سرویس تاریخ و سیاست خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، رضا مختاری اصفهانی، دانشآموختۀ تاریخ و سندپژوه در یادداشتی به تحلیل کتاب دو جلدی «عبدالحسینخان ملکالمورخین، مرآتالوقایع مظفری»تصحیح عبدالحسین نوایی و چاپ میراث مکتوب پرداخت و نوشت:
با ورود تجدد به ایران بسیاری از امور تحت تأثیر قرار گرفت. یکی از این عرصهها، تاریخنگاری رسمی بود که متفاوت از پیش شد. تاریخنگاری رسمی متأثر از این تحول، متفاوت از تاریخنگاری رسمی پیش از خود و تاریخنگاری مشروطه بود. کتاب «مرآتالوقایع مظفری» نوشتۀ عبدالحسینخان ملکالمورخین را میتوان نمونهای از این نوع تاریخنگاری دانست. عبدالحسینخان، اولاد ارشد میرزاهدایتالله لسانالملک سپهر کاشانی و نوادۀ میرزامحمدتقیخان سپهر، صاحب ناسخالتواریخ، بود. خاندانش از منشیان برجسته بودند که تبارشان به میرزامهدیخان، وزیر نادرشاه، میرسید. از جانب مادر هم نسب به فتحعلیخان صبا، ملکالشعرای کاشانی، میرساند. ملکالمورخین فرزند زمانۀ خود بود و به جز احاطه بر ادبیات فارسی و دانستن زبان عربی، با چندین زبان فرنگی آشنایی داشت. او همچنین روزنامهنگاری برجسته بود و در دورۀ مشروطه روزنامههای وطن، شاهنشاهی، آیینۀ عیبنما، آزادی و صفحۀ روزگار را منتشر ساخت. ملکالمورخین با لقب بعدی لسانالسلطنه به جز کتاب تاریخ یومیۀ ایران و اتمام ناسخالتواریخ، کتاب مرآتالوقایع مظفری را به رشتۀ تحریر درآورد. او این کتاب را به تاریخ دورۀ سلطنت مظفرالدین شاه اختصاص داده که حوادث گوناگون این دوره را در بر میگیرد. مرآتالوقایع اگرچه در توصیفات و روایات خود به وقایع و حوادث حکومتی، احکام همایونی و تشکیلات دولتی نظر دارد، اما از مسائل اجتماعی اعم از فرهنگی، مدنی، بلدی و اقتصادی نیز غافل نمانده است.

با این همه، در توصیفات ستایشآمیز از شاه و جایگاه نهاد سلطنت نمونهای کامل از تاریخنگاری رسمی است. از آن جمله آنجا که نویسنده به توصیف مظفرالدین شاه پرداخته، شباهتی تام و تمام با نمونههای پیشین خود دارد. چنانچه در توصیف شمایل ظاهری این شاه قاجاری چنین مینویسد: «اعلیحضرت شهریاری را قامتی موزون و چهرهای گلگون و دیداری بشّاش و گفتاری شیرین و چشمی گیرنده و ابرویی سیاه و کشیده است. ملاحت را با صباحت آمیخته و شکر را با انگبین انگیخته. امروزه از تمام مردم اصبح و املح است؛ تبارکالله احسن الخالقین.»
روایت ملکالمورخین از دانش و فضل شاه بیشتر به اسلافش میماند تا تاریخنگاران دورۀ مشروطه: «در زبان فارسی و ترکی و فرانسه دستی به کمال دارد و از علوم عربیه و ادبیه سینه مالامال. خط تحریر را بهتر از خوشنویسان سلف نویسد و در حساب و جغرافیا و فن و تاریخ و صنعت نقاشی سرآمد عصر خود است. گاهی اشعار آبدار از طبع وقّادش تراوش نماید. اشعار قدما را فراوان به خاطر دارد و احادیث را شمّتی به یاد سپرده و در موقع به خرج میدهد و در فن تیراندازی از تفنگ و تیرکمان اول شخص است.»
این بیان اما دربارۀ میرزاعلیاصغرخان امینالسلطان تغییر میکند؛ ملکالمورخین با آنکه با سِمَت منشی امینالسلطان به دربار ناصری راه یافته و اسباب ترقیاش در حکومت توسط این صدراعظم فراهم آمده بود، در نقد اخلاق و رفتار او مضایقه نمیکند: «صدراعظم حرکات الواط را پیشه کرده و در مجالس درباری مزاح میکند و صورت خود را مانند مسخرهها میسازد خصوصاً وقتی که وزیرهمایون [میرزامهدیخان کاشی] در مجلسش حضور دارد. چون وی مسخرۀ شاه است، صدراعظم نیز محض خوشآمد شاه و پستفطرتی خود به حرکات او مماثل [= شبیه] میشود. بیشتر حرکات او به اوباش میماند. شأن وزارت و صدارت را برده؛ بیجهت نیست که مردمان وطنپرست میگویند خرابی ایران از صدارت و وزارت اوست.»
در مقابل اما توصیف و روایتی متفاوت از میرزاعلیخان امینالدوله، صدراعظم اصلاحگر، دارد: «... امینالدوله در کمالات خارجه و داخله قدرتی به کمال داشت و در فن انشا و ترسل شخص اول مملکت بود. در خط تحریر شیوهای از خود اختراع کرد که تمام نویسندگان به شیوۀ او و از روی خطش تعلیم میگیرند. در ترتیب زندگانی از گردۀ فضلای فرنگ رفتار میکرد. لباس بیآرایش میپوشید، فقط از فرنگیمآبی پیراهن آهاردار در بر میکرد. اغلب از خانۀ خود پیاده یا سواره به درب خانه میآمد که اگر بینوایی عرضی دارد، در راه به او بنماید. در مجلس کمال وقار و سکینه را داشت. شوخی و مزاح نمیکرد و بسیار زشت میشمرد. سخنی نمیگفت مگر در وقت احتیاج. هرگاه مطلبی را نمیخواست پاسخ دهد، به لفظ بلی جواب میداد. خیلی معقول و مؤدب بود. خانوادههای قدیم و اهل علم را احترام میگذاشت. هیچ کس از مجلس او رنجیده بیرون نمیرفت. به سرکشان بیاعتنایی میکرد. برای ترقی دولت ایران قوانین خوب دایر کرد. اگر در کارش دوام میکرد، مملکت ایران به سبک فرنگ پیش میآمد. بعضی تعدیات فرنگیها را به ایران کوتاه کرد. علمای تهران را که در امور دولتی مداخله میکردند، به یک اندازه حدی برای آنها قرار داد...»
تصویری که او از امینالدوله ارائه میکند، تصویری الگو از صدراعظم در سنت ایرانشهری است؛ جایگاهی که حلقۀ واسط میان نهاد سلطنت و نخبگان جامعه بود. مطابق این سنت، صدراعظم دیوانسالاری را نمایندگی میکرد؛ همان دیوانسالاری که کارآمدی حکومت را تضمین میکرد. ملکالمورخین با چنین نگاهی، در تعریف و توضیح این منصب مینویسد:
«حکم صدراعظم در تمام ایران مثل حکم پادشاه جاری و ساری است، بلکه بعضی اوقات صدراعظم احکام پادشاه را که صلاح نداند، مجری ندارد، اما پادشاه ناچار حکم او را جاری میسازد. صدراعظم در حقیقت قدرت پادشاه است و پادشاه روح صدراعظم است. هیچ کاری در مملکت بی امضای صدراعظم مجری نمیشود و هرگاه شغلی یا درجه یا مواجبی به کسی داده شود، باید به تصویب و امضای صدراعظم وقت باشد. هر حاکمی که به ولایتی نصب میشود، باید مبالغی تقدیمی به پادشاه بدهد و پنجیک یا دهیک آن مبلغ هم به صدراعظم باید بدهد تا کارش قوام گیرد.»
با چنین جایگاه و نفوذی بود که فرق میکرد صدراعظم میرزاتقیخان امیرکبیر و میرزاحسینخان سپهسالار باشد یا میرزاآقاخان نوری و میرزاعلیاصغرخان امینالسلطان. افراد بودند که به این منصب شأن میبخشیدند و به قول اعراب: «شرف المکان بالمکین».

آنچه در تاریخنگاری ملکالمورخین نمود دارد، روایت آمیخته به تحلیل او از اجتماع و سیاست ایران است؛ تحلیلی که نشان از نگاه ملی او دارد. به طوریکه در توصیف لباس و پوشش ایرانیان همعصرش مینویسد: «پوشیده نباشد که تمام مردم ایران از وقتی که به دنیا میآیند تا وقتی که از دنیا میروند، به لباس خارج از مملکت خود که در حقیقت نجس میباشد، ملبس میباشند. زیرا که چون طفل به دنیا آمده، به پارچههای فرنگی پوشیده میشود و پس از آنکه مُرد، نیز کفنش از متاع خارج است. از این دو گذشته، سایر ملبوساتش و اثاثالبیتش و مبلش از خارجه است. با اینکه ممکن است بیشتر مایحتاج خود را از وطن خود به دست کرده و به هیچ وجه محتاج متاع خارجه نشود. البته مملکتی که حالش این شد و تمام نقدینهاش در عوض متاع به خارجه رفت، فقیر و تهیدست میشود.»
در این باره آماری از صنعت نساجی در شهر اجدادیاش هم میدهد. مطابق این آمار، صنعت بومی در برابر واردات کالای مشابه عرصه را واگذار و رو به نابودی رفته بود.
روایت ملکالمورخین از این وضعیت گویا حکایتی آشنا و تکراری حتی در روزگار ماست: «سابق بر این، در کاشان تنها هفتصد دستگاه کارخانۀ شَعربافی [بود] که همه نوع پارچۀ حریر و غیره میبافتند و از همه جهت به پارچۀ فرنگ ترجیح داشت، زیرا که در ایران پارچه به دست بافته میشود و در خارجه به ماشین. البته پارچۀ دستی به هزار درجه استحکامش از پارچۀ چرخ بیشتر است. امروزه آن کارخانجات عددش به هفت رسیده. مگر مردم ایران از مردم اروپا کمهوشتر و کمذکاوتتر میباشند یا آب و خاکشان پستتر که این نوع احتیاج به آنها داشته باشند؟ با اینکه امروزه در اغلبی از بلاد ایران همه نوع پارچه میبافند، چون کسی نمیپوشد، بیقدر و قیمت است.»
نه تنها صنایع سنتی ایران که صنایع جدید مانند قندسازی و بلورسازی نیز چندان نمیپاییدند که گاه رقابت و تنگنظری در این باره مؤثر بود: «چون تجار ایران که قند از خارجه به ایران میآوردند، میان مردم شهرت دادند که در این قند استخوان حیوانات مرده به کار میبرند و بهعلاوه کارگران کارخانه خارج مذهبند، محض اینکه به تجارت آنها ضرر نرسد.»
چنین شد که کارخانۀ قندسازی کهریزک تعطیل شد و بعدها همین واردات قند و گرانی آن به دلیل جنگ روسیه و ژاپن بحران آفرید.
چنانچه از توصیف نویسندۀ مرآتالوقایع مظفری دربارۀ پوشش ایرانیان پیداست، او در حصار دربار و پایتخت باقی نمانده و از وقایع بلاد مختلف سخن گفته است. گزارشهای او دربارۀ حوادث گوناگون از جمله فرودآمدن صاعقه در روستایی که جان آدمیان یا چهارپایان را گرفته بود، معجزۀ شفای علیلی از هرات در آستان مقدس رضوی، نزاع متشرعه و شیخیه در همدان، گرانی مایحتاج عمومی، امراض همهگیر و مرگ مردمان در شهرهای مختلف و... شمهای از روایات او از روزگار خود است؛ روایاتی که در نگارش تواریخ محلی به کار میآیند.
حتی در این باره از بیان اخبار عجیبی که به شایعه و خرافه پهلو میزدند، غافل نمانده است: «در شهر خوی زنی دختری زایید [که] یک چشم در پیشانی و کوهانی در پشت گردن و چهار پا داشته که مابین آنها انفصال بوده، لکن از قاب پا به پایین اتصال داشته، بعد دو روز مرده است.»
یا در جایی دیگر، از تولد کُرّهخری در میناب میگوید که «دو گردن و دو سر و در هر سر دو گوش و دو چشم و بینی و دهان تامالخلقه» داشت.
کتاب با مطلبی بر همین سیاق نیز پایان مییابد: «در هنگام مرض مظفرالدین شاه، دختر شاطرباشی که خیلی متدین است، خواب دید که به او گفتند شاه در این مرض خوب نمیشود. پسرش چند سال سلطنت میکند. بعضی هم میگویند پادشاه نیست. بعد از آنان، حضرت امام عصر (ع) ظهور خواهد فرمود.»
مرآتالوقایع مظفری را میتوان گنجینهای از اطلاعات ذیقیمت دانست که در کمتر کتابی یافت میشود. از آن جمله اخبار اعطای لقب به رجال حکومتی که در شناخت رجال آن روزگار و سابقۀ لقبی خاص و صاحبان آن لقب در ادوار مختلف به کار پژوهشگران میآید. تفاوت دیگر این کتاب نظر به حوادث و اخبار مهم بعضی از کشورهای همسایه و ممالک غرب و شرق است. چنانچه خواننده درمییابد در هنگامۀ مشروطهخواهی ایرانیان، اهالی چین نیز خواهان مشروطه بودند.
مرآتالوقایع مظفری چنانچه از نامش پیداست، به سالهای سلطنت مظفرالدین شاه اختصاص دارد و بخشی از آن مربوط به جنبش مشروطهخواهی است که برخلاف دیگر تواریخ مشروطه از حوادث دیگر نقاط ایران و جهان در آن روزها نیز روایت میکند؛ روایتهایی که گاه ارتباطی با مشروطه و وقایع سیاسی پایتخت ندارند.
دکتر عبدالحسین نوایی کتاب مرآتالوقایع مظفری را در سالهای پایانی عمر (۱۳۸۱) تصحیح کرده و با آنکه این تلاش علمی در روزگار سخت بیماری بوده، همچنان از دقت و عمق دانش او در تصحیح متون خطی و تاریخ قاجاریه حکایت دارد؛ موضوعی که در نزد بسیاری از مصححان امروزی غایب است. با همین ویژگی بود که کتابهای دکتر نوایی در تصحیح و انتشار متون تاریخی و اسناد برخلاف بسیاری از آثار منتشره در این حوزه، به پژوهش میمانست.
نظر شما