سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)؛ جستار پیشرو نوشته حکمتالله ملاصالحی با موضوع فلسفه تاریخ است که در آن این استاد دانشگاه تهران به این پرسش میپردازد که بشریت به کدامسو حرکت میکند.
مفهوم «پیش از تاریخ»
به مانند بسیاری از ترکیببندیها و برساختههای مفهومیِ دیگر، «پیش از تاریخ» از نوساختههای مفهومی نظام دانایی روزگار نوین است. نوساخته و برساخته و فراخوانده شده است تا بر مصادیفی دلالت کند و در ذیل آن، مصادیفی توصیف و تبیین و تعریف شوند که آثار بهجایمانده از دیرینه و دیرآهنگ و دیرپاترین، به لحاظ زمانی، و همچنان ناشناختهترین بخش از تاریخ، فرهنگ، جامعه و جهان بشری ما را دربرگرفته و فراپوشانده و محسوب میشود.

دوران دیرینه و دیرپا و دیرآهنگی که بنا به شواهد دیرینانسانشناختی و باستانشناختی و به گمان و کمان دانش دیرینِ انسانشناسان و باستانشناسان و متخصصان پیش از تاریخ و علوم میانرشتهای، حدود بیش و پیش از سه میلیون و سیصد هزار سال از فرایند و روند تدریجی و گامبهگام گذار خویشاوندان و نیاکان بشری ما از جغرافیای طبیعی بهسوی افتتاح و انفتاح، یا گشوده شدن جغرافیای تاریخی، فرهنگی، جامعه و جهان بشری ما را دربرگرفته است.
گذاری دیرینه و دیرآهنگ و دیرپا و بغایت مهم و بسیار ناشناخته و مبهم، با پیامدهایی بس عظیم و بس سرنوشتساز که روی پوسته نازک غبار کیهانی سیاره زمین اتفاق افتاده و افق گشوده است. دورانی که نخست با برخاستن و بپاساختن خویشاوندان و نیاکان بشری ما و سپس با استفاده و ساختن نخستین ابزارهای شکار جانوران حیات وحش به حرکت درآمد و افتتاح شد.
برخاستن و بپاخاستنی که تنها برخاستن و بپاخاستن تن آدمی از طبیعت و حیوانیت نبود؛ قامت راست قیامت وجودی انسان نیز بود که در جهان گشوده میشد. وجودی که آماده میشد قیامت اعمال خویش و سیر وجودی خویش را بر شانه گرفته و بر دوش وجود خویش بکشد.
رستاخیز یا قیامت سیر وجودی رازآمیزی که با قامت خطکشها و طرازها و ترازوهای کوتاه و تنگ تاریخ و رشتهها و دانشهای باستانشناختی و کلنگ باستانشناسان نه میتوان اندازهاش گرفت و نه میشود ردیابی و رصدش کرد؛ مگر در مقامی و جایگاهی قرار گرفته باشیم که بتوانیم با آن قیامت سیر وجودی نسبت برقرار کنیم؛ حسش کنیم؛ شهود و مشاهدهاش کنیم؛ در فروغ آن، در روشنگاه آن، جهان را، هستی را و حضور انسان و انسان بودن و باشیدن و هستیدن انسان را ریشهایتر و سرچشمهایتر و ژرفتر و وجودیتر در جهان ببینیم؛ چونان تجربهای زیسته، زنده و گرم احساسش کنیم.
چونان «زیبایی»، چونان «والایی»، چونان «نیکویی»، چونان «راستی» نخست حسش کرده، زیبایی و والایی و نیکویی و راستی و رفعت و شکوه رازآمیز بودن و رازانگیز بودن و رازناک بودنش را حس کرده و زیسته باشیم.
باری و به هر روی، آن دوران دیرینه و دیرپا و دیرآهنگ، اقتصاد و معیشت شکار جانوران حیات وحش و طعمهخواری و گردآوری و تغذیه گیاهان خودرو که میراث جغرافیای طبیعی و مشترک میان آدمیان و جانوران حیات وحش بود، هیچگاه پایان نگرفت و انسان به هر میزان که تاریخیتر و تاریخیتر شد، ابزارهای شکارش را کارآمدتر کرد و ماهرانهتر و مکارانهتر و متمدنانهتر شکار طعمهها و طعمهخواری را ادامه داد و همچنان در دوران شکار ماند، اما متمدنانهتر ادامهاش داد!
با ابداع انواع سلاحهای کشتارجمعی، نهتنها به شکار جانوران حیات وحش، که به شکار و کشتارجمعی و نسلکشی همنوعان خود نیز رفت و هرچه پیش رویافت، شکارش کرد و طعمه گرفت و با ولع و طمع افزونخواهیهای افسارگسیختهاش و شکار هرچه بیشتر و بیشتر و هرچه ماهرانهتر و مکارانهتر از طعمههایش کام گرفت!
پنج هزاره خطکشی و مرزبندی دوران تاریخی که با نوآوری تدریجی نظامهای نوشتاری آغازین و شکلپذیری و پدیدارشدن هستههای آغازین جامعههای شهری و شهروندان متخصص و ماهر در انواع حرفهها، فناوریها و هنرها و نهادهای نوپدید قدرت و ثروت و حکومت و دیانت رسمی و نهادینه و سازمانیافته، در مناطقی از غرب آسیا و مدیترانه شرقی در قیاس با دوران دیرینه و دیرپا و دیرآهنگ پیش از تاریخ انسان، زمان بسیار کوتاهی است.
هرچند بسیار کوتاه، لیکن بسیار آتشناک و شعلهخیز و شعلهبیز، پرخیزش و پرریزش، پرخون و خونبار، شتابگرفته و پرتحرک، پرتموج و پرتروّح بوده است.
برآمدن چهرههای تأثیرگذار پیامبران، اندیشههای ژرفکاو عارفان ژرفبین و فرزانگان و هنرمندان بزرگ و خلق آثار بیبدیل و بدیع هنری و بر صحنه آمدن چهرههای درخشان نابغهها و نوآوران بزرگ را در سپهر علوم و فنون و اختراعات و اکتشافات علمی و فنی، شانهبهشانه لشکرکشیهای بزرگ و خونریزیهای گسترده، در مقیاسی جهانی و انسانشمول، در همین پنج هزاره کوتاه تاریخی از سر گذرانده و همچنان از سر میگذرانیم.
براستی ما که هستیم؟! تاریخی شدن و تاریخی بودن و حضور تاریخی و تاریخمند و بیبدیل و یگانه ما آدمیان روی پوسته نازک غبار کیهانی اخترزمین، محمل چه معنایی است؟ به کجا و به کدام سو چنین شتابان و افسارگسیخته میتازیم و ره میسپاریم؟!
در نوشتار کوتاه پیشارو تنها و تنها به سؤال سپسین پرداخته شده است؛ هرچند نه به تفصیل، که بسیار فشرده و کوتاه و چکشی سخن رفته است.
انسان خادمان ابزارهایش
شواهد و قرائن چنین گواهی میدهند؛ جامعه و جهان بشری ما شتابان بهسوی دورانی گام برمیگیرد که بیش، پساتاریخی، بیش، پساانسانی، بیش، پسافرهنگی است و کم، تاریخی، کم، انسانی و کم، فرهنگی است. دورانی بسیار متفاوت و متمایز از همه روزگارانی که از سر گذراندهایم. عزیمتگاه حرکت شتابناک و افسارگسیخته بهسوی افتتاح هزاره ششمی که نه پیشاتاریخی است، نه تاریخی، که پساتاریخی¹ و پساانسانی² و پسافرهنگی³ است.
مفاهیم را اندیشمندان روزگار ما از سر ذوق برنساختهاند. شواهد و قرائن و مصادیق بسیار در دست است و گواهی میدهند چنین عصر و عالمی پیشاروست؛ عصر و عالمی که کفه فاعلان و عاملان پساتاریخی و پساانسانی و پسافرهنگی بر فاعلان و عاملان تاریخی و انسانی و فرهنگی آماده میشوند سروری کنند؛ جای او تصمیم بگیرند؛ طرح دراندازند و برنامه بریزند؛ حس و هوش او را مدیریت کنند.
آنقدر دانستنی و خبر از هر نوع و طور، آنقدر طرحها و تصویرهای رنگارنگ برای هر ذوق و ذائقهای درست و دقیق و ماهرانه و هوشمندانه آماده و بستهبندی و بزککاریشده بر کام او، بر دستگاه گوارش حس و هوش و چشم و گوش و ذهن و فکر و عقل او بریزند که دمی مجال نیابد و دمی نپرسد و دمی نیندیشد و گمان نزند و گمان نبرد، شناختی ژرف و ریشهایتر و فهمی سرچشمهایتر از رخدادها و واقعیتهای جامعه و جهانی که در آن زندگی میکند نیز در میان است، میتواند و ممکن است در میان باشد.
ابزارها را انسان نوآوری کرد و ساخت و به خدمت فراخواند که گره از کار او بگشایند. کلیدها نوآوری و ساخته شدند که قفلها را بگشایند. قفلها هم نوآوری و ساخته شدند که بر در خانهها نهاده شوند و آسانتر و مؤثرتر بشود از حریم خانهها و اموال صاحبان خانه محافظت کرد. فرشها تافته و بافته شدند که بر کف خانهها پهن و گسترده شوند و فضا را برای ساکنان خانه گرم و دلنشین و آراستهتر کنند.
چنین است ماهیت ابزارها؛ خادم آدمیانی که آنها را هوشمندانه نوآوری کرده و ساخته و به خدمت فراخواندهاند که خادمشان باشند. وارونهشان که کنیم، ماهیت ابزاریشان را از ابزارها ستاندهایم. تختها و مبلها و صندلیها را ساختهایم که رویشان بخوابیم و بنشینیم؛ وارونهشان کنیم و بر سرمان بگیریم و بنشانیم؛ دیگر ابزار نیستند. ماهیت و کارکرد واقعیشان را مخدوش کردهایم.

جامعه و جهان وارونه چنین جامعه و جهانی است. انسان، ابزارِ ابزارهایش میشود. خادم خادمانش میشود. عقل و هوشش خادم هوشی که او برساخته و مصنوع عقل و هوش اوست میشود؛ هوشی که تهی از احساس و عواطف گرم انسانی است؛ گرمی احساس و عواطف انسانی را از جان و جهان او میتواند بستاند و تا مصنوعِ مصنوعش فروبکاهد؛ فروبکاهد که بیشتر بداند و کمتر زندگی کند؛ بیشتر بجوید و بگیرد و بداند، کمتر بفهمد؛ سردتر و بیاحساستر و بیعاطفهتر زندگی کند.
انسان روزگار باستان به مدد مناسک دینی، هر بار که خاطرات ازلی و کهنالگوهایش را به حضوری گرم و همدلانه فرامیخواند، چنان نسبتی زنده و گرم و صمیمانه با طبیعت در مقیاسی کیهانی برقرار میکرد که از افتادن در چنبره زمان تاریخی و دهرزدگی و دورانگرفتگی، ایمن و مصونش میداشت.
ادیان توحیدی و وحیانی و نبوی نیز افقهای متعالی و ملکوتی که بر روی انسان میگشودند، حسی شهودیتر و امیدورزانهتر و مؤمنانهتر به معاد در نشئهای دیگر، پس از مرگ را در جان او بیدار میکردند. افزونخواهیهای افسارگسیخته دنیوی و افتادن و گرفتارشدن در زمان تاریخی و دهرزدگی و فروغلتیدن در پرتگاههای هلاکتبار تاریخ را مهار میکردند.
آیینها و حکمت و عرفان فرزانگان هندو و خاور دور نیز در همین مسیر، هرچند به نحوی دیگر و با ادبیات و سنتهای معنوی دیگر، گام برمیگرفتند. اینک که روزگار غربت و عسرت آن سنتها و مواریث معنوی را از سر میگذرانیم؛ تاریخ و حضور تاریخی انسان و فرهنگ و زیست فرهنگی انسان و بیش از همه، انسان خود، در معرض فروغلتیدن در پرتگاه افزونخواهیهای دنیوی افسارگسیخته اهریمنی و دهرزدگی و از خویشبیگانگی و فروپاشی وجودی قرار گرفته است.
در معرض فروغلتیدن در قعر پساتاریخ، پسافرهنگ و پساجامعه و پساجهان و پساانسانی که دیگر تاریخ او، فرهنگ او، جامعه و جهان انسانی او، بماهو تاریخ، بماهو فرهنگ، بماهو انسان، بماهو جامعه و جهان او نیستند. پساتاریخ و پسافرهنگ و پساانسان و پساجامعه و جهانِ مجازها و مُجازهای افسارگسیخته و هوشوارههای برساخته هوش او هستند.
غربالگری و سنجشگری دستاوردها و یا پرسشگری و نقد جامعه و جهانی که در آن زندگی میکنیم؛ تاریخی را که شتابان حرکت بسوی پساتاریخ، پسافرهنگ و پساانسان، جامعه و جهانی دارد و جامعه و جهان، سروری ابزارهای اوست، نه نفی دستاوردهاست. نقد ابزارهایی است که شتابان آماده میشوند جای تصمیمهای او را بگیرند؛ جای او عمل کنند. نقد جامعه، نفی مطلق جامعه و جهان انسانی او نیست.
هستندهای چندزبانی
انسان هستندهای چندزبانی (polyglot) است. زبانهای انسان، اعم از زبان مفهومی و زبان بدن و حالات و زبان تصویری یا زبان تصویر و زبان انتزاعی محاسبهای (Calculative language)، همه به نحوی ریشه در وجودیت او دارند. سویههایی از استعداد و امکان گشودگی وجودی او را در جهان بازنمودهاند.
چنین شأن و جایگاه وجودی و نسبت ریشهای و بنیادین زبان را در متون مقدس و در سپهر تجربههای زیسته ژرف دینی و عرفانی، ریشهایتر و سرچشمهایتر از سپهرهای دیگر میبینیم. در باب نخست سفر پیدایش آمده است: «و خدا گفت روشنایی بشود و روشنایی شد.»⁴ در سرآغاز انجیل یوحنا نیز میخوانیم: «در آغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود.»⁵
و در قرآن، در سوره علق، بنا به روایت متواتر، نخستین سورهای که بر پیامبر وحی شده است، پیامبر به خواندن کتاب وجود خود، به خواندن لوح محفوظ وجودش فراخوانده میشود: «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ...»⁶ و در همان سوره به قلم و به آموختن هر آنچه را انسان نمیدانست فراخوانده شده است که بداند، یا به معنای دقیقتر «به یاد بیاورد».
ارسطو به تصادف و از سر ذوق، انسان و ممیزه انسان بودن او را با «لوگوس» تعریف نمیکرد.⁷ از مفهومی در تعریف انسان و ممیزه انسان بودن او مدد میگرفت که کلیدی و ریشهای و بنیادی و گرانمعناترین مفاهیم در اندیشه، در نظام دانایی و ارزشی و زبان یونانیان آن روزگار بود؛ گرانمعنا و پرمایه، به مانند مفهوم «آرخه» (Αρχή) یا «فویسیس = فیسیس» (Φύσις).شأن و جایگاه رفیع و متعالی زبان را در فرازهای دیگری از اناجیل چنین میخوانیم: «کلمه جسم شد» (Λόγος σαρξ εγένετο).⁸
در مثنوی معنوی عارف و شاعر نامدار بلخی خراسانی ما نیز چنین میخوانیم:
ای خدا جان را عطا کن آن مقام
که اندر آن بیحرف میروید کلام⁹
نسبت وجودی، ریشهای و هستیشناختی انسان با کلمه و کلام، نسبت ریشهای و سرچشمهای وجودی انسان با زبان هم است؛ با زبانی که در کلمه ظهور دارد. «کلمهای» که زبان در روشنگاه آن گشوده میشود. زبان در روشنگاه آن به گفت، به حرف، به گفتن میآید؛ گفته و شنیده میشود. کلمهای که روشنگاه وجود است، به مدد زبان گشوده و آشکار میشود.
آن «کلمه»، آن «کلام» و «سخن»، وقتی به قیل و قال، به همهمه و هیاهو فروکاسته میشود، دیگر شنیده نمیشود؛ به پرتگاه دانستنیهای پراکنده و متزاحم فرو میغلتد. نسبت و شأن و منزلت و مقام وجودیاش از کف میرود. دیگر زبان ما نیست؛ زیان ماست، خسران ماست. هرچه بیشتر گفته میشود، کمتر شنیده میشود. هرچه بیشتر برون ریخته میشود، بیشتر برون پاشیده میشود. برونریختگی و برونپاشیدگی و از ریشه گسسته شدن وجودی، نهتنها زبان، که از خویشبیگانگی وجودی آدمی است.
مارتین هایدگر هشت دهه پیش، اینچنین از فروغلتیدن زبان در چنین پرتگاهی سخن گفته بود: «امروزه مفهوم زبان بهعنوان ابزاری برای اطلاعرسانی به حد افراط رسیده است. با وجود آگاهی از این واقعیت، هیچ تلاشی برای درک معنای آن به چشم نمیخورد. بر همه روشن است که امروزه با تولید هوش الکترونیک، نهتنها ماشینهای حسابداری، بلکه ساخت ماشینهای هوشمند و ترجمه نیز در راه است. با این حال، تمامی محاسبات، چه به صورتی محدود یا گسترده، تمامی امور مرتبط با تفکر و ترجمه در عنصر زبان رخ میدهد.»۱۰
«ماشینی شدن زبان بدین سیاق، درست به موازات ماشینی شدن زمین (افسار زدن به زمین برای خدمت به انسان) است. همانگونه که ماشینی شدن زبان نمیتواند ماهیت آن را آشکار کند، ماشینی شدن زمین نیز نمیتواند ذات زمین را عیان سازد. هرچند برای انسان مدرن، به محاسبه درآوردن طبیعت، "تنها کلید اسرار جهان" است.»۱۱
در غار افلاطونی
باری، زبان پساانسان، زبان یا پسازبان و یا شبه و شبحزبان چنین انسانی است؛ زبان قیلها و قالها، نه زبان حالها و حضورها. زبان قیلها و قالهایی که ابزارهای او، ماشینهای هوشمند او، به پا کردهاند. زبان همهمهها و هیاهوهایی که از هر سو میآیند و میرسند و به هر سو میروند و در گوشها و هوشها میتازند.
تازندگان، سازندگان نیستند. سازندگان خود در معرض تاختوتاز ساختههای خویش هستند. ابزارها و فناوریهای مدرن، موتورها و ماشینها، هر مصنوع فناورانهای، ناهوشمند و هوشمند، هر جنس و نوع، از هر قسم و طور، آثار هنری نیستند. ساخته شده و میشوند؛ فرآورده و فرآوری و عرضه شده و میشوند که به خواستهای، به تقاضایی، پاسخ بگویند؛ رفع نیازی حیاتی و دفع خطری حیاتی را کنند.
اینچنین کلیدها، نوآوری و ساخته شدهاند قفلی را بگشایند. قفلها نیز ساخته و نوآوری شدند؛ هم درها را با آن ببندند، هم بشود بگشایند. به سخن و به بیان دیگر، ابزارها، ساختهها و مصنوعات فناورانه عقل و هوش ما، مهارتهای عملی ما آدمیان، از هر جنس و نوع و قسم و طور، گاه نرم و آرام، گاه تند و تیز و شتابان، متناسب با نیازهای ما، هم در رفع نیازها، هم در دفع خطرها، هم گشودن گره کارها، از دری درآمدهاند و از درِ دیگر بدر شدهاند.
ساخته و فرآوری نشدهاند که تا ابد و برای همیشه بمانند. فرسوده و ناکارا که شدهاند، به دورشان افکندهایم. مصنوعات هوشمند و هوشوارههای روزگار ما نیز از درِ نیازی درآمدهاند و چهبسا دیر یا زود جایشان را به فناوریهای دیگر بدهند و از درِ دیگر بدر شوند. چنانکه گفتهاند و درست و راست هم گفتهاند: «بادههای نو جامهای کهن را شکستهاند.»
باده نیازها که نوشیده شود، جام کهنه شکسته میشود و جام نو برای باده نیاز نو ساخته میشود. عقل و هوشسپردگان و دلدادگان فریفته هوشوارههای عالم مدرن، چه بدانند چه ندانند، چه بخواهند چه نخواهند، چه بپذیرند چه نپذیرند؛ فناوریهای هوشمند جامعه و جهان پسامدرن و پساانسان و پساتاریخ و پافرهنگ نیز، اگر تا آن زمان منقرض نشده باشیم، از درِ رفع نیازی و خواستهای که درآمدهاند، از درِ نیاز و خواستهای دیگر بدر میشوند و میروند و جایشان را به مصنوعات و فناوریهای دیگر میسپارند.

آنچه که بیش از همه غمانگیز است، نوعی شبهزندگی یا شبحی از زندگی است که زمخت و بیاحساس و بیعاطفه و فلزی است؛ سنگی و سرد و بیروح است؛ شیشهای و شکننده است. در جامعه و جهان پساانسانی، جای انسان را به نام انسان میگیرد. در غار افلاطونی، اشباح انسان را زندانی میکند. زیست اصیل و واقعی را از او میستاند.
جامعه و جهان پساانسان و پساتاریخ و پسافرهنگ و پازبان و پازیست، اقلیم و عالمی را پدید میآورد که دانستنیها بر زیستنیها چیرهاند و سروری میکنند. فهمها غایباند و دانستنیها همهجا حاضر. پساانسان بیشتر میداند و کمتر میفهمد.
نمیتواند با فهم نسبت برقرار کند، چون دانستههای پراکنده، از هر نوع، درست و نادرست، راست و ناراست، درهای فهم را به روی عقل و هوش او، حس و حال او، روان و رفتار او و شناخت و آگاهی ژرف و ریشهای و واقعی او از آنچه در جامعه و جهانی که جامعه و جهان او نیست، پساجامعه و جهان ابزارها و موتورها و ماشینها و مصنوعات و هوشوارهها و هوشهای مصنوع اوست، بستهاند.
در هیچ دورهای، آنگونه که در دوره جدید، زیر سقف نهادهای آموزشی و دانشگاههای روزگار ما، فرش درسها و بحثهای فکر و فلسفه و دانش اخلاق پهن و گسترده نبوده است.
در هیچ دورهای دانشجویان و دانشآموختگان و فیلسوفان و عالمان اخلاق و متخصصان و رشتههای جامعهشناسی و انسانشناسی و روان و رفتارشناسی و مخ و مغز و عصبشناسی اخلاق و فلسفههای رنگارنگ اخلاق نظری و اخلاق در مقام نظر، پرشمارتر از عالم جدید نبوده است. بازارشان گرم و پررونق نبوده است؛ آنچنان که در روزگار ما بساطشان همهجا پهن است.
کم هم نیستند فیلسوفان و عالمان اخلاقی که درس و بحث اخلاق را در مقام نظر و علم اخلاق را در مقام مشاهده و پژوهش، ملازم با زیست اخلاقی فیلسوف و عالم اخلاق نمیبینند و نمیپذیرند؛ به ملازمت و مرافقت میان درس و بحث اخلاق و زیست اخلاقی باور ندارند. تمایل هم ندارند که باور داشته باشند.
در هیچ دورهای، زیست اخلاقی انسان آنگونه که در روزگار ما در معرض خطر جدی، در معرض سقوط در پرتگاه بوده است، در دوره جدید نبوده است. فاصله و فراق میان انسان روزگار ما و ارزشهای پذیرفتهشده اخلاقی و زیست اخلاقی او، بس ژرف و بس غمانگیز و بس نگرانکننده و خطرخیز است!
آتش و شعلههای دو جنگ جهانی را انسانهایی افروختند و به راه انداختند که بیشتر میدانستند و کمتر میفهمیدند. کمتر دانستن جهل نیست؛ نفهمیدن نادانی است. پساانسانِ پساتاریخ، شبهانسانِ دانستنیهایی است که در انبان ذهن و فکر و عقل و خیال او، مصنوعات هوشمند او ریختهاند؛ آنچنان پُر و فربهاش کردهاند که راه و روزنهای به سوی فهم چیزها برای او گشوده نگذاشتهاند.
در سنت نبوی اسلامی و میراث معنوی و عرفانی ما هم، بهویژه احادیث و روایات، بسی در دست است که حتی علم توحید و دین و اخلاق، وقتی از سرچشمه راستینشان فاصله گرفته و دور شده و به بیراهه دانستنیهای متفرق و موهوم و افزونخواهیهای دنیوی فروغلتیدهاند، «حجاب اکبر» تعبیر شدهاند. «حجاب اکبر» تعبیر شدهاند! چون انسان را از زیست گوهرین و اصیل و راستین و ریشهای و سرچشمهای و روحانی و ملکوتی، منحرف و محروم کردهاند.
پساانسانِ پساتاریخِ پسافرهنگ، سیمای وجودش تکهتکه شده است. برون ریخته است. حس و هوشش، چشم و گوشش، عقل و خیالش، انبان و انبار پُر از دانستنیهای متکثر و متفرق، انباشته از قیلها و قالها و همهمهها و هیاهوهای پراکنده راست و ناراست، تصویرهای کابوسناکِ هوشمندانه طراحی، ترسیم و بزککاریشده است.
دمی به او مجال نمیدهند که بپرسد و بجوید و بیابد و بداند و بشناسد و بفهمد کیست و بر سرش چه آمده است و زیر چه آوارهای سنگین و سهمگینی گرفتار آمده است؟! پساانسان چنین انسانی است؛ ابزارِ ابزارهای خود، مصنوعِ مصنوعات خود، خادمِ مخدومان برساخته خود. نهتنها یک انسان، نهتنها گروهی از انسانها، نهتنها یک جامعه، که حتی یک دوران، یک تمدن، در مقیاسی جهانی و انسانشمول، در همهحال در معرض خطر فروریختن آوارهای سنگین و سهمگین و نفسگیر و هلاکتبار دانستههایش، دستاوردهایش، در بوده است.
اینچنین جامعهها و جهانهای بشری ما، اینچنین تمدنها، فروپاشیده و فروریخته و از دری درآمدهاند و از دری دیگر بدر شدهاند. فشار تاریخ بر شانه انسان به هر میزان سنگینتر شده است، فروپاشی را سهمگینتر تجربه کرده و زیسته و از سر گذراندهایم. در جامعه و جهان پساتاریخ، پساانسان و پسافرهنگ، خطر بدرشدن تاریخ و انسان و فرهنگ از مسیر تاریخ، از مسیر انسان بودن و فرهنگ از مسیر زیست فرهنگی پیشارو است. تهدید به نابودی همگانی و انقراض در کمین است.

نبرد میان روشنایی و تاریکی
کوتاه سخن آنکه، پرسشگری و سنجشگری و غربالگری و نقد دستاوردها، انتقاد از وارونگی جامعه و جهانی است که در آن به سر میبریم؛ تاریخ، عصر و عالمی است که از سر میگذرانیم. نفی دستاوردها، نفی جامعه و جهان و زیست، اقلیم و عالم انسانی نیست. بیدار و هشیار و حساس کردن ذهنها و فکرها، عقلها و فهمها، به مخاطرات و به خطر سقوط در پرتگاههای هلاکتباری است که تهدیدمان میکنند و پیشاروی ما دامن گستردهاند.
هرآینه، ستیز با وارونگی و وارونه شدن جامعه و جهانی است که احساس میکنیم شبهجهان و یا شبحی از جهان ماست. جامعه و جهان ما نیست. کارِ ابلیس، که ریشه واژه یونانی آن «دیاوُلُس» (Διάβολος) است، وارونه کردن راستی است؛ آشوبناک کردن نظم است؛ آشفته کردن هر آنچه هماهنگ و هارمونیک است.
اصلاً تصادفی نبوده است که سنت و میراث نبوی و معنوی ایرانی ما در عهد باستان، در آوردگاه نبرد سخت و سنگین و دستوپنجه فشردن با اهریمن و نیروهای اهریمنی، افق میگشاید و افتتاح میشود. نبردی که بار تکوینی و هستیشناسی ژرف داشت؛ نبرد میان روشنایی و تاریکی و راستی و دروغ، میان خیر و شر، میان زیست اصیل و راستین و گوهرین و دروغین و اهریمنی بود.
قوّت اندیشه و خِرَد و همت هنر و هنرمندی، قامت و رفعت هم عشق و هم ایمان و امید انسان را به فراز آمدن بر دشواریها و کورهراهها و کورهپیچهای خطرخیز تاریخ کم و کوچک نمیگیریم. کوچک نمیگیریم که با غربال پرسشگری و سنجشگری گام در آوردگاه نهادهایم و همچنان به برآمدن و درخشیدن و چرخیدن و گردیدن روزگار بر وفق مراد میراث معنوی که ما را اینچنین نغز و ژرف و دلنشین و گوهرین و راستین به گوش و هوش فرامیخواند، وفادار و امیدوار هستیم و ایمان میورزیم:
آنکه واقف گشت
بر اسرار او
سرِّ مخلوقات چه بود پیش او
آنکه بر افلاک رفتارش بود
بر زمین رفتن چه دشوارش بود.۱۲
یادداشتها:
Posthistory۱
Posthuman۲
Postculture۳
۴. عهد قدیم، سفر پیدایش.
۵. عهد جدید، انجیل یوحنا، ۱-۱.
۶. قرآن، سوره علق، ۱.
۷ «ζώον λόγον έχον» (zoon logon echon)
۸. عهد جدید، انجیل یوحنا، ۱-۱۴
۹.مولانا، مثنوی معنوی، به تصحیح رینولد ا. نیکلسون، تهران: انتشارات هرمس، چاپ پنجم، ۱۳۹۰، د۱، ص۱۳۸.
۱۰.وینسنت وایسیناس، زمین و خدایان، درآمدی بر فلسفه مارتین هایدگر، ترجمه علیرضا میرزایی، تهران: نشر مرکز، ۱۴۰۴، ص۱۹۹.
۱۱.همان، ص۱۹۹.
۱۲. مولانا، مثنوی معنوی، د۲، ص۲۳۹.
نظر شما