سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، مهدیس میرزایی اعتمادی: جنگ برای خیلیها از پالایشگاه شروع شد، اما برای بچههای آبادان و اندیمشک و اهواز از نیمکت مدرسه. یک روز دانشآموز بودی و فردا باید خانوادهات را از شهری بیرون میبردی که زیر آتش دشمن مانده؛ و بعد برمیگشتی، نه به خانه، بلکه به خط مقدم. نسل جنگ، یکباره بزرگ شد؛ در فاصلهای کوتاه میان کلاس درس و صدای خمپاره. آن روزها کسی نمیدانست این مسیر قرار است به کجا برسد. از نخستین خوزستان تا شبهای شناسایی، از خاکریزها تا آبراههها، جنگ فقط جابهجایی روی نقشه نبود؛ آدمها را هم جابهجا میکرد. جوانهایی که روزی با لباس مدرسه وارد میدان شدند، کمکم آموختند چگونه در چندمتری مرگ زندگی کنند؛ چگونه میان آتش راه باز کنند و چگونه پیکر بیجان دوستانشان را به عقب برگردانند.

علیرضا تنگسیری (۱۳۴۵-۱۴۰۵)، هفدهساله بود که موشکها به آسمان شهرش رسیدند و همکلاسیهایش ناگزیر و به ناگهان به دنیای بزرگسالی گذاشتند و از پشت نیمکت مدرسه به سنگرها رفتند و مرزبان این خاک شدند. همان نسلی که در حصر آبادان، خرمشهر را فتح کرده بود و علیرضایی که زیر خمپاره و لابه لای چولانها و نیزارها قد کشیده بود، کسی که با خمپارهانداز در ذوالفقاری جنگیده بود. گامبهگام رشد کرد و به فرماندهی نیروی دریایی سپاه رسید. او در ششم فروردینماه ۱۴۰۵ در اثر جراحات ناشی از حملات آمریکا و اسرائیل به بندرعباس به کاروان شهیدان نظام جمهوری اسلامی پیوست.
مصاحبه پیش رو، گفتوگویی است کوتاه با سردار شهید علیرضا تنگسیری که در آن از زبان نوجوانی خوزستانی، هم روایت شکست حصر آبادان را میخوانیم و هم چگونگی عملیاتهای زمینی و دریایی نیروی دریایی سپاه را هم در نقش ندسا در پیروزی برخی عملیاتهای زمینی و دریایی.
پاسدار علیرضا تنگسیری هستم!
پاسدار علیرضا تنگسیری هستم. محل تولدم یکی از روستاهای تابعه آبادان، خسروآباد، قبل از جنگ بود. ما محصل بودیم. با شروع جنگ مدرسه را ترک کردیم و به جنگ رفتیم. خانواده من ساکن آبادان بودند؛ محلی که مورد هجوم دشمن متجاوز قرار گرفته بود و طبعاً لطـمات زیادی به خانوادههای ما وارد میکرد. ما مجبور بودیم خانواده را از منطقه خارج کنیم و خودمان در منطقه بمانیم؛ بنابراین خانواده را قبل از اینکه محاصره آبادان کامل شود، از طریق جاده آبادان از منطقه خارج کردیم. فقط مادر و پدرم ماندند که آنها را هم تقریباً اواسط محاصره آبادان، از طریق رودخانه بهمنشیر به ماهشهر انتقال دادم.
سال ۵۹ با شروع جنگ وارد سپاه شدم و همانجا بود که با واقعیت زندگی آشنا شدم. در بدو ورودم به عنوان مسئول دسته خمپارهانداز در منطقه ذوالفقاری، کنار رودخانه بهمنشیر، محلی که فاصلهاش با جایی که عراقیها در مرحله اول عبور کرده بودند، تقریباً پنج کیلومتر میشد، مستقر شده بودیم. آن خمپارهانداز مشتمل بود از بچههای سپاه و ژاندارمری، ما تپههای مدن، در شمال قفاص و محلی را که عراقیها قصد عبور از رودخانه را داشتند، زیر آتش قرار میدادیم. بعد از آنکه عراقیها مجبور شدند از رودخانهای که عبور کرده بودند و تعدادی از آنها به سمت ذوالفقاری آمده بودند، به تپههای مدن که شهید موذنی، یکی از بچههای خمینیشهر، طرح آن را داده بود و مقدمهای بود بر شکست حصر آبادان، توانستند آنجا را بازپس بگیرند و عملیات شکست حصر آبادان را تعقیب کنند و در این عملیات هم ما افتخار آفرینی کردیم و دشمن را به پشت رودخانه کارون به عقب راندیم که به پیروزی ما هم منجر شد.
خون از پایش جاری بود، اما ادامه داد تا آزادسازی جاده خرمشهر ـ اهواز
عملیات بعدی که در آن حضور داشتم، عملیات فتحالمبین بود که آن هم با موفقیت پیش رفت. پس از آن عملیات بیتالمقدس بود که منجر به آزادسازی خرمشهر شد.
در عملیات بیتالمقدس که با حسابهای نظامی جور در نمیآمد، من ناظر فداکاری و رشادت برادرهایم بودم. برادری بود به نام چنگیزی که روی مین رفته بود و پایش از ساق قطع شده بود. آن زمان من جانشین گردان بودم. به ایشان گفتم: «برگرد عقب.» گفت: «نه، برنمیگردم و میخواهم ادامه بدهم.» با اینکه خون از پایش جاری بود و درد داشت، اما ادامه داد تا مرحله اول که منجر به آزادسازی جاده استراتژیک خرمشهر ـ اهواز شد. با وضعیت ناهنجار پایش، فقط زمانی منطقه را ترک کرد که شرایط عادی شده بود و کمی باند روی پایش کشیده بود.
مرحله بعد، مرحله دوم عملیات بیتالمقدس بود که میبایستی نیروها تا مرز میرفتند که در این مرحله هم الحمدلله توفیق داشتیم. در تلاقی مثلث جاده کارون ـ خرمشهر و جاده خرمشهر ـ اهواز، یک سهراهی بود که ما با موفقیت به آن رسیدیم و توانستیم وارد خرمشهر شویم. این عملیات در روز صورت گرفت. آنجا هم ناظر صحنههای فداکاری دوستانم بودم. نوجوانی بود تقریباً پانزده، شانزده ساله که داخل سنگر عراقیها نارنجک انداخته بود و ترکشهای آن به صورتش خورده بود و از صورتش خون جاری بود. به او گفتم: «عمو چی شدی؟» با لحنی معنوی فقط گفت: «باید ادامه بدیم.» گفتم: «برید جلو، منم هستم!» و با این کلمات به بچهها روحیه میداد. نوجوانی در آن سن و سال، با خشابی که بسته بود و لباس بسیجی که بر تن داشت، اینها به نیروهای در حل پیشروی ، روحیه میداد.
نیروهای متواریشده دشمن در جاده در حال فرار بودند. طوری که انبار مهمات خودشان را منفجر میکردند و منطقه را ترک میکردند. بعضی روی تانک نشسته بودند؛ در صورتی که میتوانستند از دوشکاهایشان استفاده کنند، اما چنان ترس وجودشان را فراگرفته بود که قادر نبودند از دوشکا استفاده کنند و منطقه را ترک میکردند.
مرحله سوم عملیات با رمز «یا محمد رسولالله» صورت گرفت که منجر به آزادسازی خونینشهر و مبدلشدن آن به خرمشهر شد. وقتی از نهر خین و نهر عرایض گذشتیم. پشت نهر عرایض نخلستان و پوشش کامل هست. اما کاملاً مشخص بود که چه تعداد جنازههای دشمن آنجا افتاده بود و ما با یک گروه هزار نفری از نیروهای عراقی مواجه شدیم که لباسهایشان را درآورده بودند و همه با زیرپیراهن بودند. بچههای کمسنوسال و بیتجربه با یک کلاش، گروه عظیمی از دشمن را به سمت عقب هدایت میکردند.
ساعت حدود یازده، یازده و نیم بود که وارد شهر شدیم. برادران کاملاً شهر را گرفته بودند. همه به سمت مسجد جامع که سمبل مقاومت قبل از سقوط بود، رفتند و آنجا نماز شکر بهجا آوردند. بعد از آن رفتیم سمت گمرک. گمرک پر از کلاههای آهنی، لباس و سلاحهای عراقیها بود که انداخته بودند تا به هر طریقی از جهنمی که برای خودشان درست کرده بودند، با ترس و لرز فرار کنند. در سیمخاردارهایی که دورتادور خودشان از پشت کشیده بودند، از ترس اینکه نیروهای ما از طریق دریا و شط بیایند و آنها را دور بزنند، گیر کرده بودند. نیروهایی که عبور کرده بودند و به آنسوی شط رفته بودند، حتی لبه رودخانه نتوانسته بودند بمانند و منطقه را ترک کرده بودند؛ اینقدر روحیه خود را باخته بودند.
شناسایی برای فتح خرمشهر
زمانی که خرمشهر در دست دشمن بود، در فاصله بین شکست حصر آبادان و فتح خرمشهر، ما در اروندکنار مستقر شده بودیم. در سپاه اروندکنار تعدادی از برادران مخلص سپاه تهران؛ برادر مرتضی با برادر دیگری که اسمش در خاطرم نیست، از تهران آمده بودند. ما بچههای همان منطقه بودیم و به منطقه کاملاً آشنایی داشتیم. هدف این بود که ما برویم و جاده بصره را شناسایی و وضعیت را حلاجی کنیم و ضربهای به نیروهایی که حفاظت از پلهای بصره را برعهده دارند وارد کنیم و عقبنشینی دشمن را در مخاطره بیندازیم.
ما بچههای همان منطقه بودیم و به منطقه کاملاً آشنایی داشتیم. هدف این بود که ما برویم و جاده ی بصره را شناسایی و وضعیت را حلاجی کنیم و نهایتاً ضربهای به نیروهایی که حفاظت از پلهای بصره را برعهده دارند، وارد کنیم و عقبه دشمن را در مخاطره بیندازیم.
من، آقا طاهر، برادر مرتضی با دو برادر دیگر که اسمشان در خاطرم نیست، با یک قایق از رو به روی خسروآباد حرکت کردیم و به روستایی رفتیم که قبلاً شناسایی شده بود. چون در آن منطقه شدت آب زیاد است در اروندکنار تعداد سدها زیاد است. و به پشتوانه همان سدها میشود در آنجا حرکت کرد این سوی سد، باغها هستند و باغی که آب میگرفت پر از نیزار شده بود.
تقریباً شش ماه تا یک سال از جنگ گذشته بود و مردم منطقه را ترک کرده بودند. یک طرف باغ باتلاق بود و سوی دیگرش نهر. وقتی رسیدیم خودمان را داخل نهر چسباندیم از داخل نهر روی همین سدها حرکت کردیم و رفتیم تا داخل روستا شدیم، روستا را کاملاً آب گرفته بود. سد بالایی شکسته بود و نیروهای عراقی به صورت گشت روزانه می آمدند و سرکشی میکردند. اما شبها نیروی دائم نداشتند و عراقیها اصلاً تصور نمیکردند مایی که اصلاً آمادگی عملیات نداشتیم از جای دیگری قد علم کنیم. اصلاً فکر این را نمیکردند که ما بخواهیم عملیات ایذایی یا عملیات برونمرزی انجام دهیم و چنین ضرباتی به آنها وارد کنیم.
ما عبور کردیم، من راهنمای گروه بودم و برادر مرتضی که از تهران آمده بود مسئولیت گروه را بر عهده داشت. داخل یکی از خانهها رفتیم که تمام اثاثیهاش دست نخورده بود. مردم همه اثاثیه و زندگیشان را گذاشته بودند و رفته بودند.
عربهای آن منطقه لباسهایشان را داخل صندوق میگذاشتند. عراقیها صندوقها را باز کرده بودند و لباسها را هم از بین برده بودند. شیشههای عطر خیلی بزرگی بود، چند تا از عطرهای عربی که آنها را شکسته بودند.
روی تخت عروس و داماد خوابیدیم
همان شب رفتیم داخل یکی از خانهها و روی تختخوابی که ظاهرا مال عروس بود و دورش پشهبند داشت و به تخت عروس و داماد معروف است، رفتیم و تا صبح همان جا خوابیدیم.
نماز صبح را که میخواندم دیدم یک نفر با دشداشه وارد شد واقعا وحشت کردم و میخواستم نمازم را بشکنم و اسلحهای را که همراهم برده بودم، بردارم که به من اشاره کرد که برادر مرتضی هستم. آن شب خیلی خسته بودیم و اصلا فکر این را نمیکردم کسی بیدار باشد، اما ایشان آن قدر زحمتکش بود که شبها کم میخوابید و بیشتر فعالیت میکرد. رفته بود داخل خانهها را گشته بود و دشداشه پوشیده بود و آمده بود. مرتضی گفت من نصف بیشتر خانههای روستا را گشتهام، اینجا خبری از عراقیها نیست.
همگی دشداشه پوشیدیم اسلحهها را داخل یکی از خانهها گذاشتیم و با نارنجک رفتیم برای گشت رفتیم بالا، دیدیم نمیشود ادامه داد؛ نهری ایجاد شده بود که عبور از آن مشکل بود. صدای ماشینهای عراقی که از روی جاده آسفالت عبور میکردند به وضوح میآمد. توپخانه ما دمبهدم شلیک میکرد. هم روستایی که ما بودیم را میزد و هم کمی بالاتر را تماس گرفتیم و گفتیم تصحیح کنند ارتباط ما با توپخانه زیاد نبود. اکثر گلولههایی که میزدند پرت و پلا و دور از جاده میزدند. ماشینهای آیفا که عبور میکردند کاملاً مشخص بودند، اما ما موفق نشدیم به هدف مدنظرمان در آن مرحله برسیم.
شب که شد دوباره برگشتیم به جایی که قایق را گذاشته بودیم. از آن خانه عبور کردیم و برگشتیم و آن مرحله تمام شد.
شنای توفیق در سرمای زمستان
حدوداً بیست روزی گذشت و من به عنوان مسئول گروه با چهار نفر از دوستانم به روستای دیگری به نام دوره رفتیم که عراقیها در آن حضور داشتند. زمستان بود و هوا به شدت سرد. یکی از دوستان که بعدتر در عملیات کربلای پنج مفقود شد، به اسم توفیق حاجیزاده جوان پانزده تا بیست سالهای بود با دو نفر از بچهها در آن سرما داخل آب رفتند و فقط اسلحههایشان را بالا گرفته بودند. سنگر را دور زدند و ما هم جلوی سنگر ایستاده بودیم. سنگر کمین بود. رفتیم داخل سنگر دیدیم خالی است. جلوتر رفتیم توری که عراقیها برای ماهیگیری زده بودند دیده میشد. یک نفر عربزبان به نام امیر گلابی همراه ما شد. با او تا جایی رفتیم که عراقیها پل زده بودند از این پلهای چوبی تعجیلی بود که بومیهای آنجا هم میزنند.
آن شب مهتاب بود به یاد دارم صدای عراقیها از آن سوی نهر میآمد. سروصدا میکردند. صحبت میکردند. چون مهتاب بود مثل روز بلند حرف میزدند و صدایشان کامل میآمد. ما به مقصود خودمان رسیدیم. داشتیم برمیگشتیم که سه نفر با فاصله حدود ده متری ما میآمدند یکی از آنها مشخص بود که اسلحه زیر بغلش داشت، بندش را انداخته بود روی کتفش و ما پشت سرش بودیم. روی سد راه میرفتیم. سدها عرضی بین نیم متر تا یک متر داشتند و محل رفتوآمد مردم بومی بود. بقیه پشت سرش بودند. هی برمیگشت با پشت سری حرف میزد. در مورد خرمشهر صحبت میکردند. در آن وضعیت اضطرابی که ما داشتیم خاطرم نیست دقیقا چه میگفتند اما در مورد خرمشهر بود
اگر ما را می گرفتند حتماً میکشتند
ما برای شناسایی رفته بودیم که تعداد نفرات و موقعیت آنها را بفهمیم و بتوانیم به آنها ضربه وارد کنیم به آقای گلابی گفتم حالا چه کار باید بکنیم؟ گفت: اگر مرا بگیرند، حتماً خواهند کشت، فقط فرار کنید. ما تقریباً پنج متر با آنها فاصله داشتیم. پاگذاشتیم به فرار و فقط« و جعلنا» میخواندیم.
آنها اصلاً متوجه ما نشده بودند. تقریباً یک سالی بود که درختها را هرس نکرده بودند و برگ درختان مسیر را پوشانده بود. قاعدتاً آنها میتوانستند ما را ببینند. ما به خوبی آنها را میدیدیم. اما آنها صدای پای ما و برگ درختان را نمیشنیدند. انگار خداوند واقعاً آنها را کر و کور کرده بود و موفق به دیدن ما یا شنیدن صدایمان نشدند. ما سوار قایق شدیم و به ایران برگشتیم. یک نفر از ژاندارمری بود که به ما ایست داد. کلمه رمز را که گفتیم عبور کردیم و به پایگاه خودمان برگشتیم.
سه روز بعد بود که مجوز عملیات صادر شد چون امریه عملیاتها باید از تهران صادر میشد. امریه را به «پرشین هتل» آبادان میدادند و آنها به ما دستورالعمل را اعلام میکردند. آقای حسن بنادقی مسئول عملیات بود امریه را به ما دادند. ما ده نفر بودیم و من سرگروه بودم. دوباره به روستای دوره رفتیم و همان کارها را انجام دادیم. سنگر کمین را دور زدیم. دیدیم کمین خالی است سه روزنامه آنجا افتاده بود. ادامه دادیم و بالاتر رفتیم. ده نفر گروه را طوری چیدیم که دشمن نتواند ما را دور بزند، چون امکان داشت از پشت کمین کنند و روی سد ما را دور بزنند هوا خیلی سرد بود، عادل آلزاده پشت سر من بود و امیر گلابی پشت سر او. همینطور با فاصله بچهها را چیده بودیم. تاکتیکی بود که آن زمان آموخته بودیم در دورهای که با بچههای نوهد( نیروی ویژه هوابرد) در یک دوره تقریباً ده روزه دیده بودیم.
نظر شما