سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – سایه برین: قصهگویی برای کودکان، فراتر از روایت یک داستان، فرصتی برای تجربه دنیایی تازه، شناخت تفاوتها و پرورش همدلی است؛ فرصتی که اگر با انتخاب قصهای متناسب با دنیای کودکی همراه شود، میتواند مفاهیم انسانی و اخلاقی را بدون نصیحت مستقیم به مخاطبان خردسال منتقل کند. در همین راستا، آکادمی مهر و خرد گیومه به مدیریتمسئولی مهرانگیز اخوی، برنامهریزی و اجرای برنامههای ویژه روز جهانی کودک را بر پایه کتاب، ادبیات کودک و انتخاب قصههایی متناسب با نیازها و ویژگیهای این گروه سنی پیش برد؛ رویکردی که در انتخاب و اجرای قصهگویی «لولوی آوازهخوان» نیز مورد توجه قرار گرفت. تدبیر و برنامهریزی آکادمی بر این اصل استوار بود که هر بخش از این رویداد، از قصهگویی تا دیگر برنامههای فرهنگی و هنری، با دنیای کودکان پیوند داشته باشد و در کنار سرگرمی، زمینهای برای تجربه مفاهیم ارزشمند انسانی فراهم کند.
در همین چارچوب، مریم شفیعزاده با روایت قصه «لولوی آوازهخوان»، داستان کودکی را برای مخاطبان بازگو کرد که برخلاف انتظار خانوادهاش، بهجای نعرهزدن و ترساندن دیگران، استعداد آوازخواندن دارد و در مسیر کشف تواناییهای خود، دنیایی متفاوت را تجربه میکند. این قصه با پرداختن به موضوعاتی چون پذیرش تفاوتها، کشف استعدادهای فردی، غلبه بر ترسهای ذهنی و اهمیت دوستی و همدلی، فرصتی برای بازاندیشی در نگاه بزرگترها به دنیای کودکان نیز فراهم میآورد.
شفیعزاده در این گفتوگو، ضمن توضیح چگونگی بازآفرینی این قصه برای روایت شفاهی، از اهمیت شناخت مخاطب در قصهگویی، نقش لذت و سرگرمی در فرایند یادگیری و ضرورت پرهیز از آموزش مستقیم و نصیحتمحور سخن میگوید. او قصهگویی را هنری میداند که به کودکان امکان میدهد با شخصیتهای داستان همذاتپنداری کنند، جهان قصه را در ذهن خود بسازند و از خلال تجربهای خیالانگیز، مفاهیمی چون خودشناسی، پذیرش دیگران و برقراری ارتباط مؤثر را بیاموزند؛ تجربهای که میتواند از سالهای نخست زندگی، زمینهساز شکلگیری روابطی سالمتر و جهانی همدلانهتر باشد. متن کامل این مصاحبه را با هم میخوانیم.
قصه «خانواده لولوخورخوره» داستان کودکی است که برخلاف انتظار خانوادهاش نمیتواند مثل یک لولوخورخوره نعره بزند و صدایش بیشتر برای آواز خواندن مناسب است. ایده و پیام اصلی این قصه از کجا شکل گرفته است؟
«لولوی آوازهخوان» یکی از کتابهایی است که در بخش کودک کتابخانههای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، بهصورت نمایشنامه منتشر شده است. از آنجا که قصه این کتاب برایم بسیار جذاب بود، پیشتر نمایشنامهخوانی آن را با بچهها کار کرده بودم. سپس قصه را به شکل روایت شفاهی درآوردم و متناسب با مخاطبم، آن را بازآفرینی کردم. گاهی نیز تغییراتی در داستان ایجاد میکنم تا مخاطبان آن روز بتوانند ارتباط بهتری با قصه برقرار کنند. برای مثال، ممکن است شکل تنبیهها را تغییر دهم. در واقع، داستان را با ادبیات خودم و متناسب با نیازها و ویژگیهای مخاطب تعریف میکنم.
در این داستان، پدر انتظار دارد فرزندش شبیه خودش باشد و همان کاری را انجام دهد که از یک لولوخورخوره انتظار میرود، اما کودک استعداد دیگری دارد. به نظر شما این بخش از قصه چه حرفی برای والدین و کودکان امروز دارد؟
پیام اصلی قصه «لولوی آوازهخوان» بیشتر متوجه والدین و بزرگترهاست. البته داستان در لابهلای روایت خود، پیامهای کوچکتری نیز برای کودکان دارد، اما مخاطب اصلی پیام آن، بزرگترها هستند. این قصه به ما یادآوری میکند که نباید صرفاً از زاویه دید خودمان به دنیا نگاه کنیم و بر اساس خواستهها و ذهنیتهای خودمان برای آینده فرزندانمان تصمیم بگیریم. لازم است بتوانیم دنیا، محیط اطراف و آینده را از منظر کودکان ببینیم و به علایق، نیازها و استعدادهای آنها توجه کنیم.
والدین باید به فرزندانشان کمک کنند تا در مسیری متناسب با استعدادها، علایق و سلیقههای خود قرار بگیرند و از زندگی لذت ببرند. مهم این است که کودک نهتنها بتواند هدف مناسبی برای خود انتخاب کند، بلکه در مسیر رسیدن به آن هدف نیز احساس رضایت داشته باشد. میخواهم فرزندانمان در فرایند تلاش برای رسیدن به اهدافشان، با خودشان، زندگیشان، هدفهایشان و تلاشهایی که میکنند، احساس خوبی داشته باشند.
یکی از پیامهای مهم داستان این است که هرکس برای کاری ساخته شده و قرار نیست همه شبیه هم باشند. چرا پرداختن به مفهوم «پذیرش تفاوتها و کشف استعدادهای فردی» در ادبیات و قصههای کودک اهمیت دارد؟
ما قصه میگوییم تا به کودکان کمک کنیم نوعی زیست ذهنی را تجربه کنند و با شخصیتهای داستان همذاتپنداری داشته باشند. وقتی کودکان خودشان را جای شخصیتهای قصه قرار میدهند، میتوانند مفاهیم داستان را بهتر درک کنند. این تجربه ذهنی که از طریق شنیدن یک قصه خوب و قصهگویی مؤثر شکل میگیرد، همان چیزی است که به انتقال بهتر مفاهیم اخلاقی و انسانی کمک میکند؛ مفاهیمی که ما بهعنوان تسهیلگر، مربی کودک و نوجوان، روانشناس یا پدر و مادر میخواهیم به کودکان منتقل کنیم.
هدف ما آموزش مهارتهای زندگی به کودکان است تا بتوانند زندگی بهتر، زیباتر و مسالمتآمیزتری داشته باشند، روابط میانفردی سالمی برقرار کنند و از ارتباط مؤثر برخوردار شوند. همچنین میخواهیم یاد بگیرند که خودشان و دیگران را با تمام استعدادها، نیازها، علایق و سلیقههای متفاوتشان بپذیرند. هر فرد باید بتواند در روابط خود به گونهای رفتار کند که دیگری نیز احساس بهتری نسبت به خودش داشته باشد.
اگر انسانها به استعدادهای فردی و ظرفیتهای وجودی یکدیگر احترام بگذارند، دنیا میتواند جای زیباتر و آرامتری باشد. در چنین شرایطی، انسانها با درک حضور دیگری میتوانند جهانی بسازند که در آن، همه احساس بهتری داشته باشند.
به نظر من، این یکی از مهمترین موضوعاتی است که در حوزه تعلیموتربیت کودکان، پرورش استعدادهای آنها و حتی در ارتباط روزمره والدین با فرزندانشان باید مورد توجه قرار بگیرد. باید به کودکان کمک کنیم بفهمند که هر فردی با استعدادها و تواناییهای خاص خود در جایگاهی قرار میگیرد و میتواند ارزشمند باشد و به دنیای اطرافش کمک کند.
این نگاه، نوعی نگرش همدلانه به خودمان و دیگران است. ما از طریق همدلی، چه با درک ذهنی و چه با توجه به حضور واقعی دیگری، میتوانیم دنیایی آرامتر، زیباتر و موفقتر داشته باشیم. چه خوب است که کودکان از همان سالهای نخست زندگی این موضوع را یاد بگیرند.
قصه یکی از بهترین ابزارها برای انتقال این درک است؛ زیرا به کودکان امکان میدهد در ذهن خود زندگی دیگری را تجربه کنند و با شخصیتهای داستان همذاتپنداری داشته باشند. آنها در جریان قصه با شخصیتهایی مواجه میشوند که ممکن است برخلاف تصورشان رفتار کنند و با تواناییهای متفاوت خود به موفقیت برسند. کودک با خود فکر میکند که چه جالب است اگر فردی دیگر، حتی همکلاسی یا دوستش، توانایی متفاوتی داشته باشد. در چنین شرایطی، میتوانیم به این درک برسیم که با تکیه بر تواناییهای متفاوت یکدیگر و همکاری جمعی، قادر خواهیم بود دنیای زیباتر، موفقتر و آرامتری بسازیم.
از نگاه شما یک قصهگوی حرفهای هنگام انتخاب قصه برای کودکان باید به چه ویژگیهایی توجه کند؟ آیا یک قصه خوب برای کودک باید حتماً پیام آموزشی مشخصی داشته باشد؟
من فکر میکنم قصهگو باید در سه زمینه به شناخت برسد: شناخت خود، شناخت قصهها و شناخت مخاطب.
نخستین مورد، شناخت خود و ظرفیتها و توانمندیهای فردی است. قصهگو باید بداند چه کسی است، چه تواناییهایی دارد، به چه موضوعاتی علاقهمند است و کدام قصهها را بهتر میتواند روایت کند. او باید ظرفیتهای وجودی خود را بشناسد و بداند در ارائه یک قصه خوب از چه قابلیتهایی برخوردار است.
دومین مورد، شناخت قصههاست. قصهگو باید آنقدر داستان خوانده باشد که بتواند قصههای متناسب با نیازها و سلیقه گروه سنی مخاطبش را پیدا کند. باید داستانی را انتخاب کند که هم به آن علاقه دارد و هم با تواناییهایش متناسب است؛ قصهای که بتواند آن را بهخوبی روایت کند.
اما سومین مورد که از همه مهمتر است، شناخت مخاطب است. قصهگو باید بداند مخاطبش در چه شرایطی زندگی میکند و از نظر اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و عاطفی در چه وضعیتی قرار دارد. آیا مخاطب او بازیگوش است یا بیشتر به تفکر گرایش دارد؟ در چه فضای اجتماعی و اقتصادی رشد کرده است؟ تا چه اندازه میتواند با قصه ارتباط برقرار کند و آنچه را که قصهگو روایت میکند، بفهمد؟
این شناخت به ما کمک میکند تا در انتخاب قصه مناسب و تولید هر اثری برای کودکان موفقتر باشیم. یکی از دلایل موفقیت بسیاری از فیلمها و انیمیشنهای کودکانه در جهان، توجه به شناخت مخاطب است.
قصهگو نباید صرفاً نصیحتکننده باشد؛ بلکه باید جنبههای لذتبخش قصه را نیز در نظر بگیرد. بدون لذت، یادگیری بهدرستی اتفاق نمیافتد. اینکه قصهای را صرفاً به دلیل داشتن پند و پیام آموزشی انتخاب کنیم، معیار مناسبی برای انتخاب داستان نیست. پیام انسانی و اخلاقی باید یکی از ابعاد قصه باشد، نه تمام آن. در وهله نخست، باید ذهن کودک درگیر داستان شود و کنجکاوی او برانگیخته شود. در این صورت، ممکن است کودک در کنار پیام اصلی، نکتههای دیگری نیز از قصه بیاموزد.
من باید از جایگاه نصیحتکننده خارج شوم و بهعنوان قصهگو، با شناخت مخاطب، انتخاب داستان مناسب و آگاهی از ظرفیتهای خودم، شرایطی فراهم کنم که کودک از شنیدن قصه لذت ببرد و در عین حال، پیامهای مختلفی دریافت کند.
این اتفاق زمانی رخ میدهد که کار هنری خود را آنقدر دقیق انجام دهم که تصویرسازی ذهنی در کودک شکل بگیرد و پیوند او با داستان حتی برای لحظهای قطع نشود. کودک باید از همان لحظهای که من روایت را آغاز میکنم، وارد دنیای قصه شود و تا پایان در آن باقی بماند. در چنین شرایطی، میتوانم قصهای ارائه کنم که هم از نظر آموزشی مؤثر باشد و هم لذتبخش.

قصهگویی برای کودکان فقط خواندن یا تعریف کردن یک داستان نیست؛ لحن، صدا، مکث، حرکت و ارتباط با مخاطب هم اهمیت زیادی دارد. شما هنگام قصهگویی چطور تلاش میکنید کودکان را وارد جهان قصه کنید؟
قصهگویی هنری است که به مجموعهای از ظرفیتهای وجودی قصهگو وابسته است. تا زمانی که نتوانم از تواناییهایی مانند لحن، حرکت، صدا، بیان، انتخاب واژهها و جملهبندی مناسب و حتی نگاه و حرکات بدنم بهدرستی استفاده کنم، کودکی که به قصه من گوش میدهد، نمیتواند تصویرسازی ذهنی دقیقی داشته باشد.
وقتی تصویرسازی ذهنی بهدرستی شکل نگیرد، کودک نیز نمیتواند با شخصیتهای داستان همذاتپنداری کند، خود را جای آنها بگذارد و بهصورت ذهنی، زندگی در دنیای قصه را تجربه کند. در نتیجه، قصه تأثیرگذاری موردنظر را نخواهد داشت و ممکن است کودک پس از پایان روایت، حتی داستان را نیز به خاطر نسپارد.
مهمترین عاملی که قصه و قصهگویی را ماندگار میکند و به آن جادو میبخشد، این است که قصهگو داستانش را به گونهای روایت کند که مخاطب در تمام لحظات شنیدن، از دنیای واقعی فاصله بگیرد و وارد دنیای قصه شود؛ گویی در آنجا زندگی میکند.
کودک در این فرایند، خودش صحنههای داستان را در ذهنش خلق میکند. او بر اساس ذهنیت، درک و نگرش خود به زندگی، لباس شخصیتها، دکور خانه آنها، رنگها و جزئیات محیط را تصور میکند؛ درست مانند تابلویی نقاشی که در ذهنش شکل میگیرد. بنابراین، کودک بهصورت ناخودآگاه در خلق دنیای قصه مشارکت میکند و سهمی جدی در شکلگیری آن دارد. همین مشارکت باعث میشود قصه برای او ماندگارتر شود.
برای مثال، چرا قصههایی را که مادربزرگهایمان در سالهای دور برای ما تعریف میکردند، هنوز به یاد داریم؟ یکی از دلایلش این است که آنها داستان را به گونهای روایت میکردند که ما در ذهنمان دنیای قصه را میساختیم. در خلق آن دنیا نقش داشتیم، با شخصیتها همذاتپنداری میکردیم و داستان را زندگی میکردیم. به همین دلیل، قصه به تجربهای از زندگی خودمان تبدیل میشد و دیگر چیزی کاملاً جدا از وجود ما نبود.
از سوی دیگر، قصهگو نیز باید چنان به داستان باور داشته باشد که ترس شخصیتها را احساس کند، با شادی آنها شاد شود و حتی طعم شیرینیهایی را که در داستان توصیف میشوند، در ذهن خود احساس کند. او باید بتواند احساس واقعی و صادقانه خود را به مخاطب منتقل کند و او را به دنیای قصه پیوند بزند. در این صورت است که ماندگاری و تأثیرگذاری قصه اتفاق میافتد.
اگر از این توانمندیها و ابزارهای هنری استفاده نکنیم، عملاً کار مؤثری انجام ندادهایم. ممکن است بهترین قصه دنیا را انتخاب کنیم، اما اگر هنگام روایت از لحن مناسب استفاده نکنیم، واژهها را درست به کار نبریم، حرکات بدنمان متناسب نباشد یا از نگاه و ظرفیتهای صوتی خود بهدرستی بهره نگیریم، نمیتوانیم ارتباط لازم را با مخاطب برقرار کنیم.
حتی ممکن است خواندن کتاب توسط کودک تأثیر بیشتری از شنیدن روایت ضعیف یک قصهگو داشته باشد؛ زیرا اگر قصهگو نتواند تصویرسازی ذهنی و ارتباط مؤثری ایجاد کند، داستان نیز تأثیر مورد انتظار را بر مخاطب نخواهد گذاشت.
در قصهگویی برای کودکان و نوجوانان، مرز میان سرگرمی و آموزش کجاست؟ چطور میتوان مفاهیم مهمی مثل خودشناسی، پذیرش تفاوتها و کشف استعدادها را بدون اینکه قصه تبدیل به یک درس مستقیم و شعاری شود، منتقل کرد؟
فکر میکنم در پاسخ به پرسشهای قبلی نیز به این موضوع اشاره کردهام. اگر اصل لذت را از آموزش حذف کنیم، یادگیری بهدرستی اتفاق نمیافتد. یکی از مهمترین ویژگیهای قصهگویی، تأثیرگذاری غیرمستقیم آن است. اگر قرار باشد پیام داستان را بهصورت مستقیم به مخاطب منتقل کنیم، کار ما به درس مدرسه و آموزش مستقیم تبدیل میشود.
قصهگویی به این دلیل غیرمستقیم عمل میکند که میخواهد مخاطب، چه کودک و چه نوجوان، زندگی شخصیت داستان را در ذهن خود تجربه کند، خودش را جای او بگذارد و از این طریق تحت تأثیر قرار بگیرد. بنابراین، آموزش در قصهگویی وجود دارد، اما این آموزش باید غیرمستقیم باشد. اگر پیام را مستقیم و صریح به مخاطب تحمیل کنیم، در شیوه قصهگویی خود دچار ایرادی اساسی شدهایم. در چنین شرایطی، بهتر است بهجای قصهگویی، نقش معلم یا مربی را بر عهده بگیریم و موضوع موردنظر را مستقیماً آموزش دهیم.
ما قصه میگوییم تا آموزش غیرمستقیم و در نتیجه، ماندگارتر و عمیقتری داشته باشیم. افزون بر انتقال مفاهیم اخلاقی، قصهگویی میتواند مهارتهای دیگری مانند حل مسئله، ارتباط مؤثر و مدیریت هیجان را نیز در کودکان تقویت کند. همه این موارد دربردارنده پیام و نوعی آموزش هستند.
البته تحقق این اهداف به توانایی قصهگو بستگی دارد. او باید مخاطب خود را بشناسد، قصه مناسبی انتخاب کند و از ظرفیتهای وجودیاش در زمان و اندازه مناسب بهره ببرد تا تجربه موردنظر در ذهن مخاطب شکل بگیرد.
بنابراین، نمیتوان گفت قصهگویی فاقد جنبه آموزشی است. ما در این هنر، از ابعاد و جنبههای مختلف به مخاطب آموزش میدهیم، اما این آموزش کاملاً غیرمستقیم، سرگرمکننده و جذاب است.
گاهی تصور میکنیم قصهای صرفاً برای سرگرمی تعریف میکنیم؛ اما یک قصه مناسب و ساختارمند، حتی اگر با هدف سرگرمی روایت شود، میتواند حامل پیامهای اجتماعی و اخلاقی باشد. قصه ابزاری است برای رسیدن به هدفی که در نظر داریم. بر اساس این هدف، داستانی را انتخاب میکنیم و گاهی نیز تغییراتی در آن ایجاد میکنیم تا برای مخاطب مناسبتر شود.
در نتیجه، قصهگویی باید هدفمند و ساختارمند باشد، اما در تمام این مراحل، اصل لذتبخشی و سرگرمکنندگی آن را نیز باید در نظر بگیریم.
چرا فکر کردید قصه «خانواده لولوخورخوره» برای اجرا در مراسم روز جهانی کودک انتخاب مناسبی است؟ این داستان چه نسبتی با مفاهیمی دارد که روز جهانی کودک قرار است به آنها توجه کند؟
کودک مجموعهای از ترسها، پرسشها و ذهنیتهایی است که بسیاری از آنها را بزرگترها به شیوههای مختلف در ذهن او شکل دادهاند. برای مثال، ترس از لولو و دیو همچنان در ذهن برخی کودکان وجود دارد. البته کودکان امروز به دلیل دسترسی گستردهتر به رسانهها و ارتباطات، در بسیاری از زمینهها آگاهی بیشتری دارند و ممکن است کمتر از گذشته بترسند، اما این ترسها همچنان وجود دارند.
یکی از اهداف من این است که این غولهای ذهنی و باورهای نادرست را در ذهن کودکان بشکنم و به آنها کمک کنم ترسهای بیاساس خود را کنار بگذارند. میخواهم مفاهیمی مانند دوستی، دوست داشتن، مهربانی، همدلی، آواز و شادی را به آنها منتقل کنم.
موضوعات دیگری نیز برایم اهمیت دارند؛ برای مثال، اینکه تمیزی و مسواک زدن میتواند لذتبخش باشد یا مدرسه رفتن و آموختن، تجربهای شیرین باشد. گاهی بزرگترها به گونهای درباره مدرسه و درس صحبت میکنند که کودکان نسبت به آنها نگرش منفی پیدا میکنند. من میخواهم چنین ذهنیتهایی تغییر کند و کودکان نسبت به دانشآموختن، کتابخواندن، انجام کارهای خوب و منظم بودن نگرش مثبتتری داشته باشند.
از سوی دیگر، میخواهم نشان دهم که حتی لولوها نیز ضعفها و ترسهای خودشان را دارند و دوست دارند در جایگاه خوبی قرار بگیرند. آنها نیز ویژگیهایی دارند که میتوان آنها را از منظر انسانی بررسی کرد. در دنیای واقعی هم ممکن است با افرادی مواجه شویم که رفتارهایی شبیه لولوها دارند. مهم این است که بهجای گرفتار شدن در ترس و انزوا، به خوبیها توجه کنیم و برای آگاهی و رشد خودمان تلاش کنیم.
لولوی آوازهخوان در خانوادهای زندگی میکند که از او انتظار دارند ترسناک باشد، اما او نمیخواهد صرفاً در همین نقش باقی بماند. او از سرزمین آدمها فاصله دارد، ولی وقتی وارد مدرسه میشود، مورد توجه معلم و همسالانش قرار میگیرد و میتواند با آنها دوست شود. معلم که نماد آگاهی و بیداری است، به او آموزش میدهد و لولو نیز بهتدریج جایگاه خود را پیدا میکند. وقتی آواز میخواند، دیگران دوستش دارند و ارتباطهای تازهای شکل میگیرد. در این فرایند، دنیا برای او زیباتر میشود.
به همین دلیل، فکر میکنم این قصه برای روز جهانی کودک انتخاب مناسبی است. داستان به ما یادآوری میکند که اگر آگاه و بیدار باشیم، به پاکیزگی جسم و ذهن اهمیت بدهیم و مهربان و همدل باشیم، میتوانیم زندگی بهتری داشته باشیم و با افراد بیشتری ارتباط برقرار کنیم.
در این داستان، لولوها بیش از آنکه موجوداتی ترسناک باشند، شخصیتهایی منزویاند که دایره ارتباطاتشان به خودشان محدود شده است و در نتیجه، فرصت کمتری برای رشد و پیشرفت دارند. قصه به ما نشان میدهد که میتوان بر این انزوا غلبه کرد و با تکیه بر همدلی و حال خوب جمعی، ارتباطهای سازندهتری به وجود آورد.
اگر بخواهید بر اساس تجربه خودتان به والدین و مربیانی که برای کودکان قصه میگویند یک توصیه داشته باشید، مهمترین نکتهای که باید در انتخاب و روایت یک قصه برای کودک در نظر بگیرند چیست؟
نخستین توصیه من به والدین و اولیای تربیتی این است: قصه بگویید، قصه بگویید و قصه بگویید!
به نظر من، هیچ هنری به اندازه قصهگویی نمیتواند بدون نیاز به ابزارهای خاص، چنین تأثیر عمیقی بر مخاطب بگذارد. قصهگویی هنری اسرارآمیز، در دسترس و کمهزینه است که میتوانیم در هر مکانی از آن استفاده کنیم. البته شرط اصلی این است که قصهگو ابتدا خودش و ظرفیتهایش را بشناسد و داستانی را روایت کند که به آن باور دارد.
وقتی قصه میگویید، نصیحتکننده نباشید. از والدین عزیز و اولیای تربیتی خواهش میکنم از جایگاه نصیحت و نتیجهگیری مستقیم فاصله بگیرند و اجازه دهند قصه کار خودش را انجام دهد. در پایان داستان، لزوماً نباید نتیجهگیری کنید؛ زیرا قصه بهاندازه کافی قدرتمند است و کودک نیز آنقدر باهوش هست که پیام موردنیاز خود را از آن دریافت کند. حتی ممکن است پیامهای دیگری نیز از داستان بگیرد که شما اصلاً به آنها فکر نکردهاید.
وقتی در پایان قصه همهچیز را در یک جمله خلاصه میکنید و نتیجه را به کودک میگویید، در واقع بخشی از فرصت درک و کشف مستقل را از او میگیرید. این کار ممکن است باعث شود کودک بهجای تجربه کردن ابعاد مختلف داستان، تنها به یک برداشت محدود بسنده کند.
پس از جایگاه نصیحتکننده بیرون بیایید و اجازه دهید خودتان نیز هنگام قصهگویی، کودکانه فکر کنید. اتفاقها و احساسات داستان را باور کنید و قصهای را انتخاب کنید که در آن حادثه و اتفاقی وجود داشته باشد؛ زیرا اگر داستان از کشش و رویدادهای مناسب برخوردار نباشد، روایت بهخوبی پیش نمیرود.
همچنین داستانی را انتخاب کنید که خودتان دوستش داشته باشید و از تعریف کردن آن لذت ببرید. هنگام قصهگویی، با کودکان چشم در چشم شوید. بسیاری از والدین برای فرزندانشان کتاب میخوانند و کتابخواندن نیز بسیار ارزشمند است، اما توصیه میکنم قصهگویی شفاهی را هم در برنامه خود قرار دهید. این کار به شما امکان میدهد ارتباط چشمی بیشتری با فرزندتان برقرار کنید و در نتیجه، هم درک او از قصه عمیقتر شود و هم رابطه عاطفی میان شما صمیمانهتر و محکمتر شود.
نظر شما