سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: آیا دانشجوی دکتری در نظام آموزش عالی ما، واقعاً یک پژوهشگر در حال رشد است یا صرفاً «ابزاری» برای پر کردن رزومهی اساتید و تأمین بودجههای جاری دانشگاهها؟ وقتی نگاهی به ساختار فعلی دانشگاهها میاندازیم، با حقیقتی تلخ روبهرو میشویم: دانشجویی که با رویاهای تغییر جهان وارد مقطع دکتری میشود، خیلی زود متوجه میشود که در چرخدندهی یک سیستم اداری گیر کرده است؛ سیستمی که در آن «تعداد مقاله» مهمتر از «کیفیت اندیشه» است و «امتیاز ارتقا» بر «تربیت جانشین» پیشی گرفته است.
عیسی امنخانی: وقتی یک فشار برای تولید مقاله و ارتقا وجود داشته باشد، شما مجبور میشوید به هر قیمتی مقاله تولید کنید؛ چون آن چیزی که وزارت علوم و تهران میخواهند، برای شما هم ملاک قرار گرفته است. در نتیجه، ممکن است استاد به سمت خرید مقاله، مقالهگرفتن از دانشجو و حتی اجبار و تهدید دانشجو برود.
ما مواردی داریم که به دانشجو گفته شده حتی برای گرفتن نمرهی درس، باید مقاله بیاورد؛ یعنی نه برای دفاع از رساله، بلکه برای نمرهی همان درس. وقتی چنین اتفاقی میافتد، در واقع باب فساد باز میشود و متأسفانه این وضعیت در دانشگاههای حاشیهای و شهرستانها حتی بیشتر دیده میشود.
حتی خود دانشگاه به من زنگ میزد و میگفت: «چرا دانشجوی دکتری نمیگیرید؟» چون با جذب دانشجوی تحصیلات تکمیلی، بودجهی بیشتری به دانشگاه اختصاص پیدا میکرد. دورهی کارشناسی برای دانشگاه هزینهبرتر بود، اما تحصیلات تکمیلی بودجهی بیشتری میآورد.
دانشگاههای بزرگ برای ارتقا، نیاز به مقاله دارند و یکی از راههای تولید مقاله، داشتن دانشجوی دکتری است. استاد موظف است در طول سال تعداد مشخصی مقاله داشته باشد و دانشجوی دکتری میتواند بخشی از این نیاز را تأمین کند.
اما وقتی از منظر اخلاقی نگاه میکنیم، سؤال این است که آیا دانشجوی دکتری واقعاً یک دانشجوست یا صرفاً ابزاری برای تأمین بودجه و ارتقای استاد؟ اگر اخلاقی رفتار میکردیم، به نظرم بسیاری از دانشگاههای آزاد و حتی بسیاری از دانشگاههای دولتی اصلاً نباید اجازهی جذب دانشجوی دکتری پیدا میکردند.

از تهران تا زابل، همگی یک کپی!
قدرت الله طاهری: مسئلهی اساسی این است که آیا وزارت علوم میتواند مستقل عمل کند؟ این وزارتخانه استقلال ندارد. در خوشبینانهترین حالت هم در مقامات رسمی گفته شده که بخش قابلتوجهی از امور وزارت علوم بیرون از این وزارتخانه تعیین و تکلیف میشود. اصلاً چیزی به نام تفاوت در مأموریتهای دانشگاهی میان دانشگاههای شمال و جنوب و مرکز، یا دانشگاههای درجهی یک، دو و سه وجود ندارد. همهچیز یکشکل است.
وقتی میگویم استقلال وجود ندارد، یعنی یک برنامهریزی واحد اعمال میشود. نتیجه این است که برنامهی آموزشی دانشگاه تهران با دانشگاه زابل یکسان است، رویهی استادان یکسان است و آییننامهها یکساناند. حتی اگر برای دانشگاهی مأموریتی تعریف شده باشد، آن مأموریت هم تفاوت چندانی با دانشگاههای دیگر ندارد. در چنین شرایطی، استاد دانشگاه یاسوج فکر میکند باید مثل استاد دانشگاه تهران مقاله تولید کند، استادتمام شود و حتماً دانشجوی دکتری بگیرد و چند دانشجو را فارغالتحصیل کند؛ چون آییننامهی واحد همین را از او میخواهد.
من تجربهی مستقیم از دانشگاههای خارج از کشور ندارم، اما بعید میدانم همهی دانشگاهها در آنجا مأموریت یکسانی داشته باشند. هر دانشگاه، با توجه به منطقهای که در آن قرار گرفته، اولویتها و مأموریتهای خاص خودش را دارد و اتفاقاً استقلال عمل هم دارد. ما اگر از دانشگاهها و گروهها شروع کنیم، میبینیم گروهها تقریباً هیچ استقلال عملی ندارند. مدیر گروه درواقع یک مدیر ستادی است؛ بخشنامههایی که میآید اجرا یا بر اجرای آنها نظارت میکند. بعد میرویم سراغ دانشکده؛ آیا رئیس دانشکده واقعاً استقلال دارد؟ رئیس دانشگاه چطور؟ همه در یک چارچوب از پیش تعیینشده و بسیار متصلب گرفتار شدهایم. چیزهایی که امروز میبینیم، نتیجهی همین چارچوب معیوب است.
من اینطور فکر میکنم که باید ببینیم این چارچوبها در عمل چه نتایجی ایجاد کردهاند. مثلاً خود من یک دوره در دفتر برنامهریزی بودم. در آن دوره، دانشگاهها برای ایجاد گرایشهای جدید درخواست میدادند. هر دانشگاهی که برای ایجاد یک گرایش جدید درخواست میداد، من که مأمور بررسی بودم، میرفتم و رزومهی استاد معرفیشده و ارتباط تخصصی او با آن گرایش را بررسی میکردم. آنجا خیلی چیزها دستم آمد. استادتمامهایی داشتیم ــ نه یکی دو نفر، سه نفر و حتی بیشتر ــ که برای ایجاد یک گرایش متقاضی بودند، اما حتی یک مقالهی مشترک هم در آن زمینه نداشتند.
ببینید، این وضعیت محصول همین چارچوبهای معیوب و غیرمنطقی است؛ چارچوبهایی که اصلاً به اقتضائات جامعه، محیطهای مختلف و ویژگیهای استانها توجه نمیکنند. به همین دلیل است که دانشگاههای ما مأموریتمحور نیستند و مسائل منطقهای هیچوقت حل نمیشوند و همچنان باقی میمانند. مثلاً در مناطقی از جنوب کشور که اقلیم بسیار گرم و خاصی دارند، آیا دانشگاهها باید دربارهی اقلیم و آبوهوای همان منطقه پژوهش کنند؟ آیا اصلاً دانشگاه را برای حل چنین مسائلی مأمور کردهایم.

از استاد ۲۰ مقالهای تا توهم برتری علمی!
عیسی امنخانی: ما در گرگان یکی از بزرگترین دانشگاههای علوم طبیعی کشور را داریم، اما یکی از بزرگترین مشکلات استان گلستان، مسئلهی آب است و این نشان میدهد دانشگاههای ما ماموریتگرا نیستند.
اما اگر اخلاقی به قضیه نگاه کنیم، باید یک سؤال ساده بپرسیم: وقتی دانشجوی دکتری من فارغالتحصیل شد و رفت جای دیگری استخدام شد، آیا من حاضر هستم از او حمایت کنم؟ مثلاً اگر دانشجوی من بخواهد در دانشگاه گلستان استخدام شود، آیا او را معرفی میکنم؟ یا اگر قرار باشد دانشگاه شهید بهشتی کسی را جذب کند، آیا فارغالتحصیل من شانسی برای جذب دارد؟ در بسیاری از موارد، فارغالتحصیل ما هیچ شانسی برای جذب ندارد. آنوقت تنها عاملی که ممکن است برای جذب او باقی بماند این است که من خودم با او دو مقاله کار کرده باشم یا او را برای یک موقعیت استادی معرفی کنم.
دربارهی هر موضوعی پایاننامه میگیریم، دربارهی هر موضوعی مقاله مینویسیم. یک استاد داشتیم که در یک همایش، بیست مقاله فرستاده بود! بیست مقاله برای یک همایش. جالب این است که خودمان وارد این مسابقه میشویم و بعد از مدتی حتی باورمان میشود که واقعاً در جایگاهی که سیستم برایمان تعریف کرده قرار داریم.
مثلاً به کسی گفتم: «لیست ارجاعات دو درصدی را نگاه کن؛ ببین چه کسانی در آن قرار دارند. شفیعی کدکنی هست، پورنامداریان هست...» اگر کسی را در کنار اینها قرار دادهاند، باید پرسید واقعاً چه نسبتی میان کار علمی او و این افراد وجود دارد؟طرف ممکن است یک مقاله نوشته باشد که ده نفر نقدش کردهاند و گفتهاند مقالهاش ضعیف بوده؛ بعد در پیشینهی یک مقالهی دیگر، یک نفر به همان مقاله اشاره کرده باشد و نوشته باشد که فلانی دربارهی مثلاً خوانش فرویدی یک مقاله نوشته است. بعد همین یک ارجاع باعث میشود در نظام ارزیابی امتیاز بگیرد. حتی به یکی از این افراد گفته بودند «شما جزو دو درصد دانشمندان برتر هستید». خودش باور نمیکرد و میگفت: «شوخی میکنید؟ آقای دکتر، اذیتم نکنید.» اما بعد از مدتی باورش شد. حالا بیا و جمعش کن! میگوید: «ما جزو دو درصد هستیم، ما جزو برترینها هستیم.» اما اگر این سیستم واقعاً معتبر است، چرا نام شفیعی کدکنی، پورنامداریان، پاینده و دیگران در آن چارچوب قرار نمیگیرد؟

چرا در ایران زنجیرههای پژوهشی در نسل اول میمیرند؟
محمد راغب: یک بحث دیگر هم هست و آن تسلسل نسلی است. ما استادانی داریم که یک زنجیرهی استاد ــ شاگرد را در طول نسلها ادامه دادهاند. مثلاً استادی را میشناسم که در یک دانشگاه خارجی تدریس میکند. در حوزهی روایتشناسی کار میکند و سه نسل استاد و شاگرد در همان حوزه وجود دارند؛ یک استاد، شاگردی تربیت کرده و آن شاگرد هم استاد شده و نسل بعدی را تربیت کرده است.
ما در ایران هم استادان بزرگی داشتهایم و کم نداشتهایم، اما مسئله این است که وقتی این زنجیره درست شکل نمیگیرد، بهجای انتقال واقعی دانش، گاهی صرفاً یک نوع تکرار و بازتولید ضعیف اتفاق میافتد.
در ایران، سه نسل آدم بعد از استادان مطرح را به من معرفی کنید که راه آنها را ادامه داده باشند؛ البته با تفاوتهایی که طبیعی است. منظورم این نیست که کسی دقیقاً همان حرفها را تکرار کند. مسئله این است که یک خط فکری و پژوهشی را ادامه بدهد.
مثلاً شما شاگردِ شاگردِ دکتر شفیعی را سراغ دارید که استاد دانشگاه شده باشد و همان مسیر علمی را با رویکردی تازه ادامه داده باشد؟ من نمیدانم آیا سازوکار دانشگاه آنقدر معیوب بوده که این زنجیرهها شکل نگرفتهاند یا نه. مسئله این است که چرا دانش و پیشرفت تداوم پیدا نمیکند؟
من خودم الان روی روایت و داستان فارسی کار میکنم. دانشگاه فردوسی، مثلاً، مدعی است که قطب فردوسیشناسی است و باید سنت ادبیات حماسی را ادامه بدهد. اما آیا نیرویی تربیت یا جذب کرده که این سنت را ادامه دهد؟ قبل از انقلاب کسانی بودند که در حوزهی حماسه کار میکردند، اما بعد چه شد؟
این مسئله واقعاً نیاز به درنگ دارد. چرا چنین زنجیرهای شکل نمیگیرد؟ به نظرم این موضوع بسیار مهمی است.
بحث کرسیها هم به همین موضوع مربوط است. وقتی برای یک استاد کرسی علمی تعریف میکنیم، صاحب کرسی فقط نباید خودش کار کند. باید بتواند شبکهسازی کند و درون آن شبکه، نسل بعدی پژوهشگران را تربیت کند و دستکم جهت و مسیر پژوهشی آنها را مشخص کند.
چرا اساتید ایرانی از تربیت وارث میترسند؟
قدرت الله طاهری: من فکر میکنم بخشی از این مسئله شاید به ویژگیهای فردی و شخصی ما ایرانیها برگردد. به همان بحث دیکتاتوری فردی. ممکن است آدمهای بزرگی از نظر علمی باشیم، اما جایگاه علمیمان را فقط برای خودمان میخواهیم. نگرانیم که فرد دیگری بیاید و جای ما را بگیرد. این نگرانیهای فردی دربارهی تصاحب موقعیتها شاید به این مسئله دامن بزند.مثلاً دکتر شفیعی کدکنی یک حادثه است. اما این حادثه تبدیل به یک رویه نمیشود.
در سنت فرهنگی خودمان، بهخصوص در عرصهی فلسفه، چنین چیزی وجود داشت. فیلسوفان، فیلسوفان دیگری را تربیت میکردند و این زنجیره ادامه پیدا میکرد.
شاید این مسئله به همان وضعیت فردی ما و دلهرهها و نگرانیهایمان برگردد؛ اینکه مبادا جایگاه من مورد خدشه قرار بگیرد، مبادا شاگرد من بیاید و جای من را بگیرد. در نتیجه، آن نظام تسلسل و انتقال دانش شکل نمیگیرد.

وقتی اساتید اجازه ندارند جانشین خود را انتخاب کنند!
عیسی امنخانی: ما دربارهی استقلال گروه صحبت کردیم، اما دربارهی استقلال استاد صحبت نکردیم. اگر استاد در یک دانشگاه استقلال علمی داشته باشد، باید بتواند دربارهی جانشین علمی خودش هم نقش داشته باشد. باید بتواند از میان شاگردانی که تربیت کرده، تشخیص بدهد چه کسی توانایی ادامهدادن آن مسیر را دارد.
اما وقتی پای گروه و ساختار اداری به میان میآید، وارد یک بازی پیچیده میشویم. یکسری مناسبات شکل میگیرد و اگر من بخواهم فردی را جای خودم قرار بدهم، دیگر انتخاب صرفاً علمی نیست؛ گروه و مناسبات آن هم وارد تصمیمگیری میشود. مثلاً ببینید در سنت فلسفی، استادی آنقدر اعتبار علمی دارد که میتواند بگوید فلان پژوهشگر باید ادامهدهندهی این مسیر باشد. یا نمونهای روشنتر: استادی آنقدر اعتبار و استقلال علمی دارد که به رئیس دانشگاه نامه مینویسد و میگوید پیشنهاد من این است که دکتر شفیعی کدکنی در دانشگاه تهران استخدام شود. چرا؟ چون آن استاد یک سنت علمی را میشناسد و میداند شفیعی کدکنی در حوزهی موسیقی شعر و پژوهش ادبی چه جایگاهی دارد. شما وقتی استقلال استادان را میگیرید، فقط استقلال استاد را نگرفتهاید؛ استقلال گروهها را هم گرفتهاید. وقتی دانشگاه را مأموریتمحور نکردهاید، اگر مأموریت دانشگاه فردوسی مثلاً ادبیات حماسی و فردوسیشناسی است، باید جذب نیروی آن هم در همین جهت باشد.اینها را از دانشگاه گرفتهاید: استقلال استاد، استقلال گروه و مأموریتمحوری دانشگاه. در چنین شرایطی، آن سنت علمی هم شکل نمیگیرد.
آن سنت زمانی شکل میگیرد که استاد بتواند از میان مثلاً ۲۰ دانشجویی که انتخاب و تربیت کرده، چند نفر را بهعنوان ادامهدهندگان مسیر علمی خود تشخیص دهد. اینطور نیست که فقط یک دانشجو داشته باشد و همان یک نفر را جانشین خودش کند.
استاد باید چندین دانشجو تربیت کرده باشد و بعد بتواند تشخیص بدهد کدامیک توانایی ادامهدادن آن سنت را دارد.
حتی در نمونههایی که در تاریخ فلسفه میبینیم، انتخاب جانشین الزاماً به این معنا نبوده که شاگرد از نظر فکری کاملاً شبیه استاد باشد. مثلاً دربارهی هایدگر و کسانی که در ادامهی سنت فلسفی او قرار گرفتند، لزوماً با یکسانی فکری مواجه نیستیم؛ مسئله این است که یک سنت فکری، با تفاوتها و دگرگونیهای خودش، ادامه پیدا میکند.
کدامیک از استادانمان میتوانیم بگوییم: «من این درس را میخواهم ارائه کنم»؟ اصلاً چنین جایگاهی برای استاد وجود ندارد. مثلاً استاد ادبیات معاصر نمیتواند بگوید: «چرا درس ادبیات معاصر نباید با من ارائه شود؟» داستانهای زیادی از این دست داریم. ببینید، ما یک مسئلهی اساسی داریم و من همیشه به آن اشاره میکنم: ما به استادمان اعتماد نداریم. اصل در وزارت علوم، بهخصوص در علوم انسانی، بر بیاعتمادی به استاد گذاشته شده است..یعنی شما حتی به استاد دانشگاه خودتان هم اعتماد ندارید. وقتی اصل را بر این گذاشتهاید که استاد قابل اعتماد نیست و هر چند وقت یکبار باید او را احضار کنید، با او مصاحبه کنید، از او استعلام بگیرید، حراست و نهادهای مختلف او را بررسی کنند، چطور میتوانید به چنین استادی بگویید: «حالا من به تو اعتماد میکنم که جانشین خودت را انتخاب کنی»؟ اصلاً استاد جرئت میکند چنین کاری بکند؟

علم در حاشیه، پارتی در مرکز!
محمد راغب: ما هم در چنین سیستمی به استاد اعتماد نمیکنیم چون پارتی بازی است.
متأسفانه مسئله این است که در فرهنگ عمومی ما، منافع فردی، منافع خانوادگی، قبیلهای، ایلی و طبقاتی و نسبتهای مختلف، گاهی در اولویت قرار میگیرند و علم به حاشیه میرود.
دانشگاه یا ماشین حساب؟
قدرت الله طاهری: در غرب، این فرایند به شکل دیگری شکل گرفته است. آنجا ارزشها را علم تعیین میکند. هایدگر را ببینید؛ اعتبار او به اندیشههایی است که تولید کرده. این اندیشه است که به او اعتبار میدهد. حالا برگردیم به اینکه چرا اصلاً جذب یکپارچه در دانشگاهها شکل گرفت. به نظرم ادعایی که پشت این تصمیم بود، ادعای غلطی بود. ادعا این بود که دانشگاههای بزرگ وقتی میخواهند نیرو جذب کنند، چون اولویت را به دانشجوی خودشان میدهند، ممکن است حق دیگران ضایع شود. بنابراین آمدند یک ستاد و یک سازوکار متمرکز تعریف کردند و مسئله را کمی کردند: چند مقاله داری، چند امتیاز داری و چه کارهایی انجام دادهای؛ بعد بر اساس این امتیازها جایگاه را تعیین میکنند.
پادشاهیِ حراست در دانشگاه!
محمد راغب: در دانشگاهی که همین چند سال اخیر تعداد نیروهای حراستش از تعداد نیروهای اداری و کارمندی بیشتر شده، این مسئله خودش نشانهی مهمی است. ما در تمام دانشکدهها مشکل کارمند داریم. نیروی اداری کم داریم، نیروی خدماتی کم داریم؛ اما تعداد نیروهای حراست افزایش پیدا کرده است. از زمانی که این روند در دورهی ریاستجمهوری آقای رئیسی تشدید شد، وضعیت به این سمت رفت که رئیس حراست عملاً جایگاه متفاوتی پیدا کرد. عنوانش شاید «مشاور رئیس دانشگاه» باشد، اما در عمل رئیس حراست است.متوجه تفاوت میشوید؟
نخبگان در حاشیه
عیسی امنخانی: مشکل اصلی همین بیاعتمادی است و متأسفانه هر روز هم این فرایند بدتر میشود. یک نکتهی دیگر هم هست. بیرون از دانشگاه کسانی داریم که کارهای بسیار جدی و تخصصی انجام دادهاند. مثلاً سعید مهدویفر را در نظر بگیرید که کتابش دربارهی خاقانی کتاب سال شده، جایزهی بنیاد نخبگان گرفته و مقالات وزینی دارد. وقتی رزومهی چنین فردی را با بعضی استادان تمام مقایسه میکنید، میبینید که از نظر علمی دستکم قابل مقایسه است؛ اما او بیرون دانشگاه است. این نشان میدهد که ما با یک مسئلهی جدی مواجهیم.

کارخانه تولید دکتراهای بیکار!
قدرتالله طاهری: در واقع، یکی از مشکلات همین است که تعداد زیادی دانشجوی دکتری تربیت میکنیم، اما برای آیندهی آنها هیچ فکری نداریم. بعد این دانشجویان فارغالتحصیل میشوند و با انبوهی از سرخوردگیهای اجتماعی مواجه میشوند.
در دانشگاههای مختلف، گاهی هیچ شانسی برای جذب فارغالتحصیل وجود ندارد و تنها چیزی که میماند رابطه است؛ اینکه استاد خودش بتواند دانشجویش را در جایی به کار بگیرد یا برایش موقعیتی فراهم کند. اینجاست که مسائل مالی و مناسبات شخصی وارد ماجرا میشود.
مسئلهی دیگری که وجود دارد این است که ما استاد را بازنشسته میکنیم، اما جای او را با نیروی جوان پر نمیکنیم. در نتیجه، از یک طرف استاد بازنشسته میشود و از طرف دیگر نیروی جوانی که پشت خط استخدام مانده، همچنان بلاتکلیف است.
من میگویم اگر قرار است استاد با هر کیفیتی بعد از ۳۰ سال بازنشسته شود، باید جای او واقعاً برای نیروی جدید باز شود. البته در مواردی که استاد کارآمد است، میتوانیم از تجربهاش به شکلهای دیگری استفاده کنیم.
عیسی امنخانی: چند نمونهی انگشتشمار داریم که باید روی همانها دست بگذاریم و ارزش آنها را نشان بدهیم. مثلاً خانم دکتر مریم حسینی اگر صرفاً بر اساس کارآمدی در تدریس ارزیابی میشد، شاید دستکم ده سال دیگر هم میتوانست کار کند؛ اما کنار رفت و یک نیروی جوانتر جای او را گرفت. چنین تجربههایی را باید جدی گرفت.

نظر شما