به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، اولین اثر داستانی مستقل صدف پیکامی با نام «وقتی منتظر نیستی» منتشر شد. این اثر شامل هشت داستان با نامهای «دیوار ارغوانی»، «شعله»، «ضیافت مسعود کیمیایی»، «کنسرت سیاوش قمیشی»، «کهنگی»، «هتل»، «یک روز از تابستان» و «باغچه پدر» است.
در بخشی از داستان «باغچه پدر» میخوانید: «ضیمران ان قدر زندگی را جدی گرفته که هیچ وقت فکر نمیکرد قرار است یک روز صبح در عرض چند ثانیه وسط حیاط، داخل باغچه، درست روی گلهای محبوبه شب دراز به دراز بیفتد و بمیرد.
مامان میگفت: دلش نمیخواست پسردار بشیم. آنقدر عاشق گل و گیاه بود، هی میخواست دختردار بشیم، اسم گلها رو بذاره روی دخترهاش. امیر رو که زاییدم چند ماه اسم نداشت. دنبال اسم درختی گیاهی چیزی میگشت که بندازه تو شناسنامه بچه. دید نمیشهکوتاه اومد اسمش رو گذاشتیم امیر.
این خاطره را با خنده میگفت اما صورتش نمیخندید. هر بار هم نسترن از امیر خجالت میکشید و معذب میشد. آن موقع نمیدانست چرا خجالت می کشد ولی حال عجیبی پیدا میکرد.
امیر تازه هجدهساله شده بود که عشق به دخترخاله شانزدهساله را بهانه کرد تا از خانه برود. نسترن میدانست امیر اصلا عاشق دختر خاله ثریا نبود. آنها شهر دیگری در فاصله دوساعته با خانه ضیمران زندگی میکردند. ایمر هم رفت همان جا و ماندگار شد. وقتی رفت بعضی عصرها مامان روی ایوان مینشست به دوچرخه خاکگرفته امیر که گوشه حیاط کنار در انباری بود نگاه میکرد.
بعد آرام میگفت: دلم تنگه... دلم خیلی تنگه.
شش ماه از رفتن امیر نگذشته بود که سوسن و نیلوفر هم به فاصله کمی در همان محله با دو برادر ازدواج کردند. حالا نسترن مانده بود با مامان در این خانه قدیمی و ضیمران که هر وقت کارش با حیاط تمام میشد خودی نشان میداد.
همه چیز از شب عقدکنان سوسن شروع شد. از مراسم که برگشته بودند مامان یک ریز اشک میریخت. میگفت: بچهام با خفت رفت خونه بخت... آخه عقد که خونه داماد معنی نداره. نسترن میخواست آرامش کند. میگفت: بیخیال مادر من دوره این حرفها گذشته... همه اخلاق پدر ما رو میدونن.
مامان با بغض گفته بود: فقط واسه اینکه مثل عقد نیلوفر بچهها نرن تو باغچهها؟ خدا ازت نگذره ضیمران. اشکهای مامان از روی لپهایش سرمیخورد لحظهای روی چانه گردش مکث میکرد و بعد روی ملحفه صورتی میچکید. نسترن این اشکها را زیاد دیده بود. میدانست الان نوک دماغ مامان به شکلی اغراقآمیز قرمز میشود. مامان عاشق ملحفههای سفید بود. چنان با عشق آنها را می شست و جلو آفتاب روی بند رخت میانداخت انگار که لذتّبخشترین کار دنیا همین است. چند وقت فبلترش با نسترن رفته بودند بازار...»
صدف پیکامی داستانهای «وقتی منتظر نیستی» به تشریح چیزهایی جزئی و بسیار نزدیک به زندگی روزمره پرداخته که گاهی از فرط همین نزدیک بودن، دیده نمیشوند، اما بخشهایی از زیست و زمانه امروز ما هستند. آدمهای او هم در این کتاب از همین مردم دور و بر خودمان بهشمار میروند که نه قهرمانند و نه قرار است جهان را تغییر دهند ولی در همین دنیای معمولی و کوچکشان آرزوها و تردیدها و دغدغههایی دارند که بسیاری دیگر هم تجربه میکنند.
مجموعه «وقتی منتظر نیستی» در ۸۸ صفحه و به قیمت ۲۷۰ هزار تومان از سوی نشر خزه روانه بازار کتاب شده است.
نظر شما