سرویس دینواندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – رضا دستجردی: «سمپوزیوم» انجمن نوشیدن دستهجمعی شبانهای بود که همواره در میان یونانیزبانیهای باستان، حتی پیش از سقراط و افلاطون، رواج داشت. در این انجمن، که در خانه مردان اشرافی برگزار میشد، مردان اشرافی و اشرافزادگان مذکر نوجوان، که کموبیش خویشاوند یکدیگر بودند، پس از شام تا سپیدهدم معاشرت میکردند و در وصف مردی و مردانگی و ... میگفتند و مینواختند و میخواندند و میرقصیدند و گاهی گفتوگوهای نهچندان بلند، مشورتهای گوناگون، خودنمایی و لافزنی و ... میکردند. سمپوزیومی که سقراط در آن شرکت داشت، به احتمال فراوان، در حدود 416 پ.م. برگزار شده است. «سمپوزیوم» دستاورد دوران میانسالی افلاطون است. بهگفته هادی جعفری که ترجمه، شرح، توضیح، تفسیر و تیترگذاری «سمپوزیوم» را بر عهده داشته، او در این شاهکار خویش گویی میخواهد «دست گرم عشق را در دست سرد فلسفه بگذارد و نشان دهد که این دو، برخلاف آنچه مینماید، از اساس دو تا نیستند». آنچه از نظر میگذرد ماحصل گفتوگوی ایبنا با هادی جعفری است که اثرش از مجموعه «کلاسیکخوانی» نشر کرگدن در سال 1404 روانه بازار کتاب شده است. از این پژوهشگر و دانشآموخته فلسفه دین، آثار دیگری نیز همچون «بررسی امکان تفسیر دینی از افلاطون»، «ایمانگرایی کرکهگور»، «پرتوی بر پولیتیای افلاطون» و نظایر آن به چاپ رسیده است.
***
لطفاً در آغاز بفرمایید سمپوزیومها چه جایگاهی در یونان باستان داشت؟
سمپوزیومها در یونان باستان، نهادی تفریحی، سرگرمی، اجتماعی و تا حدی فرهنگی و آموزشی بود و اصلیترین بستر اتحاد اشراف و نمایش قدرت و ثروتشان محسوب میشد. در این سمپوزیومها شرکتکنندگان به خواندن اشعار هومر، شوخی و بذلهگویی و معاشقه اشراف با پسرها و گفتوگو درباره آداب معاشرت و نجوم و طب و تبادل اخبار سیاسی و اجتماعی و ... میپرداختند و ظاهراً هدفشان حفظ اتحاد اجتماعی و برخورداری از لذتهای فکری و جسمی بود. شرکتکنندگان همگی مردان طبقه اشراف بودند که در کنار پسرهای نورسیده و زیبا به نیمکتها لَم میدادند و در کنار معاشقه و تفریح و رقص و موسیقی و نوشیدن شراب رقیقشده و بازی و گفتوگوهای خودمانی و اجتماعی و گاهی سیاسی، مفاهیمی چون شجاعت و افتخار و دوستی را به پسرها میآموختند (پایدیا). گاهی در حاشیه، بحثهای جدیتر و فلسفی نیز مطرح میشده است اما غلبه با موضوعات اجتماعی و شعر و شوخی و تفریح بوده است.
شرکت تودههای مردم، عمدتاً یا فقط بهخاطر هزینه حضور ممکن نبوده است. مردم عادی در مکانهای سادهتری مثل میخانه شرکت میکردند. حضور زنان نیز ممنوع بوده است، مگر زنانی که اهل موسیقی و کمی سخنور بودند و فقط نقش مهماندار و همنشین مردان را داشتند.
قصه این بوده است که در سمپوزیومها کمابیش ارزشهای اخلاقی و اجتماعی به نسلهای بعدی منتقل میشده است. همچنین گاهی شکلگیری اتحادهای سیاسی و پیوندهای عمیق میان دوستان و متحدان بدون نظارت مستقیم دولت رخ میداده است، شاید بتوان گفت که سمپوزیومها بهزبان و کلام امروزیان، کمابیش رسانه محسوب میشده است: رسانهای چندمنظوره.

گویا سمپوزیومی که در خانه آگاتون دوست آتنی سقراط برگزار میشد، هیئتی دیگر داشت. از این تفاوت بفرمایید.
پیش از افلاطون، سمپوزیومها عمدتاً یا کاملاً جنبه اجتماعی و تفریحی و رقص و آواز و موسیقی و نمایش و بازی و معاشقه و گفتوگوهای خودمانی و نوشیدن شراب بوده است؛ با حاشیه کمابیش علمی کمرنگ. اما افلاطون در کاربرد سمپوزیوم کاملاً نوآوری کرد. او همه یا اغلب مؤلفههای پیشین را کمرنگ و بلکه بیرنگ میکند. در سمپوزیوم افلاطون، موسیقی و رقص در کار نیست و شراب فقط در حد اعتدال نوشیده میشود و بهجای تفریح، هر میهمان مأمور میشود که یک خطابه فلسفی درباره اروس (خدای عشق) تنظیم کند. این تصمیم افلاطون، در واقع یک بیانیه فلسفی و کمابیش انقلابی در تاریخ فرهنگ یونان باستان به شمار میرود. در این سمپوزیم، اروس، نهفقط یک نوع احساس شخصی، بلکه یک نیروی برانگیزاننده آموزش فضیلت و آفریننده نوعی گفتمان فلسفی به شمار رفته است.
اشاره کردهاید که افلاطون در این کتاب گویی خواسته است دست گرم عشق را در دست سرد فلسفه بگذارد. مرادتان از تلفیق این دو که ظاهراً تناسبی با هم ندارند چیست؟
شاید توضیح این موضوع، کمابیش متکی به تفکیکی باشد که من برای اولینبار در سرودهام «مثنوی آدمها» بهتفصیل آوردهام: لایه تُویه و لایهی رُویه. قصه این است که رویه عشق و فلسفه اگر دوگانه مینماید، تویه آنها از دید افلاطون یگانه است. و این یگانگی، همان نکتهایست که در فرازهای پایانی سخنان دیوتیما آمده است.
حال نکته این است که افلاطون اساساً فلسفه را دانایی نمیداند. فلسفه نزد او و سقراط «دوستداری دانایی» است. پس فلسفه، نوعی دوستداری و میل درونیست. اروس نیز (که او را خدای عشق مینامیدند) نزد ایشان نه یک احساس ساده، بلکه یک نیروی میانیست؛ یعنی نه کاملاً خداست و نه کاملاً انسان. اروس و عشق، همواره در میانه و مرز حرکت میکند؛ و لذا همواره سرشار از شوق و اشتیاق و میل و دوستداریست. همین شوق است که انسان را به حرکت وا میدارد: از عشق به یک بدن زیبا به عشق به تمام بدنهای زیب، و سپس به عشق به زیبایی روح (اخلاق و دانش)، سپس به عشق به زیبایی قوانین و نهادها، سپس عشق به زیبایی علوم و دانشها، و آنگاه عشق به خود زیبایی مطلق (ایده زیبایی)، که همان نیکی و حقیقت است. اروس، گرم و پرشور و دوستدار، دست انسان را میگیرد و به سوی «دوستداری حقیقت» بالا میبرد. فلسفه نیز عشق به دانایی و حقیقت است. فیلسوف، عاشق و بلکه عاشقترین است. بهعبارت دیگر، عشق، بدون جهتگیری و گرایش به حقیقت، در حد عشق جسمانی میماند؛ و فلسفه نیز بدون عشق، خشک و بیجان میشود. سمپوزیوم همان محملیست که عشق و فلسفه، همآغوش میشوند و زیبایی را میزایند: چه در شکل فرزند انسانی و چه در قالب هنر و قانون خوب و تفکر جاودان. و شاید برای همین است که افلاطون از دل یک سمپوزیوم تفریحی و سرمستی و رقص و موسیقی و معاشقههای جسمانی و گفتوگوهای خودمانی، خطابههای فلسفی و جدی میآفریند.
چرا در «سمپوزیوم» حضور ظاهری سقراط کمرنگ است؟
افلاطون سمپوزیوم را با خطابههای بلاغی و بلکه نمایشهای بلاغی شروع میکند. ظاهراً افلاطون میخواهد تقابل خطابه و گفتوگوی حقیقتمحور را نشان بدهد. و شاید از همینروست که سقراط را نیز دیر وارد چنین سمپوزیومی میکند. و نیز شاید افلاطون میخواهد ابتدا با چیدن خطابههای نمایشی و هنری و متنوع و گاه متناقض، و طرح عشق جسمانی و اجتماعی و کمدی و شاعرانه و ...، در نهایت، عشق اصیل و حقیقی را از زبان سقراط (و بهنقل از دیوتیما) بگوید. انگار چنین محفلی، چندان جای انسانی چون سقراط نیست! و اگر هست، سقراط بهجای اینکه خودش سخن بگوید، از زبان استادش سخن میگوید.
و اما حرف اصلی و اصل حرف دیوتیما چیست؟ دیوتیما میگوید اروس نه خداست و نه انسان؛ و نه داناست و نه نادان. اروس، همیشه در دو حالت در نوسان است: نیاز و نیایش. قصه این است که اگر سقراط در سمپوزیوم، بسیار ظاهر میشد و سخن میزد، شاید سخن اصلی و اصل سخنش پنهان یا نیمهپنهان میماند. و اساساً کمرنگ بودن ظاهری او در این محفل بلاغت و مدح و ثنای اروس، دقیقاً همان میانیبودن است: میانه فقر و اشتیاق. یعنی سقراط هم، مثل اروس، در میانه زیست میکند؛ یعنی او میداند که نمیداند؛ یعنی او نه داناست و نه نادان. او دوستداری داناییست. سقراط در سمپوزیم خانه آگاثون، در میانه ایستاده است: نه کاملاً در سطح مهمانیهای جسمی و هنری، و نه کاملاً جدا از آنها.
از منظری دیگر چون سمپوزیوم، سمپوزیوم اهل شعر و هنر و دانش و طبابت و تفریح و طنز و کمدیست، گویی افلاطون میخواهد سقراط را در پلهای بالاتر از این پلهها بگذارد. دقیقاً بههمین خاطر است که سقراط در این اثر، آدمی عجیب و بیجا تلقی میشود!
اما حضور آلکیبیادس (جوان عاشق سقراط) در قسمت پایانی سمپوزیوم، و پرداختن زیاد او به سقراط (بهجای پرداختن به موضوع مجلس، اروس) حضور کمرنگ ظاهری سقراط را جبران میکند و به یک معنا، حضور باطنی سقراط در اثر، بیشتر و قویتر میشود. هرچه سقراط کم میگوید، آلکیبیادس از سقراط میگوید. انگار افلاطون دارد میگوید که اگر سقراط درسمپوزیوم کم میگوید، به خاطر این است که زندگیاش و خصلتهایش (که آلکیبیادس کمابیش به آن میپردازد)، خود، بهترین گواه دیدگاهش است.
در واقع، در بخش پایانی کتاب، وقتی آلکیبیادس مستانه وارد میشود، آنجاست که ناگهان همه نگاهها و توجهها بهسمت سقراط میرود. آلکیبیادس میگوید: «این مرد بهظاهر ساده، در واقع شگفتانگیزترین مرد است. من عاشق او هستم ولی هر دفعه که به او نزدیک میشوم، او مرا پس میزند». یعنی با ورود آلکیبیادس به سمپوزیوم، ناگهان سقراط محور و موضوع مجلس میشود. و افلاطون انگار میخواهد به خواننده بفهماند که حرف اصلی و اصل حرف را سقراط میزند ولی برای اینکه آن حرف، ارزشمند به نظر برسد، نخست باید سخن دیگران را بشنویم. فایدروس، پاوسانیاس، اریکسیماخوس، آریستوفانس و آگاثون هر کدام از زاویهای، عشق را تعریف میکنند: عشق عاشقپیشه، عشق قانونی، عشق پزشکی، عشق کمدی، عشق شاعرانه. تمام این سخنان انگار پیشگفتاریست برای اینکه سقراط بیاید و بگوید: «شما نکتههایی مطرح کردید ولی نکته اصلی و اصل نکته چیز دیگری است.»
به دیوتیما اشاره کردید. او کیست و چه جایگاهی در اندیشه سقراط دارد؟
دیوتیما یکی از شگفتانگیزترین چهرههای همه کتابهای افلاطون است. او یک زن است. و این اولین شگفتیست. چرا؟ چون در دولتشهر آتن ــ که زنان آزاد و محترم حتا اجازه حضور در سمپوزیوم را نداشتند ـــ افلاطون ناگهان در سمپوزیوم، یک زن را محور و استاد و معلم سقراط قرار میدهد! او یک کاهن و گویی شخصیتی فرازمینیست و به امور الهی و آیینهای رازآمیز آگاه است. از اهالی مانتینیاست؛ شهری در آرکادیا که مرکز آیینهای کهن و زنانه بوده است. در امور تطهیر و قربانی نیز مربی و استاد بوده و حتا یک بار آتن را از یک طاعون دهساله نجات داده بوده است. بسیاری از پژوهشگران باور دارند که دیوتیما شخصیتی عمدتاً ساختگی از سوی افلاطون است. شاید او را بتوان بر اساس یک زن کاهن واقعی به نام «دیوتیما» یا بر اساس شخصیتهایی مانند «آسپاسیا» (معشوقه پریکلس که سقراط در منون از او نام میبرد) برساخته افلاطون دانست. بههرحال دیوتیما واقعی باشد یا غیرواقعی، محور اصلی سمپوزیم است و افلاطون و سقراط به دلایلی حرف و سخن خود را از زبان او مطرح کردند تا سخن بر مجلس بنشیند. دیوتیما نماد تقابل با سخنوریها و نمایشها و بارزیهای بلاغی و کلامی و هنری و شاعرانه و علمی و طبی سخنرانها در توصیف اروس است. بهعبارت دیگر از نظر ساختاری و ظاهری، سقراط فقط واسطه است میان دیوتیما و مخاطب اثر، اما از نظر باطنی، دیوتیما همان سقراط و افلاطون است؛ یعنی سخن دیوتیما همان سخن سقراط و افلاطون است. دیوتیما فقط صفحات معدودی از کتاب را در اختیار دارد اما او و حرف او قلب فلسفی اثر است. سقراط بعد از اتمام نقل قول از او میگوید که این همان سخنیست که دیوتیما به من گفته است؛ و من سخنش را باور دارم.» و افلاطون با همین باور، بقیه کتاب را به پیش میبرد.
افلاطون با کثرت واسطهها و سخنرانها در «سمپوزیوم» چه چیزی را میخواهد به مخاطب و خواننده اطمینان دهد؟
سمپوزیوم افلاطون ساختاری «قصه در قصه» دارد: آپولودوروس (که بسیار به سقراط تعصب دارد) برای برخی از دوستانش درباره وقایع سمپوزیوم خانه آگاثون از قول آریستودموس (یکی از شاگردان سقراط که در سمپوزیوم حاضر بوده است) میگوید. در سمپوزیوم، شش نفر (فایدروس، پاوسانیاس، اروکسیماکوس پزشک، آریستوفانس، آگاثون، و سپس سقراط) خطابهای دارند. در دل سخنانِ سقراط، او سخنان دیوتیما (کاهنِ مانتینیا) را نقل میکند. میخواهم چه بگویم؟ میخواهم بگویم که از «حقیقت نهایی درباره عشق» تا گوش مخاطب کتاب «سمپوزیوم»، چهار واسطه وجود دارد: آپولودوروس، آریستوفانس، سقراط، دیوتیما. در واقع، افلاطون بهدنبال این است که نشان بدهد سمپوزیوم، چندان تاریخی نیست و نباید در اینجا در جستوجوی واقعیت عینی بود. انگار افلاطون میخواهد از این طریق به آزادی فلسفی برسد. بهعبارت دیگر، افلاطون با فاصله انداختن بین خودش و محفل سمپوزیوم، انگار دارد بر این نکته تکیه میکند که آنچه میخوانید و میبینید، بازآفرینی ادبی و فلسفیست. از اینرو، مخاطب اثر، دیگر دغدغه «صحتوسقم نقل گفتوگوها» را ندارد. مخاطب راحت و آزادانه میتواند بر معنای فلسفی توجه داشته باشد.
اما افزون بر این نکته او میخواهد اطمینان دهد که این اثر، چیزکی از واقعیت را نیز در بر دارد؛ به خصوص که افلاطون جزئیات عجیبی را میآورد! مثل خماری میهمانان، نوکری که از کنار آریستودموس عبور کرد، جای سقراط روی نیمکت و ... . افلاطون میخواهد القا کند که این محفل، انگار واقعاً اتفاق افتاده بوده است، اما طبیعیست که بعضی از موارد جزئی عوض شده باشد؛ زیرا این محفل، چندین و چند راوی دارد.
همچنین افلاطون میخواهد با آوردن سخنرانهای گوناگون و گاهی ناساز، به مخاطب اطمینان دهد که نظریه نهایی دیوتیما در مقابل همه دیدگاههای رایج زمانه ایستاده و پیروز بیرون آمده است. مخاطب با شنیدن سخنان متعارف درباره عشق، انگار به این نتیجه میرسد که هیچکدام از این سخنان، بهتنهایی کافی نیستند و همهشان تحت آفتاب تیزوتند سخنان دیوتیما ذوب میشوند.
شاید این نیز باشد که افلاطون میخواهد بر همان ویژگی سقراط تأکید کند که سقراط میگفت: «من میدانم که نمیدانم»، پس قولهای گوناگون را آورد و سرانجام قول خود را.
تقابل افلاطون با شعر و شعرا چگونه بوده است؟ بهگفته شما: «گویی نزد افلاطون، شعر و فلسفه هم در ستیز با هماند و هم در آشتی و همکاری با هم».
افلاطون در چندین اثر کلیدی خود، حملات شدیدی به شعر و شاعران میکند: در پولیتیا (جمهوری) از شاعران بهویژه هومر، با تعبیر «مقلدان درجه سوم» یاد میکند و میگوید که خدا حقیقت را آفرید و نجار تخت را بهشکل حقیقت ساخت، اما شاعر فقط تصویر تخت نجار را تقلید میکند. پس شعر دو درجه از حقیقت فاصله دارد. افلاطون باور دارد که شاعران، بخش عاطفی و حیوانی نفس را ارضا، و بخش عقلانی را سرکوب میکنند. لذا در شهر آرمانی خود، شاعران را با احترام فراوان اخراج میکند.
در کتاب «سمپوزیوم»، آگاتون (شاعر تراژدی) در جایگاهیست که خطابهاش ظاهراً زیبا و باطناً ضعیفترین خطابه است، زیرا آگاثون عشق را فقط با صفات خوب و زیبا مدح میکند بدون اینکه به چیستیاش بپردازد.
در گُرگیاس و ایون، شعر را نوعی الهام جنونآمیز و الهی میداند و میگوید شاعر، خودش نمیداند چه میگوید و شعرش ربطی به دانایی و حقیقت ندارد.
اما از طرفی، افلاطون خود، شاعر بسیار قدرتمندیست و آثارش کمابیش بهقلمی بس شاعرانه نوشته شده است. ارسطو و دیوژن میگویند که افلاطون در جوانی شعر میسروده است، اما نقل شده است که بعد از ملاقات با سقراط، اشعارش را سوزانده است.
بهطور کلی، آثار افلاطون آثاری بسیار شاعرانه و ادبیست و سرشار از فنون شاعرانه است: تمثیل، استعاره، اسطوره، شخصیتپردازیهای زنده، و خطابههای در «سمپوزیوم». در واقع، او شعر را ابزار میداند تا با آن، سخن فلسفیاش را بزند. این یعنی او نه با شعر بلکه با برخی از محتواهای شعر مخالف است. مثلاً با اشعاری که در امر تربیت کودکان و نوجوانان تأثیر نامطلوبی بر کودکان و نوجوانان میگذارد، بهشدت مخالف است، چراکه اساساً دغدغه افلاطون تربیت است. افلاطون میگوید تراژدیها با نمایش اندوه و گریه قهرمانان، مخاطب را تحریک میکنند که در اندوه شکننده دیگران غرق شود. در واقع افلاطون شاعران را به رسمیت میشناسد و شعرشان را ارج مینهد اما با شعری که محتوایش آسیبزننده به کودکان و جوانان باشد و مخاطب را از حقیقت دور کند مخالف است.
نظر شما