دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵ - ۰۸:۴۲
ردپای یک عمر در قفسه‌های کتابخانه

کردستان - کتاب‌ها سالیان درازی است که در خانه «طه شامخی» دبیر ادبیات، روی قفسه‌ها می‌نشینند و بخشی از زندگی او را روایت می‌کنند. مردی که از کودکی با گلستان و بوستان و کتاب‌های عربی انس گرفت‌، در سال‌های معلمی و دانشجویی از هزینه‌های زندگی برای خرید کتاب گذشت و در طول دهه‌ها، نزدیک به سه هزار جلد کتاب و مجموعه‌ای از نشریات و نسخه‌های خطی را گرد آورد نه فقط برای آنکه بخواند، برای اینکه بخشی از این میراث مکتوب برای فردا باقی بماند.

سرویس استان‌های خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): سال‌ها از آخرین روزهایی که در کلاس درس طه شامخی می‌نشستم گذشته بود. روزگار، چنان‌که رسم اوست، آدم‌ها را از هم دور می‌کند؛ یکی راه ادامه تحصیل را در پیش می‌گیرد، دیگری در پیچ‌وخم زندگی و کار گرفتار می‌شود و شهرها، بی‌آنکه از ما اجازه بخواهند، میان آدم‌ها فاصله می‌اندازند.

من نیز پس از چند سال دوری، به سبب ادامه تحصیل و زندگی در شهری دیگر، به رسم ادب و با همان احترام دیرین، راهی دیدار او شدم. در آغاز، قرار نبود این دیدار چیزی بیش از یک دیدار معمولی میان شاگردی قدیمی و معلمی از سال‌های مدرسه باشد؛ دیداری برای احوالپرسی، یادآوری روزهای گذشته و ادای احترام به استادی که بخشی از سال‌های نوجوانی‌ام با نام و کلاس او گره خورده بود.

در برابر او که نشستم، بیش از هر چیز کتاب‌ها مرا به خود فراخواندند. قفسه‌ها، کتاب‌ها و فضای کتابخانه، فقط مجموعه‌ای از جلدهای کنار هم چیده‌شده نبودند؛ گویی هر کتاب، نشانی از یک دوره از زندگی استاد بود و هر قفسه، بخشی از سال‌هایی را در خود نگه داشته بود که او با کتاب، مدرسه، ادبیات و فرهنگ زیسته بود.

همان‌جا بود که پرسشی در ذهنم شکل گرفت: این انس با کتاب از کجا آغاز شده است؟ نخستین کتاب‌هایی که در زندگی استاد جا گرفته‌اند، کدام‌ها بوده‌اند؟ این علاقه چگونه از سال‌های کودکی و تحصیل عبور کرده و سرانجام به ساختن کتابخانه‌ای شخصی انجامیده است؟ و درست در همان لحظه، ایده گفت‌وگو با استاد به ذهنم رسید.

با خود اندیشیدم شاید این دیدار نباید تنها به خاطره‌ای میان من و استاد محدود شود. شاید روایت زندگی مردی که دهه‌ها با کتاب و مدرسه و ادبیات سر کرده است، تنها متعلق به خودش و شاگردانش نیست؛ بخشی از حافظه فرهنگی شهری است که او سال‌های بسیاری از عمر خود را در آن گذرانده است.

از همین‌جا گفت‌وگو آغاز شد؛ گفت‌وگویی که آرام‌آرام ما را از کتابخانه امروز استاد به سال‌های دور زندگی او برد؛ به خانه‌ای در روستای حاجی علی‌کند، به خانواده‌ای روحانی، به پدری که خود در مسیر دشوار دانش گام برداشته بود، به روزهای کودکی، مدرسه، طلبگی، کتاب‌های عربی، گلستان و بوستان، مهاباد، نقده، پیرانشهر، سپاهیان دانش، روستاهای جران و زنگ‌آباد، ده‌نمک گرمسار، دانشگاه تبریز و سال‌های طولانی معلمی.

و این، روایت همان سفر در خاطره است؛ سفری که از یک دیدار ساده آغاز شد و به زندگی استادی رسید که کتاب‌ها برایش نه صرفاً موضوع تدریس، که بخشی از شیوه زیستن بوده‌اند. ریشه‌های یک دلبستگی، در خانه‌ای که دانش در آن نفس می‌کشید.

ریشه یک دلبستگی؛ در خانه‌ای که علم در آن جریان داشت

وقتی از شامخی درباره آغاز ارتباطش با ادبیات پرسیدم، پاسخ او مرا به سال‌هایی بسیار دورتر از نخستین کتاب‌های کتابخانه برد: «اینکه از چه زمانی با ادبیات آشنا شدم، باید بگویم از همان زمانی که در خانواده خودم بزرگ شدم و فهم پیدا کردم؛ چون در خانواده‌ای علمی به دنیا آمدم».

برای فهم این جمله، باید به نسل پیش از او بازگردیم؛ به پدرش، ماموستا ملا عبدالله شامخی.

ماموستا ملا عبدالله در سال ۱۲۹۱ در روستای حاجی علی‌کند، از توابع بوکان، در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد. او پس از به پایان رساندن دوره ابتدایی تا کلاس ششم، در مهاباد به کار معلمی مشغول شد و سپس تحصیل علوم دینی خود را در مدارس دینی آن شهر ادامه داد. در سال‌های بعد به منطقه پیرانشهر آمد و در شمار روحانیان سرشناس منطقه مکریان قرار گرفت و سرانجام به عنوان رئیس‌العلمای منطقه شناخته شد.

پشت این مسیر علمی، داستان مادری نیز وجود داشت؛ مادری مهربان و زحمتکش که سهم مهمی در آینده فرزندش داشت. مادربزرگ استاد، برای ادامه تحصیل پسرش، عبدالله، بسیار تلاش کرد و زمینه رسیدن او به کلاس ششم ابتدایی را فراهم آورد. حتی کارنامه آن سال‌ها تا سال‌های اخیر نزد استاد باقی مانده بود؛ یادگاری از روزگاری دور که سرانجام از میان رفت.

سرگذشت این خانواده، البته از یک حادثه تلخ نیز عبور کرده است. در روستای حاجی علی‌کند، پدربزرگ استاد، ماموستا ملا طه، روحانی و امام جماعت مسجد بود. در دوران کودکی عبدالله، حادثه‌ای در تنور نان رخ داد و یکی از دست‌های او سوخت. این حادثه سرانجام شیرازه زندگی مشترک مادر و پدر عبدالله را از هم گسست و به جدایی آنان انجامید؛ پس از آن، عبدالله نزد مادرش می‌رفت؛ مادری که با وجود سختی‌های زندگی، آینده پسرش را از یاد نبرد و راه تحصیل او را هموار کرد.

ماموستا ملاعبدالله پس از تحصیلات ابتدایی، علوم دینی خود را در مهاباد ادامه داد و سپس راهی منطقه پیرانشهر شد. از آنجا که مادرش در این کوچ او را همراهی نکرد و با او نرفت، ناچار شد ازدواج کند. مادر استاد نیز دختر مردی روحانی بود و به این ترتیب، استاد طه شامخی در خانواده‌ای پرورش یافت که علم و دین از هر دو سو در آن حضور داشتند.

او در سال ۱۳۲۳ در روستای کیله سیپان، در خانه پدربزرگ مادری‌اش، به دنیا آمد و نخستین فرزند خانواده بود. پدرش او را بسیار دوست داشت و بخش مهمی از دوران کودکی‌اش در کنار او گذشت.

کودکی در سایه کتاب و حجره

او در سال‌های کودکی، در خدمت پدر با علوم دینی آشنا شد و کتاب سی پاره را می‌خواند. در میان طلاب نیز به عنوان دانش‌آموزی باهوش و مستعد شناخته می‌شد؛ گاهی کتاب‌های عربی را می‌خواند که هنوز در سطح تحصیلی او تدریس نمی‌شد و در صرف، نحو و بلاغت از همسالان خود پیش افتاده بود.

در همان محیط، مصطفی خرم‌دل، که بعدها به یکی از نویسندگان، مترجمان، پژوهشگران و مفسران شناخته‌شده قرآن تبدیل شد، از دوستان قدیمی او بود و سه سال با استاد همکلاس بود. خرم‌دل هنگامی که پدر استاد در روستای اندیزه امام جماعت بود، از مهاباد نزد او آمد و تحصیل علوم دینی را آغاز کرد.

پدر، که استعداد پسرش را می‌دید، دریچه دیگری نیز به روی او گشود: زبان فارسی. آشنایی استاد با ادبیات فارسی از گلستان و بوستان سعدی آغاز شد؛ همان دو کتابی که پدرش او را با آنها آشنا کرد.

بعدها، هنگامی که پدرش به پیرانشهر آمد و در مسجد زرگتن به عنوان روحانی مشغول شد، استاد راهی مدرسه شد. در آزمون تعیین سطح، از نظر علمی در کلاس پنجم پذیرفته شد؛ اما پدرش و ماموستا ملا سیدمحمد حمیدی، که کارمند اداره ثبت احوال بود، صلاح دانستند برای تقویت پایه‌های او، تحصیلش را از کلاس سوم ابتدایی آغاز کند. آن روزها پیرانشهر که به آن «مرِزخانه» گفته می‌شد، مدرسه‌ای به نام وفایی داشت؛ مدرسه‌ای که روبه‌روی اداره گمرک قرار داشت.

او تا کلاس پنجم در پیرانشهر تحصیل کرد، برای کلاس ششم به نقده رفت و در همان شهر در دبیرستان انوشیروان تا کلاس سوم متوسطه ادامه تحصیل داد. سپس برای ادامه تحصیل به مهاباد بازگشت و در دبیرستان ابن‌سینا تحصیل کرد و سرانجام دیپلم گرفت.

از نخستین کتاب‌ها تا کتابخانه‌ای که قطره‌قطره شکل گرفت

اما کتابخانه شخصی او در آن سال‌ها هنوز وجود نداشت. کتاب‌ها به‌آرامی وارد زندگی او شدند؛ از کتاب‌هایی که می‌خرید، کتاب‌هایی که به امانت می‌گرفت و بازمی‌گرداند و کتاب‌هایی که دوستان و آشنایان، با توجه به علاقه او به مطالعه، به او هدیه می‌کردند.

پول چندانی برای خرید کتاب نداشت، اما کتابی که به دستش می‌رسید، برایش چیزی بیش از یک شیء بود؛ آن را نگه می‌داشت و حتی در روزهایی که نیاز مالی داشت، حاضر نبود کتاب‌هایش را بفروشد.

خودش درباره این رشد تدریجی می‌گوید: «به‌آرامی تعدادشان بیشتر شد؛ همان‌طور که می‌گویند: قطره‌قطره جمع گردد، وانگهی دریا شود».

واقعاً نیز چنین بود؛ هر کتاب قطره‌ای بود که به قطره‌های پیشین می‌پیوست و گذر سال‌ها، از این قطره‌های پراکنده، دریایی ساخت که امروز نزدیک به سه هزار جلد را در خود جای داده است.

هر بار که به شهری می‌رفت، اگر کتاب موردپسندی پیدا می‌کرد، آن را می‌خرید. حتی سفر به ارومیه برای درمان بیماری نیز برای او فرصتی بود تا چند جلد کتاب با خود به خانه بیاورد. در سال‌های نخست خدمت، هنگامی که حقوقش به ۲۴۰ تومان رسیده بود، ۴۰ تومان را برای زندگی و ۲۰۰ تومان را برای خرید کتاب کنار می‌گذاشت. گاهی نیز کتابی را که توان خریدنش را نداشت، از پیش در ذهن خود مشخص می‌کرد و برای خرید آن پس‌انداز می‌کرد: «هر وقت تصمیم می‌گرفتم پول پس‌انداز کنم، از پیش کتابی را در نظر می‌گرفتم و برای خودم مشخص می‌کردم؛ سپس هر وقت پول لازم فراهم می‌شد، همان کتاب را می‌خریدم».

حتی در دوران دانشجویی در دانشگاه تبریز، گاهی از هزینه‌های شخصی و وعده‌های غذایی خود کم می‌کرد تا بتواند کتابی را که می‌خواست بخرد. بخشی از کتاب‌های آن سال‌ها نیز از طریق دوستی و مطالعه مشترک به دست آمد. بیش از دو سال برای دوستان و همکلاسی‌هایش انشا می‌نوشت و آنان نیز در مقابل، گاهی کتابی به او هدیه می‌کردند. بعضی نیز کتاب‌های خود را نزد او می‌گذاشتند و می‌گفتند ارزش این کتاب‌ها را او بیشتر می‌داند و نزد او ماندگارتر خواهند بود.

به این ترتیب، کتابخانه او نه با تصمیمی ناگهانی، بلکه در طول سال‌هایی بسیار شکل گرفت؛ آرام، پیوسته و وفادارانه.

معلمی؛ از سپاه دانش تا دانشگاه تبریز

پس از پایان تحصیلات متوسطه در سال ۱۳۴۳ وارد سپاه دانش شد. پس از گذراندن دوره آموزشی، در روستاهای جَران و زنگ آباد خدمت کرد. سپس با حقوق ۱۱۰ تومان وارد آموزش و پرورش شد.

از سال ۱۳۴۵ تا ۱۳۴۸ در استان سمنان، در روستای «ده نمک» از توابع گرمسار، به تدریس پرداخت و سپس به پیرانشهر بازگشت؛ به همان مدرسه وفایی که روزگاری خود در آن دانش‌آموز بود.

بازگشت به مدرسه وفایی، گویی بازگشت به بخشی از گذشته خویش بود؛ دایره‌ای که سال‌ها بعد دوباره بسته می‌شد. روزگاری او در همان مدرسه، پشت نیمکت نشسته و چشم به تخته و سخن معلم دوخته بود؛ سال‌ها بعد، همان کودک دیروز از همان در وارد شد، اما این بار نه با کیف دانش‌آموزی، بلکه با جایگاه معلمی. نیمکت شاگردی را پشت سر گذاشته بود و اکنون پشت میز معلمی می‌ایستاد. سپس در آزمون ورود به دانشگاه در مهاباد شرکت کرد و با کسب رتبه برتر، در رشته زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تبریز پذیرفته شد. اما حتی دانشگاه نیز او را از کلاس درس دور نکرد. هم‌زمان با تحصیل در تبریز، در مدرسه (سردار ملی) به عنوان معلم ابتدایی تدریس می‌کرد و مدتی نیز در خسروشهر مشغول به کار بود.

دوستان دانشگاهی او نیز از دانش ادبی و عربی‌اش استفاده می‌کردند و بسیاری برای رفع اشکالات درسی نزد او می‌آمدند؛ دانشی که بخشی از آن را در سال‌های آموزش نزد پدر با خود آورده بود. او سرانجام در سال ۱۳۶۳ از بخش زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تبریز فارغ‌التحصیل شد و پیش از آن نیز مدرک کاردانی زبان انگلیسی را در سال ۲۵۳۶ شاهنشاهی از رضائیه دریافت کرده بود.

کتاب‌هایی که از مرز مالکیت فراتر رفته‌اند

امروز در کتابخانه استاد نزدیک به سه هزار جلد کتاب وجود دارد. خودش می‌گوید بسیاری از آنها را خوانده و بعضی را چندین بار مطالعه کرده است، هرچند فرصت نکرده همه آنها را به طور کامل بخواند. با این حال، کتاب‌ها برای او تنها چیزهایی روی قفسه نیستند؛ حتی فهرست مطالب آنها را مرور می‌کند و هرجا مطلبی سودمند و موردنیاز ببیند، آن را می‌خواند.

ردپای یک عمر در قفسه‌های کتابخانه

در میان کتاب‌هایی که بیش از همه خوانده است، «آن روزها» یا «الأیام» اثر طه حسین جایگاه ویژه‌ای دارد؛ کتابی که به گفته خودش ده‌ها بار آن را خوانده و هنوز هم دوست دارد دوباره بخواند.

گاهی نیز کتابی را از دست داده و سال‌ها در پی یافتن آن بوده است. «تاریخ ادبیات» ادوارد براون یکی از همان کتاب‌هایی است که استاد در سفرهایش به شیراز و تبریز به دنبال آن گشت تا سرانجام دوباره آن را به دست آورد.

در کتاب‌های او، از نظر انتخاب موضوع نیز تنوع دیده می‌شود؛ از زندگی‌نامه‌ها و سرگذشت‌ها و مسائل اجتماعی گرفته تا کتاب‌های فقهی و دینی. در میان مجموعه‌های ارزشمند او، مجموعه ۲۶ جلدی آثار پروفسور مصطفی زلمی جایگاه ویژه‌ای دارد. اما ارزشمندترین بخش کتابخانه، بی‌تردید گران‌بهاترین کتاب آن نیست؛ ارزش واقعی کتاب‌ها در اثری است که بر جان و اندیشه خواننده می‌گذارند.

میراثی که از نسل‌های پیشین رسیده است

در میان کتاب‌های او، نسخه‌های خطی نیز وجود دارد؛ آثاری که بخشی از میراث خانوادگی او به شمار می‌آیند. پدربزرگ او، ماموستا ملا طه حاجی علی‌کند، از روحانیان سرشناس کردستان، نویسنده و خوشنویس بود و مجموعه‌ای از آثار از خود به جا گذاشت. پس از درگذشت او، بخشی از این آثار به دست فرزندانش رسید و چند کتاب نیز سهم استاد شد.

یکی از این یادگارها، کتاب «اسطرلاب» است؛ نسخه‌ای که به خط پدربزرگش در سال ۱۳۲۰ نوشته شده است.

به این ترتیب، در کتابخانه استاد، کتاب تنها از قفسه‌ای به قفسه‌ای دیگر منتقل نشده است؛ گاهی از نسلی به نسل دیگر رسیده و تاریخ یک خانواده را با خود حمل کرده است. بعضی کتاب‌ها در چنین خانه‌ای دیگر فقط کتاب نیستند؛ حافظه‌ای مکتوب‌اند که صدای نسل‌های پیشین را در سکوت خود نگه داشته‌اند.

پاسداری از یک حافظه مکتوب

شاید مهم‌ترین بخش کتابخانه استاد، مجموعه نشریاتی باشد که با دقت گردآوری و صحافی کرده است. ماهنامه ادبی «سروه» و ماهنامه ادبی «مهاباد» از جمله این آثارند. او شماره‌های یک تا ۲۲۷ «سروه» و شماره‌های یک تا ۲۰۵ «مهاباد» را گردآوری و صحافی کرده و آنها را در قالب مجموعه‌هایی چندجلدی نگهداری کرده است. دلیل این کار را نیز به روشنی بیان می‌کند: پیش‌بینی می‌کرد روزی فرا برسد که این نشریات دیگر منتشر نشوند و همین‌گونه نیز شد. از نگاه او، ارزش این مجموعه‌ها را نمی‌توان با پول سنجید. او آنها را برای نسل‌های آینده، دوستداران زبان و ادبیات کردی و پژوهشگران حفظ کرده است. حتی برخی صحافان، هنگامی که هدف او را از حفظ این آثار می‌فهمیدند، گاهی آنها را رایگان صحافی می‌کردند.

ردپای یک عمر در قفسه‌های کتابخانه

خودش درباره این کار می‌گوید: «با این کار، آثارم را و افتخارات مردم کرد را حفظ کرده‌ام».

در میان این نشریات، «سروه» جایگاه ویژه‌ای دارد؛ نشریه‌ای که استاد هیمن، شاعر نامدار کرد، سردبیر چند شماره آن بوده است. او علاوه بر نشریات، شمارزیادی از کتاب‌ها را نیز صحافی کرده است؛ از جمله آثار عزیز نسین، و «قلعه دمدم». هدف او از این کار، ماندگار کردن کتاب‌ها و جلوگیری از نابودی آنها بوده است؛ کتاب‌هایی که اگر به‌درستی نگهداری شوند، می‌توانند ده‌ها سال باقی بمانند و نسل‌های بعد نیز از آنها بهره ببرند. در واقع، استاد تنها کتاب جمع نکرده است؛ بخشی از یک حافظه مکتوب را از خطر فراموشی دور نگه داشته است.

کتاب؛ بخشی از شخصیت انسان

او کتاب‌ها را بخشی از شخصیت و زندگی خود می‌داند. کتابخانه برای او جنبه تجاری ندارد و ارزش کتاب‌ها را فراتر از خرید و فروش و ارزش مادی آنها می‌بیند. دوستان و آشنایان نیز گاهی برای دیدن کتاب‌ها و مطالعه به دیدارش می‌آیند. در میان این دیدارها، هم تجربه‌های تلخ وجود داشته و هم دوستی‌هایی که برای او سودمند و ارزشمند بوده‌اند.

اما او در طول سال‌های معلمی، تنها خودش کتاب‌خوان نبوده است؛ همیشه تلاش کرده دانش‌آموزانش را نیز به مطالعه کتاب تشویق کند. به دانش‌آموزانش می‌گفت پول توجیبی خود را پس‌انداز کنند و کتاب بخرند تا چند سال بعد، هنگام ورود به دانشگاه، مجموعه‌ای ارزشمند از کتاب داشته باشند.در میان شاگردانش، استاد طه فیض‌اللهی از کسانی است که به این توصیه رغبت نشان داده و امروز کتابخانه‌ای غنی و ارزشمند دارد.

طه شامخی، بی‌تردید میان «کتابخانه داشتن» و «کتاب خواندن» تفاوتی جدی قائل است. به باور او، کتابخانه‌ای که تنها برای نمایش ساخته شده باشد، هیچ ارزشی ندارد؛ ارزش کتابخانه در دانشی است که صاحب آن از کتاب‌هایش به دست آورده است.

ادبیات؛ «ام‌العلوم»

او درباره رشته خود، زبان و ادبیات فارسی، تعصب خاصی دارد و ادبیات را «ام‌العلوم» و مادر همه علوم می‌داند.

به باور او، زبان عربی کلیدی مهم برای فهم درست ادبیات فارسی است و بسیاری از اشعار سعدی و حافظ با دانستن زبان عربی بهتر شناخته و فهمیده می‌شوند. از این رو، همواره به نوجوانان و جوانان توصیه کرده است زبان عربی را جدی بگیرند و اگر لازم باشد، برای یادگیری آن نزد عالمان علوم دینی بروند.

او همچنین کتاب‌هایی را که خود خوانده و از آنها بهره گرفته است، به دوستان و شاگردانش معرفی می‌کرد؛ زیرا به باور او، مطالعه و پژوهش می‌تواند دیدگاه انسان را تغییر دهد و حتی در رفتار او نرمی و ملایمت ایجاد کند.

کتاب چاپی در عصر دیجیتال

در روزگاری که اینترنت و فضای مجازی بخش بزرگی از زندگی انسان را در اختیار گرفته‌اند، استاد نیز ضرورت استفاده از این ابزارها را می‌پذیرد؛ به‌ویژه برای پژوهشگران و متخصصانی که توانایی استفاده درست و شایسته از آنها را دارند.

با این حال، معتقد است فضای دیجیتال نمی‌تواند جای کتاب چاپی و کتابخانه شخصی را بگیرد. او اینترنت را در این زمینه به فرهنگ لغت تشبیه می‌کند: ابزاری برای دسترسی به اطلاعاتی مشخص؛ چیزی که پس از گرفتن پاسخ، کنار گذاشته می‌شود. از نگاه او، کتابخانه شخصی چنین نیست؛ کتابخانه شخصی رابطه‌ای همیشگی میان انسان و کتاب است.

آرزویی برای کتاب، برای شهر و برای فردا

وقتی از استادم درباره آینده کتابخانه‌اش پرسیدم، آرزوی او تنها افزایش شمار کتاب‌ها نبود.

او آرزو دارد عمر طولانی داشته باشد و شرایطی فراهم شود تا بیشتر و بهتر از کتاب‌هایش استفاده کند؛ می‌خواهد بیشتر زندگی کند «به خاطر تاریخ میهنم، به خاطر سعادت میهنم» و روزی را ببیند که کتاب در زندگی مردم جایگاهی شایسته پیدا کند.آرزوی او این است که فرهنگ کتاب‌خوانی چنان رشد کند که کتاب برای مردم به نیازی مانند آب و هوا و نفس کشیدن تبدیل شود. از نگاه او، تنها انتشار و چاپ کتاب کافی نیست. کتاب باید مردم را با تاریخ میهنشان آشنا کند و بازتاب‌دهنده منافع آنان باشد.

درباره کتابخانه خودش نیز آرزویی ساده اما عمیق دارد: اینکه این کتاب‌ها از او دور نشوند و شرایطی فراهم شود که «این مجموعه هرگز از این شهر و از این خانه بیرون نرود».

فردای من از امروزم بهتر خواهد بود

از او خواستم با سخنی خطاب به خوانندگان و به‌ویژه جوانان، گفت‌وگوی ما را به پایان برساند. پاسخ او در واقع چکیده فلسفه زندگی‌اش بود: «من معتقدم که انسان هرگز نباید از خواندن و پژوهش سیر شود و دست از آن بردارد».

او معتقد است دریافت مدرک دانشگاهی پایان راه دانستن نیست و خواندن چند کتاب نیز انسان را از ادامه مطالعه بی‌نیاز نمی‌کند: «به باور من، خواندن پایه دانستن است. فقط بخوانید و از خواندن خسته نشوید».

و پس از آن، شاید صمیمی‌ترین یا آشناترین بخش سخنانش را بیان کرد: «باور کنید، همه فخر و افتخار و سرگرمی من کتاب‌هایم هستند و همه زخم‌ها و دردهایم را نیز با کتاب و مطالعه التیام می بخشم».

و سپس جمله‌ای گفت که شاید بتوان آن را نه فقط در پایان این گفت‌وگو، بلکه در پایان مرور سال‌های عمر او نیز قرار داد: «و همیشه می‌گویم: فردای من از امروز من بهتر خواهد بود».

در پایان گفت‌وگو، هنگامی که صفحه‌ای از دفتر حضور و غیاب سال ۱۳۷۰ را نگاه می‌کنم، نام خودم را در میان نام دانش‌آموزان آن روز می‌بینم؛ نامی که سال‌ها بعد، در تابستان ۱۴۰۵، دوباره برای دیدار و گفت‌وگو با همان استاد بازگشته است. میان آن دو تاریخ، سی‌وپنج سال فاصله است؛ سی‌وپنج سالی که گذشته، اما نتوانسته است همه پیوندها را با خود ببرد.

روزی، شاگردی در کلاس درس نشسته بود و معلم از ادبیات و کتاب سخن می‌گفت؛ سال‌ها بعد، همان شاگرد با دفتر و قلم به خانه استاد بازگشت تا روایت زندگی مردی را بشنود که بخش بزرگی از عمر خود را در کنار کتاب سپری کرده بود.

ردپای یک عمر در قفسه‌های کتابخانه

و شاید اکنون، پس از شنیدن این روایت، بهتر بتوان فهمید که کتابخانه طه شامخی تنها مجموعه‌ای نزدیک به سه هزار جلد کتاب نیست؛ ردپای سال‌هایی است که او در آنها خوانده، آموخته، تدریس کرده، جست‌وجو کرده و آنچه را ارزشمند دانسته، از خطر فراموشی حفظ کرده است.

قفسه‌ها پر هستند، اما هر یک بخشی از این زندگی را در خود نگه داشته‌اند؛ از گلستان و بوستان و کتاب‌های عربی دوران کودکی گرفته تا نسخه خطی«اسطرلاب»، از کتاب‌هایی که با کم کردن هزینه‌های زندگی خریداری شدند تا مجموعه‌هایی که برای ماندگار کردن یک نشریه و یک یادگار فرهنگی، صحافی و آراسته شدند.

این کتابخانه را می‌توان روایت مکتوب یک عمر دانست؛ عمری که هر صفحه‌اش با کتاب، دانش، جست‌وجو و خاطره نوشته شده است و هنوز به پایان نرسیده.

زیرا استاد، پس از همه این سال‌ها، هنوز به آینده چشم دارد و همان جمله را بر زبان می‌آورد: «فردای من از امروز من بهتر خواهد بود».

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها