سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – سایه برین: شاهنامه برای بسیاری از ما نامی آشناست؛ اثری که از کودکی با روایت پهلوانان، نبردها، عشقها و تراژدیهایش بخشی از حافظه فرهنگیمان شده است، اما فاصله زبانی و تاریخی میان جهان فردوسی و زندگی امروز، گاهی راه ورود نسل تازه به این گنجینه ادبی را دشوار میکند. بازآفرینی شاهنامه برای کودکان و نوجوانان، از همین منظر، تنها بازگویی داستانهای کهن نیست؛ تلاشی است برای آنکه شخصیتها و تجربههای انسانی این اثر سترگ بار دیگر در ذهن و تخیل مخاطب امروز زنده شوند.
آتوسا صالحی، نویسنده و مترجم، در مجموعه ۱۲ جلدی «قصههای شاهنامه» به سراغ همین جهان رفته است؛ مجموعهای که تلاش میکند بدون سادهانگاری، روایتهای فردوسی را با زبانی روان و امروزی به نوجوانان نزدیک کند. برای صالحی، این مواجهه با شاهنامه ریشه در سالهای کودکی و تجربه قصه شنیدن در پناهگاه دارد؛ جایی که قصه نه صرفاً سرگرمی، بلکه پناهی در برابر ترس و اضطراب بود. بعدها نیز کار با نوجوانان و آشنایی با دیدگاههای بهرام بیضایی، او را به سوی بازآفرینی شاهنامه برای این گروه سنی سوق داد.
در این گفتوگو، صالحی از مسیر شکلگیری «قصههای شاهنامه»، دشواریهای بازنویسی اثری با این عظمت، نسبت میان وفاداری به فردوسی و استفاده از زبان امروز، ضرورت مواجهه نوجوان با مفاهیمی چون مرگ، عشق، خشونت و انتخاب و همچنین ظرفیتهای شاهنامه برای تبدیل شدن به انیمیشن، بازی، پادکست و دیگر قالبهای معاصر میگوید. او همچنین از شخصیتهایی سخن میگوید که کمتر در مرکز توجه بودهاند و در میان آنها، گردآفرید را بهعنوان یکی از جذابترین دروازههای ورود نوجوان امروز به جهان فردوسی معرفی میکند؛ شخصیتی که به باور او، شجاعتش زمانی معنا پیدا میکند که ترسهایش نیز دیده شود. متن کامل این مصاحبه را با هم میخوانیم.
ایدهی اولیهی نگارش قصههای شاهنامه از کجا شکل گرفت و چه نیازی را در میان مخاطبان کودک و نوجوان احساس کردید که تصمیم گرفتید دوباره به سراغ روایتهای شاهنامه بروید؟
اگر بخواهم از دورتر شروع کنم، باید بگویم شاهنامه خیلی پیشتر از آنکه به سراغ بازآفرینیاش بروم، وارد زندگیام شده بود. هشت ساله بودم که جنگ شروع شد. مادرم، که معلم کلاس اول بود، بچههای ساختمان را به پناهگاه میبرد و برایمان قصه میخواند تا صدای آژیر و انفجار را کمتر بشنویم. اولین تجربهی من از ادبیات در همان پناهگاه شکل گرفت. شاید به همین دلیل هنوز فکر میکنم قصه میتواند در سختترین لحظهها یک پناهگاه امن برای آدمها باشد. اما رابطهی جدیترم با شاهنامه از سالهایی شکل گرفت که با نوجوانها کار میکردم. از شانزدهسالگی شعر و داستان نوجوانها را میخواندم و منتشر میکردم و بعد سردبیر مجلهای شدم که همهی مطالبش را خود نوجوانها مینوشتند؛ از شعر و داستان تا عکس و کاریکاتور. آن سالها یک چیز را خوب یاد گرفتم: نوجوان را نباید دستکم گرفت. اگر به او دروغ بگویی میفهمد و اگر کوچکش بشماری از تو دور میشود. بعد در دورهی فیلمنامهنویسی بهرام بیضایی شرکت کردم و مهمترین پیشنهادش به من این بود که قصههای شاهنامه را برای نوجوانها با روایتی امروزی بنویسم. و این پیشنهاد برای من یک جور کشف بود. البته پیدا کردن شیوهاش اصلاً آسان نبود، بارها نوشتم و پاره کردم و دوباره نوشتم.
یکی از ویژگیهای کتاب، طراحی آن برای خواندن تدریجی در طول یک سال عنوان شده است. این ساختار را بر چه اساسی انتخاب کردید و فکر میکنید خواندن روزانه و مستمر چه تأثیری بر ارتباط نوجوان با شاهنامه دارد؟
شاهنامه را نمیشود یکبار خواند و کنار گذاشت. شاهنامه یک جهان است و برای شناختن یک جهان باید مدتی در آن زندگی کرد. خواندن تدریجی این فرصت را به نوجوان میدهد که شخصیتها کمکم وارد ذهن و تخیلش شوند. امروز با رستم آشنا میشود، فردا با سهراب، بعد با گردآفرید یا جریره. وقتی شخصیتی دوباره برمیگردد، دیگر فقط یک اسم نیست؛ کسی است که او را میشناسیم.
این را اولین بار از روزنامه یاد گرفتم. قصهی ضحاک را هفتهای سه روز در پاورقی آفتابگردان منتشر میکردیم و همانجا فهمیدم انتظار هم بخشی از لذت روایت است. از طرف دیگر، شاهنامه فقط ماجرا و داستانپردازی نیست. مجموعهی بزرگی از تجربههای انسانی در آن هست: شجاعت و ترس، وفاداری و خیانت، عشق و حسادت، قدرت و بیقدرتی، انتخاب و پیامد انتخاب. به همین دلیل فکر میکنم اگر نوجوان به شکل مستمر با شاهنامه در ارتباط باشد، این ارتباط میتواند حتی نگاهش را به زندگی تغییر دهد. او فقط داستان نمیخواند؛ دارد با مجموعهای از موقعیتهای انسانی زندگی میکند. شاید بشود اینطور گفت که خواندن شاهنامه برای یک نوجوان فقط خواندن گذشته نیست؛ که تمرینی است برای ساختن آیندهی خودش.
شاهنامه در زبان اصلی، از نظر واژگان، ساختار روایت و فضای حماسی، برای بسیاری از نوجوانان دشوار است. هنگام بازنویسی، چگونه میان سادهنویسی و وفاداری به متن فردوسی تعادل برقرار کردید؟
من سادهنویسی را به معنی ساده کردن نمیدانم. ممکن است زبان یک متن ساده باشد اما مفهوم پشت آن، پیچیده و عمیق باشد. مسئلهی من این بود که نوجوان بتواند متن را روان بخواند، بدون اینکه جهان فردوسی کوچک یا کمعمق شود. پس تلاش کردم به متن فردوسی وفادار بمانم اما از کلمات و ساختار زبانی امروز استفاده کنم. در عین حال خود زبان فارسی برایم اهمیت زیادی داشت. دوست داشتم تا جای ممکن از واژههای زندهی فارسی استفاده کنم؛ واژههایی که در زبان خودمان وجود دارند اما گاهی فراموششان کردهایم و بیدلیل سراغ واژههای عربی یا انگلیسی میرویم. البته نمیخواستم این کار تصنعی شود. زبان نباید خودش را به رخ خواننده بکشد.
ساختار روایت هم برایم بسیار مهم بود. من فقط داستانها را خلاصه نکردم؛ سعی کردم وارد ساختمان هر داستان شوم و ببینم کجا باید سرعت بگیرد، کجا مکث کند و کجا شخصیت را جلو بیاورد. تا پیش از آن بیشتر داستانهایی که بر اساس متون کهن نوشته میشد فقط لغتهای دشوار را به زبان ساده ترجمه میکرد و نوجوان از این معامله تجربهی تازهای با زبان پیدا نمیکرد. برای من وفاداری به فردوسی فقط وفاداری به واژههای او نیست؛ وفاداری به جان روایت است، به پیچیدگی آدمها و به قدرت زبان او.

در انتخاب قصههای کتاب، چه معیارهایی داشتید؟ آیا داستانهایی را انتخاب کردید که از نظر کشش روایی برای مخاطب امروز جذابترند یا تلاش کردید تصویری نسبتاً جامع از جهان شاهنامه به نوجوان ارائه دهید؟
کشش روایی برایم خیلی مهم بود. اگر نوجوان با داستان همراه نشود، هیچکدام از لایههای دیگر به او نمیرسد. اما نمیخواستم فقط داستانهای پرحادثه را انتخاب کنم. میخواستم نوجوان کمکم بفهمد شاهنامه فقط دربارهی جنگ و پهلوانی نیست؛ دربارهی عشق، خانواده، تنهایی، قدرت، ترس و سرنوشت هم هست. از طرف دیگر، من همیشه به شخصیتهایی علاقه داشتهام که کمتر دیده شدهاند یا صدایشان کمتر شنیده شده است. در بازآفرینیهایم اغلب دنبال جاهای خالی شاهنامه میگشتم؛ قصههایی که فردوسی فقط چند خط دربارهشان نوشته، مثل فرود که نوهی سیاوش است و کمتر کسی نامش را شنیده. آنجا دستم برای داستانپردازی بازتر بود و میتوانستم شخصیتهایی بسازم که خاکستری باشند، نه سیاه و سفید.
شاید به همین دلیل در بسیاری از کارهایم سعی کردهام از زاویهای متفاوت به یک روایت نگاه کنم. در ضحاک ماردوش سراغ روایت هفت راوی رفتم و در سیاوش داستان را از نگاه چهار عنصر آب، باد، خاک و آتش دنبال کردم. شاهنامه برای من مثل قلعهای تو در توست که هر درش به در دیگری باز میشود.
یکی از چالشهای بازنویسی شاهنامه برای نوجوانان، مواجهه با مفاهیمی مانند جنگ، مرگ، انتقام، خشونت، عشق و سرنوشت است. این مفاهیم را هنگام روایت برای مخاطب نوجوان چگونه مدیریت کردید؟
من با این تصور که باید نوجوان را از همهی تجربههای دشوار انسانی دور نگه داریم موافق نیستم. ادبیات کودک و نوجوان باید تناسب سنی داشته باشد، اما این با حذف موضوعهای پیچیده فرق دارد. نوجوان باید بتواند در ادبیات عشق را تجربه کند، فقدان را ببیند، با ترس و خشونت روبهرو شود و دربارهی مرگ و انتخاب فکر کند. چون ادبیات این امکان را به او میدهد که پیش از آنکه بعضی از این تجربهها را در زندگی واقعی از سر بگذراند، آنها را در جهان دیگری تجربه کند و بعد، وقتی در زندگی واقعی با آنها روبهرو شد، پختهتر و سنجیدهتر واکنش نشان بدهد.
شاهنامه برای این کار فوقالعاده است، چون شخصیتهایش با جوابهای از پیش آماده روبهرو نیستند. آنها باید انتخاب کنند و انتخابهایشان پیامد دارد. با این حال شکل روایت خیلی مهم است. وقتی در سیاوش راوی را به آتش و آب و باد و خاک سپردم، بخشی از دلیلش همین بود. آتش لحظهی گذشتن سیاوش از خودش را میگوید و خاک قصهی مرگ او را. وقتی مرگ از زبان کسی روایت میشود که فقط تماشا کرده، خواننده به جای دیدن خون، اندوه را میفهمد و اینطور نه صحنه حذف میشود و نه مخاطب با آن تنها میماند. من نمیخواستم این پیچیدگی را حذف کنم تا داستان برای نوجوان بیخطر شود. به نظرم ادبیات خوب همیشه بخشی از مواجههی انسان با حقایق را به عهده بگیرد.
اگر مخاطبی هیچ شناخت قبلی از شاهنامه نداشته باشد، آیا قصههای شاهنامه میتواند نقطهی شروع مناسبی برای ورود او به اثر فردوسی باشد؟ چه عناصری را در کتاب قرار دادهاید تا این مخاطب احساس سردرگمی نکند؟
اتفاقاً امیدوارم همین اتفاق بیفتد. لازم نیست نوجوان پیش از ورود به شاهنامه اطلاعات زیادی دربارهاش داشته باشد. میتواند از یک داستان شروع کند، با یک شخصیت دوست شود، وارد جهان او شود و بعد خودش بخواهد بیشتر بداند. من همیشه رابطه با ادبیات را بیشتر شبیه ارتباطی دوستانه میبینم. اول باید با کتاب دوست شد، بعد میتوان عمیقتر آن را شناخت. در عین حال سعی کردهام در بازآفرینیهایم همهچیز را توضیح ندهم. بخشی از لذت خواندن باید کشف کردن باشد و دوست دارم نوجوان بعد از خواندن یک داستان احساس کند هنوز چیزهایی هست که نمیداند و خودش دلش بخواهد دنبالشان برود.
امروز نوجوانان با انبوهی از محتواهای تصویری، بازیها، شبکههای اجتماعی و داستانهای فانتزی مواجهاند. به نظر شما شاهنامه چه ویژگیهایی دارد که میتواند همچنان برای نسل جدید جذاب باشد و چگونه تلاش کردهاید این جذابیت را در بازنویسی خود حفظ کنید؟
سیمرغ، دیو، اژدها، سفر، نبرد، عشق، خیانت و جهانهای ناشناخته؛ همهی اینها چیزهایی هستند که در فانتزی امروز هم میبینیم. این نسل با فانتزی بزرگ شده و شاهنامه در واقع اولین فانتزی این سرزمین است. اما تفاوت مهم این است که پشت این جهان شگفتانگیز، قرنها تجربهی انسانی وجود دارد. پهلوانهای شاهنامه هم مثل قهرمانهای امروزی نقص دارند و اشتباه میکنند. رستم پسر خودش را از بین میبرد. این تلخی برای نوجوانی که با روایتهای پیچیده خو گرفته تفکربرانگیز است، نه دلسردکننده.
فکر میکنم باید راههای تازهای برای نزدیک کردن شاهنامه به نوجوان پیدا کنیم. میشود از آن بازی و انیمیشن و کتاب تصویری ساخت، پادکست و نمایش و تجربههای تعاملی درست کرد. شاهنامه آنقدر گسترده است که ظرفیت همهی این گونهها را دارد. اما نباید در این تغییر شکلها انسانهای پشت اسطورهها را از دست بدهیم. رستم را وقتی میتوان برای نوجوان امروز زنده کرد که فقط یک پهلوان شکستناپذیر نباشد؛ پدری باشد که با یکی از دردناکترین تجربههای انسانی روبهرو میشود. در بازآفرینیهایم سعی کردم قصه را با مونولوگ و دیالوگ پیش ببرم و از توضیح دادن پرهیز کنم، چون به نظرم آنچه مخاطب نوجوان را فراری میدهد خود شاهنامه نیست، لحن موعظهگر است. نوجوان امروز حاضر است هر چیز پیچیدهای را بخواند، به شرطی که کسی از بالا با او حرف نزند. آن وقت شاهنامه دیگر فقط یک اثر کلاسیک نیست؛ اثری چندبعدی است دربارهی هویت و دغدغههای انسان امروز.
اگر بخواهید از میان شخصیتها و داستانهای شاهنامه، یک شخصیت یا روایت را بهعنوان بهترین دروازهی ورود نوجوان امروز به جهان فردوسی معرفی کنید، کدام را انتخاب میکنید و چرا؟
من گردآفرید را انتخاب میکنم. انتخابم شاید کمی شخصی باشد، چون همیشه به شخصیتهایی علاقه داشتهام که متفاوتاند. گردآفرید در لحظهای که خطر نزدیک شده منتظر نمیماند دیگری برایش تصمیم بگیرد. زره میپوشد، موهایش را زیر کلاهخود پنهان میکند، خودش وارد میدان میشود و از هوش و جسارتش استفاده میکند. و همهی اینها در تمام آن حماسهی بزرگ سهمی چند ده بیتی دارد.
اما چیزی که برایم مهمتر است این است که او در موقعیتی پیچیده باید انتخاب کند. وقتی داستانش را مینوشتم، بیشتر از شجاعتش دلم میخواست بدانم پیش از بستن آن کلاهخود به چه فکر میکرد و از چه میترسید؛ چون شجاعت وقتی معنا پیدا میکند که ترسش را هم دیده باشی. برای دختر نوجوانی که امروز در حال پیدا کردن هویت خودش است، دیدن چنین شخصیتی در یک متن هزارساله میتواند تجربهی مهمی باشد. اینکه بداند زنی با چنین استقلال و قدرتی قرنها پیش در شاهنامه حضور داشته، میتواند نگاهش را هم به گذشته و هم به خودش تغییر دهد. دوست دارم نوجوان بعد از خواندن داستان گردآفرید لحظهای مکث کند و فکر کند: «اگر من جای او بودم، چه میکردم؟»
و در حقیقت داستان برای من از همینجا شروع میشود.
نظر شما