به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، هاروکی موراکامی، نویسنده شناختهشده ژاپنی، در گفتوگویی تازه با روزنامه فرانسوی «لوموند» درباره مسیر غیرمنتظره ورودش به دنیای نویسندگی، تأثیر ادبیات و موسیقی بر آثارش، تجربه ترجمه، شکلگیری سبک شخصیاش، واکنش منتقدان ژاپنی و دشواری ادامهدادن مسیر نویسندگی سخن گفته است.
لوموند: شما در کوبه ژاپن و در خانوادهای فرهنگی بزرگ شدید. پدرتان معلم ادبیات ژاپنی بود و مادرتان نیز پیش از ازدواج همین درس را تدریس میکرد. آیا از همان نوجوانی مینوشتید؟
هاروکی موراکامی: در خانه کتابهای زیادی داشتیم و همین باعث شد بهطور طبیعی به خواندن عادت کنم. در کودکی کتابهای زیادی میخواندم و دوچرخهسواری تا کتابخانه عمومی یکی از کارهای مورد علاقهام بود. در دوره دبستان بیشتر کتابهای کودکان را میخواندم، اما وقتی به مدرسه راهنمایی رسیدم، تقریباً تمام مجموعه ادبیات جهان برای بزرگسالان را که در خانه داشتیم خواندم.
خواندن را با «سرخ و سیاه» استاندال شروع کردم. هرچه بیشتر میخواندم، بیشتر جذب دنیای داستان میشدم. داستانهای بلند را دوست داشتم. حتی «جنگ و صلح» تولستوی را سه بار خواندم.
معلمانم همیشه نوشتهها و انشاهایم را تحسین میکردند، اما خودم هیچوقت فکر نمیکردم استعداد نویسندگی داشته باشم. وقتی استاندال، تولستوی یا همینگوی را میخواندم، با خودم میگفتم چگونه ممکن است با چنین نویسندگانی رقابت کنم؟ بنابراین در آن سالها حتی احتمال نویسنده شدن را هم در نظر نمیگرفتم.
لوموند: در دوره دبیرستان به کتابهای دستدوم هم علاقه داشتید. چه نوع کتابهایی میخریدید؟
موراکامی: در کتابفروشیهای دستدوم کوبه کتابهای ارزانقیمت میخریدم. بیشترشان برای سرگرمی بودند؛ رمانهای پلیسی، علمیتخیلی و آثار نویسندگان محبوب آمریکایی آن زمان. راس مکدانلد، اد مکبین و رابرت سیلوربرگ را میخواندم.
البته آثار ادبی جدیتر برایم دشوار بودند، چون انگلیسیام آنقدر خوب نبود که بتوانم آنها را بهطور کامل بفهمم. اما در میان کتابهای ارزان، کتابهای جیبی زیادی وجود داشت که ملوانان هنگام سفر با کشتی میخواندند. زبانشان سادهتر بود. معمولاً جلد کتابها را نگاه میکردم و تقریباً بهصورت تصادفی کتابی را که جالب به نظر میرسید انتخاب میکردم.
لوموند: نکته جالب این است که شما پیش از آنکه نویسنده شوید، به ترجمه علاقه پیدا کردید. آیا فکر میکنید تجربه ترجمه در شکلگیری نویسندگیتان نقش داشت؟
موراکامی: بله، تجربه بسیار ارزشمندی بود. برای لذت شخصی، بخشهایی از رمانهای انگلیسی را که دوست داشتم به ژاپنی ترجمه میکردم. از نظر سبک، بیش از همه تحت تأثیر اف. اسکات فیتزجرالد و ترومن کاپوتی قرار گرفتم.
البته نثر آنها آنقدر ظریف و زیبا بود که بسیار فراتر از توانایی من بهعنوان یک مترجم قرار داشت و نمیتوانستم از آن تقلید کنم. هنگام ترجمه بیشتر با خودم میگفتم: «چه نثر باشکوهی!»
در واقع سبکی که بعدها خودم انتخاب کردم، بسیار متفاوت از سبک آنها بود؛ سبک من بسیار سادهتر و مستقیمتر شد. بنابراین نمیتوانم بگویم مستقیماً از آنها تأثیر گرفتم، اما انتقال متن آنها به ژاپنی برایم یک تجربه آموزشی فوقالعاده بود. این کار به من یاد داد به قدرت نوشتن باور داشته باشم.
لوموند: با این حال، مسیر شما از ترجمه به نویسندگی مستقیم نبود. شما در جوانی یک کلوب جاز در توکیو داشتید.
موراکامی: وقتی در دهه بیست زندگیام بودم، یک کلوب جاز در توکیو اداره میکردم. چیزی که بیش از همه در آن کار دوست داشتم این بود که میتوانستم از صبح تا شب به موسیقی جاز گوش بدهم. این موضوع واقعاً مرا خوشحال میکرد.
البته کار سخت بود. باید دائم فکر میکردم چگونه بدهیهایم را پرداخت کنم و از طرف دیگر با مشتریان مست کنار میآمدم. اما در مجموع، موسیقی بخش بسیار مهمی از زندگیام بود.
وقتی بعد از تقریباً ۱۰ سال کلوب را فروختم تا بهصورت تماموقت نویسنده شوم، با خودم گفتم شاید مدتی دیگر نیازی نداشته باشم جاز گوش بدهم. احتمالاً برای مدت زیادی بیش از حد جاز شنیده بودم.
در چهار یا پنج سال بعد، بیشتر موسیقی کلاسیک و راک گوش میدادم. این موسیقیها برای گوشم مثل هوای تازه بودند.
اما نکته مهم این است که زمانی که کلوب را اداره میکردم، حتی یک بار هم به نوشتن رمان فکر نکرده بودم. خودم را یک خواننده مشتاق میدانستم، نه یک خالق ادبی. حتی موضوع مشخصی هم نداشتم که بخواهم دربارهاش بنویسم. اگر آن زمان کسی به من میگفت «بهزودی نویسندهای مشهور میشوی»، احتمالاً به او میخندیدم.
لوموند: پس نقطه عطف چه زمانی اتفاق افتاد؟
موراکامی: یک بعدازظهر در آوریل ۱۹۷۸، در حالی که تنها مشغول تماشای یک مسابقه بیسبال بودم، ناگهان احساس شدیدی به من دست داد که باید بنویسم. یا دقیقتر بگویم، ناگهان به ذهنم رسید که شاید واقعاً بتوانم چیزی بنویسم.
بلافاصله به شهر رفتم، مقداری کاغذ مخصوص دستنویس و یک خودنویس خریدم و پشت میز نشستم تا یک رمان، یا چیزی شبیه رمان، بنویسم. آن زمان خبری از رایانه شخصی یا واژهپرداز نبود.
وقتی شبها از سر کار به خانه برمیگشتم، در چند ساعتی که تا طلوع آفتاب باقی مانده بود، پشت میز کوچک آشپزخانهام مینشستم و مینوشتم. ۲۹ ساله بودم.
هنوز هم نمیدانم چرا چنین اتفاقی دقیقاً در آن لحظه افتاد. شاید این آگاهی که دیگر جوان نیستم، باعث این تحول شد. در هر حال، این اتفاق کاملاً غیرمنتظره بود؛ مثل صاعقهای از آسمان صاف. اگر بخواهم نامی برایش انتخاب کنم، شاید «مکاشفه» یا «کشف ناگهانی» مناسب باشد.
لوموند: این تجربه چه نتیجهای داشت؟
موراکامی: چیزی که در ابتدا نوشتم، یک رمان معمولی بود؛ اثری کلیشهای شبیه نوشتههایی که در مجلات ادبی پیدا میکنید. واژگان، سبک و طرح داستان، همه کاملاً متعارف بودند.
نوشتن چنین چیزی اصلاً برایم لذتبخش نبود. وقتی دوباره آن را خواندم، هیچ چیز خاصی در آن پیدا نکردم که واقعاً مرا تحت تأثیر قرار دهد. بنابراین دستنوشته را کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم چیزی کاملاً متفاوت را با روشی کاملاً متفاوت بنویسم.
یک روز از روی هوس ماشین تحریر اولیوتیام را بیرون آوردم و تصمیم گرفتم شروع داستان را به انگلیسی بنویسم. چون آمریکایی یا بریتانیایی نیستم، دایره واژگان انگلیسیام محدود بود و نمیتوانستم جملههای بلند و پیچیده بسازم. بنابراین مجبور شدم از واژگان محدودی استفاده کنم و جملههای کوتاه را پشت سر هم قرار دهم.
بعد همان دستنوشته انگلیسی را به ژاپنی ترجمه کردم. نتیجه برایم جالب بود. متن حالتی زندهتر و جذابتر پیدا کرده بود. بعدها که به آن فکر کردم، احساس کردم شاید سبک آن به نوشتههای کرت وانهگات یا ریچارد براتیگان نزدیک باشد.
چند صفحه اول را به همین شکل نوشتم. بعد ماشین تحریر اولیوتی را کنار گذاشتم و ادامه کار را به ژاپنی نوشتم، اما همان سبک را حفظ کردم؛ سبکی شبیه متنی که از زبان دیگری ترجمه شده باشد.
به این ترتیب توانستم نخستین رمانم را بدون دشواری و در حالی که از نوشتن لذت زیادی میبردم، تمام کنم. اینگونه بود که «آواز باد را بشنو» شکل گرفت. باید بگویم ماشین تحریر اولیوتی نقش مهمی در این اتفاق داشت.
لوموند: وقتی کتاب منتشر شد و نامزد جایزه گونزو شد، به نظر میرسد خیلی زود به آینده خود بهعنوان نویسنده اطمینان پیدا کردید. این اعتمادبهنفس از کجا میآمد؟
موراکامی: من هیچوقت تمرینهای معمول نویسندگی انجام نداده بودم. نخستین رمانم را یک میل ناگهانی به نوشتن به وجود آورد. بعد کتاب در یک مجله تخصصی جایزه ادبی گرفت، یک ناشر بزرگ آن را منتشر کرد و رسانهها توجه زیادی به آن نشان دادند. فکر میکنم نزدیک به ۱۰۰ هزار نسخه فروخت.
همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد. پیش از آنکه خودم متوجه شوم، بهعنوان «نویسنده جوانی که آیندهای روشن دارد» شناخته شدم.
کتاب بحث زیادی ایجاد کرد و احتمالاً دلیلش این بود که هیچ نویسنده دیگری به آن شکل نمینوشت. به نظر میرسید مخاطبان کار مرا صدایی تازه، چیزی جدید و اصیل میدانند. اما بسیاری از منتقدان همین «صدای تازه» را توهینی آشکار به ادبیات تلقی کردند و بهشدت خشمگین شدند. این مخالفت سالها ادامه داشت.
من حتی تصور نمیکردم کتابم جایزه بگیرد. پیش از ارسال آن به مسابقه ناشر، حتی یک نسخه از کتاب را برای خودم نگه نداشته بودم. اما وقتی جایزه را گرفتم، شاید با کمی جسارت، به این نتیجه رسیدم که اگر برای متنی در آن سطح جایزه گرفتهام، پس میتوانم بهعنوان رماننویس موفق شوم.
در عین حال، وقتی نخستین رمانم را تمام کردم، احساس میکردم تنها حدود ۳۰ درصد از توانایی بالقوهام را استفاده کردهام. هنوز روش مناسبی برای استفاده کامل از استعداد نویسندگیام پیدا نکرده بودم. بنابراین با خودم گفتم اگر بتوانم آن روش را پیدا و بر آن مسلط شوم، در آینده میتوانم آثار بسیار بهتری بنویسم.
لوموند: شما اغلب نوشتن رمان را به اجرای موسیقی از روی یک نت موسیقی تشبیه میکنید. موسیقی چگونه وارد آثار شما شده است؟
موراکامی: من هرگز شیفته سبک یک نویسنده نشدهام تا جایی که بخواهم از او تقلید کنم. همچنین هیچوقت نویسنده معاصر ژاپنیای را پیدا نکردهام که بخواهم او را الگوی خود قرار دهم.
من عمدتاً از موسیقی نوشتن را یاد گرفتم. هر وقت آثارم را دوباره میخوانم، آنها را با موسیقی مقایسه میکنم. از خودم میپرسم: آیا ریتم درست است؟ آیا ملودیای دارد که بتواند قلب خواننده را لمس کند؟ آیا هارمونی زیبایی وجود دارد؟ آیا جایی برای بداههنوازی هست؟
اینها معیارهایی هستند که هنگام بررسی نوشتههایم در نظر میگیرم. طنین متن برایم اهمیت زیادی دارد. چیزی که برای گوش درست به نظر برسد، میتواند در قلب نیز طنینانداز شود.
لوموند: وقتی در آغاز کار تصمیم گرفتید نویسنده شوید، آیا چشمانداز مشخصی برای آینده آثار خود داشتید؟
موراکامی: میخواستم داستانهایی پیچیده و چندلایه بنویسم؛ داستانهایی با ساختارهای دقیق و پیچیده که الزاماً در نگاه نخست برای خواننده قابل درک نباشند، اما در عین حال نثرشان روان و قابل دسترس باشد.
راستش در آن زمان علاقه چندانی به رمان واقعگرا نداشتم، هرچند بعدها با «جنگل نروژی» خودم را به چالش کشیدم و سراغ این نوع رمان رفتم.
چیزی که میخواستم این بود که جهان همانطور که اکنون وجود دارد را در کنار جهانی از بُعدی دیگر قرار دهم؛ داستانی که واقعیتش در فضای میان این دو جهان شکل بگیرد.
البته در آن زمان هنوز توانایی نوشتن چنین چیزی را نداشتم. بهتدریج مهارتهای نویسندگیام افزایش پیدا کرد. رمانهایم به مرور روایتمحورتر و طولانیتر شدند.
لوموند: در آغاز فعالیت ادبیتان، آثار شما در ژاپن با مخالفتهایی روبهرو شد. علت چه بود؟
موراکامی: از همان زمانی که رمانهایم منتشر شدند، بسیاری از خوانندگان جوان از آنها استقبال کردند و فروششان نیز همیشه خوب بود.
کسانی که سرسختانه با آثارم مخالفت میکردند، منتقدان و نویسندگانی بودند که به چیزی تعلق داشتند که در آن زمان «جریان اصلی ادبیات» نامیده میشد. میتوان کل این گروه را «نخبه ادبی» نامید.
فکر میکنم این افراد واقعاً مرا خسته کردند. مدام آثارم را محکوم میکردند و میگفتند: «این ادبیات نیست!»
اما بهتدریج جریان اصلی نفوذ خود را از دست داد و حتی توافق درباره اینکه ادبیات جریان اصلی ژاپن دقیقاً چیست، آنقدر مبهم شد که به نوعی توهم جمعی تبدیل شد.
به نظر میرسد بسیاری از منتقدان امیدوار بودند من پیش از آنکه چنین تغییری رخ دهد، بیسروصدا ناپدید شوم.
لوموند: آیا این برخوردها در آن زمان برای شما رنجآور بود؟
موراکامی: از اواسط دهه ۱۹۸۰، چون دیگر در ژاپن احساس راحتی نمیکردم، عمدتاً خارج از کشور زندگی کردم. ترک ژاپن برایم مشکل نبود، چون میتوانستم هر جای دنیا بنویسم.
فرزندی نداشتم، اما مجبور شدم از ناشرم بخواهم از گربهام مراقبت کند. حیوان بسیار باهوش و دوستداشتنیای بود و جدایی از او برایم دردناک بود. همچنین ناراحت بودم که دیگر نمیتوانم به تماشای مسابقات بیسبال بروم.
در یونان، در میکونوس و اسپتسس، و در ایتالیا، در رم زندگی کردم. دور بودن از ژاپن باعث شد خودم را از انواع محدودیتها و انتقادها رها کنم. این وضعیت به من اجازه داد بدون مانع و بدون خودسانسوری بنویسم.
در همان دوره در اروپا دو رمان «جنگل نروژی» و «رقص، رقص، رقص» را نوشتم. بخش زیادی از «جنگل نروژی» را روی تراس یک کافه نوشتم. این کتاب به پرفروشترین اثر تبدیل شد و رکوردهای فروش را شکست.
وقتی به ژاپن برگشتم، با تعجب متوجه شدم که بدون اینکه خودم متوجه باشم، به چهرهای بسیار مشهور و محبوب تبدیل شدهام. اما تقریباً همزمان با این موفقیت، خشم و خصومت علیه من در دنیای ادبی افزایش یافت. به همین دلیل در دهه ۱۹۹۰ تصمیم گرفتم به آمریکا بروم.
لوموند: شما گفتهاید نوشتن یک رمان چندان دشوار نیست و دشواری اصلی، ادامه دادن این کار در طول زمان است. بعد از نزدیک به ۵۰ سال فعالیت ادبی، خودتان از اینکه تا این اندازه در عرصه ادبیات جهان دوام آوردهاید، شگفتزده نیستید؟
موراکامی: هر کسی میتواند یک رمان بنویسد و با حداقل استعداد ادبی حتی میتواند رمانی قابل قبول بنویسد. اما من مطمئنم که نوشتن رمان در بلندمدت بسیار دشوار است.
بارها مردان و زنان بااستعدادی را دیدهام که در حوزههای دیگری فعالیت میکردند و رمانهایی بسیار خوب و منسجم نوشتند. هر بار از توانایی آنها تحت تأثیر قرار گرفتم. اما بیشتر آنها هرگز کتاب دومشان را ننوشتند. بعد از همان کتاب اول متوقف شدند.
فکر میکنم ذهنهای بسیار تیز و سریع شاید اساساً برای رماننویسی ساخته نشده باشند.
لوموند: چرا؟
موراکامی: چون رمان، بهعنوان یک شیوه بیان، وسیلهای بسیار ناکارآمد برای انتقال پیام است و احتمالاً برای یک ذهن بسیار درخشان خستهکننده به نظر میرسد.
چرا باید برای پیامی که میتوان آن را در پنج یا شش خط بیان کرد، یک داستان طولانی ساخت؟ از نظر اقتصادی و منطقی، چرا باید چنین مسیر طولانیای را طی کرد؟
اما رماننویسان واقعی دقیقاً عاشق همین «سنگینی» هستند. آنها این ناکارآمدی را بیش از هر چیز دیگری دوست دارند.
همین روند دشوار و همین انتخاب آگاهانه مسیرهای غیرمستقیم است که منبع قدرت رمان را تشکیل میدهد.
لوموند: وقتی به مجموعه آثارتان، از رمانهای نخستین تا «شهر و دیوارهای نامطمئنش» نگاه میکنید، این حجم از آثار برای شما چه معنایی دارد؟
موراکامی: من رمانهایم را به شکل نظاممند نمینویسم. فقط زمین زیر پایم را با بیل میکنم و میبینم چه چیزی از آن بیرون میآید.
هر بار نقطهای که حفاری میکنم کمی تغییر میکند، عرض و عمق چاله متفاوت است و ابزارهایی که استفاده میکنم نیز فرق دارند. با این حال، همیشه همان جایی را که در آن قرار دارم میکنم و نمیتوانم نقطه دیگری را انتخاب کنم.
وقتی به گذشته نگاه میکنم، نمیتوانم از خودم تعجب نکنم و بگویم: «وای، چه مسیرهای متفاوتی را تجربه کردهام!»
اما بهندرت آثار قدیمیام را دوباره میخوانم. مگر اینکه مجبور باشم، مثلاً برای مصاحبهای مانند همین گفتوگو. به گذشته و موفقیتهای قبلیام چندان نگاه نمیکنم. بهعنوان یک خالق، فقط به چیزی علاقه دارم که پیش رویم قرار دارد؛ به قدم بعدی.
لوموند: و قدم بعدی چیست؟ میدانید؟
موراکامی: هنوز نمیدانم...
لوموند: در کتاب «حرفه رماننویس» نوشتهاید که بیشتر نویسندگان تصور میکنند آنچه انجام میدهند یا مینویسند درست است و دیگران، بهجز چند استثنا، اشتباه میکنند. آیا خودتان هم چنین اعتقادی دارید؟
موراکامی: شاید در نحوه بیان این موضوع کمی اغراق کرده باشم. اما بدون چنین غرور و اعتمادبهنفسی، نمیتوان نویسندگی را بهعنوان یک حرفه و مسیر زندگی انتخاب کرد.
لوموند: آیا فکر میکنید مسیر تازهای در ادبیات ژاپن باز کردهاید؟
موراکامی: فکر میکنم فقط زمان میتواند پاسخ این پرسش را بدهد. البته این قضاوت نه در اختیار منتقدان است و نه خود نویسنده. در نهایت زمان و خوانندگان هستند که تصمیم میگیرند.
لوموند: امروز جایگاه خودتان را در ادبیات معاصر جهان چگونه میبینید؟
موراکامی: بسیاری از منتقدان و دانشگاهیان آمریکایی و اروپایی تمایل دارند نویسندگان را با «ایسمها» دستهبندی کنند؛ از پستمدرنیسم و پسااستعمارگرایی گرفته تا فمینیسم.
وقتی از من میپرسند «سبک ادبی شما چیست؟» معمولاً جواب میدهم: «موراکامیسم.»
پاسخ دیگری ندارم. خوشحال میشوم اگر «موراکامیسم» در سراسر جهان فهمیده و پذیرفته شود.
نظر شما