به گزارش سرویس علم خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در دهههای اخیر، گفتمان مسلط در جنبشها و محافل آکادمیک محیطزیستی، بحرانهای اقلیمی و فرسایش بومشناختی زمین را مستقیماً به سازوکار بازار آزاد، منطق انباشت سرمایه و الگوی مصرفگرایی نسبت داده است. رویکرد طبقاتی با تاکید بر توزیع نابرابر هزینههای زیستمحیطی، سرمایهداری را متهم اصلی و طبقات فرودست را قربانیان بیتقصیر این وضعیت معرفی میکند. در مقابل، شهرام اتفاق در کتاب «طبقه و محیطزیست» و آثار دیگر خود، با نقد این چارچوب نظری، استدلال میکند که ریشهی تخریب طبیعت نه در سودمحوری بازار، بلکه در ناآگاهی تاریخی بشر نسبت به پیامدهای انتشار آلایندهها، ناکارآمدی حقوقی و تحلیلهای نامنسجم نهفته است. در گفتگوی پیشرو، مبانی نظری محدودیت منابع، ابهام مفهومی مصرفگرایی، ناکارآمدی مفهوم طبقهی کارگر و نقش دولتها در سوءاستفاده سیاسی از بحرانهای اقلیمی به بحث گذاشته شده است.
با توجه به اهمیت موضوع در بحث مناقشه اقتصاد و محیطزیست این گفتگو شامل دو بخش است که بخش نخست این آن را در ادامه میخوانید؛
همواره یک تعارض ریشهای میان رشد تولید و محدودیتهای تکنولوژیک وجود داشته است. از سویی با توجه به اینکه امروز علم محیطزیست به ما میگوید که ریشه اصلی بحرانهای اقلیمی، دقیقاً ایده رشد نامحدود صنعتی و مصرف منابع یعنی تولید بیشتر و مصرفگرایی است، آیا نقد شما به نظریه طبقاتی در حوزه محیطزیست از این زاویه است که این دیدگاه، محدودیتهای قطعی و طبیعی زمین مثل آب، خاک و ظرفیت زیستی را کاملاً نادیده گرفته است؟
من با تکتک پیشفرضهای مندرج در پرسش شما مخالفم. در واقع پیشفرضهای نهفته در پرسش شما ریشه بروز مجموعهای از سوءتفاهمات است.
نخست اینکه هیچ تعارض ریشهای میان رشد تولید و محدودیتهای تکنولوژیک وجود ندارد. در واقع این محدودیتها کاملا ذهنی هستند. عصر حجر یا همان عصر سنگ به این دلیل تمام نشد که موجودی سنگ به اتمام رسید. پیش از آنکه تمامی سنگهای روی زمین توسط انسانهای اولیه مبدل به تبر سنگی، نیزه سنگی و چاقوی سنگی بشود، انسانها فلز را کشف کردند و وارد عصر مفرغ شدند.
همچنانکه به تفصیل در کتاب دیگرم به نام اقتصاد سیاسی محیطزیست نوشتهام، در حوالی سالهای ۱۸۲۰ تا ۱۸۳۰، مقدار کود طبیعی موجود نمیتوانست جوابگوی کشاورزی رو به رشد اروپا باشد و پیشبینی میشد که کاهش بارآوری زمین به دلیل از دست دادن مواد مغذی خاک، به افول کشاورزی و قحطی منجر شود. اندکی بعد اولین نمونه کودهای شیمیایی وارد بازار شدند و صنعت کشاورزی را برای همیشه متحول کردند.
بحران بعدی مربوط به دهه ۱۸۹۰ بود. در کتابم این ماجرا را چنین شرح دادهام؛ تردد ۱۱ هزار کالسکه اسبی، چند هزار اتوبوس اسبکش که هر کدام به ۱۲ اسب در روز نیاز داشتند و در مجموع تردد سرسامآور ۵۰ هزار اسب در شهر لندن، تجمع حجم عظیمی از فضولات این حیوانات را در خیابانهای شهر در پی داشت. از هر اسب به طور متوسط، در هر روز معادل ۷ تا ۱۶ کیلو، یعنی ۱۵ تا ۳۵ پوند، مدفوع و یک لیتر، معادل ۲ پینت، ادرار خارج میشد و این حجم عظیم فضولات موجب نگرانی محیطزیستی فزایندهای بود. به توصیف جانسون، به طور متوسط هر اسب بارکش سه سال عمر مفید داشت و نگرانی دیگر، ساماندهی لاشه این حیوانات در داخل و حومه شهر لندن پس از مرگ بود. جانسون با توجه به تیتر برخی از روزنامههای آن دوران لندن چنین نقل میکند: در طول ۵۰ سال آینده، هر یک از خیابانهای لندن زیر ۳ متر کود دفن خواهد شد.
اما پنج سال بعد، نخستین خودروهای شرکتهای بنز و فورد وارد خیابانهای اروپا و آمریکا شدند و پیش از مدفون شدن اروپا زیر مدفوع اسبها، ترددهای شهری با اسب برای همیشه خاتمه یافت. بنابراین باور به محدودیت منابع، یک تصور ذهنی بر مبنای مفروضات کنونی از تکنولوژی امروز است. البته و بیتردید این اصل، به شرحی که بعداً خواهم داد، بهمنزله این نیست که ما نباید نگران منابع تجدیدناپذیری مانند جنگلها و نظایر آنها باشیم.
مورد دوم درباره واژه مصرفگرایی است. این واژه از ابداعات چپ است و معنای آن روشن نیست. آیا منظور این است که مقدار مشخصی از مصرف، مجاز است و بیش از آن مقدار، مصرفگرایی تلقی میشود؟ این مقدار مجاز مصرف را چه کسی تعیین میکند؟ دولت؟ نهادهای دینی؟ من صد برابر هر انسان عادی کتاب مصرف میکنم؛ آیا این غیرمجاز است؟ هر نفر اجازه دارد چند جفت کفش داشته باشد؟ خوردن چند عدد نان در طول هفته عادی تلقی میشود؟ همانطور که مشهود است هیچ پاسخ قانعکننده و قابلدفاعی برای این پرسشها وجود ندارد.
مبرهن است که پدیده اسراف امری مذموم است. اسراف عبارت است از تضییع و اتلاف کالاها و خدماتی که مصرف آنها مقدار رفاه یا مطلوبیّت شما را اضافه نمیکند. فرض کنید شما تنها در خانه هستید و قرار است چند ساعتی در آشپزخانه کار کنید؛ در این صورت روشن بودن لامپ روشنایی حمام، صرفا به تضییع و اتلاف انرژی برق و کاهش عمر مفید لامپ منجر میشود، اما مددکار شما نیست. اما مراد از مصرفگرایی، اسراف نیست. مصرفگرایی اشاره به حد معقولی از مصرف دارد و پیشفرض نادرستش این است که میتوان چنین حدی را برای انسانهای ساکن روی سیاره زمین تعریف کرد.
نکته سوم این است که این ادعا نیز صحیح نیست که ریشه اصلی بحرانهای اقلیمی، رشد نامحدود صنعتی و مصرف منابع است. اجازه بدهید این موضوع را با پدیده لایه ازون توضیح بدهم. ایجاد حفرهای در لایه ازون، موضوع نگرانی در دهههای پایانی قرن بیستم بود. دانشمندان کشف کردند که تخریب لایهای از اتمسفر که حاوی گاز ازون یا همان O3 است، جذب اشعه زیانآور ماوراء بنفش یا UV-B را مختل میکند. آنها دریافتند که عامل تخریب این لایه، استفاده از گازهای کلروفلوئوروکربن، مشهور به CFC، در صنعت یخچالسازی و بخشهای دیگر است. پس از این کشف، معاهدات بینالمللی میان کشورهای سراسر جهان سبب شد تا استفاده از کلروفلوئوروکربنها ممنوع شود و اندکی بعد، لایه ازون ترمیم شد. ریشه اصلی بحران لایه ازون، رشد نامحدود صنعت یخچالسازی یا مصرف منابع کلروفلوئوروکربنها نبود؛ بلکه وقوع این بحران ناشی از عدم آگاهی بشر درباره این پدیده طبیعی بود. راهکار حل مسئله هم کاهش تولید یخچال نبود، بلکه این مشکل با جایگزینی یک فناوری دیگر حلوفصل شد.
گرمایش زمین و تغییرات اقلیمی هم داستان مشابهی دارد. انقلاب صنعتی و تولید انبوه کالاها سبب ارزان شدن کالاها و افزایش رفاه مردم شد. توماس پیکتی به عنوان یک متفکر چپ و منتقد نظام بازار درباره این رفاه میگوید: در سالهای ۱۸۸۰ تا ۱۸۹۰ در فرانسه قیمت ارزانترین مدل موجود دوچرخه در کاتالوگهای فروش و اسناد تجاری، معادل دستمزد شش ماه یک کارگر متوسط بود. در سالهای ۱۹۱۰ تا ۱۹۲۰ قیمت دوچرخه به معادل کمتر از یک ماه دستمزد متوسط آن کارگر تنزل یافته بود و در سالهای ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۰ میتوانستی دوچرخههایی با کیفیت خوب را به قیمتی معادل کمتر از دستمزد متوسط یک هفته خریداری کنی. در مجموع و حتی با صرفنظر کردن از بهبود شگفتآوری که در کیفیت و ایمنی این کالا حاصل شده است، قدرت خرید بر حسب دوچرخه بین سالهای ۱۸۹۰ تا ۱۹۷۰ با ضریب چهل افزایش یافته، یعنی چهل برابر شده است.
اما در قرن نوزدهم و بیستم، تولیدکنندگان دوچرخه نمیدانستند که انتشار کربن چه عواقبی دارد. رابطه انتشار کربن با افزایش گرمایش زمین در اواخر قرن بیستم آشکار شد. سپس این تئوری مطرح شد که ازدیاد گرمایش زمین میتواند سبب بحرانهای اقلیمی شود. بنابراین در این مورد نیز ریشه اصلی بحران، تولید زیاد دوچرخه نبود، بلکه عدم آگاهی بشر در بدو امر عامل بروز این پدیده طبیعی بود. اکنون نیز راهحل، توقف تولید دوچرخه نیست، بلکه باید مقدار انتشار کربن کنترل شده و کاهش یابد.

طرفداران رویکرد طبقاتی میگویند فرودستان کمترین سهم را در تولید آلودگی و ردپای کربن دارند، اما نخستین قربانیان خشکسالی، آلودگی هوا و سیلابها همین طبقه هستند. شما در فصل چهارم اشاره کردهاید که دعاوی طبقاتی محیطزیستی اغلب مستمسکی سیاسی میشوند و در واقع کسی دلش نسوخته است. اگر لنز طبقاتی را برای تحلیل این بحرانها ناکارآمد بدانیم، چگونه باید این واقعیت ملموس و عینی را توضیح داد که هزینهها و خطرات زیستمحیطی بهشدت نامتعادل و ناعادلانه در جامعه توزیع میشود؟
همه مصرفکنندگان کالاها در هر طبقه اجتماعی، در انتشار کربن سهم دارند. تفاوتی نمیکند که تولیدکننده دوچرخه، پنیر یا کفش، یک سرمایهدار خصوصی باشد، یا یک تعاونی متعلق به کارگران یا یک دولت سوسیالیستی. هر کسی دوچرخه، پنیر یا کفش مصرف کند، سهمی در انتشار کربن دارد. اگر با ذهنیت مارکسیستی به تولید کالا بنگریم، تصور میکنیم که عامل انتشار کربن پیجویی سود است و فراموش میکنیم که کالاها برای مصرفکنندگان تولید میشوند.
در اغلب جوامع، طبقه کارگر به عنوان عامل نجات و تحول اجتماعی معرفی میشود. اما در عمل، وقتی صحبت از بستن معادن آلاینده یا تغییر صنایع فسیلی به انرژیهای پاک میشود، معمولاً اتحادیههای کارگری و کارگران این بخشها نگران از دست رفتن معیشت خود هستند و مقاومت میکنند. وقتی منافع کوتاهمدت معیشتی کارگران در تضاد مستقیم با حفاظت از محیطزیست قرار میگیرد، تکلیف آن جایگاه نجاتبخش طبقه کارگر چه میشود؟
اول اجازه بفرمایید تا بحران واژهها و تعابیر را حل کنیم و بعد به سراغ یافتن پاسخی برای پرسش مهم شما برویم. به شرح مبسوطی که در کتاب دادهام، تاریخ مصرف عبارت ترکیبی طبقه کارگر و ایده جایگاه نجاتبخش آن تمام شده است؛ به این دلیل ساده که اساساً تعریف قرن بیستمی طبقه کارگر منسوخ شده است. در اندیشه مارکس، طبقه کارگر به کسی گفته میشد که مالک ابزار تولید نیست. بر اساس همان تعریف، مدیرعامل شرکت اوبر طبقه کارگر یا پرولتاریا محسوب میشود، چرا که مالک ابزار تولید نیست و تنها یک کارمند است؛ اما بر اساس تعریف مارکس رانندگان اوبر مالک ابزار تولید خودشان، یعنی تاکسیهای اوبر هستند و سرمایهدار محسوب میشوند. با این حال درآمد سالانه مدیرعامل شرکت اوبر ۱۰۰ برابر رانندگان اوبر است. بنابراین طبقه کارگر عبارت ترکیبی نامفهومی است. در اقتصاد جدید، ما از دهکهای درآمدی صحبت میکنیم و دهکهای درآمدی پایین میتوانند مترادف طبقات اجتماعی فرودست، و نه طبقه کارگر، تلقی شوند.
دوم اینکه تمامی مصرفکنندگان کالاها و خدمات و همه کارکنان شاغل در واحدهای تولید و عرضه آن کالاها و خدمات، متعلق به همه دهکها، در انتشار کربن یا سایر شقوق تخریب محیطزیست نقش و سهم دارند. انبوه زبالههای پلاستیکی رها شده در دریاها و جنگلها، متعلق به یک دهک درآمدی بهخصوص نیست.
سوم اینکه تولید پنلهای انرژی خورشیدی یا باتری خودروی برقی هم سبب انتشار کربن میشود.
چهارم اینکه فقط سرمایهداران از تولید سوخت فسیلی سود نمیبرند؛ مسواکهای پلاستیکی که همه دهکهای درآمدی هر روز از آن استفاده میکنند نیز از همین سوخت فسیلی تولید میشود.
بسیاری از منتقدان، ریشه نابودی محیطزیست را سودمحوری در بازار آزاد و سرمایهداری میدانند. اما شواهد تاریخی نشان میدهد فجایع بزرگ زیستمحیطی مثل خشکیدن دریاچه آرال یا آلودگیهای گسترده در شوروی سابق و اروپای شرقی، در نظامهایی رخ داد که مالکیت خصوصی بر ابزار تولید لغو شده بود. به نظر شما آیا میتوان نتیجه گرفت که تخریب طبیعت ربطی به ساختار طبقاتی و سرمایهداری ندارد، بلکه به خطاهای تصمیمگیری و فقدان حقوق شفاف در اقتصادهای دستوری برمیگردد؟
حل مشکلات محیطزیستی مستلزم پیمودن چند گام مهم است. در گام اول، آگاهی عمومی مطرح است؛ مردم باید آگاه بشوند که تخریب محیطزیست در یک چرخه نامرئی و ناپیدا، دستآخر به زندگی خودشان آسیب میزند. در گام بعد، مطابق تئوری کوزنتس، افزایش درآمد سرانه سبب میشود که تمایل به برخورداری از محیطزیستی با کیفیت بالاتر شکل بگیرد و افزایش درآمد سرانه نیز مستلزم تولید بیشتر است. در نهایت، وجود یک نظام حقوقی کارآمد، سهمی بسیار مهم و حیاتی در صیانت از محیطزیست دارد.
شما در فصل چهارم کتاب طبقه و محیطزیست با بررسی پروندههایی مثل بودجه کربن، اشاره میکنید که محیطزیست گاهی به ابزاری برای بازیهای سیاسی بدل شده است. منظور شما مشخصاً چه نوع جریانهایی است؟ آیا معتقدید برخی سیاستمداران و دیوانسالاران، پشت شعارهای حمایت از محیطزیست و نابرابری، صرفاً به دنبال اعمال مالیاتهای جدید، گسترش دخالت دولت در زندگی مردم و بازتوزیع منابع به نفع گروههای خاص هستند؟
من در تأسی از نظریه پابلیک چویس یا انتخاب عمومی، صدق فرضیه بیطرفی و خیرخواهی دولت را پیشاپیش مردود میدانم و دولت را جایی فرض میکنم که برآیند نیروها در آن صفر نیست. سیاستمداران را افرادی میپندارم که همچون فعالان اقتصادی در حال پیگیری منافع و تحقق اهداف خودشان هستند. سیاستمداران نه از سر خیرخواهی، بلکه برای پیروزی در انتخابات، گاهی مدافع و گاهی مخالف محیطزیست میشوند.
آنچه خواندید، بخش اول از گفتگوی ایبنا با شهرام اتفاق بود. از آنجا که مناقشهی بنیادین مطرحشده در پرسش نخست، بهویژه مسئلهی محدودیت یا عدم محدودیت منابع زمین، امکان گرهگشایی از بحرانهای اقلیمی با تکیه بر نوآوری فناورانه و تعریف دقیق پدیدهی مصرفگرایی از اهمیت تئوریک و وزن تحلیلی ویژهای برخوردار است و بنیانهای فکریِ هر دو رویکرد را به چالش میکشد، این مبحث نیازمند واکاوی عمیقتر و جزئینگرانهتری است. از این رو، ادامهی این بحث و بسط استدلالهای دو طرف، در قالب مصاحبهای مجزا و مستقل بهزودی منتشر خواهد شد.
نظر شما