خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، فرهاد بیانی، عضو هیئت علمی موسسه مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم در این یادداشت به توضیح فرایند معرفت از نگاه رئالیسم انتقادی پرداخته است.
در رئالیسم انتقادی تفکیک هوشمندانه و راهگشایی در باب فرایند کسب معرفت وجود دارد که هم تمایز این مکتب با سایر مکاتب و مطالعات علم و معرفت را نشان میدهد و هم جامعیت قابل توجهی به این مکتب در توصیف و تحلیل معرفت میبخشد. بسکار فرایند معرفت را به دو بخش بعد لازم (ناگذرا) و متعدی (گذرا) تقسیم میکند. بر اساس آن، بعد لازم علم مربوط به مکانیسمها وهویتهای واقعی است که مستقل از افراد وجود دارند و کار میکنند؛ این همان موضوع و متعلَّق علم است.
بعد لازم علم مربوط به چیزهایی است که هستی آنها وابسته به انسان و ادراک و فعالیت های انسانی نیست. اما بعد متعدی علم ناظر به جنبه اجتماعی و فرهنگی تولید معرفت علمی در فعالیت اجتماعی است. به عبارت دیگر، هویت های لازم و ناگذرای علم و معرفت علمی در فعالیت اجتماعی افراد شناخته میشوند. این بعد از تولید معرفت علمی هم دارای علل فاعلی (دانشمند و جامعه علمی) و هم علل مادی (توصیف های دانشمندان پیشین، نظریههای موجود، پارادایم٬ها، مدلها، روشها، تکنیکهای تحقیق یا یک شاخه علمی است (بسکار، ۱۹۷۵: ۱۱).
به بیان دیگر، معرفت علمی هم واجد موضوعاتی است که مستقل از ارداه و شناخت کنشگر انسانی وجود دارد و هم در عین حال فرایند و سازوکار کسب معرفت نسبت به این موضوعات واجد ماهیتی اجتماعی- فرهنگی است که شامل تئوریها، مدلها، مفروضات، ابزار و روشهای تحقیق است. بسکار با تاکید بر بعد لازم معرفت، تمایز خود را با ایده آلیست ها روشن می کند و با عطف توجه به بعد متعدی آن می کوشد فاصله خود را با تجربهگرایان نشان دهد. در واقع، از یک سو، نحلههای تجربهگرا (تجربهگرایان کلاسیک و پوزیتیویستها) از بعد متعدی غفلت دارند و از سوی دیگر، ایدهآلیستها نیز بعد لازم را مورد توجه و تفطن ندارند. اما رئالیسم انتقادی معتقد است اگرچه آنچه در طبیعت کشف میشود باید در ذهن و تفکر بیان شود اما ساختارها و قوانین علمی کشف شده در طبیعت وجود و عملکردشان وابسته به ذهن نیست. لذا حتی اگر علم و معرفتی وجود نداشته باشد، طبیعت وجود دارد (بعد لازم)، طبیعتی که به وسیله فعالیتهای اجتماعی و انسانی به کشف و تفسیر در میآید (بعد متعدی) (بسکار، ۱۹۷۵: ۱۷).
لازم است این واقعیت بیان شود که تجربهگرایی کلاسیک نه بعد لازم و نه متعدی معرفت علمی را مورد توجه ندارد زیرا بعد لازم که همان متعلق معرفت است و ناظر به مکانیسم های زیربنایی واقعی است که خالق پدیده ها و رویدادها هستند نیز از دید تجربه گرایی کلاسیک مورد غفلت است. تجربهگرایی کلاسیک به این سبب که این مکانیسم ها به تجربه در نمی آیند، آنها را غیرواقعی و ناموجود می داند. به طریق اولی بعد متعدی را نیز نمی پذیرد. بنابراین، می توان گفت رئالیسم انتقادی دو معیار برای فلسفه علم در نظر دارد؛ فلسفه علم باید بتواند هر دو بعد علم را نشان دهد: هم مولفه های اجتماعی علم و هم استقلال وجودی موضوع ومتعلق علم از فرایند تولید معرفت علمی را. در حالی که تجربه گرایی کلاسیک نه بعد متعدی علم را توجه دارد و نه بعد لازم را، ایدهآلیسم استعلایی نیز تنها بعد متعدی علم را مورد تفطن دارد (بسکار، ۱۹۷۵: ۱۴).
موضوع مرکزی برای رئالیسم تجربی، جهان تجربی است. رئالیستهای تجربی بر این باورند که آنچه واقعیتهای تجربی (پدیده های واقعی) مینامیم در واقع نتیجه ادراکات حسیاند. این در حالی است که از دیدگاه رئالیستهای انتقادی پدیدههای واقعی همان قوانین علی و ساختارهایی اند که مستقل از انسان و ادراکات او وجود دارند. روی بسکار دست کم سه نقد را متوجه رئالیست های تجربی، خصوصاً رویکرد آنها در باب جهان تجربی میکند:
۱. وقتی رئالیست تجربی برای تعریف جهان (هستی شناسی) بر مقوله تجربه تاکید می کند در واقع مرتکب یک مغالطه آشکار میشود که طبق آن هستیشناسی به معرفتشناسی تقلیل داده میشود. (همان مغالطه معرفتی که بعدا در باب آن بیشتر توضیح خواهم داد). یعنی یک مفهوم معرفتشناختی خاص (تجربه) یک کارکرد هستیشناختی عام (وجود) پیدا میکند.
۲. رئالیسم تجربی بر قابل آزمایش بودن رویدادها و پدیدهها به عنوان یک خصیصه ضروری برای جهان تاکید میکند، به جای اینکه ویژگی ممکن (محتمل) بودن برای برخی چیزها لحاظ شود.
۳. رئالیسم تجربی از شرایطی که آزمایش در علم ذیل آن معنادار میشود، غفلت میکند. یعنی شرایطی که به صورت اجتماعی ساخته شده و متفاوت و متمایز از موضوع و متعلق معرفت و علم است (بسکار، ۱۹۷۵: ۱۸).
در مقابل، رئالیسم انتقادی در باب چیستی تجربه و نقش آن در معرفت چنین باور دارند که تجربههای معنادار همان قدر که به ادراک حسی مربوطاند به فعالیتهای آزمایشگاهی نیز ارتباط دارند. یعنی انسان به همان اندازه که مشاهدهگر تجربه است (منفعل)، به عنوان یک عامل علی (دانشمد فعال در آزمایشگاه) نیز نقش ایفا می کند. بر اساس این توضیح، رئالیسم انتقادی معتثد است تجربه به دو تحلیل ادراک حسی و فعالیت آزمایشگاهی قابل دسته بندی است. در واقع ادراک حسی ناظر به این واقعیت است که جهانی هست که رویدادها در آن رخ میدهد و مستقل از این است که ما آن را بشناسیم یا خیر. اما کار به اینجا ختم نمیشود چون «شرایطی» که این مشاهده و تجربه در آن رخ میدهد به نحو چشمگیری وابسته به انتخاب ها، تصمیمات و فعالیت عامل انسانی (دانشمند) است که لوازم و امکانات چنین تجربه و مشاهده ای را فراهم می کند. به عبارت دیگر، این جهان ناگذرا (لازم) مستلزم اموری است که شرایط خاص آزمایشگاهی ساختار یافته است. یعنی عقلانیت فعالیت آزمایشگاهی، علاوه بر ناگذرا بودن، واجد این پیش فرض نیز هست که اموری که تحت شرایط آزمایشگاهی بررسی می شوند باید ساختار یافته هم باشند (بسکار، ۱۹۷۵: ۲۶-۲۰).
به بیان دیگر، سخن بسکار و رئالیسم انتقادی در باب معرفت نسبت به تجربهها و واقعیتهای طبیعی این است که آزمایش در شرایط خاصی انجام میشود و عامل انسانی در این فرایند نقش جدی بازی میکند. دانشمند در آزمایشگاه بر اساس اهداف و مقاصد خاصی شرایط ویژه ای را ایجاد می کند که رخدادهایی خاص با نظمی خاص رخ میدهد. لذا میتوان گفت مشاهده توالی و تعاقب رویدادها تنها در شرایط خاصی رخ میدهد و ممکن میشود و عامل انسانی خالق چنین شرایطی است. پس میتوان استدلال کرد آنچه به عنوان توالی رویدادها یا حتی با عنوان قوانین علی و علمی جهانشمول بدست میآید نمی تواند همان قوانین علی و علمی جهانشمولی باشد که در بیرون از فضای آزمایشگاهی وجود دارد (توحیدی نسب و فروزنده، ۱۳۹۲: ۱۱۹). لذا می توان چنین برداشت کرد که حتی مطالعه پدیدههای طبیعی که از راه تجربه انجام می شود نیز چون در فرایند خود متاثر از مداخله عاملیت انسانیاند نمیتوانند همان رخداد طبیعی باشند که در جهان خارج از آزمایشگاه رخ می دهد. بنابراین، تمام آنچه تحت عنوان قوانین علی، همبستگی میان پدیدهها، رفتار مواد، توالی رویدادها، نسبت میان پدیدهها و غیره در آزمایشگاهها بدست میآید تفاوت غیرقابل انکاری با مواردی دارد که در جهان طبیعی خارج و بیرون از محیط آزمایشگاه که تحت تاثیر مداخلات دانشمند انسانی نیست، دارد.
از اینجا میتوان نتیجه گرفت که این تلقی رایج، به ویژه در علوم انسانی و اجتماعی، که در علوم طبیعی و تجربی ما با رخدادهای عینی و واقعی همانگونه که هست سروکار داریم، با چالش جدی مواجه میشود و چنین نیست که علوم طبیعی امکان مطالعه جهان طبیعی را آنگونه که هست و بدون مداخله انسانی و ایجاد انحراف از واقعیت داشته باشد.
رئالیسم انتقادی از این دیدگاهها دو نتیجه اساسی را استخراج میکند؛ اول، وجود تمایز هستیشناختی آشکار میان قوانین علی و الگوی توالی رویدادها. به این معنی که بین آنچه در جهان خارجی واقعی وجود دارد (قوانین علی) و علم اساساً در پی کشف آن است با آنچه در شرایط مصنوعی آزمایشگاهی بدست میآید (توالی و تعاقب رویدادها) تفاوت وجود دارد. دوم، فعالیت آزمایشگاهی در صورتی عقلانی است که قانون علی در بیرون از محیط آزمایشگاه نیز صادق باشد (بسکار، ۱۹۷۵: ۲۵).
نظر شما