به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، سیزدهمین نشست تخصصی چهلوسومین جشنواره بینالمللی فیلم کوتاه تهران از سری نشستهای «۴۳_۲۰» با عنوان «فیلمسازی به شیوه همینگوی» با سخنرانی حسین سناپور نویسنده و با اجرای وحید رونقی امروز ۲۸ مهر ۱۴۰۵ در پردیس سینمایی ملت برگزار شد.
حسین سناپور نویسنده در ابتدای نشست بررسی پیوند میان ساختار نمایشی و روایت سینمایی و ادبی با اشاره به تکنیکهای روایت و نظرگاههای مختلف گفت: ساختار برخی نمایشها گرچه نام نمایش را بر خود دارد اما بسیار به سینما نزدیک است و انگار دوربین در نقطهای ثابت کار گذاشته شده و دقیقاً همان کاری را انجام میدهد که در سینما رخ میدهد، بهطوری که جهت چشم آدمها و تمام چیزهایی که قرار است دیده شود از طریق نظرگاه نمایشی به مخاطب منتقل میشود گرچه این رویکرد شاید برای سینماگران نکته چندان تازهای نداشته باشد اما برای ما داستاننویسان که با نظرگاههای گوناگون سر و کار داریم، بسیار الهامبخش است و به کار میآید.
این نویسنده با اشاره به استعاره معروف کوه یخ و ویژگیهای آثار ارنست همینگوی تصریح کرد: آنچه بیش از همه به کار دوستان فیلمساز میآید، استعاره معروف کوه یخ است که نشان میدهد تنها یکهفتم داستان روایت میشود و بخش عمدهای از آن پنهان میماند تا خواننده خودش به حدس و گمان بپردازد؛ داستانهای همینگوی نظیر تپههایی همچون فیلهای سفید فاقد فراز و فرودهای مرسوم، سیر خطی زمان و تحول طولانیمدت شخصیت هستند و تنها یک برش کوتاه یا بزنگاه داستانی را از میان زندگی انتخاب میکنند، بهطوری که زمانِ وقوع داستان با زمان روایت منطبق میشود و نویسنده بدون نیاز به بازگویی کامل گذشته و با تکیه بر اشارات موجز، کل فضای اثر را شکل میدهد.
سناپور در ادامه این تحلیل با اشاره به رویکرد مینیمالیستی و حذف جزئیات مرسوم در آثار همینگوی افزود: گذشته آدمها در اینگونه داستانها بسیار مختصر و ناچیز است، بهطوری که حتی نام زن و مرد در داستان «تپههایی همچون فیلهای سفید» ذکر نمیشود و از محل تولد، شهر و سن آنها نیز هیچ نشانی در دست نیست زیرا همه این اطلاعات به بخش زیرین کوه یخ منتقل شده است؛ همین رویکرد در پردازش مکانها نیز دیده میشود و نویسنده هرگز تصویر کاملی از فضا ارائه نمیدهد، بلکه تنها به توصیف عناصر و اشیایی میپردازد که شخصیتها در جریان روایت با آنها سر و کار دارند و مابقی فضا عملاً از متن حذف میشود مگر آنجا که ضرورت حضور شخصیت ایجاب کند.
حسین سناپور با تأکید بر نقش برجسته ناگفتهها و مشارکت ذهن مخاطب در شکلگیری معنا افزود: نویسنده در این سبک به ما توضیح نمیدهد که شخصیتها در گذشته چه گفتهاند، هرچند میدانیم که پیش از این بسیار با هم گفتگو کردهاند و ما تنها شاهد لحظه اوج ماجرا هستیم؛ موضوعاتی چون بحران عاطفی یا تصمیم برای سقط جنین تنها در قالب کنایهها و اشارههای کوتاه مطرح میشوند و کل پسزمینه رابطه به زیر آب میرود تا خواننده بر اساس تجربههای زیسته خود از فرسایش روابط انسانی و نشانههای متن، بخش پنهان کوه یخ را در ذهن خود بازسازی کند.
این داستاننویس با اشاره به نمونههای دیگر نظیر داستان کوتاه «آدمکشها» مطرح کرد: در این اثر نیز با بوکسوری روبهرو هستیم که دو آدمکش در شهری غریب قصد جانش را دارند، اما نوع ارتباط او با دارودستههای گانگستری و علت خیانتش پنهان میماند و داستان تنها در یک برش دو ساعته پیش میرود؛ سبک همینگوی دقیقاً حاصل همین نگفتنها، حذفهای عمدی و کمرنگ کردن عناصر آشنای داستانی است تا خواننده خود خلأهای روایت را پر کند و معنای نهفته در اثر را شکل دهد.
این نویسنده با اشاره به کارکرد دراماتیک تقلیل عناصر داستانی و ظرفیتهای آن برای سینماگران افزود: شخصیت، زمان و مکان با نگفتن و به حداقل رساندن جزئیات گذشته ساخته میشوند، در حالی که نویسنده در همان لحظه حال و از طریق دیالوگها، شخصیتها را بسیار دقیق و زنده پردازش میکند و جغرافیای اثر را به فضاهایی محدود مثل یک کافه یا یک مسافرخانه فرو میکاهد؛ این شیوه میتواند الگوی بسیار مؤثری برای فیلمسازی باشد، به این صورت که فیلمساز مهمترین بزنگاه زمانی یک رابطه را در نقطه اوج بحران برگزیند، درست مانند انتخابی که در داستان «تپههایی همچون فیلهای سفید» صورت گرفت و به جای دورههای آسودگی و خوشی سفر، مقطع بحرانی و سرنوشتساز رابطه دستمایه روایت شد.
سناپور با اشاره به نمونههای سینمایی این سبک، فیلم «طبیعت بیجان» اثر سهراب شهیدثالث را به دلیل محدودیت شدید مکان، زمان و شخصیت، یکی از نزدیکترین الگوهای سینمایی به این جریان ارزیابی کرد و افزود: هرچند در آن فیلم با تنش و کشمکش حاد عاطفی مانند «داستان تپههایی همچون فیلهای سفید» روبهرو نیستیم اما تمرکز بر فضاهای خلوت و زمان فشرده، شباهت ساختاری معناداری با این شیوه دارد.
این داستاننویس همچنین با مقایسه داستان شاهکار همینگوی با یکی از آثار دوره جوانیاش درباره زوجی که به ماهیگیری رفتهاند، یادآور شد: با وجود تشابه ظاهری و شکلی میان این دو داستان، اثر اولیه همینگوی آن قدرت و اثرگذاری لازم را ندارد زیرا نویسنده در سنین جوانی هنوز به پختگی کامل نرسیده بود و برخلاف «تپههایی همچون فیلهای سفید»، نمیتواند با گزینش دقیق دیالوگها و اشارههای کنایی، بستر مناسب را برای ساختن بخش پنهان کوه یخ در ذهن مخاطب فراهم کند.
سناپور با مرور آثار دیگر همینگوی نظیر «آدمکشها»، «گربهای زیر باران»، «گوشهای دنج و پرنور» و «پیرمرد روی پل» تصریح کرد: محدود شدن مکان داستان به فضاهایی مثل کافه، مسافرخانه یا حاشیه یک پل جنگزده، علاوه بر اینکه به شکلگیری کوه یخ روایت کمک میکند، نشانگر گذرا بودن زندگی و موقتی بودن انسانهاست چرا که ما شخصیتها را در خانههایشان یا احاطهشده با اشیای شخصی و آشنا نمیبینیم و همین محرومیت از مکانی امن و ثابت حس بیپناهی و تنهایی آنها را به شکلی عمیقتر بازتاب میدهد.
حسین سناپور در ادامه تحلیل خود درباره مؤلفههای سبک همینگوی و تفاوت آن با آثار مبتنی بر بازسازی مفصل گذشته گفت: در حالی که آثار دیگری مثل «خوردهجنایات زن و شوهر» با مرور پلهپله گذشته در فضای خانگی، تصویر کاملی از ریشههای یک تنش ارائه میدهند، همینگوی شخصیتها را در مکانهای موقتی و گذرا مانند هتل یا کافه و در لبه پرتگاه یک بحران قرار میدهد؛ نقطهای که گفتوگوهای اصلی پیش از این انجام شده و اکنون در واپسین لحظات، تنها با اشارههای کمشمار و دقیقی مثل برچسبهای روی چمدان، بخش عمده ناگفتهها به عهده مخاطب گذاشته میشود تا با تکیه بر تجربه زیسته خود، قصه را در ذهن بازسازی کند.
حسین سناپور با مقایسه شیوه روایت همینگوی با آثاری که گذشته شخصیتها را آشکارا بازسازی میکنند، گفت: اگر از بوکسور داستان «آدمکشها» اطلاعات بیشتری میگرفتیم، شاید انتظارمان از روایت هم به سمت شرح ماجراهای گذشته میرفت؛ اما همینگوی ما را در لحظهای قرار میدهد که این انتظار کمرنگ میشود. در روایت کلاسیک، راوی معمولاً گذشته و مسیر شکلگیری بحران را توضیح میدهد، ولی اینجا بخش مهمی از آنچه پیشتر رخ داده، حذف میشود.
او برای روشنتر کردن این تفاوت، به فیلمهای «گلهای پژمرده» و «شگفتانگیزتر از بهشت» اشاره کرد و افزود: در «گلهای پژمرده»، مردی به سراغ زنان میرود و از هرکدام درباره گذشته میپرسد؛ در نتیجه بخشی از تاریخ رابطهها برای تماشاگر بازگو میشود. اما در «شگفتانگیزتر از بهشت» اطلاعات و حتی دیالوگها محدودتر است و تماشاگر ناچار میشود خودش فاصلهها و ناگفتهها را پر کند. برای من، همین مشارکت ذهنی باعث شده آن فیلم اثرگذارتر و ماندگارتر باشد؛ آثاری که ذهن مخاطب را به حدس و بازسازی وامیدارند، بیشتر در خاطر میمانند، در حالی که ممکن است فیلمی پرهیجان پس از مدتی از یاد برود.
این هنرمند با تأکید بر اینکه تفاوت سبکها از انتخاب و کموزیاد کردن عناصر روایت شکل میگیرد، ادامه داد: همینگوی حتی در رمانی بلند مثل «وداع با اسلحه» که راوی آن اولشخص است و میتواند از فکرها، احساسات و گذشتهاش بگوید، تا جایی که به یاد دارم بسیار کم درباره خودش توضیح میدهد. در داستانهای کوتاهش نیز، جز در مواردی مانند «پیرمرد روی پل»، روایت اغلب به دوربینی میماند که شخصیتها را در لحظه دنبال میکند. به نظرم، سبک از همین انتخابها پدید میآید. یعنی بعضی عناصر را برجسته میکنیم و بعضی دیگر را کنار میگذاریم تا مخاطب هم در ساختن داستان سهم داشته باشد.
او با یادآوری خاطره معروف از لورن باکال درباره نخستین تجربه بازی در فیلم، افزود: در آن خاطره، کرک داگلاس به او میگفت که هنگام در باز کردن و ورود به صحنه، باید همان کاری را با همان حس دنبال کند که پیش از ورود مشغول آن بود؛ گرچه تماشاگر آن لحظه را نمیبیند، اما بازیگر اگر آن قدرت و پسزمینه را در خود حمل کند، نقشاش حس تازه ای پیدا میکند و این دقیقاً همان منطق کوه یخ است.
این نویسنده با نقد فیلمها و سریالهایی که مدام با داد و ستد اطلاعات پیش میرود تأکید کرد: در شیوه همینگوی، باید به جای دنبال کردن و ارائه اطلاعات، لحن شخصیتها از خود جملهها و نحوه بیان آنها دربیاید مثلاً اینکه یکی عصبی یا چه نگرشی دارد.
سناپور با اشاره به جزئیاتی از «آدمکشها» مانند ورود بوکسور به اتاق آشپزخانه و آغاز بسیار عادی میز و پاک کردنش، گفت: این رفتار نشان میدهد که کشتن او هم همچون سایر اتفاقات زندگی، یک واقعه گذراست که هیچکس چارهای برای آن ندارد؛ در همین صحنه، سه پیشخدمت هرکدام برخورد متفاوتی با این واقعیت دارند و ما از خلال این سه نگاه، سه آدم با روحیات متفاوت میبینیم سه مدل آدمشناسی در حالی که تمام حوادث حول همان یک ماجرای کانونی میچرخد و هرگز از آن دور نمیشود.
او سپس با مقایسه این شیوه با کارهای اصغر فرهادی خاطرنشان کرد: در فیلمهای فرهادی، داستان مثل پوست خیار لایه به لایه باز میشود و مدام با رفتن به گذشته به عمق بیشتر میرود؛ در آنجا اصل روایت، همان حادثه اصلی است که باید با کندن لایهها به آن رسید، و مخاطب ناچار است از حال به عقب برگردد و معمای پشت آن را بشکافد به همین دلیل این قصهها رنگ تریلری و جنایی پر از هیجان و اطلاعات دارد.
این نویسنده در پایان در برابر این دو رویکرد، شیوه روایت مبتنی بر شخصیت را برجسته کرد و افزود: در آثاری مانند «طبیعت بیجان»، ماجراها محدود است و هدف اصلی، ساختن یک شخصیت برای ماست؛ مثل سفر پدر و پسری که به شهری که پدر چهل سال پیش از آن آمده برمیگردد و با خانواده و اتفاقاتش مواجه میشود، در حالی که ما و حتی پسر، گذشته او را نمیدانیم و پس از این سفر، رابطه پدر و پسر بهتر میشود. به طور خلاصه، این قصهها بیشتر متکی به ساختن و شناختن یک شخصیت است تا شرح دادن ماجراهای فراوانی.
نظر شما