سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- محمدابراهیم زارعی، رئیس پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری: خبر درگذشت دکتر یوسف مجیدزاده را شنیدم. سومین همکلاسی نامدار از میان پیشگامان باستانشناسی ایران که در سالهای اخیر از میان ما رفت. دکتر صادق ملکشهمیرزادی، استاد اسماعیل یغمایی و دکتر یوسف مجیدزاده، سه باستانشناسی بودند که همزمان پای به دانشگاه گذاشتند و هریک در حوزهای از باستانشناسی ایران نقشی ماندگار ایفا کردند. سه همکلاسی پرشور و کوشا که سرنوشت حرفهایشان، با همة تفاوتها، شباهتی تلخ داشت: هرسه، بهشکلی، با محدودیتها و تنگنظریهایی روبهرو شدند که مجال چندانی برای بهرهگیری از دانش، تجربه و تواناییهایشان باقی نگذاشت.
انگار سیل بنیانکن بیتدبیریها و خشکاندیشیهای پرمدعایان، یکی را خانهنشین کرد، دیگری را از میدان آموزش و پژوهش کنار راند و سومی را چنان از فضای دانشگاهی ایران دور ساخت که سرانجام ناگزیر به جلای وطن شد؛ با این تفاوت که دلش همواره در ایران ماند و حسرت ساختن و آبادانی سرزمینش را با خود به همراه برد. امروز که به گذشته مینگرم، بیش از هرچیز از این میاندیشم که باستانشناسی ایران چه فرصتهایی را از دست داد و چه اندازه از توان و شور این نسل در پیچوخم تنگنظریها و تصمیمهای نادرست هدر رفت.
مجیدزاده، پیش از هرچیز، معلمی عاشق بود؛ از آن معلمانی که دانش را نه برای نمایش فضل، بلکه برای آموختن و پرورش دیگران میخواستند. اگر پرسشی از او میکردی، با جان و دل پاسخ میداد. اگر چیزی را نمیدانست، بیهیچ تکلفی میگفت اجازه بده خودم را آماده کنم تا بتوانم راهنماییات کنم. این صداقت علمی، در کنار دانش گسترده و پشتکارکمنظیرش، از او استادی میساخت که میشد از او نهفقط باستانشناس، بلکه شیوه درست پژوهیدن را آموخت.
خودش برایم تعریف کرده بود که پیش از آنکه دستش را از آموزش در دانشگاه کوتاه کنند، درس باستانشناسی عیلام را به او سپرده بودند؛ در حالی که تخصص اصلیاش هزارههای پنجم و چهارم پیش از میلاد بود. با این همه، به کلاس رفت و صادقانه به دانشجویانش گفت که آگاهی گستردهای از باستانشناسی عیلام ندارد، اما استادانش یک چیز مهم به او آموختهاند: روش تحقیق. سپس پیشنهاد کرد که از آن روز، هر یک از آنان بخشی از باستانشناسی، تاریخ یا کتابشناسی عیلام را موضوع پژوهش خود قرار دهند و حاصل کارشان را در کلاس با یکدیگر به اشتراک بگذارند.
این روایت، بهخوبی، جوهره شخصیت علمی مجیدزاده را نشان میدهد. او بهجای آنکه ندانستن را پنهان کند یا با تکیه بر اقتدار استادانه از کنار مسئله بگذرد، کلاس درس را به کارگاهی برای پژوهش جمعی تبدیل کرد. حاصل آن تلاش جدی و پیگیر، کتاب باستانشناسی و تاریخ عیلام بود؛ اثری که بعدها به یکی از منابع مهم برای شناخت و درک این دوره از تاریخ و باستانشناسی ایران تبدیل شد. او با این کار نشان داد که معلمی واقعی، پیش از آنکه به معنای انتقال دانستهها باشد، به معنای آموختن چگونه دانستن است.
سالهایی که از فضای دانشگاهی دور مانده بود، در خانهاش در گیشا، با وجود دوری از خانوادهای که در فرانسه زندگی میکردند، دست از کار نکشید. خانهاش به کارگاهی برای پژوهش و نگارش تبدیل شده بود. در یک اتاق، کتاب باستانشناسی و تاریخ بینالنهرین را مینوشت؛ در اتاقی دیگر، روی کتاب آغاز شهرنشینی کار میکرد و در اتاقی دیگر، کتاب کاوشهای تپه قبرستان را پیش میبرد و در گوشهای دیگر، مقالههایی را آماده میساخت که قرار بود در مجله وزین باستانشناسی و تاریخ منتشر شوند. گویی هرچه امکان حضورش در دانشگاه و میدان پژوهش را محدودتر میکردند، عزم او برای ادامه کار علمی استوارتر میشد. او خانهنشین شده بود، اما خانهنشینیاش هرگز به معنای دست کشیدن از دانش و پژوهش نبود.
خوشبختانه، برخی از شاگردانش قدر استاد خود را دانستند. پس از سالها دوری از کاوش میدانی، فرصتی فراهم شد تا بار دیگر در میدان باستانشناسی حضور یابد و در کاوشهای تپه ازبکی مشارکت کند. حاصل این بازگشت، تنها نتایج پژوهشی و کتابهایی نبود که امروز در دسترس علاقهمندان قرار دارد؛ مهمتر از آن، فرصتی بود برای آموزش نسل تازهای از باستانشناسان که بعدها در گوشه و کنار ایران به کار و پژوهش پرداختند. مجیدزاده در ازبکی بار دیگر نشان داد که کاوش باستانشناختی، اگر با آموزش و تربیت پژوهشگر همراه نباشد، بخش مهمی از رسالت خود را ناتمام گذاشته است.

در سال ۱۳۸۰، تاراج آثار باستانی جیرفت بار دیگر او را به میدان کشاند. آنچه در جیرفت رخ داده بود، برای مجیدزاده صرفا ماجرای غارت چند اثر تاریخی نبود؛ زنگ خطری بود درباره سرنوشتی که در صورت غفلت، میتوانست بخش مهمی از میراث ناشناختة ایران را تهدید کند. او با عزمی جدی کاوشهای جیرفت را آغاز کرد؛ کاوشهایی که خیلی زود توجه جامعه جهانی باستانشناسی و تاریخهنر را به خود جلب کرد و چشمانداز تازهای از گذشته جنوبشرق ایران پیش روی پژوهشگران گشود.
جیرفت نیز برای او مدرسهای دیگر بود؛ فرصتی برای آموزش دهها باستانشناس جوان و پیوند دادن پژوهش میدانی با پرسشهای بزرگ تاریخی. او در پی آن بود که یافتههای جیرفت را نه بهصورت مجموعهای از اشیای پراکنده، بلکه در چارچوب تصویری گستردهتر از تاریخ، فرهنگ و ارتباطات ایران با جهان باستان بررسی کند. فرضیه ارته نیز بخشی از همین کوشش برای فهم جایگاه جیرفت در جهان باستان بود؛ فرضیهای که برای ارزیابی آن، همچون هر فرضیه علمی دیگری، به شواهد بیشتر و پژوهشهای دقیقتر نیاز بود. با این همه، پیش از آنکه این چشمانداز پژوهشی فرصت کافی برای گسترش و آزمودهشدن پیدا کند، موانع و تنگنظریها بار دیگر راه را بر او دشوار ساخت.
امروز، باستانشناسی ایران به مجیدزاده بدهکار است؛ نه فقط به سبب کتابها، کاوشها و یافتههای ارزشمندی که از خود به جا گذاشت، بلکه به سبب منش علمی، ایران دوستی و اعتقاد راسخش به آموزش و پژوهش. او از آن دست پژوهشگرانی بود که میتوانست دانش خود را به تجربهای زنده و الهامبخش برای دیگران تبدیل کند؛ کسی که در کلاس درس، در خانه و در میدان کاوش، پیوسته در پی آموختن، شناختن و آموختن به دیگران بود.
دریغ که چنین معلمی نتوانست آنگونه که شایسته بود، در دانشگاه و سرزمین خود به کار ادامه دهد. دریغ که سالهایی از توان و تجربهاش در دوری از محیطی گذشت که میتوانست بیشترین بهره را از حضور او ببرد. دریغتر آنکه رفت، بی آنکه فرصت یابد نتیجه بسیاری از کوششها و آرزوهایش را در ایران ببیند.
اکنون در سوگ یوسف مجیدزاده نشستهایم. معملی فرزانه، پژوهشگری سختکوش و ایرانی که دل در گرو شناخت تاریخ و فرهنگ سرزمینش داشت. یادش گرامی و جاودان.
نظر شما