چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۵ - ۰۸:۴۸
شکسپیر چگونه با موسیقی تماشاگران را مسحور می‌کرد؟

امروزه قدرت موسیقی را در سینما تجربه می‌کنیم؛ ملودی حزن‌انگیزی که اشک را جاری می‌کند یا نغمه دلهره‌آوری که تنفس را در سینه حبس می‌سازد. اما پیوند جادویی نمایش و نوا، اختراع هالیوود نیست. بیش از چهار سده پیش، ویلیام شکسپیر و نمایشنامه‌نویسان هم‌عصرش از سازها و نغمه‌ها درست مانند یک کارگردان مدرن برای شاد کردن، تسکین دادن، گمراه ساختن و ترساندن مخاطبان خود در سالن‌های تاریک تئاتر بهره می‌بردند.

سرویس بین‌الملل خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- الهه شمس: در تئاتر سده هفدهم انگلستان، به‌ویژه در دوره کارولین (۱۶۲۵ تا ۱۶۴۹ میلادی)، موسیقی صرفاً چاشنی سرگرمی نبود، بلکه ابزاری دقیق برای جهت‌دهی به روان تماشاگر به شمار می‌رفت. یکی از هراس‌انگیزترین صحنه‌های تاریخ تئاتر، وردخوانی سه‌گانه جادوگران در نمایشنامه مکبث (Macbeth) است؛ جایی که عبارت آهنگین «دوچندان، دوچندان رنج و محنت» ارواح را احضار می‌کرد. در روزگاری که محاکمه‌های جنجالی پندل در لانکاشر به دار زدن ده‌ها زن متهم به جادوگری ختم می‌شد، چنین نوای ریتمیکی وحشتی کاملاً واقعی در دل مخاطب می‌انداخت. این شگرد در کمدی جادوگران متأخر لانکاشر (The Late Lancashire Witches) اثر ریچارد بروم و توماس هیوود نیز تکرار شد؛ نمایشی که با معکوس نواختن ناقوس کلیسا و کوک‌زدایی عامدانه از سازها، مخاطب را غرق در دلهره می‌کرد. در جهان‌بینی آن عصر، نوای هارمونیک جلوه بهشت بود و هر صدای ناکوک، ردپایی از شیطان.

روی دیگر سکه، موسیقی اندوه و دلدادگی بود. سنت آوازخوانی برای بیان هجران، روی صحنه تئاتر الیزابتی و کارولین جایگاه ویژه‌ای داشت. اوفلیا در شاهکار هملت پس از سوگ پدر، پاره‌هایی از ترانه‌های محزون را زمزمه می‌کند و دزدمونا در اتلو، پیش از مرگ، «ترانه بید» را سر می‌دهد. این شیوه بیانی در کمدی دختر شمالی (The Northern Lass) اثر بروم نیز پژواک می‌یابد. نکته جذاب اینجاست که در تئاتر آن دوران، تمامی نقش‌های زنان توسط پسران نابالغ یا مردان جوان بازی می‌شد. جامعه آن روز آوازخوانی زنان روی صحنه را می‌پذیرفت، اما اگر مردی از طبقه اشراف شخصاً آواز سر می‌داد، او را دیوانه یا سست‌عنصر می‌خواندند؛ سنتی که در نمایشنامه گدای دربار (The Court Beggar) دستمایه تمسخر شخصیت فردیناند می‌شود. از همین رو، اشراف‌زادگان همواره خدمتکار یا خنیاگری اجیر می‌کردند تا بار عواطفشان را به دوش بکشد؛ رفتاری که در نمایشنامه سیمبلین (Cymbeline) شکسپیر برای دلربایی از شاهزاده‌خانم ایموجن می‌بینیم. تنها استثنا، فرودستان بودند؛ همچنان که در نمایشنامه ناتمام چوپان غمگین (The Sad Shepherd) اثر بن جانسن، چوپانی در سوگ غرق شدن دلدارش به نوای همدم خویش گوش می‌سپارد.

علاوه بر این، در باور کیمیاگران و عامه مردم آن عصر، موسیقی درمانگری معجزه‌آسا بود که می‌توانست رنج‌های روحی را بزداید و حتی کالبد بی‌جان را زنده کند. شکسپیر بیش از همه شیفته این نیروی احیاگر بود. در نمایشنامه داستان زمستان (The Winter’s Tale)، تندیس سنگی ملکه هرمیون با طنین موسیقی جانی دوباره می‌گیرد و در نمایشنامه پریکلس (Pericles)، پژواک نوای سازها شاهزاده بی‌هوش را به جهان زندگان برمی‌گرداند. اگرچه شاید تماشاگران رستاخیز مردگان را تمثیلی برای تاب‌آوری در برابر سوگ می‌دانستند، اما کشش بی‌پایان انسان به قدرت ماورایی اصوات انکارناپذیر بود.

چهار سده از آن دوران گذشته است، اما روح ما هنوز همان‌گونه به ارتعاش سیم‌ها و ضرباهنگ کلمات پاسخ می‌دهد. وقتی برای تسکین تنهایی نوایی غمگین می‌گذاریم یا برای تجدید نیرو به ضرباهنگی پرانرژی تکیه می‌کنیم، در همان دایره جادویی قدم می‌زنیم که شکسپیر و معاصرانش با نبوغ خویش بر صحنه چوبین تئاتر لندن بنا نهاده بودند.

منبع: theconversation.July 30, 2026

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها