به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، بهتازگی به همت انتشارات شورآفرین، ترجمه «آشر باوم چه مرگشه» نخستین رمان وودی آلن به بازار آمده است.
در آشر باوم چه مرگشه؟ محور اصلی، ذهن آشر است؛ ذهنی که مدام درحال گفتوگو با خودش است و از دل همین گفتوگوها، داستان زندگیاش بیرون میآید. آشر خود را نویسندهای میبیند که میخواهد با ادبیات با وضعیت انسانی بجنگد؛ اما نتیجه کارش رمانها و نمایشنامههایی است که منتقدان آنها را سنگین، ملالآور و موعظهگر میخوانند و خوانندگان چندانی هم ندارند. در مقابل، تِین، پسرخواندهاش، با رمانی به نام قلب تراشخورده، هم فروش بالا دارد، هم تحسین منتقدان را؛ این تضاد، حسادت و تحقیر را در آشر تشدید میکند و او را بیشتر به سمت گفتوگوهای درونی و بدگمانی نسبت به اطرافیانش میبرد.
در ادامه گفتوگوی ما را با هنگامه ناهید، مترجم این اثر میخوانید.
چه شد که این کتاب را ترجمه کردید؟
بهعنوان یک داستاننویس، منتقد و مترجم سینمایی، همواره آثار وودی آلن برایام حائز اهمیت و جذاب بوده است؛ جهانبینی بدبینانه، کاراکترسازیهای موشکافانه و دیدگاه فلسفی ابزورد او که با مهارت، طنازی خاص خودش را هم به هر سه اینها میافزاید، نوشتهها و ساختههای او را مهم و قابل اعتنا میکند. داستانهایی که او تاکنون در مدیومهای گوناگون برایمان تعریف کرده، درعیناینکه در ظاهر دنباله هم نیستند؛ اما بهشدت همپوشانی دارند. برای مثال کنجکاوی و علاقه آلن به فال و فالگیری در فیلمهایی مانند داستانهای نیویورکی (اپیزود سوم: اودیپ ویران میکند)، غریبهای بلندقد و سیاهپوش را ملاقات خواهی کرد، جادو در مهتاب و تا حدودی هم آفرودیت زیبا مشهود است. این مورد تعمیم پیدا میکند به شعبدهبازی، بختواقبال، بیعدالتی، نیویورک، عشق و خیانت و مرگ و البته فلسفه؛ «آشر باوم چه مرگشه؟» که اولین رمان او هم بهشمار میآید، جدا از کنجکاویبرانگیز بودنش، در ادامه تمام آثار قبلی اوست؛ در نتیجه کشف آنچه آلن قصد دارد در آستانه نود سالگی بگوید برای منی که کارهای او را همواره دنبال کردهام، لذت شخصیست و آنچه میتواند این لذت را وافر کند انتقال شوخطبعی خاص او از زبان انگلیسی به مخاطب پارسیزبان است.
چه ویژگیهای خاص و منحصربهفردی این رمان نسبت به کارهای دیگر وودی آلن دارد؟
آلن همواره در مورد افراد گوناگونی که هر روز در یک شهر شلوغ میبینیم نوشته و فیلم ساخته که همه آنها شکاک، باهوش، پرسشگر، پریشان، مضطرب و اهل فرهنگ و تحلیل هستند. مکانهای مختلف هم برای او تنها جنبه لوکیشن صِرف ندارند؛ نیویورک برای او نه یک شهر، بلکه یک شخصیت مستقل و مهم با تابآوری بالاست، شهری که به آثار او هویت میبخشد؛ البته او چند سال بعدش از شروع کارش، شهرهایی چون رُم (فیلم تقدیم به رُم با عشق)، لندن (فیلم امتیاز نهایی) بارسلونا (فیلم ویکی کریستینا بارسلون) و پاریس (فیلم نیمهشب در پاریس / فیلم ضربه شانس) را هم به کاراکترهای مهمی تبدیل کرد. زنان در آثارش گاهی چند لایه و درخشانند مانند آنی هال (فیلم آنی هال)، هانا (فیلم هانا و خواهرانش)، ساندرا پولنسکی (فیلم خبر داغ) و جاسمین فرانسیس (فیلم جَزمن غمگین)؛ اما اغلب شکننده، خیالپرداز، باهوش و تحتتاثیر هورمونهای گوناگون که او با نگاه مردانهاش آنها را ساخته و پرداخته. نمایشنامهها و فیلمنامههای او دیالوگمحور هستند و در همین گفتوگوهاست که جوهره اصلی آثار آلن ظاهر میشود، ترکیب فلسفه و طنز تلخ. اما مهمترین ویژگی نوشتههای او چیزی نیست جز این که انسان هوشمند، او که تاریخ را ساخته و دانش را تا تصرف کره ماه کسب کرده، او که اختراع میکند و در عرصه هنری خالق است، چرا تاکنون نتوانسته با خودش، با عشق و مرگ و با گناه کنار بیاید و بفهمد این آمدن و رفتن ما بهر چه بود.
استقبال از متن اصلی کتاب چگونه بوده و این کتاب تا حالا به چه زبانهایی ترجمه شده و فکر میکنید چقدر از ترجمه فارسی کتاب استقبال میشود؟
پیش از اینکه به این پرسش پاسخ دهم باید به دو مورد اشاره کنم. اول اینکه چند سالیست وودی آلن محبوبیت خود را از دست داده است، پیشتر در زمان افشاگریهای میتو که ادعاهای میا فارو و فرزندخوانده مشترکشان دیلین، دامن او را هم گرفت و باز در این روزها با مطرحشدنِ دوباره پرونده جفری ایپستین؛ و دوم، نقدهای تند و تیز و بیرحمانه منتقدان که از همان زمان میتو، پنبهی هر آنچه او ساخته و نوشته (پیش از «آشرباوم چه مرگشه؟»کتاب «بیخودوبیجهت – یک اتوبیوگرافی») را زدهاند. حالا با توجه به این دو مورد میتوانم بگویم که استقبال از متن اصلی کتاب بسیار خوب بوده و برخلاف منتقدان ادبی، خوانندگان کتاب آن را پسندیدهاند و امتیاز خوبی به آن دادهاند. تا جایی که من اطلاع دارم کتاب به زبانهای فارسی، فرانسوی، اسپانیایی، ایتالیایی و پرتغالی چاپ شده است؛ اما بیشک ایران از اولین کشورهاییست که ترجمهی «آشر باوم چه مرگشه؟» را با همت نشر شورآفرین در اختیار دوستداران کتاب و وودی آلن قرار داده است، آن هم بهاینخاطر که توانستم در کمتر از چهلوهشت ساعت پس از انتشار جهانی، کتاب را تهیه کرده و ترجمهاش را آغاز کنم. ترجمه این کتاب به زبان فارسی و مراحل کسب مجوز، آمادهسازی و انتشار و سپس ارائه آن بهصورت الکترونیک، در مجموع کمتر از سه ماه زمان برد. البته این را هم اضافه کنم که به سبب ناملایمات و تمامی اتفاقات جگرسوزی که از دی ماه در کشور عزیزمان رخ داده، چاپ و پخش نسخه فیزیکی کتاب کمی به تأخیر افتاد.
باوم در این داستان نماینده چه تیپ شخصیتی است؟
باوم، همان تیپ آشنای نویسندهایست که آلن سالها او را در کالبدهای گوناگون به ما نشان داده است: نیویورکی، حراف، باهوش، دقیق، فرهنگی، مضطرب، کمی دستوپاچلفتی، شوخطبع، استاد توجیه اعمالشان، گیر کرده بین اثر فاخر و جدی یا تجاری و پُرفروش، گرفتار معنای زندگی و هستی و مرگ و البته فردی با رابطههای عاطفی پیچیده. نمونههایش را روی پرده سینما یا صفحه تلویزیون دیدهایم و خوب میشناسیم: آلوی سینگر (آنی هال)، آیزاک دیویس (منهتن)، دیوید شاین (گلولهها بر فراز برادوی)، هری بلاک (هری ساختارشکن)، گیب راث (زنها و شوهرها)، گیل پندر (نیمهشب در پاریس) و... پس اگر بخواهم بهتر بگویم، آشر باوم و تمام شخصیتهای دیگری که نام بردم، همهشان همان کاراکتر آشنا در آثار وودی آلن، یعنی بدل خود او هستند؛ مرد یهودیِ نیویورکیِ روشنفکر، عصبی، پرحرف، خودتحلیلگر، کمی خودآزار و گرفتار احساس گناه؛ البته آلن یهودیبودن را گاهی با صراحت میگوید مانند آلوی سینگر، گاهی تنها به اشارهای بسنده میکند چون آیزاک دیویس و گاهی هم حرفی از قومیت به میان نمیآورد.

این داستان چقدر ظرفیت فیلم شدن دارد؟
تمام و کمال؛ تصویرسازیهای دقیق آلن چه از خود نیویورک و چه از حومهی آن، توصیفی که از ظاهر و باطن شخصیتها میکند، پرداخت مفصلش به جزئیات بصری در خانه و شهر و اتاق و حتا صحبت آشر و آمنون در مورد موسیقی جاز ـ پای ثابت فیلمهای آلن ـ و خوابی که در مورد مادر و پدرش میبیند و موسیقی کلاسیک در آن پخش میشود، تمام و کمال یادآورد ساختههای نیویورکی اوست. حالا من بهشخصه حین ترجمه کمی فراتر رفتم و تمام مدت کار، فارغ از سنوسال فعلی اشخاص حقیقی، وودی آلن پنجاهساله را در نقش آشر دیدم، میا فارو را به جای کانی، مریل استریپ را بهعنوان تایلر و رونان فارو، پسر وودی آلن و میا فارو را جای تِین تصور کردم. آه، یکی از دختران مریل استریپ هم میتواند انتخاب مناسبی برای نقش سم باشد؛ برای برادر آشر، هم میتوان به آدرین برودی یا جف گلدبلوم فکر کرد. نریشنها هم با صدای خودِ آلن؛ خب، درست است که وودی آلن دیگر پنجاه ساله نمیشود و میا فارو و رونان هم سایهی آلن را با تیر میزنند و این ترکیبی که گفتم محال است در یک فیلم دور هم جمع شوند؛ اما خب از آنجایی که دستوپای خیال را نمیشود بست، به گمانم فیلم «آشر باوم چه مرگشه؟» را حین ترجمه در ذهنم دیدهام!
در این داستان هم بحران هویت و مرگاندیشی در داستان وودی آلن وجود دارد چرا وودی آلن این همه تحت تاثیر اندیشههای فلسفی است؟
وودی آلن همیشه خودش را چنین معرفی میکند، یک کودک شاد که شادیاش تنها تا پنج سالگی دوام داشت چرا که پدربزرگ عزیزش از دنیا رفت و او که به اجبار با غم فقدان عزیزان آشنا شده بود، فهمید دنیا آن چنان هم شاد و قشنگ نیست. بحران برای او از همان زمانی که درک کرد دیگر حضور فیزیکی پدربزرگ را در کنار خود نخواهد داشت آغاز شد. رنجی به او وارد شد خارج از تحمل شانهها و روح کودکانهاش؛ اما اینکه بگوییم همه چیز زیر سر وداع بابابزرگ با کره خاکیست اغراق است. این ماجرا تنها یک جرقه است. آلن در ذات نویسنده بوده، همیشه بود؛ از نوجوانی برای روزنامههای محلی و مجلات گوناگون مینوشته و خب وقتی میخواهی بنویسی، داستان بگویی یا طنزی را تعریف کنی و اگر هم بخواهی خوب از پس آن بربیایی باید مطالعه کنی. باید بخوانی و بخوانی و بخوانی و سعی کنی بیاموزی و در مورد شغلهای مختلف، چالشهای جمعی جامعه، بحرانهای فردی و انسانی تحقیق کنی؛ پس خواهناخواه به سمت فلسفه و روانشناسی سوق مییابی. در مورد آلن مشخص است که فلاسفه ـ مانند سورن کییرکگور ـ بیشتر از روانشناسان ـ سرآمدشان فروید ـ بر او اثر گذاشتهاند؛ تا جایی که میدانم آلن تنها فیلمساز معاصریست که در فیلمهایش از حضور فیزیکی ـ حضور افتخاری مارشال مکلوهان در فیلم آنی هال ـ و معنوی فیلسوفان ـ بهترین موردی که میتوانم نام ببرم فیلم زلیگ است ـ بهره برده و بیپرده در مورد آنها و نظراتشان صحبت کرده و دیالوگنویسی میکند. او از اینکه مسائل و تفکرات مهم فلسفی را در آثارش جای دهد نه تنها ابایی ندارد، بلکه صادقانه در این راه میکوشد تا شاید عاقبت خودش و مخاطبش پاسخی برای بحرانیهای هویتی-فلسفی بیابند. از منظر روانشناسی هم این کتاب و سناریوی فیلم تازه چه خبر پوسیکت؟ که اولین فیلمنامه مهم اوست، هر دو ضد فرویدیترین کارهای او هستند؛ اما «آشر باوم چه مرگشه؟» در این ضدیت آگاهانه، به مراتب پختهتر است.
در این داستان چرا باوم در زمینه عشق و ازدواج فردی شکست خورده است؟ و وودی آلن که میگوید: «یعنی ممکنه انسان فقط یک عشق واقعی توی زندگی داشته باشه یا این فقط از اون داستانهای هالیوودیه» آیا این جمله درباره عشق نظر وودی آلن است؟
باوم در همان لحظهای که در طلب عشق است، آن را پس هم میزند چرا که توان زیستن در عشق را ندارد و همین هم سبب شکستش در عشق و ازدواج است. او میل به نزدیکی و صمیمیت دارد؛ اما همزمان از آن میترسد؛ او اعتماد نمیکند، شکاک و اهل قیاس و حسود است و با ذهنی کاوشگر و عصبی مدام احتمال خیانت را به میان میکشد و رابطه را برهممیریزد. شاید بشود گفت عشق و ازدواج برای او اقلیمی جهت زیستِ خوش و آرام نیست؛ بلکه میدان نبرد و هنگامهی سوءظنهاست. البته این هم به ذهن خطور میکند که در مورد تایلر داستان فرق داشت؛ ولی خب من چنین گمانی ندارم بههرحال ما که ماجرا را از زبانِ او نشنیدهایم! این را هم نباید از یاد برد که باوم با اینکه نویسنده خوبیست؛ موفقیت چندانی کسب نکرده و خودش را در حرفهاش شکستخورده میداند و همین شکست در کار، وارد زندگی عاطفیاش هم شده. عشق افراطی کانی به تِین و موفقیت یکشبهی این مرد جوان، سبب شکست مردانه او شده. اما درباره قسمت دوم پرسش شما باید بگویم این جمله از کتاب، جمع اضداد است، رماتیک و ضد رمانتیک، آرزو و تمسخر، موفقیت و شکست، ناجی یا نابودگر. بخش اول میگوید عشق زیباست و مطمئن؛ اما بخش دوم به عشق، به دیده شک و مَجاز مینگرد و تازه اگر عشق واقعی وجود داشته باشد و سراغ آدمی را بگیرد، آیا او بهسبب تمام آن ملاحظات فلسفی-عاطفی که درگیرش است، میتواند آن عشق را تشخیص دهد و حفظش کند؟ به گمانم این جمله یکی از آن درگیریهای اصلی ذهن آلن است؛ درگیریای که حتی پس از ازدواج پر ماجرای عاشقانهاش با سون-یی پرهوین، کسی که این کتاب را به او تقدیم کرده، هنوز به قوت خود پا برجاست.

آیا شما ردپای تجربه زیسته آلن را هم در این داستان دیده اید؟
نمیشود قصهگو بود و از قصههای خود نگفت؛ از تمام آن ماجراها و داستانهایی که تجربه خودِ نویسنده است یا برداشتِ او از تجربهای که اطرافیانش داشتهاند. نویسنده، خودش را مینویسد، افکارش را، شکها و تردیدهایش را، مشاهدات و احساساتش را و شکی نیست که وودی آلن چه منتقدان ادبی و سینمایی خوششان بیاد و چه نه یکی از بزرگترین قصهگوهای عصر حاضر هم از این قاعده مستثنی نبوده و نیست. نوشتن، جاری کردن کلمات و برانگیختن احساس و تفکر، خلقِ جهانی که چون فرزند برای نویسنده عزیز است، از تجربه زیسته میآید. همانطور که فرزند ادامه آدمیست، قصهگویی هم ادامه نویسنده است، بخش عزیزی از وجودِ او. برای مثال آلن، آنی هال را ـ البته همراه با مارشال بریکمن ـ در مورد رابطه عاطفی خودش و دایان کیتون نوشت. میدانیم که نام خانوادگی حقیقی کیتون، هال بوده است؛ در جهانی که آلن برای آنی هال خلق کرد شاهدیم که آدمها عاشق میشوند، فارغ میشوند، دوباره عاشق میشوند، اشتباه میکنند، خیال میکنند اینبار عشق حقیقی را یافتهاند و بعد تازه متوجه میشوند آنچه خیال میکردهاند عشق خالص است چیزی نبوده جز واکنششان به نیاز، ترس، شهوت، نوستالژی یا فرار از مرگ، و ما در «آشر باوم چه مرگشه؟» تکرار همان الگوی آنی هال را میبینیم. پس واضح است که ردپای تجربه زیسته آلن نه فقط در این کتاب، بلکه در تمام آنچه تاکنون نوشته و ساخته مشهود است، تمامِ آنچه که طی چند دهه به یادگار از او... اجازه دهید اینجا بروم سر وقت ترجمه دیگرم، کتاب «آنی هال (فیلمنامه اصلی)»، که در مقدمهاش نوشتهام: یادگاریهایی «از آن پسرکِ بروکلینیِ دیروز و پیرمردِ طردشدهی امروز که چندیست بسیاری دوری جستن از او را مصلحت میدانند و در دل، با رشک، تحسینش میکنند؛ و بهراستی، مگر بیشترمان عضو آن کلوپ نیستیم؟ عضو کلوپ ستایشکنندگان وودی آلن؟!»
نظر شما