به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، نصرت رحمانی (زادهٔ ۱۳۰۸ در تهران – درگذشتهٔ ۱۳۷۹ در رشت) از شاعران برجسته و نوگرای معاصر ایران است. او شاعری آزادیخواه بود که در دهههای چهل و پنجاه خورشیدی، طرفداران بسیاری در میان مردم، بهویژه جوانان، داشت. امروز نیز از او بهعنوان یکی از چهرههای محبوب و ماندگار شعر فارسی یاد میشود.
به مناسبت سالروز درگذشت این شاعر، با مروری بر کتاب «آیینهدار رابطه» (مجموعهای از گفتوگوهای او)، نگاهی گذرا به جهانبینی و اندیشهٔ شاعری میاندازیم که به قول خودش «هیچوقت نفهمید برای چه مینویسد». او سرایندهٔ عشق بود و اعتقاد داشت که اگر عشق بمیرد، دنیا نیز مرده است و بیعشق زیستن، بیدلیل زیستن است.
این کتاب در اوایل دهه 90 به همت آرش رحمانی گرآوری شده و در انتشارات نگاه منتشر شده است. آرش رحمانی گفتوگوهای نصرت را در یک کتاب جمعآوری کرده است.
رحمانی جستوجوگری امیدوار به آینده بود و تأکید میکرد که با او از فردا بگویند، چراکه به گذشته نمیاندیشید. او در این باره میگوید: «من زندگی را هر لحظه تجربه کردم، چنان که باید گذراند، گذراندم؛ دربهدر، بیهدف و لبالب از دلهره. فکر میکنم کارنامهٔ زندگی من به آیینهٔ شکسته و پرترک میماند که هر لحظه، شکافهای آن عمیقتر میشود.»
او در کارنامهٔ زندگیاش، شکست را در کنار شکست میدید و سروده بود:
«حریق بیهدفی تشنهٔ سرابم کرد / حریق باد مرا سوخت، سوخت، آبم کرد»
و در آستانهٔ سال نو، احساسی عجیب را اینگونه روایت میکرد: «یک گام نزدیکتر شدن با مرگ، احساس یک سال بیهدف راه سپردن، یک سال بیهوده زنده ماندن.» وقتی از او پرسیدند که آیا در آستانهٔ سال جدید نقشهای برای زندگی آیندهات داری، پاسخ داد: «نه، نه، هیچ نقشهای ندارم. خیلی باید ناآگاه بود که برای زیستن نقشه کشید. باید انعطاف داشت و مترصد بود که چه پیش خواهد آمد.»
او که عشق را کلید مفقود گنجهای خوشبختی میدانست، از میان اشعارش، «لیلی» را به گونهای دیگر دوست داشت و میسرود:
«با من بگوی / در خوابهای پریشان چه دیدهای / که خواب را در چشمانمان / به شهادت رساندهاند»
لیلی در شعرهایش پیشینهای به درازای عمر آنها داشت و دربارهٔ حضورش میگفت: «به هر حال هست.»

اگر از او میپرسیدیم که شعر به دنبال چیست، این پاسخ را میشنیدیم: «شعر گاه لبخندی است بر لب کودکی، گاه خنجری است در پهلوی دریدهٔ سهراب، و گاه که به اوج میرسد، همان کلمات مسحورکنندهای است که از دهان رهبری شجاع بیرون میریزد و جهان را به غوغا میآورد.» او معتقد بود که «شعر امروز معجونی است از شکست، مرگ، فتح، حقارت، فساد، پوچی و عشق.» همچنین بر این باور بود که از میان هنرها، شعر به موسیقی نزدیکتر است؛ «البته نه موسیقی خودمان، موسیقی ما خیلی فقیر است. موسیقی ما به یک نیما و یک صادق نیاز دارد. موسیقی ما به کمک شعر پیش میرود.»
رحمانی با همین نگاه، در گفتوگویی نظر خود را دربارهٔ تعدادی از چهرههای شاخص ادبیات معاصر چنین بیان کرده است:
صادق هدایت- صادق به بورژوازی پشت پا زد، بیآنکه بتواند برای جای خالیِ آن، مکتب تازهای بیابد. از همین رو تعادل خود را از دست داد و کارش به خودکشی انجامید. باید این را نیز اضافه کنم که در بعضی از آثار هدایت، مخصوصاً «بوف کور»، جای پای شعر دیده میشود، ولی او کاملاً از شعر بیاطلاع بود. با این همه، اگر از من بپرسند بزرگترین نویسندهٔ ایران کیست، میگویم: صادق هدایت.
نیما یوشیج- نیما را سخت میشناختم؛ حتی برای نخستین کتابم نامهای نوشت و مرا تا حدّی ستود. اما امروز از آن ستایش نه لذت میبرم و نه رنج، چراکه نیما کسی نبود که حرفش حجت باشد و این را دیر فهمیدم.
صادق چوبک- چوبک به مجردی که به اتومبیل و ویلا و از این قبیل رسید یادش رفت همین نویسندگی او را به اینجا رسانده است.
سیمین دانشور- جلال رفت نامش کمکم تهنشین شد و زمان او را در ترازوی خود گذاشت. ناگهان اثری از خانم دانشور خواندم با نام سووشون عجیب در این است که انبوهی به دنبال نثر جلال میدویدند و میدویدند اما این زن با اینکه تمام لحظات خود را کنار این مرد سپری کرد کوچکترین تاثیری از جلال نیافت بلکه نثری شفاف، پاک و در نوع خود جدا از جلال داشت و راه دیگری را پیش گرفت که او را به آنچه که میتوانست رسانید.
فریدون توللی- اما توللی با التفاصیل و گذشته و آیندهاش شاعر چربدستی بود میتوانست از رهبران شعر امروز باشد نخواست یا نتوانست به او مربوط است ما چه میدانیم در او چه میگذرد.
نادر نادرپور- او زبان شعری شیوایی دارد در بازار مکاره شعر ماندن بیشک باید شاعر ارزندهای بود که نادرپور هست.
هوشنگ ابتهاج- او از شاعران کمگو و خوبگوست.
نادر ابراهیمی- یک نوول از او خواندم که در حد بهترین نوولهای خارجی بود و هرجا اثری از او ببینم مشتاقانه میخوانم.
سیاوش کسرایی- من همواره آرزو میکردم ای کاش «آرش کمانگیر» او را من سروده بودم این به آن دلیل است که تنها شعر او منظومه آرش کمانگیر است میخواهم بگویم این منظومه به قدری قشنگ است که باید نصرت رحمانی سروده باشد.
محمد زهری- من همیشه درباره زهری طوری میاندیشم چون با هم دوست هستیم میترسم دال بر همین دوستی بشود ولی داستان لاکپشت و خرگوش را نشنیدهاید؟ زهری همواره برای من همان لاکپشت است آرام آرام جلو میرود و اگر مدتی هم عقب ماند عیبی ندارد زیرا چون به نتیجه بیندیشیم میبینیم او جلوتر از همه رسیده است.
ابراهیم گلستان- بسیار بسیار نویسنده خوبی است ولی «بود، بود» دارد.
جمال میرصادقی- خودش هم میداند که دنیای نثر هر لحظه در تغییر و تحول است. خدا کند جمال از این تحول عقب نماند.
مهدی اخوان ثالث- شاعر خوبی است اما برای خراسانیها نابغهایست که چشم روزگار نظیرش را ندیده است.
حسینقلی مستعان- حسینقلی مستعان یا به قول هدایت ویکتورهوگوی وطنی چه بسا که اگر غم نان نبود نویسندهای بود که جایش خالیست چراکه ما رماننویس اصولا نداریم.
احمد محمود- از او یک قصه خواندم و خیلی خوشم آمد.
احمد شاملو- یادم است که از او پرسیده بودند عقیدهات راجع به نصرت چیست گفته بود شاعر خوبیست اما حیف که خودش را الک نمیکند و اتفاقا بدون آنکه من خبری از گفته شاملو داشته باشم در مورد او گفت: «شاعر خوبیست اگر خودش را غربال کند.»
سیمین بهبهانی- این اواخر از او غزلهای قشنگی خواندم افسوس که بیش از حد یکدست است و شاید که همین یکدست بودن حسن کار او باشد که شیرین است.
هوشنگ ایرانی- شعری نگفت ولی شاعر بود و شاعرانه زندگی کرد و در کتابی هم که از او خواندم کار یک شاعر آوانگارد و پیشرو است.
یدالله رویایی- با اینکه بعضی کارهایش روان و در اوج است مقداری آرتیستبازی باعث شد که از شاهراه شعر به دور بیفتد.
رسول پرویزی- اولین طنزنویسی است که من در ایران سراغ دارد. او هنوز هم اولین است اما خیلی زود قلم و قرطاس را بوسید و کنار گذاشت.
منوچهر آتشی- از سرزمین داغ جنوب یک نفس تا پایتخت تافت با اسب سرکشش که هنوز شیهههایش را میشود شنید افسوس که نمیدانست برای یک روستایی سادهدل پایتخت، سردچالی بیش نیست از طرفی کار زیاد در مجلات هم که همان غم نان نام دارد گریبانگیرش نیز میشود.
منوچهر نیستانی- شاعر ارزندهایست ولی نمیتواند شعرهایش را آن طور که شایسته شاعری اوست ارایه بدهد روی این اصل شعرها گممیشود و در طی زمان زیر گردوغبار پنهان میماند.
فروغ فرخزاد- بهترین شاعره، تکرار میکنم فروغ بهترین شاعره ایران بود شاعره نه شاعر چون بعضی اوقات یادش میرفت که شاعر نیست و شاعره است و مرگش به بهترین شاعرهشدنش کمک کرد.
عباس پهلوان- یکی از نویسندگانی است که زمان کمتر میپرورد. در شیوههای گوناگون بهسادگی خود را هماهنگ میکند، طنز مینویسد، انتقاد مینویسد و نیز ژورنالیست خوبی است.
رحمانی دربارهٔ خودش نیز چنین نظر داده است: «من این مرد را میشناسم؛ شعر هم نگوید، شاعر است. امید به سرودن و بهتر سرودن، او را زنده نگه داشته است. به هر حال، او بهترین شاعر زمان است، چون خودپسندی لازمهٔ شاعری است و او نیز شیرینیاش را دارد. بزرگترین عیب رحمانی این است که حافظ اصلاح نمیکند.»
اما رمز محبوبیت ویژهٔ رحمانی، از دوران زیستنش تا امروز، در چیست؟ بیگمان در قدرت شاعری او، نگاه متفاوتش به عشق، زندگی و شعر، و شاید در این باور ریشه دارد که «مردم میزان نیک و بدند. اگر تاییدتان کردند، میمانید و اگر نکردند، نمیمانید. نمیشود چیزی را، بهویژه اگر با ذوق، سنت و فرهنگشان در ارتباط نباشد، بر آنان تحمیل کرد.»
نظر شما