سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- آناهید خزیر: «تاریخ کوهنوردی از دیرباز به عنوان استعارهای برای پیروزی تمدن مطرح بوده است. زمانی کوهها زیستگاهی دسترسیناپذیر برای ارواح و اژدهایان بودند تا این که مردان قهرمان –پیشگامان روشنگری– قلههایش را فتح کردند، لایههای زمینشناختی و گیاهانشان را طبقهبندی کردند و ارواح را برای همیشه از آن جا راندند. کتاب «قلههای انسان مدرن؛ کوهنوردی پس از عصر روشنگری» مطالعه بین رشتهای جذابی از نخستین صعودها به قلههای اصلی آلپ و کوه اورست است که اهمیت رویارویی ما با بلندترین و جذابترین ارتفاعات جهان را بررسی میکند.
نویسنده میکوشد در این کتاب نشان دهد کوهنوردی که اکنون بیشتر به عنوان یک ورزش شناخته میشود چه تحولاتی را به عنوان فعالیتی که آمیختگی بسیاری با طبیعت و اجتماع دارد از سر گذرانده است. پیتراچ. هانسن در این کتاب به خوبی نشان میدهد که کوهنوردی از نخستین لحظه ایجاد با تنشی دائمی همزاد بوده است. این تنش برآمده از جوهر این فعالیت است که پیوستگی بسیاری با طبیعت و جامعه دارد. تحولات در روابط میان انسان با جامعه و انسان با طبیعت که اتفاقاً در چند قرن گذشته شتاب و دامنه گستردهای یافته است، در تفسیر اتفاقات مهم کوهنوردی هم خود را بروز میدهد. امروزه ما در آستانه یک سیاره داغ زندگی میکنیم، جایی که ذوب شدن یخچالهای طبیعی و بالا آمدن سطح دریاها در ما نسبت به فتح طبیعت احساس تردید ایجاد میکنند. با این حال، مدتها پس از صعود هیلاری و تنزینگ به اورست تصویر انسان مدرن بر فراز قله کوه همچنان ارزش خود را حفظ کرده است. پژوهش پیتر هانسن در مورد این تصاویر ماندگار نشان میدهد که فهم رابطه ما با طبیعت از وجوهی متفاوت با سلطه چقدر دشوار است.
آنچه بازگو شد بخشی از کتاب «قلههای انسان مدرن؛ کوهنوردی پس از عصر روشنگری» نوشته پیتر اچ. هانسن بود که به مناسبت ۲۹ مهر روز کوهنورد در ایران با سعید انورینژاد، مترجم کتاب گفتوگو کردهایم. روز کوهنورد در کشورهای گوناگون فرصتی برای بزرگداشت کوهها و فعالیتهای کوهنوردی شناخته میشود. نامگذاری این روزها، چه در ایران، یا اروپا و آمریکا با اهدافی نظیر افزایش آگاهی از محیطزیست و تشویق مردم به حفظ منابع طبیعی همراه هستند و به افزایش شناخت درباره ورزشهای مرتبط با کوهستان کمک میکنند. سعید انورینژاد که پیشتر کتاب «باریکه راه امید» نوشته استفان هسل و ادگار مورن را ترجمه کرده سرپرست مترجمان کتاب «قلههای انسان مدرن؛ کوهنوردی پس از عصر روشنگری» است که با همکاری حامد سلمانی، علی قرهباغی، تمنا منصوری، مونا فرخندهفال، کورس ضیایی و پگاه جلالی منتشر شده و از سوی نشر بان به چاپ رسیده است.

لطفا برای پرسش نخست بگویید کتاب «قلههای انسان مدرن: کوهنوردی پس از عصر روشنگری» دربردارنده چه موضوعهایی است؟
«قلههای انسان مدرن: کوهنوردی پس از عصر روشنگری» نوشتۀ پیتر اچ. هانسن را انتشارات دانشگاه هاروارد در سال ۲۰۱۳ منتشر کرده است. این کتاب تاریخ کوهنوردی به معنای فهرست صعودها و رکوردها نیست. هانسن در شیوۀ کار به جریانهایی مانند مکتب آنال در فرانسه و تاریخنگاری اجتماعی و فرهنگی در بریتانیا نزدیک است؛ جریانهایی که بهجای تکیه بر رویدادها و چهرههای شاخص، که حاصلش بیشتر وقایعنگاری است، سراغ اسنادی میروند که کمتر به آنها توجه میشود: دفترهای ثبت مسافران، نامهها و خاطرات، عکسها و فیلمها، و حتی اشیا، از سوغاتیها و مجسمهها تا پوشاک و تجهیزات کوهنوردی.
هانسن از پرسشی بهظاهر ساده آغاز میکند: «چه کسی اول بود؟» و نشان میدهد پاسخ به این پرسش هیچگاه ساده نبوده است. نمونۀ مونبلان گویاست. پاکار و بالما در سال ۱۷۸۶ نخستین کسانی بودند که به قله رسیدند. اما صعود اوراس-بندیکت دو سوسور، طبیعیدان ژنوی، در سال بعد عملاً صعود نخست را تحتالشعاع قرار داد. سوسور خود از پاکار و بالما با احترام بهعنوان نخستین فاتحان یاد کرد، اما نوشت هدفش «فقط رسیدن به قله نبود، بلکه مهمتر از هر چیز انجام مشاهدات و آزمایشهایی بود که خود بهتنهایی میتوانست به این کاوش ارزش و اعتبار دهد». او چهار ساعت و نیم بر قله آزمایش کرد و نمایشنامهنویسی پاریسی خواست نام کوه را «مونسوسور» بگذارند. یعنی ارزش صعود دیگر در خودِ رسیدن نبود، بلکه در صعودی آگاهانه و برنامهریزیشده در خدمت شناخت علمی دیده میشد؛ و اینجا گوهر مدرنیته را بهخوبی میتوان دید. به تعبیر هانسن، کوهنوردی «پس از» عصر روشنگری پدید نیامد؛ کوهنوردی و مدرنیته با هم سر برآوردند. او این تاریخ را از سه منظر میخواند: «اندیشیدن چون یک نفس»، «اندیشیدن چون یک دولت» و «اندیشیدن چون یک کوه».
به گمانم اهمیت این کتاب برای خوانندۀ ایرانی در این است که ما هنوز تاریخ کوهنوردی خود را بیشتر از دریچۀ زنجیرهای از رویدادها و صعودهای شاخص میسنجیم. تأثیر متقابل تحولات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و روندهای کوهنوردی ایران را هنوز چندان نشناختهایم و حتی همۀ جریانهایی که در دل این تاریخ بودهاند بهدرستی شناسایی نشدهاند. به تعبیری آنچه پیش روی ماست بیشتر فهرستی از وقایع شاخص است تا تاریخ؛ و کتاب هانسن نشان میدهد چگونه میتوان از این فهرست فراتر رفت.
انگیزه شما از ترجمه این کتاب چه بود؟
در نخستین سال تحصیل در دانشگاه، وقتی تازه وارد گروه کوه دانشجوی شریف شده بودم، دوستان قدیمیترم آنجا گامهایی برای آشنایی با تاریخ گذشته و یافتن مؤسسان و اعضای قبل از انقلابِ آن برداشته بودند؛ گروهی که سالیان عمرش با قدمت دانشگاه برابر بود. آن گروه کمی بعد از تأسیس دانشگاهی به نام صنعتی آریامهر بهعنوان نخستین گروه دانشجویی، در اتاق کوچکی در زیر ساختمان ریاست فعلی با تلاش سه نفر از دانشجویان دوره اول و با راهنمایی و کمک کوهنوردانی خارج از آن دانشگاه آغاز به کار کرده بود. از آن زمان تاکنون یکی از دلمشغولیهای من رسیدن به تأویلی از مسیر تحولات کوهنوردی در ایران و یافتن تأثیر و تأثراتش بر فضای اجتماعی و سیاسی بوده که حاصل آن دهها مصاحبه تاریخ شفاهی و جمعآوری اسناد بسیاری از دورانهای مختلف کوهنوردی ایران شده است.
حدود هفت سال پیش وقتی به پیشنهاد زندهیاد دکتر محمدعلی مرادی، جستوجو برای کارهای صورت گرفته درباره تاریخ کوهنوردی در سطح جهان را شروع کردم، به کتابی که هماکنون ترجمهاش را در دست دارید برخوردم. در این کتاب که در سال ۲۰۱۳ (۱۳۹۲) از سوی انتشارات دانشگاه هاروارد چاپ شده و نویسنده آن استاد تاریخ در آمریکا است، مطالعه بینارشتهای جذابی از اولین صعودها به قلههای اصلی آلپ و کوه اورست انجام شده است. نوع نگاه نویسنده به تاریخ کوهنوردی مدرن و تحلیلی که از شیوه خلق و تکامل این ورزش در طول چند سده به دست داده برایم جالب آمد. هانسن تلاش دارد در این کتاب نشان دهد کوهنوردی که اکنون بیشتر بهعنوان یک ورزش شناخته میشود و شاخههای متنوعی هم پیدا کرده –از سنگنوردی و یخنوردی تا غارنوردی و هیمالیانوردی– چه تحولاتی را بهعنوان فعالیتی که آمیختگی بسیاری با طبیعت و اجتماع دارد از سرگذرانده است. این موضوع در کنار این امر که کوهنوردی همواره در تنشی دائمی برای شناختهشدن یا نشدن بهعنوان یک فعالیت ورزشی خالص قرار داشته –و بهعنوان مثال در ایران تا همین اکنون نیز بسیاری از کوهنوردان تأکید فراوانی بر اخلاق، عدم رقابت و در یک کلام ورزشنبودن این فعالیت داشتهاند– میتواند بسیار مهم باشد.
حدود هفت سال پیش که تصمیم به ترجمه این کتاب گرفتم، بد ندیدم که برای سرعتبخشیدن به کار، از دوستان کوهنوردم کمک بگیرم و ترجمه آن را بهصورت اشتراکی انجام دهیم و در نهایت جمع هفتنفرهای (حامد سلمانی، علی قرهباغی، تمنا منصوری، مونا فرخندهفال، کورس ضیایی و پگاه جلالی) تشکیل شد و روند کار به این صورت پیش رفت که هر فصل را یک نفر ترجمه کند و من ترجمهها را بخش به بخش ویرایش کنم. اما متأسفانه مشغلههای مختلف باعث کندی سرعت من شد. از همینرو ترجمه این کتاب کار جمعی از کوهنوردان دورههای مختلف –از پیش از انقلاب تا دهه هشتاد– است و البته در این میان دوست خوبم، علی قرهباغی، پنج فصل کتاب را ترجمه و در بازخوانی نهایی کتاب نیز کمک بسیاری به من کرد. این کتاب را به یاد و خاطره یکی از کوهنوردان مهم ایران، زندهیاد بهمن شهوندی –عمو بهمن عزیز– تقدیم میکنم که از او بسیار آموختم و در مراحل مختلف کوهنوردی و مهمتر از آن، جمعآوری تاریخ آن در ایران، از کمکهای بیدریغاش بهره بردم. او در پایان هر نوشته مربوط به کوهنوردیاش مینوشت: «همه با هم پیش بهسوی توسعهی ورزش کوهنوردی»
آیا گذار از «استعارۀ پیروزی تمدن» به پیوند با طبیعت و جامعه، فاصلهگرفتن از فلسفۀ اولیۀ کوهنوردی است؟
کتاب هانسن دقیقاً این روایت خطی را به چالش میکشد. او نمیگوید کوهنوردی نخست استعارۀ پیروزی تمدن بود و بعد به پیوند با طبیعت رسید؛ میگوید روایت پیروزی و فتح خودش «ساخته» شد، آن هم عمدتاً در قرن نوزدهم، و از همان آغاز روایتهای دیگری در کنارش بود. به بیان دیگر، «فلسفۀ اولیۀ» واحدی وجود نداشت. کنراد گسنر، پزشک و طبیعیدان زوریخی، که در ۱۵۴۱ به قلۀ پیلاطس رفت، کوه را برای تأمل در آفرینش و شناخت طبیعت میپیمود، نه برای پیروزی. روایت پیروزی را بیشتر نسلهای بعد ساختند. لزلی استفن در کتاب «زمین بازی اروپا» (۱۸۷۱) تاریخ کوهنوردی را «تاریخ فرایند تدریجی چیرگی بشر بر پوچی تصوراتش» خواند. با این همه، همان استفن جای دیگری نوشته است: «مونبلان کجا به پایان میرسد و من از کجا شروع کنم؟» پس تنش میان سلطه و پیوند از ابتدا درون کوهنوردی، و حتی درون یک نفر، بوده است، نه مرحلهای که بعداً به آن رسیده باشیم.
در ایران هم همین روایت خطی آشناست. روایت غالب تاریخ کوهنوردی ما تاریخ «نخستینها» و «بلندترها»ست: نخستین صعود زمستانۀ دماوند، نخستین صعود زمستانۀ علمکوه، نخستین تلاش در هیمالیا و... این روایت نادرست نیست، اما ناقص است؛ چون هر کاری که با این معیار سنجیدنی نباشد، نه رد میشود و نه نقد، بلکه اصلاً دیده نمیشود. اعضای گروه کوهنوردی کاوه، که در ۱۳۳۷ تشکیل شد، فقط برای رسیدن به نوک قله تلاش نمیکردند؛ برنامههای گستردهای روی خطالرأسها اجرا کردند و با کاری سازمانیافته کروکیهای البرز مرکزی را از روی نقشههای توپوگرافی موجود رسم کردند و در برنامهها آنها را با واقعیت تطبیق میدادند و خطاهایشان را اصلاح میکردند؛ کروکیهایی که مرجع کوهنوردان شد. چنین کاری در منطق «نخستین صعود» جایی ندارد، اما بخشی از همان فلسفهای است که پرسش شما سراغش را میگیرد.
پیوستگی کوهنوردی با طبیعت و جامعه چگونه در تجربۀ یک کوهنورد نمود پیدا میکند؟
برای من گویاترین نمونه طناب است، و کتاب هم با طناب آغاز میشود و با آن تمام میشود. فصل نخست با این فرمانها شروع میشود: «حمایت آماده!» و پاسخش «حمایت میکنم!». به تعبیر هانسن، از آن لحظه دو نفر دیگر مستقل از هم نیستند و متقابلاً به یکدیگر وابستهاند. وقتی دو نفر با طناب به هم بستهاند، پرسش «چه کسی اول بود؟» تقریباً بیمعنا میشود؛ با این همه روایتهایی که بعدها از صعودها نوشته شد، اغلب روایت تنهایی و قهرمانی فردی است.
تاریخ پر از همین شکاف است. پاکار و بالما در ۱۷۸۶ با کمک هم بالا رفتند، اما نزدیک قله برای پیشی گرفتن از هم دویدند و بعدها هر یک انتخاب مسیر را کار خود دانست. تنزینگ و هیلاری در ۱۹۵۳ در همۀ بیانیهها یک جملۀ یکسان گفتند: «تقریباً با همدیگر به قله رسیدیم»، و تنزینگ چند روز بعد در دهلی گفت: «هیچیک از ما نمیتوانستیم بهتنهایی قلۀ اورست را صعود کنیم.» با این حال ملتها هر کدام یکی را از آنِ خود کردند. حادثۀ هامل در ۱۸۲۰ روی مونبلان، که به مرگ راهنمایان انجامید، به تأسیس «انجمن راهنماهای شامونی» در ۱۸۲۱ منجر شد؛ یعنی خطر کوه مستقیماً به سازمان اجتماعی ترجمه شد.
در کوهنوردی ایران هم همین را میبینیم. در ۱۳۳۹ و ۱۳۴۰ پنج پاسگاه امدادی در مسیرهای شلوغ کوههای شمال تهران راه افتاد و اعضای گروههای کوهنوردی به نوبت آخر هفتهها در آنها کشیک میدادند، به کوهنوردان راهنمایی و آموزش میدادند و امداد میکردند. بسیاری از پناهگاهها و جانپناههای کوههای ایران را هم خود کوهنوردان ساختند. کوهنورد شاید در لحظۀ صعود بیش از هر زمان احساس فردیت کند، اما دقیقاً همان لحظه بیش از هر زمان به دیگران، به راه و پناهی که دیگران ساختهاند، و به شناخت طبیعت وابسته است.
آیا کوهنوردی توانسته رابطهای متعادل میان انسان و طبیعت ایجاد کند؟
پاسخ صادقانۀ من «نه، دستکم نه بهتنهایی» است. کتاب هانسن نشان میدهد کوهنوردی بیشتر آینۀ رابطۀ جامعۀ مدرن با طبیعت بوده تا اصلاحکنندۀ آن. همان قرن نوزدهمی که کوه را ستایش میکرد، آن را به کالا و نمایش هم بدل کرد: نمایش پرتماشاگر آلبرت اسمیت از صعود مونبلان در لندن، هتلها و راهآهنها، و حتی رصدخانهای بر قلۀ مونبلان. در سال ۲۰۰۴ هم در سن ژِروه، نزدیک شامونی، جشنی برگزار شد تا مبارزهای درازمدت برای «کوهستان پاک» آغاز شود؛ و همین خود گواه آن است که کوهنوردی و گردشگری کوهستان چه ردّی بر کوه گذاشتهاند.
در عین حال جریانهای مخالف همیشه بودهاند: کسانی که کوه را جای فروتنی میدانستند، نه سلطه. ولی تعادل چیزی نیست که یک فعالیت بتواند بهتنهایی پدید آورد؛ محصول جامعهای است که آن فعالیت در آن جریان دارد. مسئلۀ زباله در مسیرهای پرتردد، از توچال تا دماوند، برای هر کوهنورد ایرانی آشناست؛ و همزمان میان جریانهای مختلف بر سر سهم مسئولیت فردی و مسئولیت حاکمیتی اختلافی دائمی وجود دارد: چه کسی باید زباله را پایین بیاورد؟
آیا میتوان از «غلبه بر طبیعت» سخن گفت، یا این تعبیر محصول نگاه انسانمحور مدرن است؟
تعبیر «فتح» و «غلبه» بیتردید گفتمانی مدرن است و کتاب ریشههای آن را نشان میدهد؛ فصل هفتم کتاب «دوران فتح» نام دارد. ولی نکتۀ ظریفتر این است که آنچه در این «فتحها» واقعاً به دست آمد، اغلب نه چیرگی بر طبیعت، که چیرگی بر انسانها، روایتها و قلمروها بود.
نمونۀ روشن صعود موناگویی در ۱۴۹۲ است که آنتوان دِ ویل به فرمان شارل هشتم، پادشاه فرانسه، انجام داد تا فرمانروایی شاه بر قلمرو را به نمایش بگذارد؛ هانسن یادآوری میکند که چوپانان محلی در دهۀ ۱۵۳۰ بارها از این کوه بالا رفته بودند، اما صعود «رسمی» بعدی تا ۱۸۳۴ ثبت نشد؛ یعنی «نخستین» بودن به سند و قدرت بسته بود، نه به خود صعود. کوه، در معنای فیزیکی، هرگز «مغلوب» نشد؛ امروز اثر انسان بر کوه واقعی است، ولی نه به شکل فتح، بلکه به شکل آسیب: یخچالهایی که عقب مینشینند.
در زبان کوهنوردی ما هم «فتح قله» و «فاتح» تعبیرهایی رایجاند، در حالی که دماوند در تخیل ایرانی پیش از آنکه قلهای برای فتح باشد، کوهی اسطورهای بود؛ جایی که فریدون در شاهنامه ضحاک را در آن به بند کشید. به گمانم ارزش کتاب هانسن برای ما همین است که نشان میدهد واژۀ «فتح» از کجا آمده و چه چیزهایی را پنهان میکند.
آیا روایت تاریخ کوهنوردی بدون تاریخ تحول نگاه انسان به طبیعت امکانپذیر است؟
نمیتوان؛ و به نظرم کتاب هانسن یک گام فراتر میرود: تاریخ نگاه به طبیعت را هم نمیتوان بدون تاریخ جامعه و دولت نوشت. همان سه منظر، یعنی نفس، دولت و کوه، در هم تنیدهاند. هانسن یادآوری میکند که بایگانیشناسان قرن بیستم در اسناد منطقۀ شامونی به انبوهی از درخواستهای روستاییان برای کاهش عشریه برخوردند، با این استدلال که یخچالها به سوی درّه پیش آمدهاند؛ اسنادی که دستکم به ۱۵۸۰ برمیگردد. امانوئل لو-روا لادوری، مورخ مکتب آنال، برای نوشتن تاریخ اقلیم از اسناد همین بایگانیها بهره برده بود. یعنی حتی تاریخ یخ را از درون تاریخ اجتماعی بیرون کشیدهاند.
هانسن منظر «اندیشیدن چون یک کوه» را هم با جملۀ فرنان برودل، از چهرههای اصلی همین مکتب، آغاز میکند: «کوهها حرف اول را میزنند.»
این نکته برای ما در ایران هم صادق است. من سالهاست روی تاریخ کوهنوردی ایران کار میکنم و اگر همچون آنالیها بخواهم بگویم: لایۀ دیرپا یعنی جغرافیای البرز و زاگرس و نسبت شهر و کوه؛ لایۀ میانمدت یعنی موجهای سازمانیابی اجتماعی و تحولات نهادی؛ و لایۀ رویدادها یعنی صعودها و حادثهها. دورهبندی رایج تاریخ کوهنوردی ما بیشتر بر تقویم سیاسی و تقویم صعودها استوار است، اما وقتی فعالیتهایی مانند خطالرأسنوردی، ایدۀ تشکیل گروه صعودهای زمستانی در دهۀ ۱۳۴۰ یا پناهگاهسازی را دنبال میکنیم، میبینیم هر کدام تقویم خود را دارند. تاریخ کوهنوردی ایران را نمیتوان جدا از تحولات اجتماعی و سیاسی و تغییر نگاه ما به کوه، از دماوند اسطورهای تا کوهپیمایی شهری، فهمید.
انسان امروز به کوه میرود تا قله را فتح کند یا خودش را بشناسد؟ آیا این دو در تضادند؟
به نظرم این دوگانه کاذب است و کتاب هانسن این را از همان «آغاز» نشان میدهد. پترارک، در نامهای که دربارۀ صعودش به مونوِنتوو نوشت، بر قله کتاب «اعترافات» آگوستین را گشود و به این جمله رسید که مردم به ستایش کوههای بلند و امواج دریا میپردازند و از کنار خویشتن میگذرند؛ پس نگاهش را از منظره به درون خود برگرداند. همین متن در میانۀ قرن نوزدهم دستمایهای شد تا پترارک را «نخستین انسان مدرن» بنامند. جالبتر اینکه پژوهشگران از دهۀ ۱۹۶۰ تردید کردهاند که پترارک اصلاً به قله رسیده باشد و بیشترشان نامه را بازنوشتۀ سالها بعد میدانند. یعنی صعود به قله و رو کردن به درون، از ابتدا با هم «روایت» شدهاند.
نکتۀ دیگر اینکه این «خود»ی که در کوه میجوییم هم تاریخی است. آنریِت دانژویل، دومین زنی که در ۱۸۳۸ به مونبلان رسید، این صعود را «تابلویی برای موزۀ درونی خویش» خواند؛ و هانسن نشان میدهد این «موزۀ درونی» بیانگر جایگاه زنی بود در جامعهای که کوهنوردی را با مردانگی یکی میدانست.
در ایران هم این پرسش تازه نیست. در گروههای کوهنوردی دانشجویی اواخر دهۀ ۱۳۴۰ و دهۀ ۱۳۵۰ بحثی داغ درگرفت: «آیا هدف ما فتح قلههاست؟» و در دورههایی پاسخ «نه» بود. کوه جای ساختن خود و جمع بود، آن هم از راه سختی کشیدن آگاهانه و انضباطی که بدنۀ اصلی کوهنوردی به آن با تعجب نگاه میکردند. با این همه همین گروهها کارنامۀ کوهنوردی جدی هم داشتند: از صعودهای فنی تا رفتن به قلههایی که آن زمان دورافتاده بودند و کمتر کسی سراغشان میرفت، و نیز آمیختن علم و فن با برنامههای کوهنوردی. پس پرسش شاید این نباشد که «فتح یا خودشناسی؟»، بلکه این باشد که ما کدام «خود» را در کوه میجوییم و چه کسی تعریفش کرده است.
در روزگار کنونی در آستانۀ «سیارۀ داغ» به سر می بریم، آیا کوهنوردی میتواند به ابزاری برای افزایش آگاهی عمومی دربارۀ طبیعت تبدیل شود؟
میتواند، و کتاب نیز با همین تصویر آغاز میشود: هانسن در فصل نخست مینویسد ما «در آستانۀ روبهرویی با یک سیارۀ تفتیده» زندگی میکنیم و غلبه بر طبیعت، که دویست سال ستوده میشد، اکنون در معرض تردید است. کوهنوردان شاهدان دستاول تغییرند. هانسن مینویسد آنتروپوسین شاید برای اندیشیدن خوب باشد، اما در یخچال آن را با پوست و گوشت لمس میکنید.
اما دو احتیاط دارم. نخست اینکه کوهنوردی، بهویژه شکل تجاریشدهاش، که در ایران هم نمونهاش را در طرح سیمرغ میبینیم، خود بخشی از مسئله است و بدون نقد خود نمیتواند پیامآور آگاهی باشد. دوم اینکه هانسن هشدار میدهد روایتی از آنتروپوسین که انسان را بر قلۀ تسلط کامل بر زمین مینشاند، «حاکمیت انسان مدرن را تحت عنوانی جدید احیا میکند»؛ این همان تصویر آشنای انسانِ ایستاده بر قله است، این بار در مقیاس سیاره. آگاهی واقعی به همان فروتنی نیاز دارد که در تعبیر «اندیشیدن چون یک کوه» نهفته است؛ همان چیزی که هانسن از زبان یکی از حفاران هستۀ یخ نقل میکند: باید از کوه به خاطر برداشتن یخهایش طلب بخشش کرد.
برای ما در ایران هم این بحث معنای مشخصی دارد. همانطور که لو-روا لادوری تاریخ یخچالهای آلپ را از درون عریضههای روستاییان بیرون کشید، روایت کوهنوردانی که دههها به یخچالهای علمکوه و دماوند رفتهاند، و عکسها و گزارشهای برنامههایشان، میتواند بایگانیای برای فهم تغییر این کوهها باشد. این یکی از دلایلی است که تاریخ خُرد، شفاهی و متکی بر جزئیات کوهنوردی را مهم میدانم.
چه عواملی باعث شدهاند قله ارزش نمادین خود را حفظ کند؟
چند عامل در هم گره خوردهاند. نخست، میل مدرن به «آغاز» و «نخستین بودن»؛ قله نقطهای است روشن و سنجشپذیر که میتوان گفت «اینجا تمام شد» و «من اول بودم». دوم، رسانه و نمایش: خبر صعود اورست که در ۲ ژوئن ۱۹۵۳، یعنی روز تاجگذاری ملکه الیزابت دوم، در لندن منتشر شد. سوم، دولتملتها: در بریتانیا بنرهایی ملکه را بر فراز قله نشان میداد و در نپال بنرهایی تنزینگ را؛ و چهارم، شاید از همه مهمتر، اینکه فتح قله کار جمعی بسیاری را، از باربران و راهنمایان تا سازماندهندگان، در یک تصویر و یک نام فشرده میکند. همین فشردهسازی آن را برای نماد شدن چنین مناسب میکند، و باید نسبت به آن هوشیار بود.
قدرت این نماد را در ایران هم میتوان دید. دو سال پس از صعود اورست در ۱۳۳۴، گروهی از کوهنوردان جوان تهرانی سازمانی کوهنوردی تشکیل دادند و نامش را «تنسینگ هیلاری» گذاشتند. یکی از بنیانگذارانش در مصاحبۀ تاریخ شفاهی با من دربارۀ تنزینگ و هیلاری گفت: «برای ما سمبل بودند.» همین گروه از نخستین گروههایی بود که به فکر صعود زمستانی دماوند افتاد و در زمستان ۱۳۳۶ دومین صعود زمستانۀ دماوند را انجام داد. جالب است که این جوانان نام هر دو نفر را برگزیدند و نام تنزینگ را هم اول آوردند.
آیا میل به فتح قلهها بازتاب میل به قدرت و تسلط بر طبیعت نیست؟
تا حدی هست، ولی خواندن کتاب هانسن نشان میدهد این قدرت بیشتر میان انسانها جریان داشته است: قدرت شاه بر قلمرو، کوهنورد ثروتمند بر راهنما و باربر، امپراتوری بر سرزمینهای دوردست، و ملتها بر یکدیگر؛ و حتی قدرت تعیین اینکه چه صعودی «به حساب میآید.»
در ایران هم نمونهاش را داریم. وقتی چند جوان در زمستان ۱۳۳۶ دومین صعود زمستانۀ دماوند را انجام دادند، فدراسیون کوهنوردی در بیانیهای آن را «ماجراجویی» خواند، چون به زعم او آنها بیتجربه بودند و از فدراسیون اجازه نگرفته بودند. یعنی قاعدۀ مجوز تعیین میکرد چه صعودی مشروع است و چه صعودی نیست.
اما تصویر یکسویه نیست. هانسن نشان میدهد که صعود ۱۷۸۶ به مونبلان از سمت شامونی با خرید مالکیت آزاد زمین و معافیت از عوارض فئودالی درهمتنیده بود، و او تلاشهای صعود را «همتای فرهنگی» همین فرایند سیاسی میداند. کوهنوردی همزمان با رهایی و خودمختاری نیز پیوند داشت؛ همچنان که در ایران، کوهنوردانی که پناهگاه و پاسگاه امدادی ساختند، کوه را نه برای تسلط، که برای نفع عام میخواستند.
به نظرم آموزندهترین درس کتاب همین است: میل به آزادی و میل به سلطه در تاریخ کوهنوردی در هم تنیدهاند و نمیتوان یکی را بی دیگری فهمید. هانسن کتاب را هم با همان طناب آغازین تمام میکند: «ما همواره در چنین طنابی هستیم. گرهای که بر طناب میزنیم بههیچوجه شروع تاریخ نیست.» وظیفۀ ما، در ایران و هر جای دیگر، این است که این دو میل را از هم تشخیص دهیم.
نظر شما