارا لوئیز آموزش دهد تا او بتواند مهارت‌های ارتباطی‌اش را توسعه دهد و بنابراین رفته رفته او در غار تنهایی خود که سرشار از خشم و نفرت است، تنهاتر و تنهاتر می‌شود و به تدریج حواسش از تمام نقشه‌های زیبایی که برای آینده داشت منحرف می‌شود.

در ادامه داستان، مسیر زندگی‌اش عوض می‌شود. شاید به نظر بیاید که یک منجی برایش پیدا شده. اما در واقع منجی اصلی خود سارا لوئیز بوده. خودش در نهایت منجی خود و اطرافیانش می‌شود؛ بدون اینکه بداند و بدون اینکه نویسنده اشاره مستقیمی به آن کند! آیا رنجی که سارا لوئیز در تمام زندگی‌اش در جزیره و در مجاورت با خواهری که از او زیباتر و مورد توجه‌تر بود، رنجی بیهوده نبود؟ رنجی ناشی از شناخت و آگاهی از خود؟ یا رنجی ناشی از کم بودن تجربه و حس همدلی متقابل بین او و اطرافیانش؟

شاید تمامی ما فکر کنیم قهرمان‌ها یا انسان‌هایی که مورد توجه قرار می‌گیرند باید ویژگی‌های خاصی داشته باشند. یک رقصنده، خواننده یا نوازندۀ با استعداد به راحتی می‌تواند توجه یک جمع را به خود جلب کند و مورد تحسین قرار بگیرد و همین ویژگی انسان‌ها، نوجوانان را که تشنه توجه هستند به همین سمت‌وسوها ترغیب می‌کند. به طور حتم که در ارزشمندی این هنرها، هیچ شبه و شکی نیست اما کتاب در لایه‌های ظریف داستان خود این موضوع را به چالش می‌کشد که تغییرات بنیادین را قهرمان‌هایی ایجاد می‌کنند که گاه نه هنرشان به چشم می‌آید و نه مورد تحسین قرار می‌گیرند. قهرمان‌هایی که در خاموشی، نجات‌دهنده هستند و جریان رو به رشد زندگی را برای دیگران هموار می‌سازند، بدون آنکه هنرشان همچون جذابیت رقص یک بالرین یا صدای دلنواز موسیقیِ یک نوازندۀ پیانو، تحسین عموم را برانگیزد. البته ممکن است در اثر این غفلت‌ها نیز قهرمان‌های خاموش، سرگشته و در نهایت تلف شوند؛ خطری که سارا لوئیز را هم تهدید می‌کرد.

در کنار این روایت اصلی، ما جریان عادی زندگی را نیز می‌بینیم؛ با تمام ریزودرشت‌های یک زندگی واقعی. از جاری بودن کشمکش‌های فکری و روانی و فلسفی در خلال جریان عادی زندگی‌ای که بین شخصیت‌های داستان است تا نحوه برخورد منحصر به فرد هر انسان با دوراهی‌ها و موانع پیش روی زندگی و اینها، خواننده را گاه‌وبی‌گاه به سمت پرسشگری از خودش و کاویدن در اندیشه‌های غنی فرو می‌برد تا بتواند موضع و جایگاهش را در این نزاع‌ها پیدا کند.

در طول داستان، نویسنده خوانندگانش را شگفت‌زده می‌کند. اما شاید بزرگترین شگفتی، تغییر در شخصیت اصلی و در انتهای داستان است؛ جائی که خواننده به همراه سارا لوئیز با موقعیتی روبه‌رو می‌شود که برداشت او از تمام رنج‌های دوران نوجوانی‌اش را تحت تأثیر قرار دهد.

اما گذشته از نقاط قوت این کتاب که مختصر به تعدادی از آنها اشاره شد، کتاب خالی از نقد نیست. به اعتقاد نگارنده این مقاله، جدی‌ترین ضعف این داستان سرعت ناهماهنگ نویسنده در روایت داستان است. تقریبا دو سوم ابتدایی کتاب، شرح دوران نوجوانی سارا لوئیز و واگوئی خاطرات تلخ و شیرین او از این روزهاست. روایتی دلنشین با ذکر جزئیاتی که نویسنده را به آرامی با خود همراه کرده و او را شریک دنیای سارا می‌کند. ولی در پایان، یعنی یک سوم آخر، بیان روایت به سرعت پیش می‌رود؛ تند، تند. پشت سر هم و گزارش‌گونه و خواننده که تا اینجا قدم به قدم با داستان همراه بوده اکنون یک گزارش کلی از سرنوشت سارا به دست می‌آورد و بعد کتاب تمام می‌شود! گوئی نویسنده با عجله خواسته کتابش را تمام کند.

اما نقد جدی‌تری را من به عنوان یک آموزگار که سال‌های متمادی در مدرسه، و به عنوان یک مادر در خانه، با نوجوانان گذرانده‌ام، دارم. خودآگاهی از طریق مطالعۀ رمان چگونه اتفاق می‌افتد؟ در بیشتر موارد از طریق هم‌زادپنداری. هم‌زادپنداری در تمام ما انسان‌ها از طریق مطالعه کتاب یا فیلم اتفاق می‌افتد اما قدرت این جریان در دوران نوجوانی بسیار بیشتر است چراکه نوجوانی اوج توجه به هم‌سالان است و جذابیت هم‌سالان برای این گروه سنی بسیار بیشتر از حتی اعضای خانواده است. بنابراین اگر خواننده کتاب، خصوصا اگر نوجوان باشد در خلال داستان با کشمکش‌های روانی و فکری شخصیت اصلی همراه بوده، اگر شکایت‌ها و کج‌خلقی‌های شخصیت اصلی را شنیده و با آنان هم‌زادپنداری کرده، اگر در بی‌عدالتی‌ها همراه با شخصیت‌های داستان خشمگین شده یا اشکی ریخته است، در بزنگاه‌های تغییر و تحولات فکری و روحی نیز باید همراه شخصیت اصلی باشد و در استدلالِ اشتباهات و ضعف‌هایی که داشته نیز، شریک شود تا بتواند در این استدلال کردن‌ها و بررسی ضعف‌ها و قوت‌ها نیز هم‌زادپنداری کند.

به طور قطع این مهارت نویسنده است که کتاب را به یک پندنامه تبدیل نکند، اما وظیفه دارد با ظرافت به خوانندگان جوانش نقص‌های شخصیت خلق کرده‌اش را گوشزد کند. وگرنه خواننده با یک زندگی‌نامۀ پر از رنج و تبعیض روبه‌روست که شخصیت اصلی در آن گیر کرده، بال‌وپر زده، دست از تقلا کردن برداشته و بعد نیز با یکی دو جمله متحول شده و از دام رهایی یافته است. نوجوان به دانستن چگونگی این رهایی نیازمند است و به زعم من، نویسنده در واکاویدن این لحظات کوتاهی کرده است.

این کتاب نه تنها یک انتخاب بسیار خوب برای نوجوانان است، بلکه مانند بسیاری دیگر از نویسندگان زبردستِ حوزه کودک و نوجوان، مخاطب در هر سنی می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند و لذت خواندن یک داستان جذاب و غرق شدن در دنیای آن را، هم‌زمان با تأمل و تفکر فلسفی و روانی کسب کند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها