سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - محمدمهدی سیدناصری، حقوقدان، مدرس دانشگاه و پژوهشگر حقوق بینالملل کودکان: گاهی یک کتاب فقط یک کتاب نیست. ممکن است برای بزرگسال، چند صفحه کاغذ با کلماتی چاپشده باشد؛ اما برای یک کودک، همان صفحات میتوانند نخستین پنجره به جهانی باشند که پیش از آن ندیده است. کودک از طریق کتاب فقط داستان نمیخواند؛ او خودش، دیگران و جهان پیرامونش را کشف میکند. به همین دلیل، پاسخ به این پرسش که «آیا یک کتاب میتواند زندگی یک کودک را تغییر دهد؟» بدون تردید مثبت است؛ اما نه به این معنا که هر کتابی و در هر شرایطی چنین قدرتی دارد. تأثیر کتاب بر زندگی کودک به کیفیت اثر، سن و مرحله رشدی او، زمینه خانوادگی و اجتماعی و مهمتر از همه، نحوه مواجهه کودک با آن بستگی دارد.
کودکی که برای نخستین بار داستانی درباره شخصیتی شبیه خودش میخواند، ممکن است احساس کند تنها نیست. کودکی که داستانی درباره یک کودک دارای معلولیت میخواند، ممکن است برای نخستین بار جهان را از زاویهای متفاوت ببیند. کودکی که کتابی درباره شکست میخواند، ممکن است بفهمد شکست پایان راه نیست؛ و کودکی که در داستان، شخصیتی را میبیند که بر ترس خود غلبه میکند، ممکن است برای مواجهه با ترسهای خودش شجاعت پیدا کند.
کتاب، پیش از آنکه اطلاعات به کودک بدهد، امکان تجربه کردن جهانهای دیگر را به او میدهد. این ویژگی در دوران کودکی اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا شخصیت و نظام معنایی کودک هنوز در حال شکلگیری است. کودک از طریق داستانها درباره دوستی، عدالت، خانواده، تفاوت، مرگ، شکست، موفقیت، مسئولیت و حتی معنای «خود» پرسش میکند. بنابراین ادبیات کودک، بخشی از فرایند جامعهپذیری و شکلگیری هویت است.
اما درست در همین نقطه باید مراقب یک تصور سادهانگارانه باشیم: کتاب معجزه نیست. نمیتوان انتظار داشت یک کتاب بهتنهایی فقر، خشونت خانوادگی، تبعیض، مشکلات آموزشی یا آسیبهای روانی کودک را حل کند. کتاب زمانی بیشترین اثر را دارد که در یک محیط حمایتگر قرار بگیرد؛ جایی که کودک فرصت پرسیدن، فکر کردن، گفتوگو کردن و حتی مخالفت با داستان را داشته باشد.

یکی از مهمترین کارکردهای ادبیات کودک، «بازنمایی» است. کودک باید بتواند گاهی خودش را در کتاب پیدا کند. اگر تمام قهرمانان کتابها از یک طبقه، یک سبک زندگی، یک ظاهر و یک خانواده باشند، کودکانی که با آن تصویر مطابقت ندارند ممکن است احساس کنند در جهان ادبیات جایی برای آنها وجود ندارد.
کتاب خوب میتواند به کودک بگوید: «تو دیده میشوی.» این پیام برای کودکی که احساس تنهایی، متفاوت بودن یا طردشدگی دارد، اهمیت زیادی دارد. اما کتاب میتواند پنجره هم باشد. یعنی کودک را با زندگی انسانهایی آشنا کند که شبیه او نیستند. اینجاست که ادبیات میتواند همدلی را تقویت کند؛ کودک میآموزد جهان فقط از تجربه شخصی خودش تشکیل نشده است. از این منظر، کتاب کودک تنها ابزار آموزش خواندن نیست؛ ابزار آموزش دیدن است. از منظر حقوق کودک، کتاب یک کالای ساده نیست موضوع وقتی جدیتر میشود که آن را از منظر حقوق کودک نگاه کنیم.
کودک بر اساس نظام بینالمللی حقوق کودک، صرفاً موضوع حمایت بزرگسالان نیست؛ او دارای حقوق مستقلی است. حق بر آموزش، حق بر رشد فرهنگی، حق دسترسی به اطلاعات و حق مشارکت در زندگی فرهنگی، همگی نشان میدهند که دسترسی کودک به کتاب و ادبیات را نمیتوان صرفاً یک انتخاب تجاری یا تفریحی دانست. در این نگاه، کتاب میتواند یکی از ابزارهای تحقق حق کودک بر رشد همهجانبه باشد. اما این حق فقط به معنای «داشتن کتاب» نیست. کودک باید به کتاب مناسب، باکیفیت، متنوع و متناسب با سن و نیازهایش دسترسی داشته باشد.
همچنین نباید فراموش کرد که کودکان دارای معلولیت، کودکان مناطق محروم، کودکان مهاجر و گروههایی که کمتر در بازار نشر نمایندگی میشوند نیز حق دارند خود را در ادبیات ببینند و به ادبیات دسترسی داشته باشند. بنابراین، عدالت در نشر کودک صرفاً مسئله اقتصادی نیست؛ بخشی از عدالت فرهنگی و اجتماعی است.
کتابی که سؤال ایجاد میکند، شاید بیشتر از کتابی که جواب میدهد اثرگذار باشد. یکی از اشتباهات رایج در تولید ادبیات کودک، تبدیل کتاب به ابزار انتقال مستقیم پیامهای اخلاقی است. گاهی بزرگسالان میخواهند از هر داستان، یک درس اخلاقی مشخص استخراج کنند: راست بگو، خوب باش، درس بخوان، حرف والدین را گوش کن. اما کودک بیش از آنکه به کتابهایی نیاز داشته باشد که برایش تصمیم میگیرند، به کتابهایی نیاز دارد که او را به فکر کردن وادارند.
ادبیات قدرتمند الزاماً پاسخ همه پرسشها را نمیدهد؛ گاهی پرسش تازهای در ذهن کودک ایجاد میکند و این شاید یکی از مهمترین تفاوتهای کتاب خوب با کتاب صرفاً آموزشی باشد. در عصر صفحهنمایش، کتاب هنوز میتواند مهم باشد؟ بله؛ اما نباید کتاب را با فناوری وارد جنگ کنیم.

کودک امروز در جهانی زندگی میکند که ویدئو، بازی، شبکه اجتماعی و هوش مصنوعی بخش مهمی از تجربه روزمره او هستند. مسئله این نیست که کودک را از این جهان جدا کنیم و به کتاب بازگردانیم. مسئله این است که کتاب همچنان بتواند سهم خود را در ساختن ذهنی عمیق، پرسشگر و خلاق حفظ کند.
خواندن عمیق با مصرف سریع محتوا یکسان نیست. کودک هنگام خواندن، ناچار است تصویرها، کلمات و روایت را در ذهن خود بسازد. این فرایند، برخلاف محتوایی که همهچیز را آماده در اختیار او قرار میدهد، از تخیل و مشارکت ذهنی بیشتری استفاده میکند. به همین دلیل، مسئله آینده نشر کودک فقط فروش بیشتر کتاب نیست؛ مسئله این است که چگونه میتوان در اقتصاد توجه، توجه عمیق کودک را حفظ کرد.
مسئولیت خانواده و جامعه چیست؟ نباید همه مسئولیت را بر دوش کودک گذاشت. اگر میخواهیم کودکان کتابخوان شوند، باید محیط کتابخوان بسازیم. کودکی که والدینش هر شب تلفن همراه را کنار میگذارند و کتاب میخوانند، پیام متفاوتی دریافت میکند با کودکی که دائماً میشنود «کتاب بخوان» اما هیچ بزرگسالی در خانه کتاب نمیخواند. مدرسه نیز نباید کتاب را فقط به تکلیف و امتحان تبدیل کند. کتاب باید فرصتی برای گفتوگو، خیالپردازی و کشف باشد و سیاستگذار نیز باید کتاب کودک را بخشی از زیرساخت فرهنگی جامعه بداند، نه کالایی تجملی زیرا جامعهای که دسترسی کودکانش به کتاب با وضعیت اقتصادی خانواده تعیین شود، در حقیقت بخشی از فرصتهای رشد نسل آینده را نابرابر توزیع کرده است.
در نهایت، آیا یک کتاب میتواند زندگی یک کودک را تغییر دهد؟ بله؛ اما گاهی نه با یک جمله بزرگ، بلکه با یک سؤال کوچک. شاید کودکی کتابی را بخواند و برای نخستین بار با خود بگوید: «من هم میتوانم.» شاید کودک دیگری بفهمد متفاوت بودن، به معنای اشتباه بودن نیست. شاید دیگری برای نخستین بار رؤیای شغلی را در سر بپروراند که هیچکس در اطرافش درباره آن سخن نگفته است. ما هرگز نمیدانیم کدام کتاب، در کدام صفحه و در کدام شب، مسیر زندگی یک کودک را اندکی تغییر خواهد داد. اما یک چیز را میدانیم؛ وقتی به دست یک کودک کتاب میدهیم، فقط یک داستان به او نمیدهیم؛ ممکن است بخشی از آیندهای را که هنوز وجود ندارد، در ذهن او آغاز کنیم.
نظر شما